۲۵
۸:۰۹
حَنین
تصویر
تا هستم هستم!
هر شب میدیدمَش. محکم نشسته بود روی صندلی چرخ دارِ همیشه همراهَش! جمله نوشته شده روی مقوایش من را یاد جمله معروف دکارت که میگفت : «شک میکنم پس هستم» می انداخت!اما این کجا و آن کجا! آن در اوج پوچی و بی معنایی در به در بود و این یکی در اوج معناها سِیر میکرد. سرزندگی از چشم هایش می پاشید توی صورتِ هر که از کنارش رد میشد!انگار نه انگار تقدیرش گره خورده به این صندلی چرخ دار. انگار خدا به او دو بال داده بود و دنیا را گذاشته بود توی مشتش. راضی و سرخوش بود! نزدیک تر رفتم. گفتم:« حاج آقا اینی که نوشتید یعنی چی؟» لبخندش وسیع تر شد، با صدای بلند گفت تا اطرافیانمان هم بشنوند :« یعنی تا زنده هستم،توی خیابون، پای این کشور، توی همین میدون هستم.»لبخندش مُسری بود. نگاه پر از تحسینِ دور و بری ها را به خود جلب کرد. گفتم :«الهی همیشه باشید! »
#مردمِ_مبعوث
معصومه امین رستمی
هر شب میدیدمَش. محکم نشسته بود روی صندلی چرخ دارِ همیشه همراهَش! جمله نوشته شده روی مقوایش من را یاد جمله معروف دکارت که میگفت : «شک میکنم پس هستم» می انداخت!اما این کجا و آن کجا! آن در اوج پوچی و بی معنایی در به در بود و این یکی در اوج معناها سِیر میکرد. سرزندگی از چشم هایش می پاشید توی صورتِ هر که از کنارش رد میشد!انگار نه انگار تقدیرش گره خورده به این صندلی چرخ دار. انگار خدا به او دو بال داده بود و دنیا را گذاشته بود توی مشتش. راضی و سرخوش بود! نزدیک تر رفتم. گفتم:« حاج آقا اینی که نوشتید یعنی چی؟» لبخندش وسیع تر شد، با صدای بلند گفت تا اطرافیانمان هم بشنوند :« یعنی تا زنده هستم،توی خیابون، پای این کشور، توی همین میدون هستم.»لبخندش مُسری بود. نگاه پر از تحسینِ دور و بری ها را به خود جلب کرد. گفتم :«الهی همیشه باشید! »
#مردمِ_مبعوث
۳۲
۸:۰۹
« نَوهی خلَف »
بابابزرگ ها و نوه ها همیشه دنیایی عجیب و خواستنی دارند. انگار فاصله سنی زیاد به جای آنکه از هم دورشان کند بیشتر به هم نزدیکترشان کرده. کنار هم قرار گرفتن موی سفید و پوست چروک و قدِ مایلِ بابابزرگ با چشم های پر از شورِ معصومانه، دستانِ کوچک و نرم نوه و بازیگوشی های تمام نشدنی اش، ترکیبی تو دل برو است. حق مطلب را همان قدیمی ها ادا کردند وقتی که نوه را مغز بادام نامیدند.راستش امروز که داشتم توی ذهن شما را مجسم میکردم رسیدم به اینجا که شما محمد، پسر علی، پسر حسین (ع)،یعنی نوه ی حضرت سیدالشهدا هستید!نمیدانم رابطه بابابزرگ و شما چقدر زیبا بوده، یعنی داغِ ایشان اجازه نمیدهد که آدم به این چیز ها فکر کند.فقط این ذهنم را مشغول کرده که شما از کودکی مصیبت دیده اید! شما چیزهایی را تجربه کرده اید که روانشناسانِ این دوره زمانه تِروما مینامندش! غربت دوری از خانه، غم بزرگترها، گرما و تشنگی، غریبی و از دست دادنِ بیشتر عزیزان در یک نیم روز، دلتنگی و اسارت! حتما عمه جانتان جلوی چشم های شما را گرفته که خیلی چیز ها را نبینید اما مگر میشود همه چیز ها را از بچه ها پنهان کرد؟....آنچه شما تجربه کرده اید، هر کدامشان بس است برای یک عمر اشک و افسردگی و بی خوابی و بیماری!اما شما - نمیدانم چطور - اینطور با عظمت قد کشیدید، امامِ بر حق، شکافنده علوم و گسترش دهنده آن شُدید! امت جدتان را زیر پر و بال گرفتید و لحظه ای کوتاهی نکردید. ای نوه ی عزیزِ آقای اباعبدالله! چقدر بابابزرگ به شما افتخار میکند......
