کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِه یَجلِسُ عَلَی الأرضِ وَ یَأْکُلُ عَلَی الأرضِ وَ یَعتَقِلُ الشَّاةَ وَ یُجِیبُ دَعوَةَ المَملُوکِ عَلَی خُبزِ الشَّعِیرِپیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بر زمین مینشست، و بر زمین غذا میخورد، و گوسفند به دستش میگرفت، و دعوت بندهای به نان جوین را میپذیرفت.
این روایت درباره رسولالله صلوات الله علیه و آله را لطف کنید از زبان آقای شهیدمان خوب بشنوید... تصویرهای این روایت آنقدر زیبا و دلربا هستند که بچههای ما، اگر همین چند تا تصویر، همیشه جلوی چشمِ دلشان باشد، شاید برای خوشبختی در دنیا و آخرتشان کافی باشد.
یک اشکال مهم ما شاید این است که این تصویرهای زیبا و شیرین از رسولالله و اهلبیت او سلام الله علیهم را جلوی چشمِ دل بچهها نمیگذاریم.دقت کنید که هر صحبتی درباره رسولالله و اهلبیت، این تصویرها را جلوی چشمِ دل بچهها نمیگذارد. و حتی هر قصهای درباره ایشان هم چنین تصویرهایی را خلق نمیکند. قصهگو باید دلش روشن باشد و زبانش بیغش باشد و بلد باشد چطوری قصه تعریف کند. آن وقت این تصویرها هستند که دل بچهها را مال خودشان میکنند.
چند هفته گذشته، در خانه، آخر شب یا سر سفره، با بچهها مجموعه امام علی علیه السلام را تماشا میکنیم. و البته جا به جا، فیلم را نگه میداریم و جواب سوالهای بچهها را میدهیم. به نظرم، اگر میخواهیم بچهها سرنخهای عمیقی برای فهم بعضی از پیچیدگیهای جنگ ما با آمریکا دستشان بیایید، تماشای این مجموعه و حرف زدن درباره آن با بچهها، یکی از بهترین کارهاست. داوود میرباقری قصهگو و تصویرساز خوبی است.
این روزها و شبها بهترینِ وقتها هستند برای تعریفکردن تاریخ پرماجرای اسلام. کاش اهل تاریخ و اهل قصه ما، بیشتر وسط مردم بودند. صدوشصتوچند شب گذشت... من یقین دارم اگر اهل تاریخ و اهل قصه خوب و پخته ما، در تجمعها میآمدند و کمی از وقت سخنرانها و سرودخوانهای عزیز را میگرفتند و هر شب، قصههای تاریخ اسلام و ایران و جهان را برای مردم تعریف میکردند، الان تجمعها و آدمهای پایثابت تجمعها طور دیگری بودند... البته هنوز هم دیر نشده و ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازهست.نقالها و پردهخوانهای قدیم، دقیقا همین کار را میکردند و هر جا که مردم جمع میشدند، برایشان قصههای تاریخ را تعریف میکردند و دلشان را پر میکردند از تصویرهای دلربا و دلافروز. ما چقدر غافلانه و خاماندیشانه خودمان را از سنتهای زیبایمان محروم کردهایم...
خودم و اهلم فدای خاک پای رسولالله.
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
این روایت درباره رسولالله صلوات الله علیه و آله را لطف کنید از زبان آقای شهیدمان خوب بشنوید... تصویرهای این روایت آنقدر زیبا و دلربا هستند که بچههای ما، اگر همین چند تا تصویر، همیشه جلوی چشمِ دلشان باشد، شاید برای خوشبختی در دنیا و آخرتشان کافی باشد.
یک اشکال مهم ما شاید این است که این تصویرهای زیبا و شیرین از رسولالله و اهلبیت او سلام الله علیهم را جلوی چشمِ دل بچهها نمیگذاریم.دقت کنید که هر صحبتی درباره رسولالله و اهلبیت، این تصویرها را جلوی چشمِ دل بچهها نمیگذارد. و حتی هر قصهای درباره ایشان هم چنین تصویرهایی را خلق نمیکند. قصهگو باید دلش روشن باشد و زبانش بیغش باشد و بلد باشد چطوری قصه تعریف کند. آن وقت این تصویرها هستند که دل بچهها را مال خودشان میکنند.
چند هفته گذشته، در خانه، آخر شب یا سر سفره، با بچهها مجموعه امام علی علیه السلام را تماشا میکنیم. و البته جا به جا، فیلم را نگه میداریم و جواب سوالهای بچهها را میدهیم. به نظرم، اگر میخواهیم بچهها سرنخهای عمیقی برای فهم بعضی از پیچیدگیهای جنگ ما با آمریکا دستشان بیایید، تماشای این مجموعه و حرف زدن درباره آن با بچهها، یکی از بهترین کارهاست. داوود میرباقری قصهگو و تصویرساز خوبی است.
