واقعا فکر میکنید خون خدا بر زمین ریخته شد و همگان آگاه شدند و حماقت در تاریخ پایان یافت!؟
نه!امام سجاد(ع) به کوفه رسید، خطبه خواند و نفرین کرد و دوباره که نه، ده باره کوفیان زبان به گزافه گشودند!
!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و آه از هنگامی که امامی بگوید دیگر نمیخواهم با ما باشید...
۱. برگرفته از مصراعی در گلستان سعدی حکایت دهم (مرا به خیر تو امّید نیست، شر مرسان)
۲. منابع:
۴۰۱
۱۳:۴۷
ای بغض فرو خُفته مرا مرد نگهدار
تا دست خداحافظیاش را بفشارم [0]
من درکی از معنای "امانت" دارم؛همان امانتی که خداوند آن را بر آسمان و زمین و کوه عرضه میدارد و آنان پذیرای این امانت نمیشوند؛همان امانتی که انسانِ ظَلوماً جَهولا آن را برعُهده میگیرد و دیگر هیچگاه در متن کتاب مقدس دربارهی چیستی این امانت صحبت نمیشود [1].سکوت وحی بر سترگی این امانت میافزاید و از بُهت و رعب آینده نمیکاهد.انسان چه چیز را پذیرفت و با سرنوشت خود چه کرد؟
امانت، امتداد است.مسئولیتِ عظیم و عمیق، مسئولیتِ پایانناپذیرِ تاریخی و مسئولیتِ الهیِ امرِ امتداد را تنها نفس انسان میتوانست بپذیرد.انسان عُهدهدارِ آشکارگیِ حقیقت میشود.او تنها موجودی است که بر شانههای رنجور، بر زانوان بیرمق و بر دستان ناتوانش بار امتداد امر قدسی را حمل خواهد کرد و به راستی که بسیار ظلم کننده و جاهل است! [2]
در این راه انسان تنها انسان است و نه چیزی بیش و نه چیزی کم.انسان مانند پِرومِتِئوس نیمهخدای اسطورههای یونان که آتش را از زئوس، خدای خدایان میدزدد، نیست؛ زیرا نه چون او پیشآگاه است، نه چون او با خداوندگار سر ستیز دارد [3]؛تنها نسبت به حقیقت آنچه پذیرفته است و نسبت به جزئیات پر فراز و نشیب داستان تاریخ برای امتداد حقیقت در زمین جهل دارد.
جهل اما رافعِ مسئولیت نیست.جهل از رنج انسان نخواهد کاست.دیر یا زود آنگاه که باید حقِ امانت به تمامه گزارده شود، آنگاه که در آستانهی آشکارگیِ حقیقت خواهد ایستاد، آنگاه که من به آن "لحظهی امانت" میگویم فرا میرسد، چه بزرگانسانهایی که به یادِ ظلوماً بودن انسان و ظلمی که در حق خویش کردهاند نزاریدهاند.
لحظهی امانتِ مریم(س) را به یادآور که چگونه طلب نیستی میکند و میگوید ای كاش پيش از اين مُرده بودم و از يادها فراموش شده بودم [4]. و لحظهی امانتِ یونس نبی که چگونه از إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمین سخن میگوید[5].و لحظهی امانتِ عیسای مصلوب، که «ایلی، ایلی، لِما سَبَقْتَنی؟»گویان، تاریخ اندیشه را در برابر خدایی ساکت وامینهد [6] یا لحظهی امانتِ آن حواری که پیش از بانگ خروس سه مرتبه پیامبر خود را انکار کرد! [7]و غدیر که آغازِ لحظهی امانتِ امام است.
و اینک ما،و اینجا ما،ما برعُهدهگرفتگان،ما آشکارکنندگان،ما عُسرتزدگانِ به امّیدِ یُسر ایستاده،ما امانتدارانِ عصر غیبت،ما ایستادگانِ تاریخ،ما به دوشکِشندگان،ما محنتزدگانِ جراحت برداشته،ما نامُنَزَهان،ما ...
هنوز امتداد خواهیم داد و امتداد و آشکارگی، میزان و معیار سنجش عیارِ کنشهای انسانِ متصل به امر قدسی است.
ادامه دارد...
