بازارسال شده از yazdanpanah
۳۰
۵:۳۴
بازارسال شده از yazdanpanah
خدای دست گیر
@hazratezeinab
۳۰
۵:۳۴
بازارسال شده از yazdanpanah
اگر بخواهیم دربارهی محتوای کتاب حرف بزنیم باید بگوییم نویسنده کتابش را دربارهی مزایای شک و فضیلت انجام این کار نوشته است. او معتقد است اشتباه کردن هم لذتبخش است و باید اشتباهاتمان را بپذیریم تا به نسخهی بهتری از خودمان تبدیل شویم. او در طول کتاب از این حرف میزند که نوابغ خلاق تاریخ هیچوقت به یک سری باور خاص وابسته نبودهاند و همواره حاضر بودند در موضع خود تجدیدنظر کنند و خودشان را زیر سؤال ببرند.آدام گرنت معتقد است بازنگری در تفکر در حقیقت یک مهارت است، مهارتی که باید آموزش داده شود. او در بخشهای مختلف کتابش این موضوع را باز میکند، این نویسنده در آغاز کتاب به ایجاد این مهارت در هر فرد میپردازد و توضیح میدهد چرا هرکسی در سطح فردی نیاز دارد بتواند در افکارش بازنگری داشته باشد.
@hazratezeinab
۳۰
۵:۰۲
بازارسال شده از yazdanpanah
۲۹
۵:۰۲
بازارسال شده از yazdanpanah
واژگونی یک شهر
مردی از بنی اسرائیل کاخی زیبا و محکم ساخت و خوراک های مختلفی به عنوان غذا آماده نمود و تنها از توانگران شهر دعوت کرد و مستمندان را وانهاد.هنگامی که بدون دعوت،از مستمندان نیز کسانی آمدند،به آنان گفته شداین غذا برای امثال شما نیست!خداوند دو فرشته به شکل مستمندان فرستاد و به آنان نیز همان حرف ها را گفتند.خدای تعالی به دو فرشته امر فرموددر قیافه توانگران در آن مجلس حاضر شوند!هنگامی که در قیافهتوانگران وارد مجلس شدند،آنها را گرامی داشتندو در صدر مجلس نشاندند.از این رو خداوند به هر دو فرشته امر نمود:آن شهر و هر که در آن است را به زمین فرو برند.
@hazratezeinab
۳۰
۵:۰۲
بازارسال شده از yazdanpanah
دبی فورد در این کتاب با پردهبرداری از بخشهایی از شخصیت ما که روابط ما را به بنبست میکشاند و مانع از رویاهایمان میشود ما را به مسیر رشد و تکامل راهنمایی میکند. این بخشهای وجودی ما که به گفتهی کارل یونگ «سایه» نامیده میشوند موضوع مورد بحث و بررسی دبی فورد در این کتاب است و به همین خاطر دبی فورد این کتاب را با عنوان «نیمهی تاریک وجود» منتشر کرده است.
@hazratezeinab
۳۲
۷:۳۹
بازارسال شده از yazdanpanah
راز جعبه کفش
زن وشوهری ۶۰سال با هم زندگی میکردند. آنها همه چیز را مساوی با هم قسمت می کردند. در مورد همه چیز با هم حرف می زدند و راز پنهانی نداشتند. فقط زن یک جعبه داشت که از مرد خواست هیچ وقت درباره آن سوال نکند و مرد هم قبول کرد.
پس از سالها زن و مرد پیر شدند و دکتر ها از زن قطع امید کردند و گفتند او به زودی می میرد.
در آن زمان مرد از زن خواست تا درباره جعبه به او بگوید. زن از او خواست تا جعبه را بیاورد و باز کند.
مرد در جعبه دو عروسک و مقدار خیلی زیادی پول دید. به زن گفت جریان اینها چیست ؟
زن گفت وقتی با تو ازدواج کردم مادرم گفت هر وقت از دست شوهرت عصبانی شدی مشغول بافت عروسک شو.