این روزها و شبها بهترینِ وقتها هستند برای تعریفکردن تاریخ پرماجرای اسلام. کاش اهل تاریخ و اهل قصه ما، بیشتر وسط مردم بودند. صدوشصتوچند شب گذشت... من یقین دارم اگر اهل تاریخ و اهل قصه خوب و پخته ما، در تجمعها میآمدند و کمی از وقت سخنرانها و سرودخوانهای عزیز را میگرفتند و هر شب، قصههای تاریخ اسلام و ایران و جهان را برای مردم تعریف میکردند، الان تجمعها و آدمهای پایثابت تجمعها طور دیگری بودند... البته هنوز هم دیر نشده و ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازهست.نقالها و پردهخوانهای قدیم، دقیقا همین کار را میکردند و هر جا که مردم جمع میشدند، برایشان قصههای تاریخ را تعریف میکردند و دلشان را پر میکردند از تصویرهای دلربا و دلافروز. ما چقدر غافلانه و خاماندیشانه خودمان را از سنتهای زیبایمان محروم کردهایم...
خودم و اهلم فدای خاک پای رسولالله.
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۴۶۳
۶:۴۱
دوستان عزیز سلام
جلسههای آشنایی با مجاورههای زبان فارسی برگزار شدند خدا را شکر.
از آخر مرداد، مجاورههای زبان فارسی را شروع میکنیم و اولین مجاوره، ان شاء الله، بعدازظهر شنبه ۳۱ مرداد برگزار خواهدشد.
دوستانی که خودشان یا فرزندانشان مایل به شرکت در مجاورهها هستند اما هنوز ثبتنام نکردهاند، میتوانند به بنده پیام دهند: ۰۹۱۲۹۳۴۶۵۵۸@ibnussabeel0
درباره مجاوره قصه آدم
درباره مجاوره آینهخو و سنگدل
درباره مجاوره تربیت به مثابه رفوگری
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
جلسههای آشنایی با مجاورههای زبان فارسی برگزار شدند خدا را شکر.
از آخر مرداد، مجاورههای زبان فارسی را شروع میکنیم و اولین مجاوره، ان شاء الله، بعدازظهر شنبه ۳۱ مرداد برگزار خواهدشد.
دوستانی که خودشان یا فرزندانشان مایل به شرکت در مجاورهها هستند اما هنوز ثبتنام نکردهاند، میتوانند به بنده پیام دهند: ۰۹۱۲۹۳۴۶۵۵۸@ibnussabeel0
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۱.۶K
۲:۵۷
دوستان قمی!
به امید خدا، از شنبه ۳۱ مرداد مجاورههای زبان فارسی در قم را شروع میکنیم.
زمان مجاورههای قم از قرار زیر است:
قصه آدم | دخترخانمها شنبهها ۱۵ تا ۱۷
قصه آدم | آقاپسرها شنبهها ۱۸ تا ۲۰
آینهخو و سنگدل | دخترخانمها دوشنبهها ۱۵ تا ۱۷
آینهخو و سنگدل | آقاپسرها دوشنبهها ۱۸ تا ۲۰
تربیت به مثابه رفوگری یکشنبهها ۱۶ تا ۱۸
🧭 محل مجاورهها در قم اینجاست:بلوار امین، الغدیر ۱۰، ساختمان مفید https://neshan.org/maps/places/7bsjfpQx7r3U
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
به امید خدا، از شنبه ۳۱ مرداد مجاورههای زبان فارسی در قم را شروع میکنیم.
قصه آدم | دخترخانمها شنبهها ۱۵ تا ۱۷
قصه آدم | آقاپسرها شنبهها ۱۸ تا ۲۰
آینهخو و سنگدل | دخترخانمها دوشنبهها ۱۵ تا ۱۷
آینهخو و سنگدل | آقاپسرها دوشنبهها ۱۸ تا ۲۰
تربیت به مثابه رفوگری یکشنبهها ۱۶ تا ۱۸
🧭 محل مجاورهها در قم اینجاست:بلوار امین، الغدیر ۱۰، ساختمان مفید https://neshan.org/maps/places/7bsjfpQx7r3U
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۱۶۰
۱۳:۲۰
دوستان تهرانی!
به امید خدا از چهارشنبه ۴ شهریور مجاورههای زبان فارسی را در تهران شروع میکنیم.
زمان مجاورههای تهران از قرار زیر است:
قصه آدم | دخترخانمها پنجشنبهها ۸ تا ۱۰
قصه آدم | آقاپسرها پنجشنبهها ۱۱ تا ۱۳
آینهخو و سنگدل | دخترخانمها پنجشنبهها ۱۴ تا ۱۶
آینهخو و سنگدل | آقاپسرها پنجشنبهها ۱۷ تا ۱۹
تربیت به مثابه رفوگری چهارشنبهها ۱۶ تا ۱۸
🧭 محل مجاورهها در تهران اینجاست: سعادتآباد، بلوار دریا، خیابان سردار دریا، کوچه شهید عباسی اناری، کوی مروارید، کوچه شقایق یکم، مجتمع فرهنگی آموزشی تزکیه (متوسطه اول) https://nshn.ir/7bvsuuPx4F65
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
به امید خدا از چهارشنبه ۴ شهریور مجاورههای زبان فارسی را در تهران شروع میکنیم.