پینوشت0. شاعر: فاضل نظری 1. آیه ۲۷ سوره احزاب2. تفسیر نور، محسن قرائتی، تفسیر اطیب البیان فی تفسیر القرآن، سید عبدالحسین طیب، تفسیر اثنی عشری، حسین حسینی شاه عبدالعظیمی، تفسیر روان جاوید، محمد ثقفی تهرانی، برگزیده تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و جمعي از فضلا، تنظیم احمد علی بابایی و تفسیر راهنما، علی اکبر هاشمی رفسنجانی3. پرومته در زنجیر، اشیل، شاهرخ مسکوب4. آیه ۲۳ سوره مریم5. آیه ۸۷ سوره انبیا6. انجیل مَتا ۲۷:۴۶: یعنی «خدای من، خدای من، چرا مرا بهحال خود رها کردی؟»7. انجیل مَرقُس 72:14
@HDayyan
تا دست خداحافظیاش را بفشارم [0]
امانت، امتداد است.مسئولیتِ عظیم و عمیق، مسئولیتِ پایانناپذیرِ تاریخی و مسئولیتِ الهیِ امرِ امتداد را تنها نفس انسان میتوانست بپذیرد.انسان عُهدهدارِ آشکارگیِ حقیقت میشود.او تنها موجودی است که بر شانههای رنجور، بر زانوان بیرمق و بر دستان ناتوانش بار امتداد امر قدسی را حمل خواهد کرد و به راستی که بسیار ظلم کننده و جاهل است! [2]
در این راه انسان تنها انسان است و نه چیزی بیش و نه چیزی کم.انسان مانند پِرومِتِئوس نیمهخدای اسطورههای یونان که آتش را از زئوس، خدای خدایان میدزدد، نیست؛ زیرا نه چون او پیشآگاه است، نه چون او با خداوندگار سر ستیز دارد [3]؛تنها نسبت به حقیقت آنچه پذیرفته است و نسبت به جزئیات پر فراز و نشیب داستان تاریخ برای امتداد حقیقت در زمین جهل دارد.
جهل اما رافعِ مسئولیت نیست.جهل از رنج انسان نخواهد کاست.دیر یا زود آنگاه که باید حقِ امانت به تمامه گزارده شود، آنگاه که در آستانهی آشکارگیِ حقیقت خواهد ایستاد، آنگاه که من به آن "لحظهی امانت" میگویم فرا میرسد، چه بزرگانسانهایی که به یادِ ظلوماً بودن انسان و ظلمی که در حق خویش کردهاند نزاریدهاند.
لحظهی امانتِ مریم(س) را به یادآور که چگونه طلب نیستی میکند و میگوید ای كاش پيش از اين مُرده بودم و از يادها فراموش شده بودم [4]. و لحظهی امانتِ یونس نبی که چگونه از إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمین سخن میگوید[5].و لحظهی امانتِ عیسای مصلوب، که «ایلی، ایلی، لِما سَبَقْتَنی؟»گویان، تاریخ اندیشه را در برابر خدایی ساکت وامینهد [6] یا لحظهی امانتِ آن حواری که پیش از بانگ خروس سه مرتبه پیامبر خود را انکار کرد! [7]و غدیر که آغازِ لحظهی امانتِ امام است.
و اینک ما،و اینجا ما،ما برعُهدهگرفتگان،ما آشکارکنندگان،ما عُسرتزدگانِ به امّیدِ یُسر ایستاده،ما امانتدارانِ عصر غیبت،ما ایستادگانِ تاریخ،ما به دوشکِشندگان،ما محنتزدگانِ جراحت برداشته،ما نامُنَزَهان،ما ...
هنوز امتداد خواهیم داد و امتداد و آشکارگی، میزان و معیار سنجش عیارِ کنشهای انسانِ متصل به امر قدسی است.
ادامه دارد...
۳۹۵
۲:۴۵
«وِی هله یالا وِی بُگو ماشالا»... نمیدانم کِی و کجا بود که به خودم آمدم و دیدم نه، راستی راستی عاشق تن تبدار جنوب شدهام، عاشق چشمان آبی دریا و شرجی نگاهش، عاشق طعم گس نخلهایش، عاشق عینک ریبون و دمپایی لای انگشتی و صدای گُرگُر پالایشگاه نفت، عاشق لاف زدن و اغراق کردن!...*«به قربون دو زُلفُی بور دلبر، خرابش میکنه گرمای بندر»*... اخبار جنگ جنوب، جنگ ایران، جنگ جان رو میخونم و آهنگهای حِیدو پشتسرهم پلی میشوند... «چِشام از راه دوری سو نمیده، زِبونُم میل گفتوگو نمیده»... دو روز قبل از فاجعهی ۱۸ و ۱۹ دیماه ۴۰۴ هرمزگان بودم و این برای منی که حافظهی تصویری قویای دارم یعنی فکر کردن به جنوب با وضوح زیاد... «یه قِطاری، خالی، میره بندر، یه لِنجی، روی دِریا راشو گم کرد»... میناب؟ سکوت. میناب؟ بُهت. میناب؟ «جهان اینگونه بهپایان میرسد؛ نه با فریاد، که با مویه»... «میخوام بِرُم سر ره بیشینُم، تا رفتن تونه با چشم ببینُم»... گفت چندسال پیش نامه زد به رهبری که نیروهای نظامی تو کار سیاسی دخالت نکنن، درحالی که توسعه سواحل کار سیاست و دولت و فلان نیست، کار همه است... «یه دَمّام گوشهی انبار خاک خورده، یه جاشو، تو جزیره خُوئه نیمه، زِل اَفتُو، پارو نداره»... تا حالا تو جزیره بودی؟ جزیره ذاتش با دور بودن پیوند خورده، جزیره ینی دورتادورت آب، عمق، ابهام، آشوب، ینی فاصله، ینی دستت کوتاهه، ینی صدات نمیرسه، ینی زمان میبره، ینی خودتی و خدات، تو جزیره هر چند نفر هم که باشید، جمع تنهایاناید، جزیره ینی تنهایی... «بلندتر بخند یاد خونه بیوفتُم» ... از سینمای قهرمانزدهی این سالهای اخیر خوشم نمیآید، داستانهای ارگانپسند، داستان شخص، نه شخصیت، داستان سربازها رو چه کسی مینویسه پس؟ داستان زنی که چشم انتظار برگشتن یه سرباز بود، چه مادرِ موی سپیدِ الک آویخته، چه یه دخترِ سیهگیسوی نشونشده... «مو سی تو همینجا حنا بارگذاشتُم، گذشتُم، نترس عشق جونی»... ولی من میترسم، چون انسانم و از قضا انسانِ ناقص، به موسی(ع) فکر میکنم، که روبهروی نیل خروشان ایستاد درحالی که سپاهیان فرعون از پستسر بهش نزدیک میشدند، قوم بنیاسرائیل گفتند حالا چی موسی؟! و موسایِ از پیش و پس گرفتار شده گفت «إِنَّ مَعِيَ رَبّي» و این جمله باشکوهتر از لحظهی شکافته شدن نیل است. شکافته شدن دریا کارِ خداست و از خدا عجیب نیست که خدایی کند؛ از انسانِ از پیش و پس گرفتار، عجیب است که متصل به امر قدسی باقی بماند، از انسان عجیب است که نترسد چون انسان است... «از اسبُم، از اصلُم به دریا بیُفتُم، دریا! چه اسم قِشنگی»...
پیوست:۱. «إِنَّ مَعِيَ رَبّي»؛ قطعا همراهِ من است، پروردگار من؛ آیه ۶۲ سوره الشعراء
۲. در پیشانی کتاب هرمس اثر نسیم مرعشی آمده است:«جهان اینگونه به پایان میرسد، جهان اینگونه به پایان میرسد، جهان اینگونه به پایان میرسد، نه با فریاد، که با مویه.»
۳. عنوان آهنگهای حیدو هدایتی که در متن از آنها استفاده شده؛ «قطارخالی»، «مُنگهها»، «مو سی تو»، «سو»، «تیریشکو».
@HDayyan
۲. در پیشانی کتاب هرمس اثر نسیم مرعشی آمده است:«جهان اینگونه به پایان میرسد، جهان اینگونه به پایان میرسد، جهان اینگونه به پایان میرسد، نه با فریاد، که با مویه.»
۳. عنوان آهنگهای حیدو هدایتی که در متن از آنها استفاده شده؛ «قطارخالی»، «مُنگهها»، «مو سی تو»، «سو»، «تیریشکو».
@HDayyan
۳۶۵
۰:۴۰
دَیّان | هانیه دارائی
حیات اقتصادی غرب مدرن؛ پاسخی برای گسست میان فضیلت و معیشت
@HDayyan
فلسفهی معیشت از نگاه انسان یونانی
در ابتدا باید دانست که معیشت یا اقتصاد، سیاست یا تدبیر مدینه، رفتار و کنش اجتماعی انسان و... در جهان یونانی هیچ یک به خودی خود موضوعیت ندارند، بلکه بحث تنها بر سر یک پرسش است: «چگونه میتوان به سعادت دست یافت؟»بنابراین مطالعه هر یک از شاخههای حکمت عملی بینسبت با یکدیگر، مطالعه حکمت عملی بدون حکمت نظری و در یک کلام مطالعه یک جهان، بدون آنکه درکی واحد و منسجم از کل آن جهان داشته باشیم اساسا در فلسفه، مطالعهای رهزن است.