با این حرف مرد خیلی خوشحال شد. چون فقط دو عروسک در جعبه می دید و فهمید که زن فقط دو بار از دست او ناراحت شده است.
بعد مرد از زن پرسید جریان این پول ها چیست؟ زن گفت این پولهایی است که از فروش دیگر عروسک ها گرفتم!
@hazratezeinab
۳۱
۷:۳۹
بازارسال شده از p.kh
🧶همسرم همیشه فکر میکند که من صبحهای پنجشنبهام را هدر میدهم.
هر پنجشنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگریزهای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک میکنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی میشوم، روی یک صندلی راحتی مینشینم و شروع میکنم به قلاببافی.
من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشستهام و حالا آنقدر وقت آزاد دارم که گاهی نمیدانم با آن چه کنم.
اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من میپرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟
لبخند میزدم و میگفتم:«نه، فقط دارم با کاموایم کار میکنم.
کمکم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیبوغریب اما بیآزاری هستم.
اما حقیقت این بود که من فقط قلاببافی نمیکردم؛ داشتم آدمها را تماشا میکردم.
سالمندانی را میدیدم که آرام و خاموش، مثل سایههایی در راهروها حرکت میکردند؛ تنها، بیصدا و با نگاههایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی.
بعد کمکم آنها هم متوجه حضور من شدند.
با واکرهایشان میایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه میکردند.
اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور.
یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه.
خندیدم و گفتم: کاملاً درست میگی. من واقعاً افتضاح میبافم. دوست داری یادم بدی؟
چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بختآزمایی را به دستش داده باشم.
گفت: دیگه دستهام خشک شده… دهههاست نبافتم.
یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد میبافیم.
کنارم نشست.
و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت میکردند؛ ریتمی که حافظهاش تصور میکرد سالها پیش فراموش شده است.
هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.بعد شدند پنج نفر.بعد ده نفر.
و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشهای را به ما اختصاص داد.اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاببافی فقط بهانه بود.
ما درباره فیلمهای قدیمی حرف میزدیم، از خیابانهای شهر در دهه شصت خاطره تعریف میکردیم و با هم غر میزدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنجشنبهها همیشه اینقدر بد است.
تغییر را میشد با چشم دید.
زنهایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب میگذراندند، حالا برای پنجشنبهها گردنبند میانداختند، موهایشان را مرتب میکردند و رژ لب میزدند.
یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کمحرف و تقریباً بیکلام» توصیف میکردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود.
کمکم تپهای از کلاههای کجوکوله و رنگارنگ درست شد.
مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با اینها چه کار کنیم؟گفتم: حتماً یک نفر به آنها نیاز دارد.
کلاهها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بیسرپرست فرستادیم.
هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا میشد؛ کلاههایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آنها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آنها را کاملاً در آغوش نگرفته بود.
پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد.
عکسی همراهش بود.
در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همهشان کلاههای شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند.
به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:
«این پسر به من گفت تا امروز هیچوقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دستبافت مارتا، ۸۷ ساله.تو آدم ارزشمندی هستی.
سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. میگوید احساس میکند یک مادربزرگ حواسش به او هست.
چشمان مارتا پر از اشک شد.همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.
همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمیدارم، چشمهایش را از سر تعجب میچرخاند.
فکر میکند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچکس سفارش نداده، اتلاف وقت است.
اما النور سهشنبه گذشته، آرام و بیدرد از دنیا رفت.
در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنجشنبهها زندگی میکرد. همیشه میگفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.
حالا هم گروه ما برقرار است.
ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاههای نامرتب و رنگارنگ برای بچههایی میبافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند.
من مسیر تاریخ را عوض نمیکنم.
فقط در اتاقی آفتابگیر، کنار آدمهایی که سالها با تنهایی زندگی کردهاند، قلاببافی میکنم.
اما در این سالها یک چیز را فهمیدهام: گاهی نجات دادن یک زندگی، با کارهای بزرگ و پر سر و صدا اتفاق نمیافتد.
۲۳
۶:۱۳