قصه آدم | دخترخانمها پنجشنبهها ۸ تا ۱۰
قصه آدم | آقاپسرها پنجشنبهها ۱۱ تا ۱۳
آینهخو و سنگدل | دخترخانمها پنجشنبهها ۱۴ تا ۱۶
آینهخو و سنگدل | آقاپسرها پنجشنبهها ۱۷ تا ۱۹
تربیت به مثابه رفوگری چهارشنبهها ۱۶ تا ۱۸
🧭 محل مجاورهها در تهران اینجاست: سعادتآباد، بلوار دریا، خیابان سردار دریا، کوچه شهید عباسی اناری، کوی مروارید، کوچه شقایق یکم، مجتمع فرهنگی آموزشی تزکیه (متوسطه اول) https://nshn.ir/7bvsuuPx4F65
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۲۴۷
۱۳:۲۱
ادامه معرفی…
این عکسی که میبینید، مال سوم بهمن یا همان سوم شعبان سال گذشته است و اینجا، جلوی خانه ما در الویجان است. ما حدود پنج سال است که در این خانه زندگی میکنیم. یحیی اسفند نودوسه در تهران به دنیا آمد و ما مهر نودوچهار مهاجرت کردیم به تفرش و از آن زمان تا حالا در تفرش زندگی میکنیم. ما البته تنها نبودیم و همراه دو خانواده دیگر به تفرش آمدیم و به مرور که قصههایمان را تعریف کنیم، با این دوستان هم آشنا میشوید.
زندگی ما، مثل زندگی باقی آدمها، قبل از این مهاجرت و بعد از آن، جزئیات و ماجراهای زیادی داشته اما اینکه من برای معرفی خودمان و برای شروع دوباره قصهگوییهایمان دست گذاشتهام روی این اتفاق، احتمالا به خاطر این است که به نظرم میرسد این واقعیت که ما زندگی در تهران را رها کردیم و آمدیم تفرش، سرنخ خوبی است برای اینکه بهتر بتوانید ما را بشناسید و قصههای ریز و درشتی که اینجا تعریف میکنیم را دنبال کنید.
البته در همینجا لازم است بر این نکته مهم و واضح و مبرهن تاکید کنم که ماجراهای ما هیچ ارزشی برای تعریف کردن ندارند و من خداینکرده نمیخواهم عمر و وقت شما را تلف کنم که قصههای ما را بخوانید. ما هم مثل شماییم و شما البته حتما بهتر از مایید. منظور من از تعریف کردن این قصهها، فقط همین است که بهانهای دست خودم و شما بدهم که بتوانیم بهتر و دقیقتر و روشنتر فکر کنیم؛ به خودمان و به زمین و زمانی که در آنها زندگی میکنیم و به دردسرها و گرفتاریهایی که داریم. و شاید، اگر خدا بخواهد، همین قصههای ساده و فکرهایی که از درون آنها میجوشند، کمک کنند تا آینه هم باشیم و گره از کار هم باز کنیم.
این قصهها مثل سمباده هستند و کاری ازشان بر نمیآید و فایده دیگری ندارند، جز صیقل زدن روح و زبان ما؛ برای اینکه آینههای بهتری برای هم باشیم. شنیدهایم که مومن آینه مومن است و بخش مهمی از بارِ این آینهخویی را قصهها به دوش میکشند و شاید برای همین است که ربالعالمین در کتابی که بر قلب مهربانترینِ بندگانش نازل کرد، این همه قصه تعریف کرده و بعضی از دانشمندترین و عمیقترین و خوشذوقترین پدرانِ ما در این سرزمین، سالهای پیری و پختگی خود را وقفِ قصهگویی برای نسلهای بعد از خودشان کردهاند و گلستان و بوستان و مثنوی معنوی و منطقالطیر و الهینامه و لیلیومجنون و شاهنامه و هزار کتاب پر از قصه دیگر را برای ما به ارث گذاشتهاند.
خب، فکر کنم فعلا همینقدر معرفی کافی باشد! و سرتان را بیشتر درد نمیآورم.
پینوشت:این را هم با اجازهتان عرض کنم که اگر یک وقتی در دیدگاهها هر چه دوست دارید بنویسید و احیانا بپرسید، من خیلی خوشحال میشوم و حتما میخوانم و جواب میدهم ان شاء الله.
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
این عکسی که میبینید، مال سوم بهمن یا همان سوم شعبان سال گذشته است و اینجا، جلوی خانه ما در الویجان است. ما حدود پنج سال است که در این خانه زندگی میکنیم. یحیی اسفند نودوسه در تهران به دنیا آمد و ما مهر نودوچهار مهاجرت کردیم به تفرش و از آن زمان تا حالا در تفرش زندگی میکنیم. ما البته تنها نبودیم و همراه دو خانواده دیگر به تفرش آمدیم و به مرور که قصههایمان را تعریف کنیم، با این دوستان هم آشنا میشوید.