ارسطو صورت تام جهان یونانی در کالبد یک انسان است. برای ارسطو اقتصاد «تدبیر منزل» است، یعنی همان معادل دقیق economy که متشکل از دو واژه eco و nomy است.
eco از ریشه oikos به معنای «خانه» است؛ اما صرفا بر ساختمان فیزیکی خانه اشاره ندارد. خانه برای انسان یونانی تمام چیزهایی است که تحت عنوان منزل یا household جای میگیرد. خانه محل استقرار خانواده است و خانواده دامنهی گستردهای دارد؛ مثلا خانوادهی یک کشاورز علاوهبر ساکنان خانه مانند همسر و فرزند، شامل حیوانات و گیاهان و همه افراد دیگر که باهم زندگی میکنند مانند فامیل، خدمه و... میشود. خانه نیز تنها یک واحد یا ساختمان نیست و همه اصطبلها، مراتع و چراگاهها و زمینهای کشاورزی تحت اراده کشاورز را در بر میگیرد.خانه برای انسان یونانی مجموعهای از افراد و مکانهایی است که امکان زیست او را فراهم میآورند. زندگی اساسا در بطن خانه به معنای آنچه گفته شد جاری است.خانه و خانواده اما صورت تام یک زیست اجتماعی نیست.
nomy از nomos مشتق شده است و معنای «قانون» دارد. قانون در زیستجهان یونانی شکل خاصی از نظم و سامان جهان است و در کُنه خود معنای "خوب" را دارد. خوب یا همان فضیلت در نگاه ارسطو امریست در "میانه". حدِ اعتدالی هر امری، فضیلت آن امر است. بنابراین مهمترین خصیصه مفهوم تدبیر، تخصیص عادلانه است.از سوی دیگر، نوموس یک «حق» بنیادین و پیشین برای تسلط بر مکانهای زندگی است که هدیهی طبیعتِ الهی به انسان است. نوموس التزام به رعایت قوانین منشعب از این حق پیشین است.اراده بر تدبیر امور خانه، خانواده و زمین باید به گونهای باشد که نظم و سامان جهان یونانی را تامین کند و نوموس داعیهدار این اراده و تدبیر است.
ارسطو معتقد است که کسب ثروت بیشتر نظم و سامان طبیعت را بهم میریزد و هر آنچه غیرطبیعی است ناپسند است. به لحاظ طبیعی تولید فقط باید به اندازه و برای معاش (نه مصرف) باشد؛ زیرا تمایل به ثروتاندوزی هرگز حدیقف ندارد و نامحدود است.سیریناپذیری انسان امری غیرطبیعی است و اگر انسان میخواهد به صراط حکمت حرکت کند باید خویشتندار باشد.
اشتغال به امور خانه و معیشت، اعم از کار و زن[1] انسان را از مسیر کشف حقایق بازمیدارد. انسانی که باید در جستوجوی حقیقت و حیات راستین باشد، بیش از هر چیز نیازمند فراغت (نه زمان خالی) است.
این افسانهای مشهور است که اهالی آتن تالس، نخستین فیلسوف، را بخاطر تنگدستی ریشخند میکردند که زندگی را بر خود سخت کرده است و به دنبال مادةُالمواد (مادهی نخستین پیدایش جهان) میگردد. او نیز روزی دستگاه روغن زیتونگیری اختراع کرد و وقتی در زمان کوتاهی به دادوستدی پرسود رسید، دستگاه روغن زیتونگیری را شکست و گفت فیلسوفان میتوانند که ثروتمند باشند؛ اما نمیخواهند، زیرا آنان راه حقیقت و فضیلت را میپویند.
گسست میان فضیلت و معیشت در جهان یونانی، آغاز تلاشهای فلسفه در طول تاریخ برای پاسخ به این گسست یا بازصورتبندی آن است.
پانویس:1. تدبیر منزل در جهان یونانی امری مردانه و مختص به مردان است.2. برای مطالعه بیشتر به کتاب «اخلاق نیکوماخوس» و «سیاست» ارسطو رجوع کنید.@HDayyan
۳۴۰
۱۵:۲۶
دَیّان | هانیه دارائی
حیات اقتصادی غرب مدرن؛ پاسخی برای گسست میان فضیلت و معیشت
@HDayyan
فلسفه معیشت در گذار از جهان یونانی به جهان مسیحی
جهان یونانی، در پولیس (شهر) معنامند میشود که به لحاظ جغرافیایی کوچک و به لحاظ جمعیت کم تعداد است؛ زندگی اجتماعی-سیاسی انسان مسیحی اما در قلمروهایی بزرگ، شلوغ و با مناسبات پیچیدهتر معنا پیدا میکند.
وقتی از مسیحیت صحبت میکنیم، طبیعتا منظور ما «مسیحیت تاریخی» است؛ زیرا آنچه اهمیت دارد، مسیحیت بهعنوان یک سنت تاریخی است، نه صرفا آموزههای اولیه آن. ما با مسیحیتی مواجه هستیم که طی حدود ده تا پانزده قرن پیش از ظهور جهان مدرن، نوعی جهان، نوعی شیوه زندگی، نوعی فهم از عالم و نوعی نسبت میان دنیا و حقیقت را برای انسان پدید آورده است.