معصومه امین رستمی
بابابزرگ ها و نوه ها همیشه دنیایی عجیب و خواستنی دارند. انگار فاصله سنی زیاد به جای آنکه از هم دورشان کند بیشتر به هم نزدیکترشان کرده. کنار هم قرار گرفتن موی سفید و پوست چروک و قدِ مایلِ بابابزرگ با چشم های پر از شورِ معصومانه، دستانِ کوچک و نرم نوه و بازیگوشی های تمام نشدنی اش، ترکیبی تو دل برو است. حق مطلب را همان قدیمی ها ادا کردند وقتی که نوه را مغز بادام نامیدند.راستش امروز که داشتم توی ذهن شما را مجسم میکردم رسیدم به اینجا که شما محمد، پسر علی، پسر حسین (ع)،یعنی نوه ی حضرت سیدالشهدا هستید!نمیدانم رابطه بابابزرگ و شما چقدر زیبا بوده، یعنی داغِ ایشان اجازه نمیدهد که آدم به این چیز ها فکر کند.فقط این ذهنم را مشغول کرده که شما از کودکی مصیبت دیده اید! شما چیزهایی را تجربه کرده اید که روانشناسانِ این دوره زمانه تِروما مینامندش! غربت دوری از خانه، غم بزرگترها، گرما و تشنگی، غریبی و از دست دادنِ بیشتر عزیزان در یک نیم روز، دلتنگی و اسارت! حتما عمه جانتان جلوی چشم های شما را گرفته که خیلی چیز ها را نبینید اما مگر میشود همه چیز ها را از بچه ها پنهان کرد؟....آنچه شما تجربه کرده اید، هر کدامشان بس است برای یک عمر اشک و افسردگی و بی خوابی و بیماری!اما شما - نمیدانم چطور - اینطور با عظمت قد کشیدید، امامِ بر حق، شکافنده علوم و گسترش دهنده آن شُدید! امت جدتان را زیر پر و بال گرفتید و لحظه ای کوتاهی نکردید. ای نوه ی عزیزِ آقای اباعبدالله! چقدر بابابزرگ به شما افتخار میکند......
۲۶
۱۰:۵۶
۱۶
۲۱:۰۱
حَنین
تصویر
«همان همیشگی»
یک جای مخصوص داشت برای خودش که هر شب می آمد و همان جا مینشست. کس دیگری جایَش را تصاحب نمیکرد، انگار طبق قانونی نانوشته همه مردم شهر میدانستند که آنجا، کنار همان بلوک های سیمانی جای زنی است که دلتنگی هایش وقف آن تکه از خیابان است.میگفت :«تا چهلم رهبر شهید همین جا شمع روشن کردم! انگار با این تکه از خیابان خو گرفتم چون هر شب از اینجا با آقا صحبت میکنم!» نمیدانم با آقا چه میگفت و چه میشنید اما هر چه بود داستانِ جانگدازِ دلتنگی بود.این زن از همان کنجِ خیابان رسم عاشقی را خوب به جا می آورْد. گاه خیره میشد به عکس بزرگ رهبر در آن سمت خیابان،گاه میایستاد و شعار میداد و گاه مینشست همان گوشه و ذکر میگفت اما لحظه ای جایش را به کسی نمیداد.محفلِ اشکِ تک نفرهاش رونقی حسینی داشت. با چند شمع و دستنوشته ای از عمق جان که بر جان مینشست.اگر چشم هایِ دلم باز بود مطمئناً میدیدم که هر شب آقای شهید آرام آرام میآید، در کنارش مینشیند، درددل هایش را میشنود و بعد دستی روی سَرَش کشیده و آرامَش میکند. و باز شب های دیگر، همین لحظهی پدرْ دختری تکرار میشود!