زندگی ما، مثل زندگی باقی آدمها، قبل از این مهاجرت و بعد از آن، جزئیات و ماجراهای زیادی داشته اما اینکه من برای معرفی خودمان و برای شروع دوباره قصهگوییهایمان دست گذاشتهام روی این اتفاق، احتمالا به خاطر این است که به نظرم میرسد این واقعیت که ما زندگی در تهران را رها کردیم و آمدیم تفرش، سرنخ خوبی است برای اینکه بهتر بتوانید ما را بشناسید و قصههای ریز و درشتی که اینجا تعریف میکنیم را دنبال کنید.
البته در همینجا لازم است بر این نکته مهم و واضح و مبرهن تاکید کنم که ماجراهای ما هیچ ارزشی برای تعریف کردن ندارند و من خداینکرده نمیخواهم عمر و وقت شما را تلف کنم که قصههای ما را بخوانید. ما هم مثل شماییم و شما البته حتما بهتر از مایید. منظور من از تعریف کردن این قصهها، فقط همین است که بهانهای دست خودم و شما بدهم که بتوانیم بهتر و دقیقتر و روشنتر فکر کنیم؛ به خودمان و به زمین و زمانی که در آنها زندگی میکنیم و به دردسرها و گرفتاریهایی که داریم. و شاید، اگر خدا بخواهد، همین قصههای ساده و فکرهایی که از درون آنها میجوشند، کمک کنند تا آینه هم باشیم و گره از کار هم باز کنیم.
این قصهها مثل سمباده هستند و کاری ازشان بر نمیآید و فایده دیگری ندارند، جز صیقل زدن روح و زبان ما؛ برای اینکه آینههای بهتری برای هم باشیم. شنیدهایم که مومن آینه مومن است و بخش مهمی از بارِ این آینهخویی را قصهها به دوش میکشند و شاید برای همین است که ربالعالمین در کتابی که بر قلب مهربانترینِ بندگانش نازل کرد، این همه قصه تعریف کرده و بعضی از دانشمندترین و عمیقترین و خوشذوقترین پدرانِ ما در این سرزمین، سالهای پیری و پختگی خود را وقفِ قصهگویی برای نسلهای بعد از خودشان کردهاند و گلستان و بوستان و مثنوی معنوی و منطقالطیر و الهینامه و لیلیومجنون و شاهنامه و هزار کتاب پر از قصه دیگر را برای ما به ارث گذاشتهاند.
خب، فکر کنم فعلا همینقدر معرفی کافی باشد! و سرتان را بیشتر درد نمیآورم.
پینوشت:این را هم با اجازهتان عرض کنم که اگر یک وقتی در دیدگاهها هر چه دوست دارید بنویسید و احیانا بپرسید، من خیلی خوشحال میشوم و حتما میخوانم و جواب میدهم ان شاء الله.
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۱۵۶
۱۷:۱۴
سالهاست فکر میکنم اینکه از روی ترجمه و تقلید، به فضای مجازی میگوییم فضای مجازی، تعبیر و تسمیه راهزن و بیوجهی است. هر آنچه ما انسانها در فضای به قول معروف مجازی میبینیم و میشنویم و میگوییم و مینویسیم و میسازیم و تجربه میکنیم، حقیقی است و به هیچ وجه مجازی نیست. آنچه ذات این فضاست و وجه تمایز آن است، غیابی بودن آن است در برابرِ حضوری بودنِ فضاهای دیگر. و اگر بخواهیم اسم درستی روی فضای اینترنت و همه توابع و ضمائم آن بگذاریم، باید بگوییم فضای غیابی، نه فضای مجازی.
اثر و تغییر اصلی و اساسی که این فضا در زندگی ما انسانها به وجود آورده و رواج داده، غیبت است در برابر حضور. یعنی چه؟ یعنی ما به خاطر این فضا، دیگر لازم نیست در محضر هم حاضر شویم و میتوانیم خیلی از کارهایی که قبلا بدون حضور قابل انجام نبود، حالا خیلی راحت به صورت غیابی انجام دهیم؛ از درس دادن و یاد گرفتن تا خرید کردن تا از حال دوستان خبر گرفتن تا انجام کارهای اداری و غیره و غیره. ما انسانها، قبلا برای انجام خیلی از کارهایمان باید پیش هم حاضر میشدیم و حالا، با امکاناتی که فضای غیابی در اختیار ما گذاشته، ظاهرا میتوانیم همان کارها را به صورت غیابی انجام دهیم و رتقوفتق غیابی امور فردی و اجتماعی انسانی سهل و آسان شدهاست.