ما هنوز در جهان سنت به معنای پیشارنسانسی آن هستیم و هنوز اقتصاد به عنوان یک علم هویتی مستقل و مدرن ندارد. پس در قرون وسطای مسیحی، ریشه لاتینی واژه اقتصاد یعنی oikonomia همچنان در امتداد مفهومی گسست میان فضیلت و معیشت است؛ با این تفاوت که معنای فضیلت، معنای معیشت و معنای گسست تغییر کرده است.
گفتیم که برای ارسطو، تمام حکمت عملی (اخلاق، تدبیرمنزل، سیاست مُدُن) ذیل غایت نهایی انسان یعنی سعادت یا ائودایمونیا (Eudaimonia) قرار میگیرد؛«سعادت یعنی فعالیت نفس مطابق با فضیلت کامل در سراسر یک زندگی[1].»و این یعنی تدبیر منزل نزد ارسطو بخشی از کلانپروژهی فکری او برای تحقق یک زندگی خوب است و زندگی فضیلتمندانه در گسست با امر روزمره قرار دارد.
مفهوم سعادت در جهان مسیحی تبدیل به مفهوم رستگاری میشود؛ بنابراین اگر از یک قدیس که انسانِ فلسفه مسیحی است در باب اقتصاد پرسیده شود، اصلا سؤال را اشتباه میداند و او میپرسد:چگونه میتوان به رستگاری (Salvation) رسید؟در نتیجه، مولفههایی چون معاش، کار، مالکیت، دادوستد، همگی ذیل مسئله بزرگتر یعنی نجات روح از بند گناه نخستین و در نهایت غایت مسیحیت یعنی رؤیت خدا (Beatific Vision) قرار میگیرند و این تفاوت، تمام فلسفه معیشت را دگرگون میکند.
انسان مسیحی پیش از آنکه کارگر، تاجر یا مالک باشد، مخلوق خدا و زائر (Pilgrim) است؛ موجودی که مقصد نهاییاش نه سعادت در پولیس، بلکه رستگاری در ملکوت خدا است.
انسان مسیحی (برخلاف انسان یونانی) مالک نیست؛ امانتدار است، چنانکه در کتاب مزامیر داوودنبی آمده است: «زمین و هر آنچه در آن است از آنِ خداوند است[2].»انسان مالک حقیقی هیچ چیز نیست.هیچ مرتبهای از این مالکیت مطلق الهی نیز به انسان اعطا نشده است.تمام مالکیتها، امانتی الهی هستند که بر عُهدهی انسان نهاده شدهاند.
صحبت از «امانتداری» بیش از آنکه صحبت از «مالکیت» و «حق» باشد، صحبت از «مسئولیت» و «تکلیف» است.قدیس، نه دارندهی چیزی و نه متصرف در طبیعت، بلکه مسئولِ ادای حق الهی است.از این رو، مفهوم مالکیت به ویژه مالکیت خصوصی جای خودش را به مفهوم مسئولیت میدهد. (بنابراین دقیقتر آن است که نظریهی مالکیت خصوصی آکوئیناس نیز در این نظام معنایی به مسئولیت خصوصی تعبیر شود.)
آکوئیناس در کتاب مدخل الهیات[3] میگوید: مالکیت خصوصی از حیث عقل عملی مجاز است، اما از حیث طبیعت، همه چیز متعلق به خدا و برای منفعت همگان آفریده شده است. یعنی Private Property حق مطلق نیست، بلکه مسئولیت مطلق است.
از نظر کلیسا نه مالکیت خصوصی، بلکه مسئولیت نیز نمیتواند به دست انسانهای گناهآلوده باشد. انسانهای هبوط کرده در ذات خود صلاحیت پذیرش این مسئولیت را ندارند. در نتیجه کلیسا (و پادشاه) مالک همه چیز است. راهبان منکر مالکیت خصوصی بودند. هیچ مالکیتی در جوامع رُهبانی دیده نمیشود. نظامات کلیسایی و نظامات اجتماعی نیز باید به گونهای باشد که مردم را هر چه بیشتر به زهد و کنارهگیری از امور دنیوی که حق اعمال اراده در آن را ندارند دعوت کند. دنیا انسان را میفریبد تا گمان کند، میتواند مالک چیزی باشد که از آنِ خداوند است. دنیا انسان را از مسیرِ بازگشت به بهشت باز میدارد.
چرا مالکیت خصوصی مجاز است؟این یکی از شاهکارهای آکوئیناس است.او برخلاف برخی رهبانان که مالکیت خصوصی را به کل رد میکردند برای جواز مالکیت خصوصی (بخوانید مسئولیت خصوصی) سه دلیل میآورد:• اول، انسان بهتر از چیزی مراقبت میکند که مسئول آن باشد.• دوم، اگر همه چیز مشترک باشد، نزاع بیشتر میشود.• سوم، نظم اجتماعی بهتر حفظ میشود.اما بلافاصله اضافه میکند:• چهارم، مالک باید همیشه آماده باشد که اموالش را در هنگام ضرورت در اختیار فقیر قرار دهد.بنابراین مالکیت، حق نیست؛ تکلیف است.
