بازارسال شده از پادکست «راد آوا»
آخرین کالسکه.mp3
۰۸:۳۱-۱۱.۸۹ مگابایت
«آخرین کالسکه»اپیزود دوم از مجموعه خاطرات «دمادم»
تهیهکننده: علیرضا خلیلزادهنویسنده: فاطمه ذجاجیبر اساس خاطرهای از: سیدمحمدحسین غضنفریگوینده: محمدامین ناصریگرافیک: عرفان صالحی زیارانی
کاری از گروه «راد آوا»
ضبط شده در استودیو اختصاصی «راد آوا»@raadava_podcast
تهیهکننده: علیرضا خلیلزادهنویسنده: فاطمه ذجاجیبر اساس خاطرهای از: سیدمحمدحسین غضنفریگوینده: محمدامین ناصریگرافیک: عرفان صالحی زیارانی
کاری از گروه «راد آوا»
ضبط شده در استودیو اختصاصی «راد آوا»@raadava_podcast
۱
۱۱:۲۶
بازارسال شده از پادکست «راد آوا»
خروج قانونی.mp3
۰۷:۴۹-۱۰.۹۷ مگابایت
«خروج قانونی»اپیزود پایانی از مجموعه خاطرات «دمادم»
تهیهکننده: علیرضا خلیلزادهنویسنده: فاطمه ذجاجیبر اساس خاطرهای از: حمید قدسیگوینده: محمدامین ناصریگرافیک: عرفان صالحی زیارانی
کاری از گروه «راد آوا»
ضبط شده در استودیو اختصاصی «راد آوا»@raadava_podcast
تهیهکننده: علیرضا خلیلزادهنویسنده: فاطمه ذجاجیبر اساس خاطرهای از: حمید قدسیگوینده: محمدامین ناصریگرافیک: عرفان صالحی زیارانی
کاری از گروه «راد آوا»
ضبط شده در استودیو اختصاصی «راد آوا»@raadava_podcast
۱
۹:۳۸
حالا باید مثل هر سال هی امروز و فردا کنیم تا دلمان بیاید سیاهیها را پایین بکشیم....زود گذشت و سخت.زود گذشتنش تکرار هر ساله است، سختیاش تازه بود...امسال داغ هوار شده روی قلبمان را در غم امام حل کردیم و عزیزمان را بدرقه کردیم تا خانهی نو...و نبود اگر این سیاهیها و نوحهها نمیدانم تحمل این غم چگونه میشد، غمی که دوست دارم مثل غم حسین هیچ وقت سرد نشود....#بیچاره_بودیم_اگه_ماهِ_محرم_نبودوَ#چه_مبارک_است_این_غم_که_تو_در_دلم_نهادی.@hiyaam
۱۸۵
۸:۲۴
هنوز ترس از صداهای مهیب و یکدفعهای بعد از جنگ همراهم هست.دیشب دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم چه بیچاره بودیم اگر پیامبرمان محمد صلواتعلیه نبود.پشت هم صدا آمد.از جا پریدم و پنجره را باز کردم.برای آمدن او نورافشانی میکردند.
کاش همیشه همهی صداهای بلند به نور وجود شما ختم شود.کاش همهی ترسها با یاد شما محو شود.آقای مهربان عالم....#عشق_محمد_بس_است_و_آل_محمد.@hiyaam
کاش همیشه همهی صداهای بلند به نور وجود شما ختم شود.کاش همهی ترسها با یاد شما محو شود.آقای مهربان عالم....#عشق_محمد_بس_است_و_آل_محمد.@hiyaam
۱۸۲
۱۰:۴۳
پسرک از وقتی کمی عاقلتر شده، چندین بار پرسیده:عروسیتون کجا بود؟کیا اومده بودن؟غذا چی خوردین؟کیکتون چند طبقه بود؟چند وقت پیش مجبورم کرد آلبوم عروسی را از بالای کمد دیواری بکشم بیرون.نشست به تماشا.چشمهایش برق میزد.آقا جون و ثمینه و مادرزهرا را نمیشناخت.پرسید: اینا کیان؟گفتم اون پدر بزرگ منه، اونم مادر بزرگ بابا، اون یکی هم خاله ثمینه است که دوستم بود.خودش گفت: فهمیدم اینا الان پیش خدان همشون...گفتم: آره، همشون..من هنوز نمیدانم حال عروس و داماد جزیره چطور است.اما دوست دارم فکر کنم حالشان خوب است و سالمند.دوست دارم آفتاب که بزند اولین روز زندگی مشترکشان باشد و زیر سقفی که با هم ساخته بودند صبحانه بخورند.دوست دارم همه چیز طبیعی باشد.اینطور که فکر میکنم، تپش قلبم کمتر میشود.