حضور، کماهمیتتر و کمرونق از قبل شده و غیبت، تجربه پرتکرار و پررونق زندگی امروزِ ما انسانها بر روی زمین است: خیلی چیزها را یاد میگیریم بدون اینکه یک بار پیش معلم حاضر شدهباشیم؛ خیلی چیزها را میخریم بدون اینکه یک بار فروشنده آنها را از نزدیک دیدهباشیم؛ با خیلیها بحث و گفتگو و حتی قهر و آشتی میکنیم بدون اینکه یک بار زیر یک سقف و در کنار هم حاضر شدهباشیم و حتی چهره همدیگر را دیدهباشیم.
اگر از این منظر به آنچه ما آن را به اشتباه فضای مجازی میخوانیم نگاه کنیم، آن وقت خیلی از قضاوتها و برداشتها تغییر میکنند و ما البته اینجا مجال پرداختن به آنها را نداریم و در حد همین اشاره میگذریم.
فقط آنچه دوست دارم روی آن در حد چند جمله مکث کنم این است که تربیت، با حضور اتفاق میافتد و ممکن میشود و هیچ چیزی برای بچه آدمیزاد از حضور مهمتر و موثرتر و ماندگارتر نیست. و بر اساس آنچه گفتیم، مهمترین اثر و ضرر فضای غیابی برای بچهها این است که آنها را از تجربه حضور محروم میکند. بچهها وقتی در محضر یک درخت، در محضر یک پرنده، در محضر یک کوه، و از همه اینها مهمتر، در محضر یک انسان حاضر میشوند، دارند زندگی میکنند و تجربه غیابیِ همه اینها، اسمش هر چه باشد، زندگی و تربیت نیست.
حضور، برای انسان، مخصوصا برای انسانهایی که تازه پا روی زمین گذاشتهاند، حکم ریشه را دارد برای درخت. درست مثل درخت، که هر چه بیشتر ریشه بدواند، بیشتر رشد میکند و شاخوبرگ میدهد و به ثمر مینشیند، انسان هم هر چه بیشتر حضور را تجربه کند، رشد میکند و میبالد. بچهای که تجربههای غیابی او را احاطه کردهباشند، مثل نهالی است که فضای ریشه دواندن ندارد و اگر تجربه نهال کاشتن و پروراندن داشتهباشید، میدانید چه بر سر این نهال میآید.
بچه انسان، وقتی در محضر انسانهای دیگر حاضر میشود، هر کدام از این حضورها، یک جوانه جدید در ریشههای او به وجود میآورند و البته میدانید که جوانههای ریشهها چون زیر خاکند معمولا از نظر ما مخفیاند: قبل از هر جوانه آشکار روی شاخوبرگها، یک جوانه پنهان در ریشهها به وجود آمده و ریشهها فقط در فضای حضور است که میتوانند رشد کنند و جوانه بزنند.
امام غائب ما ارواحنا لتراب مقدمه الفداء وقتی حاضر میشوند که ما و بچههای ما، اهل حضور باشیم و هر چه زندگیهای ما پر از غیبت و تجربههای غیابی باشد، ما از او دورتر میشویم. و اینطوری که فکر میکنم میبینم تجربه حضور ما و بچههای ما در تجمعها در این شبهای خدایی، چه نعمت بیمانند و بزرگی است در این زمانهای که در آن، غیبت و تجربههای غیابی تبدیل شده به معیار پیشرفت و مایه افتخار.
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
اثر و تغییر اصلی و اساسی که این فضا در زندگی ما انسانها به وجود آورده و رواج داده، غیبت است در برابر حضور. یعنی چه؟ یعنی ما به خاطر این فضا، دیگر لازم نیست در محضر هم حاضر شویم و میتوانیم خیلی از کارهایی که قبلا بدون حضور قابل انجام نبود، حالا خیلی راحت به صورت غیابی انجام دهیم؛ از درس دادن و یاد گرفتن تا خرید کردن تا از حال دوستان خبر گرفتن تا انجام کارهای اداری و غیره و غیره. ما انسانها، قبلا برای انجام خیلی از کارهایمان باید پیش هم حاضر میشدیم و حالا، با امکاناتی که فضای غیابی در اختیار ما گذاشته، ظاهرا میتوانیم همان کارها را به صورت غیابی انجام دهیم و رتقوفتق غیابی امور فردی و اجتماعی انسانی سهل و آسان شدهاست.
حضور، کماهمیتتر و کمرونق از قبل شده و غیبت، تجربه پرتکرار و پررونق زندگی امروزِ ما انسانها بر روی زمین است: خیلی چیزها را یاد میگیریم بدون اینکه یک بار پیش معلم حاضر شدهباشیم؛ خیلی چیزها را میخریم بدون اینکه یک بار فروشنده آنها را از نزدیک دیدهباشیم؛ با خیلیها بحث و گفتگو و حتی قهر و آشتی میکنیم بدون اینکه یک بار زیر یک سقف و در کنار هم حاضر شدهباشیم و حتی چهره همدیگر را دیدهباشیم.