بنابراین آکوئیناس میکوشد تا امکان اقتصاد در جهان مسیحی را ایجاد کند؛ زیرا مالکیت خصوصی شرط تحقق دادوستد، به وجود آمدن بازار و تدبیر منزل است.
منابع:1. Nicomachean Ethics I.7, 1098a.16-182. مزامیر ۲۴:۱3. Summa Theologiae, II-II, q.66
@HDayyan
۳۰۱
۱۷:۲۵
دَیّان | هانیه دارائی
حیات اقتصادی غرب مدرن؛ پاسخی برای گسست میان فضیلت و معیشت
@HDayyan
فلسفه معیشت در قرون وسطا
کار
در سنت مسیحی انسان هیچگاه بخشیده نشد و خداوند هر یک بازیگران قصهی گناه نخستین را به نحوی از بهشت راند و با کیفری به زمین فرستاد؛ شیطان، مار، طاووس، حوا، وَ سرانجام آدم(ع) که پس از هبوط به او گفته شد زین پس «با عرق پیشانی نان خواهی خورد.» [1] و این یعنی «کار» مجازات ابدی انسان گناهآلود است. فیلسوفانی چون آگوستین قدیس و متفکرانی چون بندیکت کوشیدند تا درک تازهای از کار را وارد جهان مسیحی کنند. آنان این رنج را نوعی عبادت، وسیلهای برای طهارت و تقدیس نفس و راهی برای مشارکت در هستی تبیین کردند. شعار رهبانان بندیکتی Ora et Labora: «دعا کن و کار کن.» نیز گویای این بود که کار فقط تامین معاش نیست. اما هیچ یک از این تلاشهای نظری و عملی سبب نشد تا «کار» فینفسه موضوعیت پیدا کند یا از رنجآلود بودن آن در نگاه انسان مسیحی کم شود.
قیمت عادلانه
مفهوم «قیمت عادلانه» یکی از بزرگترین ابداعات فلسفه معیشت در قرون وسطی است. آکوئیناس میپرسد: قیمت واقعی کالا چیست؟ و بیشک پاسخ او، چنانکه ما امروزه درک میکنیم محصولِ «عرضه و تقاضا» نیست. قیمت عادلانه یعنی قیمتی که نه فروشنده را استثمار کند و نه خریدار را، زیرا هدف بازار عدالت است، نه سود. در نگاه آکوئیناس تمام قواعد و مناسبات بازار باید مبتنی بر عدالت بویژه «عدالت توزیعی» باشد به گونهای که ثروتمندان و فقرا به یک میزان امکان و فرصت حضور و قدرت انتخاب داشته باشند.
در سنتهای حکمی پیشارنسانی، اشیاء در نسبت با حقیقت فهم میشوند و هیچ چیزی وجودی مستقل از نظم الهی و شانی قائم به خود ندارد؛ «کالا» نیز از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین قیمت نه در برابر ارزش اشیاء (زیرا اشیاء به خودی خود موضوعیت ندارند) بلکه از آن جهت که باید در راستای تحقق ایدهی عدل قرار بگیرند ارزشگذاری میشوند. بازار نیز مانند تمام ساحات حیات انسان باید به شیوهای سامان یابد تا در نهایت انسان را به «رستگاری» برساند.
تثبیت گسست میان فضیلت و معیشت یا زمین و آسمان
گفتیم که انسان مسیحی ساکن دائمی زمین و مالک هیچ یک از نعمتهای الهی نیست. انسان زائر (Pilgrim) و امین (Steward) است. سراسر زندگی زمینی انسان مرحلهای #موقتی در مسیر بازگشت به وطن حقیقی یعنی ملکوت اعلا به شمار میآید. سنت مسیحی بارها انسان را «غریب» «مسافر» این جهان معرفی میکند[2]. آگوستین قدیس در اثر بزرگ خود به نام #شهر_خدا با تمایز نهادن میان «شهر زمینی» و «شهر خدا» این گسست را نهادیه میکند و نشان میدهد که زندگی دنیوی با همه نهادهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خود، غایت نهایی انسان نیست.