برایشان یک آرزو دارم:اینکه هیچ وقتِ هیچ وقت پسرک یا دخترکشان از شب و روز عروسی و عکسها و آدمهایی که نمیشناسند و توی عکس هستند نپرسد.....@hiyaam
برایشان یک آرزو دارم:اینکه هیچ وقتِ هیچ وقت پسرک یا دخترکشان از شب و روز عروسی و عکسها و آدمهایی که نمیشناسند و توی عکس هستند نپرسد.....@hiyaam
۱۸۴
۲۲:۴۸
بسم الله الرحمن الرحیم.من کمی ملاحظات رفتاری و احترام به هموطن با هر عقیدهای که دارد، داشتم که بعد از نهم اسفندماه ۰۴ همه را از دست دادم..#خانم_مرزبان شما غلط میکنید توی سخنرانی تصنعی تان، کلمهی زنها را جمع میبندید.شما غلط میکنید برای زنهای ایران اشک تمساح میریزید.من یک زن ایرانیام.۱۹۸ روز است که داغدارم.داغدارم و دارم تاوان حماقت امثال شما را میدهم.شما خیلی غلط میکنید دهانتان را باز میکنید و از بهای آزادی میگویید.بیشتر از این حیف است وقت با ارزشم را پای حرص خوردن و خشم از اراجیف و سناریوی از قبل طراحی شدهی تو و اربابانت بگذارم.میدانی چرا؟چون من یک زن ایرانیام و برای وقتم ارزش قائلم.چون مسیر پیشرفت پیش روی من است و حیف است که نمایشِ توی عروسک خیمه شب بازی مشغولم کند..
@hiyaam
@hiyaam
۱۱۰
۵:۴۷
مامان روی سر پسرک شکلات میریزد و ماچش میکند.رسم خانوادگیمان است.مامان جون هم برای همهی نوهها همین کار را میکرد روز جشن شکوفه هایشان.مامان جون نقل رنگی میریخت روی سرمان.ما نقل پیدا نکردیم مامان شکلات آورد.قرآن را میآورم و بغضم را قورت میدهم.مینشینیم توی ماشین، پدر و پسر چهار قل میخواندند بلند بلند.عینک آفتابی را میگذارم روی چشمهایم و راحت اجازه میدهم اشکهایم بیرون بریزد.رسیده ایم مدرسه.روی سر بچهها تاج میگذارند و یک پیکسل از شهید کلاس اولی جنگ رمضان مدرسهشان روی سینهشان سنجاق میکنند.پسرک میدود سمتم.بغلش میکنم و هق میزنم دستهایش را محکم میگیرم و میگویم:قول بده همیشه ازین دوست شهیدت کمک بگیری همیشه. قول بده که عالی باشی.با کف دستش اشکهایم را پاک میکند:قول میدم مامان، گریه نکن.برمیگردم و مینشینم روی صندلی کنار مادر دوست پسرک، دهانم را نزدیک گوشش میبرم و میگویم: یعنی مادرای مینابی این روزا چکار میکنن؟
لعنت بهتون که شیرینترین روز یک مادر ایرانی را تا همیشه با یک بغض و غم همراه کردید....با دونه دونهی همین شکوفههایی که امروز جشن داشتن انتقام تک تک دانشآموزای شهید مون رو میگیریم انشاءالله


#جشن_شکوفه_ها#شکوفه_های_میناب#تا_همیشه_و_همه_جا_مرگ_بر_آمریکا
.@hiyaam
لعنت بهتون که شیرینترین روز یک مادر ایرانی را تا همیشه با یک بغض و غم همراه کردید....با دونه دونهی همین شکوفههایی که امروز جشن داشتن انتقام تک تک دانشآموزای شهید مون رو میگیریم انشاءالله
#جشن_شکوفه_ها#شکوفه_های_میناب#تا_همیشه_و_همه_جا_مرگ_بر_آمریکا
.@hiyaam
۷۵
۶:۴۵
۳۷
۱۸:۲۸
بازارسال شده از ماشین زمان نویسندگی مبنا✨
🪐 ماشینِ زمان نویسندگی مبنا آمادهست تا بهت بگه در آینده شبیه کدوم نویسنده میشی!
۱
۱۸:۲۸