اگر از این منظر به آنچه ما آن را به اشتباه فضای مجازی میخوانیم نگاه کنیم، آن وقت خیلی از قضاوتها و برداشتها تغییر میکنند و ما البته اینجا مجال پرداختن به آنها را نداریم و در حد همین اشاره میگذریم.
فقط آنچه دوست دارم روی آن در حد چند جمله مکث کنم این است که تربیت، با حضور اتفاق میافتد و ممکن میشود و هیچ چیزی برای بچه آدمیزاد از حضور مهمتر و موثرتر و ماندگارتر نیست. و بر اساس آنچه گفتیم، مهمترین اثر و ضرر فضای غیابی برای بچهها این است که آنها را از تجربه حضور محروم میکند. بچهها وقتی در محضر یک درخت، در محضر یک پرنده، در محضر یک کوه، و از همه اینها مهمتر، در محضر یک انسان حاضر میشوند، دارند زندگی میکنند و تجربه غیابیِ همه اینها، اسمش هر چه باشد، زندگی و تربیت نیست.
حضور، برای انسان، مخصوصا برای انسانهایی که تازه پا روی زمین گذاشتهاند، حکم ریشه را دارد برای درخت. درست مثل درخت، که هر چه بیشتر ریشه بدواند، بیشتر رشد میکند و شاخوبرگ میدهد و به ثمر مینشیند، انسان هم هر چه بیشتر حضور را تجربه کند، رشد میکند و میبالد. بچهای که تجربههای غیابی او را احاطه کردهباشند، مثل نهالی است که فضای ریشه دواندن ندارد و اگر تجربه نهال کاشتن و پروراندن داشتهباشید، میدانید چه بر سر این نهال میآید.
بچه انسان، وقتی در محضر انسانهای دیگر حاضر میشود، هر کدام از این حضورها، یک جوانه جدید در ریشههای او به وجود میآورند و البته میدانید که جوانههای ریشهها چون زیر خاکند معمولا از نظر ما مخفیاند: قبل از هر جوانه آشکار روی شاخوبرگها، یک جوانه پنهان در ریشهها به وجود آمده و ریشهها فقط در فضای حضور است که میتوانند رشد کنند و جوانه بزنند.
امام غائب ما ارواحنا لتراب مقدمه الفداء وقتی حاضر میشوند که ما و بچههای ما، اهل حضور باشیم و هر چه زندگیهای ما پر از غیبت و تجربههای غیابی باشد، ما از او دورتر میشویم. و اینطوری که فکر میکنم میبینم تجربه حضور ما و بچههای ما در تجمعها در این شبهای خدایی، چه نعمت بیمانند و بزرگی است در این زمانهای که در آن، غیبت و تجربههای غیابی تبدیل شده به معیار پیشرفت و مایه افتخار.
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۱۴۳
۲۳:۱۹
مجاورههای زبان فارسی در تفرش
خدمت دوستان عزیز و بزرگوار سلام عرض میکنم. ان شاء الله که همه خوب و سلامتید. میلاد رسول اعظم پروردگار صلوات الله علیه و آله را تبریک عرض میکنم.
بنده قصد دارم به امید خدا از سهشنبه هفته آینده، دهم شهریور، مجاورههای زبان فارسی را در تفرش هم شروع کنم.
برنامهای که به نظر حقیر رسیده از این قرار است:
یکشنبهها از ۴ تا ۶ عصر با مادرها و پدرها، مجاوره تربیت به مثابه رفوگری.
سهشنبهها از ۲ تا ۴ بعدازظهر با بچههای کوچکتر، مجاوره قصه آدم.سهشنبهها از ۴ تا ۶ بعدازظهر با آقاپسرهای بزرگتر، مجاوره آینهخو و سنگدل.سهشنبهها از ۶ تا ۸ با دخترخانمهای بزرگتر، مجاوره آینهخو و سنگدل.
🧭 محل مجاورهها هم ان شاء الله منزل ماست.
درباره زمان مجاورهها و جزئیات کار در هر مجاوره و هر سوال و ابهام دیگری که هست، لطف کنید یا تلفنی با بنده تماس بگیرید یا همان یکشنبه یا سهشنبه هفته آینده که تشریف میآورید با هم صحبت میکنیم و ان شاء الله در خدمتتان هستم.
در پناه حق
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
خدمت دوستان عزیز و بزرگوار سلام عرض میکنم. ان شاء الله که همه خوب و سلامتید. میلاد رسول اعظم پروردگار صلوات الله علیه و آله را تبریک عرض میکنم.
بنده قصد دارم به امید خدا از سهشنبه هفته آینده، دهم شهریور، مجاورههای زبان فارسی را در تفرش هم شروع کنم.
یکشنبهها از ۴ تا ۶ عصر با مادرها و پدرها، مجاوره تربیت به مثابه رفوگری.
سهشنبهها از ۲ تا ۴ بعدازظهر با بچههای کوچکتر، مجاوره قصه آدم.سهشنبهها از ۴ تا ۶ بعدازظهر با آقاپسرهای بزرگتر، مجاوره آینهخو و سنگدل.سهشنبهها از ۶ تا ۸ با دخترخانمهای بزرگتر، مجاوره آینهخو و سنگدل.