آگوستین با صراحت بیان میکند «...دشمنانی که باید در برابر آنان از شهرخدا(اورشلیم) دفاع کنم، به شهر زمین(بابِل) تعلق دارند.» دشمنانی که بنابر فلسفه تاریخ آگوستین با پیروزی شهرخدا بر شهرزمین نابود خواهند شد؛ زیرا «شهر خدا از افرادی تشکیل شده است که از لذت زمینی پرهیز میکنند و خود را وقف حقایق ابدی خدا میکنند، از سوی دیگر، زمین خاکی یا شهر زمین متشکل از افرادی است که خود را در لذتهای دنیای کنونی غرق کردهاند.» [3] پس در این نگاه معیشت نیز ماهیتی موقتی پیدا میکند. کار، دادوستد، مناسبات بازار همگی به قلمرو «شهر زمینی» تعلق دارند. انجیل متی این حقیقت را چنین تصریح میکند: «هیچکس نمیتواند دو آقا را خدمت کند... شما نمیتوانید هم خدا را خدمت کنید و هم مَمّون.» [4]واژه «مَمّون» (Mammon) در سنت مسیحی صرفا به معنای پول نیست، بلکه نماد ثروتی است که جای خدا را در دل انسان میگیرد و به موضوع پرستش تبدیل میشود. بنابراین، میتوان دریافت که چرا در قرون وسطا هیچ نظریه اقتصادی مستقلی شکل نگرفت و اقتصاد شاخهای از الهیات اخلاقی بود که پرسش اصلیش این نبود که چگونه میتوان ثروت بیشتری تولید کرد؟ بلکه این بود که چگونه باید از نعمتهای خداوند بهره برد تا انسان در مسیر نجات روح خویش باقی بماند. معیشت، نه علم انباشت سرمایه، بلکه شیوهای از زیستن بود که باید با نظم الهی هماهنگ میشد.
بنابراین، «مسیحیت تاریخی» با شکافی عمیق و تثبیتشده میان دنیا و آخرت، فضیلت و معیشت، و زهد و ثروت قرون وسطی را پشت سر میگذارد و انسان مسیحی در میان این دوگانهها میکوشد با رهایی کامل و کنارهگیری از امر روزمره، یگانه داستان سرنوشت خویش را در آسمان بجوید؛ زیرا انجیل به او آموخته است که «برای خود بر زمین گنج میَندوزید، جایی که بید و زنگ آن را تباه میکند و دزدان نقب میزنند و میدزدند؛ بلکه برای خود در آسمان گنج بیندوزید [...] زیرا هر جا گنج تو باشد، دل تو نیز همانجا خواهد بود.» [5]
منابع:۱. پیدایش ۳:۱۹۲. رساله اول پطرس ۲:۱۱ و عبرانیان ۱۶-۱۳:۱۱3. Augustine, The City of God, Books XIV–XIX.۴. انجیل متی ۶:۲۴۵. انجیل متی ۲۱-۶:۱۹
@HDayyan
کار
قیمت عادلانه
تثبیت گسست میان فضیلت و معیشت یا زمین و آسمان
۲۷۸
۱۰:۳۳
هندسه آینده ایران؛ عبور از «ستیز کور» و «صلحِ سرابگونه» به سوی «نبردِ تمدنساز»
طرح مسئلهتصویر آینده، قطبنمای حرکت ملتهاست. جامعهای که نداند به سوی کدام افق در حرکت است، در گرداب بحرانهای روزمره و دوگانههای کاذب غرق خواهد شد. امروز، در یکی از پیچیدهترین تقاطعهای تاریخی و ژئوپلیتیک جهان، گفتمان سیاسی پیرامون «آینده ایران و نحوه مواجهه با نظم جهانی» اسیر چندین دوگانهسازی سطحی و تقلیلگرایانه شده است؛ دوگانههایی که در هر دو سوی آنها، خبری از درک واقعیت صحنه و مختصات تمدنی ایران نیست.
ما گرد هم آمدهایم تا نشان دهیم چرا مقاومتِ امروز ما، نه از سر ماجراجویی و نه قابلِ معامله با مناسبات دیپلماتیک است. ما اینجا هستیم تا «آیندهای» را تبیین کنیم که ارزش جنگیدن، ایستادگی و فداکاری دارد؛ آیندهای که در آن، ایرانِ فردا نه یک بازیگر حاشیهای، بلکه نقطه ثقل و لنگرگاهِ نظمِ نوین منطقهای و جهانی خواهد بود.@hatefmag@HDayyan
ما گرد هم آمدهایم تا نشان دهیم چرا مقاومتِ امروز ما، نه از سر ماجراجویی و نه قابلِ معامله با مناسبات دیپلماتیک است. ما اینجا هستیم تا «آیندهای» را تبیین کنیم که ارزش جنگیدن، ایستادگی و فداکاری دارد؛ آیندهای که در آن، ایرانِ فردا نه یک بازیگر حاشیهای، بلکه نقطه ثقل و لنگرگاهِ نظمِ نوین منطقهای و جهانی خواهد بود.@hatefmag@HDayyan
۳۰۷
۱۴:۳۵
ما در فال به دنبال آینده میگردیم؟
فال میخرم، نه همیشه، اما اغلب، از دخترکانی با موهای خاکیِ ژولیده، دستان چرک و چشمان درشت و سیاه که برق میزنند.این خوشحالی ساده و خُرد را دوست دارم، مثل وقتی که کتابی میخرم و در صفحهی نخستش مینویسم تقدیم به من برای ... ؛برای کارهای خوب کوچک، برای ادامه دادن، برای مبارزه کردن، برای خسته نشدن، برای وقتهایی که میتوانستم بد باشم و نبودم و برای بخشیدن خودم بخاطر روزهایی که میتوانستم بد باشم و بد هم بودهام!