معصومه امین رستمی
https://ble.ir/haninketab
یک جای مخصوص داشت برای خودش که هر شب می آمد و همان جا مینشست. کس دیگری جایَش را تصاحب نمیکرد، انگار طبق قانونی نانوشته همه مردم شهر میدانستند که آنجا، کنار همان بلوک های سیمانی جای زنی است که دلتنگی هایش وقف آن تکه از خیابان است.میگفت :«تا چهلم رهبر شهید همین جا شمع روشن کردم! انگار با این تکه از خیابان خو گرفتم چون هر شب از اینجا با آقا صحبت میکنم!» نمیدانم با آقا چه میگفت و چه میشنید اما هر چه بود داستانِ جانگدازِ دلتنگی بود.این زن از همان کنجِ خیابان رسم عاشقی را خوب به جا می آورْد. گاه خیره میشد به عکس بزرگ رهبر در آن سمت خیابان،گاه میایستاد و شعار میداد و گاه مینشست همان گوشه و ذکر میگفت اما لحظه ای جایش را به کسی نمیداد.محفلِ اشکِ تک نفرهاش رونقی حسینی داشت. با چند شمع و دستنوشته ای از عمق جان که بر جان مینشست.اگر چشم هایِ دلم باز بود مطمئناً میدیدم که هر شب آقای شهید آرام آرام میآید، در کنارش مینشیند، درددل هایش را میشنود و بعد دستی روی سَرَش کشیده و آرامَش میکند. و باز شب های دیگر، همین لحظهی پدرْ دختری تکرار میشود!
https://ble.ir/haninketab
۱۶
۲۱:۰۲
۱۷
۲۱:۰۲
حَنین
تصویر
«دنیای ما»
نشسته بود کنار خیابان. وقتی دید مقوای توی دستش توجهم را جلب کردهاست ایستاد. انگار میخواست بگوید عظمت تصویر توی دستهای من آنقدر زیاد است که باید ایستاده به دیگران نشانش داد! با اینکه نقاشیِ توی تصویر کار خودش نبود اما حرفِ دلش را نشان میداد: نقشه ایران که میتوانستی نیمرخ چهره رهبر شهید را توی آن ببینی.میگفت :« آقا دنیای ما بود! خیلی جاشون خالیه!» جملهاش با تصویر توی دستش هم خوانی داشت. مگر غیر از اینست که ایران تمام دنیای ما و رهبرمان تمامِ ایرانِ ماست؟ دلتنگِ روزهای نیامدهای بود که بساط این تجمعات جمع شود. دلش شورِ ندیدنِ اشک ها و لبخندهای دسته جمعیِ مردم را میزد. میخواست تا دنیا دنیاست همینجا در کف همین خیابانها بنشیند، به صورت هم وطنانش نگاه کند و دلش برایشان غنج برود. وقتی گفت اگر یک شب موفق به حضور نشوم انگار گمکردهای دارم برقِ شوق و اشک را توی چشمهایش دیدم.و من در این فکر فرو رفتم که همین چهره زنانه جنگ است که آن را نه فقط قابل تحمل بلکه باشکوه و ستودنی میکند.
معصومهامینرستمی
https://ble.ir/haninketab
نشسته بود کنار خیابان. وقتی دید مقوای توی دستش توجهم را جلب کردهاست ایستاد. انگار میخواست بگوید عظمت تصویر توی دستهای من آنقدر زیاد است که باید ایستاده به دیگران نشانش داد! با اینکه نقاشیِ توی تصویر کار خودش نبود اما حرفِ دلش را نشان میداد: نقشه ایران که میتوانستی نیمرخ چهره رهبر شهید را توی آن ببینی.میگفت :« آقا دنیای ما بود! خیلی جاشون خالیه!» جملهاش با تصویر توی دستش هم خوانی داشت. مگر غیر از اینست که ایران تمام دنیای ما و رهبرمان تمامِ ایرانِ ماست؟ دلتنگِ روزهای نیامدهای بود که بساط این تجمعات جمع شود. دلش شورِ ندیدنِ اشک ها و لبخندهای دسته جمعیِ مردم را میزد. میخواست تا دنیا دنیاست همینجا در کف همین خیابانها بنشیند، به صورت هم وطنانش نگاه کند و دلش برایشان غنج برود. وقتی گفت اگر یک شب موفق به حضور نشوم انگار گمکردهای دارم برقِ شوق و اشک را توی چشمهایش دیدم.و من در این فکر فرو رفتم که همین چهره زنانه جنگ است که آن را نه فقط قابل تحمل بلکه باشکوه و ستودنی میکند.
https://ble.ir/haninketab
۲۰
۲۱:۰۲
بازارسال شده از م. الماسی ☫
«دستهای غایب!»