🧭 محل مجاورهها هم ان شاء الله منزل ماست.
در پناه حق
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۹۶
۱۲:۰۰
از اول خرداد شروع کردیم و تا امروز، بیستویک بعدازظهر، با جمع کوچک و عزیزی از بچهها، از راه دور اما دورِ هم، سرگذشت کندوهای مرحوم جلال آلاحمد را خواندهایم. به بهانه زنبورهای خوشفکر و خوشصحبت جلال، با بچهها خیلی حرفهای قشنگ و شیرین و عمیقی زدهایم و خیلی فکرهای تازهای که به درد این روزهایمان میخورند کردهایم. الان دیگر رسیدهایم به صفحههای آخر کتاب و امروز صحبتهای آخر شاباجی خانم بزرگه را با هم خواندیم.
ان شاء الله همین روزها، روایت این بیستوچند بعدازظهر و گفتگوهایمان با بچهها را برایتان مینویسم اما فکر کردم خوب است همین امروز این چند جمله را بنویسم و بگویم اگر فرصت و حوصله داشتید، یک ساعتی وقت بگذارید و کتابچه سرگذشت کندوها را با بچهها بخوانید و دربارهاش با هم حرف بزنید و با هم فکر کنید.
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
ان شاء الله همین روزها، روایت این بیستوچند بعدازظهر و گفتگوهایمان با بچهها را برایتان مینویسم اما فکر کردم خوب است همین امروز این چند جمله را بنویسم و بگویم اگر فرصت و حوصله داشتید، یک ساعتی وقت بگذارید و کتابچه سرگذشت کندوها را با بچهها بخوانید و دربارهاش با هم حرف بزنید و با هم فکر کنید.
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۱۴۲
۱۶:۰۰
#مهم درباره مجاورههای زبان فارسی
چون در چند هفته گذشته، چند نفر از مادرهای بزرگوار گفتند و پرسیدند، به نظرم آمد لازم است اینجا این نکته را واضح و روشن بگویم:
هر کدام از بچهها و بزرگترها که دوست دارند ابتدا فقط در دو، سه یا چهار جلسه از مجاورهها، به قول معروف، به صورت آزمایشی ثبتنام و شرکت کنند، از نظر بنده هیچ مانعی نیست و خیلی هم خوب است.
میتوانید چند جلسه تشریف بیاورید و از نزدیک تجربه کنید که چه میگوییم و چه کار میکنیم و بعد، برای شرکت کردن یا شرکت نکردن در دوره یکساله مجاورهها تصمیم بگیرید.
این نکته را برای هر سه مجاوره عرض میکنم: «قصه آدم»، «آینهخو و سنگدل» و «تربیت به مثابه رفوگری».
درباره مجاوره قصه آدم
درباره مجاوره آینهخو و سنگدل
درباره مجاوره تربیت به مثابه رفوگری
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
چون در چند هفته گذشته، چند نفر از مادرهای بزرگوار گفتند و پرسیدند، به نظرم آمد لازم است اینجا این نکته را واضح و روشن بگویم:
هر کدام از بچهها و بزرگترها که دوست دارند ابتدا فقط در دو، سه یا چهار جلسه از مجاورهها، به قول معروف، به صورت آزمایشی ثبتنام و شرکت کنند، از نظر بنده هیچ مانعی نیست و خیلی هم خوب است.
میتوانید چند جلسه تشریف بیاورید و از نزدیک تجربه کنید که چه میگوییم و چه کار میکنیم و بعد، برای شرکت کردن یا شرکت نکردن در دوره یکساله مجاورهها تصمیم بگیرید.
این نکته را برای هر سه مجاوره عرض میکنم: «قصه آدم»، «آینهخو و سنگدل» و «تربیت به مثابه رفوگری».
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۱۱۸
۱۶:۱۷
این چند خط را برای بچههایی که با هم سرگذشت کندوها را خواندیم نوشتم…
بچهها! این بیستودو بعدازظهری که با هم سرگذشت کندوها را خواندیم برای من خیلی عزیز و دوستداشتنی بود. تجربه شیرین و دلنشینی بود و از همراهی و همصحبتی و همفکری با شماها خیلی یاد گرفتم و خیلی خوش گذشت! خیلی ممنونم از همهتون.
جلال سرگذشت کندوها را هفتادودو سال پیش نوشته و امروز ماها داریم آرزوها و دعاهای جلال که اینجا از زبان زنبورها بیانشان کرده را زندگی میکنیم. این روزها و شبهای غریبی که دارند شماها را از نوجوانی به جوانی میرسانند، هر ثانیهشان، میراث هزاران آدم شجاع و خوشذوق و دلسوز و فداکاری مثل جلال است که برای آزادی و خوشبختی و استقلال مردم این سرزمین، خون دل خوردهاند و دادهاند..