فال میخرم و هربار یاد خاطرهی اصغر فرهادی میافتم، درست هربار، هربار، هربار با دقت و جزئیات و با لبخندی که ناخودآگاه مینشیند گوشهی لبانم:
«بعد از نمایش یک فیلم ایرانی با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتوگو که يكيشان پرسيد: در فیلم آن پسرک سر چهار راه چه میفروخت؟
مواد مخدر بود يا ...
من پاسخ دادم فال میفروخت، پرسيد فال چيست؟ گفتم شعر. شعرهای شاعر بزرگمان حافظ با هيجان گفت: يعنی شما از کشوری میآييد که در خيابانهايش شعر میفروشند و مردم عادی پول میدهند و شعر میخرند؟!
میرفت سر ميزهای مختلف و با شگفتی اين را به همه میگفت!
و اين يعنی زاويهی ديد، یکی سياهی میبيند و یکی زیبایی!»
فال میخرم و این سالهاست جزئی از مناسک تکنفرهی من شده برای روز آغازین فصل نارنجی سال، همان فصلی که مهدی اخوان ثالث در رسایش میسُراید: «باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟! پادشاه فصلها پاییز!»
🦜 فال میخرم و مدتیست که به خودِ فال خریدن میاندیشم، به اولین باری که بابا دستم را گرفت و بُرد پیشِ مردِ چاقِ کنارِ بازارچه و نشانم داد چطور یک پرندهی کوچک با نوکش برگهی فال را بیرون میکشد تا به ما آدمهای مارگزیده روزگار و رمیده از ریسمان سیاه و سفید این دنیا ثابت کند هیچ دسیسهای در کار نیست و به پیر و به پیغمبر قسم که قرعهی فال را اتفاقی و تصادفی به نام منِ دیوانه زدند! [1]
عجب لحظهی عجیبی است این لحظهی پناه بُردن انسان به یک شِبه صُدفهی خود خواسته! [2]مگر خودِ فال چقدر مهم است که اتفاقی بودنش اینقدر آداب دارد؟و اصلا چرا از آن لحظه به بعد فال با جان من اینقدر آمیخته شد؟
فال میخرم و امروز تمام مدت به این فکر میکردم که اگر من فالفروشی بودم با موهای خاکیِ ژولیده، دستانی چرک و چشمانی درشت و سیاه که برق میزنند و بعد کسی از من پرسید که دخترک! سر چهار راه چه میفروشی؟ مواد مخدر یا...حتما میگفتم:#آینده میفروشم به آدمهایی که در گذشته جا ماندهاند :)
@HDayyanپ.ن:1. تلمیحی به شعر حافظ:آسمان جور امانت نتوانست کشیدقرعهی فال به نام من دیوانه زدند
2. صُدفه = اتفاقی، ناگهانی و بیعلت
«بعد از نمایش یک فیلم ایرانی با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتوگو که يكيشان پرسيد: در فیلم آن پسرک سر چهار راه چه میفروخت؟
مواد مخدر بود يا ...
من پاسخ دادم فال میفروخت، پرسيد فال چيست؟ گفتم شعر. شعرهای شاعر بزرگمان حافظ با هيجان گفت: يعنی شما از کشوری میآييد که در خيابانهايش شعر میفروشند و مردم عادی پول میدهند و شعر میخرند؟!
میرفت سر ميزهای مختلف و با شگفتی اين را به همه میگفت!
و اين يعنی زاويهی ديد، یکی سياهی میبيند و یکی زیبایی!»
🦜 فال میخرم و مدتیست که به خودِ فال خریدن میاندیشم، به اولین باری که بابا دستم را گرفت و بُرد پیشِ مردِ چاقِ کنارِ بازارچه و نشانم داد چطور یک پرندهی کوچک با نوکش برگهی فال را بیرون میکشد تا به ما آدمهای مارگزیده روزگار و رمیده از ریسمان سیاه و سفید این دنیا ثابت کند هیچ دسیسهای در کار نیست و به پیر و به پیغمبر قسم که قرعهی فال را اتفاقی و تصادفی به نام منِ دیوانه زدند! [1]
@HDayyanپ.ن:1. تلمیحی به شعر حافظ:آسمان جور امانت نتوانست کشیدقرعهی فال به نام من دیوانه زدند
2. صُدفه = اتفاقی، ناگهانی و بیعلت
۶۶
۲۳:۴۱