از بس که پرچم را به سمت چپ و راست گرداندهبودم احساس میکردم بازوهایم دارند خشک میشوند. دستهایم را پایین آوردم و پرچم را به درخت نزدیکم تکیه دادم. از ذهنم گذشت که شاید بهتر باشد از فرداشب پرچمی کوچکتر همراه خود بیاورم، اما دلم راضی نمیشد! همانطور که با خودم کلنجار میرفتم مردی را دیدم با تیپ و قامتی متفاوت. موهای بلندش را بستهبود و سبیلهای تاب دادهاش من را یاد نقش اول سریال شب دهم میانداخت. همان «حیدرِ» تعزیهخوانِ عاقبتبهخیر.با خودم گفتم یعنی دستهایش خسته نمیشدند؟ حالا چرا هر دو دستش را بالا برده؟ وقتی پرسشِ توی مغزم آمد روی لبهایم، او جواب داد:« یک دست که سهم خودم است اما اگر امشب یک نفر نتوانستهباشد به خیابان بیاید و پرچم به دست بگیرد، دستِ دیگر من به جای او این وظیفه را انجام خواهد داد، اگر دَه دست هم داشتم، حتماً همین کار را میکردم». شوقِ ازخودگذشتگی از جملهاش سرازیر میشد و قلب سنگیِ خیابان را میشکافت.زمین آسفالتِ زیر پایش شوق سرسبز شدن پیدا کرده بود.او برای ایران هر دو دستش را وسط گذاشتهبود و من در فکر پرچم سبکتر بودم! چطور به ذهنش رسیدهبود اینگونه از اعضا و جوارحش بگذرد؟به گمانم این مرد مادری دارد که بساط روضه ام البنینِ هر سالهاش حتی یک بار هم جمع نشدهاست. علمداری توی خونِ او ریشه کردهبود.
معصومهامینرستمی
از بس که پرچم را به سمت چپ و راست گرداندهبودم احساس میکردم بازوهایم دارند خشک میشوند. دستهایم را پایین آوردم و پرچم را به درخت نزدیکم تکیه دادم. از ذهنم گذشت که شاید بهتر باشد از فرداشب پرچمی کوچکتر همراه خود بیاورم، اما دلم راضی نمیشد! همانطور که با خودم کلنجار میرفتم مردی را دیدم با تیپ و قامتی متفاوت. موهای بلندش را بستهبود و سبیلهای تاب دادهاش من را یاد نقش اول سریال شب دهم میانداخت. همان «حیدرِ» تعزیهخوانِ عاقبتبهخیر.با خودم گفتم یعنی دستهایش خسته نمیشدند؟ حالا چرا هر دو دستش را بالا برده؟ وقتی پرسشِ توی مغزم آمد روی لبهایم، او جواب داد:« یک دست که سهم خودم است اما اگر امشب یک نفر نتوانستهباشد به خیابان بیاید و پرچم به دست بگیرد، دستِ دیگر من به جای او این وظیفه را انجام خواهد داد، اگر دَه دست هم داشتم، حتماً همین کار را میکردم». شوقِ ازخودگذشتگی از جملهاش سرازیر میشد و قلب سنگیِ خیابان را میشکافت.زمین آسفالتِ زیر پایش شوق سرسبز شدن پیدا کرده بود.او برای ایران هر دو دستش را وسط گذاشتهبود و من در فکر پرچم سبکتر بودم! چطور به ذهنش رسیدهبود اینگونه از اعضا و جوارحش بگذرد؟به گمانم این مرد مادری دارد که بساط روضه ام البنینِ هر سالهاش حتی یک بار هم جمع نشدهاست. علمداری توی خونِ او ریشه کردهبود.
۳
۷:۱۵
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱
۹:۳۳