حواستان باشد که وقتی دارید فارسی حرف میزنید، هر کلمهای که بر زبانتان جاری میشود، مثل یک قطره عسل است که پدران و مادران ما در طول هزاران سال، مثل همین زنبورهایی که قصهشان را خواندیم، با زحمت و حکمت عجیبشان و با وحی و الهام خدایی، از شهد بهترین گلهای این سرزمین ساختهاند و برای ما به ارث گذاشتهاند…
حرف خیلی زیاد دارم ولی همین چند جمله کافیست.
امیدوارم هفتادودو سال بعد که نوهها و نتیجههای شما قصههای امروز ما را میخوانند، قلبهایشان پر از شوق و شکر و ادب شود و در دلشان به ما بگویند امانتدارهای امین و خوبی برای این میراث شیرین و بینظیر بودهایم و این عسل شفابخش را درست و بینقص به آنها رساندهایم.
شماها نوههای آقای عزیز و شهید مایید و اگر میخواهید همین عشق و شور و نورِ بعد از شهادت آقا را به نوههای خودتان برسانید، همانطور که خود ایشان همیشه میگفت، هیچ راهی ندارید جز اینکه از این عشق و شور و نور در دلِ عسل زبان فارسی خودتان که برایش زحمت کشیدهاید، مراقبت کنید...
«از سر ره، تا غبار افشاند جان، برخاستمچون الف در وصل جانان از میان برخاستم
غرق خون هر چند جام روزیام چون لاله بوداز کنار خوان قسمت شادمان برخاستم
مقصد از سامان هستی مهر تابان تو بودهمچو شبنم چهره چون دادی نشان برخاستم
در لگدکوب حوادث جان دیگر یافتمچون غبار از زیر پای کاروان برخاستم
همچو بلبل با گرانجانان ندارم الفتیطوطیان تا لب گشودند از میان برخاستم
صحبت شوریدهحالان مایه شوریدگی استبا «امین» هر گه نشستم بیامان برخاستم»
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
بچهها! این بیستودو بعدازظهری که با هم سرگذشت کندوها را خواندیم برای من خیلی عزیز و دوستداشتنی بود. تجربه شیرین و دلنشینی بود و از همراهی و همصحبتی و همفکری با شماها خیلی یاد گرفتم و خیلی خوش گذشت! خیلی ممنونم از همهتون.
جلال سرگذشت کندوها را هفتادودو سال پیش نوشته و امروز ماها داریم آرزوها و دعاهای جلال که اینجا از زبان زنبورها بیانشان کرده را زندگی میکنیم. این روزها و شبهای غریبی که دارند شماها را از نوجوانی به جوانی میرسانند، هر ثانیهشان، میراث هزاران آدم شجاع و خوشذوق و دلسوز و فداکاری مثل جلال است که برای آزادی و خوشبختی و استقلال مردم این سرزمین، خون دل خوردهاند و دادهاند..
حواستان باشد که وقتی دارید فارسی حرف میزنید، هر کلمهای که بر زبانتان جاری میشود، مثل یک قطره عسل است که پدران و مادران ما در طول هزاران سال، مثل همین زنبورهایی که قصهشان را خواندیم، با زحمت و حکمت عجیبشان و با وحی و الهام خدایی، از شهد بهترین گلهای این سرزمین ساختهاند و برای ما به ارث گذاشتهاند…
حرف خیلی زیاد دارم ولی همین چند جمله کافیست.
امیدوارم هفتادودو سال بعد که نوهها و نتیجههای شما قصههای امروز ما را میخوانند، قلبهایشان پر از شوق و شکر و ادب شود و در دلشان به ما بگویند امانتدارهای امین و خوبی برای این میراث شیرین و بینظیر بودهایم و این عسل شفابخش را درست و بینقص به آنها رساندهایم.
شماها نوههای آقای عزیز و شهید مایید و اگر میخواهید همین عشق و شور و نورِ بعد از شهادت آقا را به نوههای خودتان برسانید، همانطور که خود ایشان همیشه میگفت، هیچ راهی ندارید جز اینکه از این عشق و شور و نور در دلِ عسل زبان فارسی خودتان که برایش زحمت کشیدهاید، مراقبت کنید...
«از سر ره، تا غبار افشاند جان، برخاستمچون الف در وصل جانان از میان برخاستم
غرق خون هر چند جام روزیام چون لاله بوداز کنار خوان قسمت شادمان برخاستم
مقصد از سامان هستی مهر تابان تو بودهمچو شبنم چهره چون دادی نشان برخاستم
در لگدکوب حوادث جان دیگر یافتمچون غبار از زیر پای کاروان برخاستم
همچو بلبل با گرانجانان ندارم الفتیطوطیان تا لب گشودند از میان برخاستم
صحبت شوریدهحالان مایه شوریدگی استبا «امین» هر گه نشستم بیامان برخاستم»
هدهد حیاط ما | محمدحسین ستاری
۱۰۷
۲۲:۳۰