لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل [هُرنو][
۱.۹ هزار عضو

[هُرنو]

undefinedخواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم.
مصطفا جواهریمعلم، مرمت‌گر و سردبیر مجلهٔ مدام@mostafa_javaheri
مشاهده در وب بله
۱۹ شهریور

در باب چیستی جستار.mp3

۰۴:۴۳-۳.۹۱ مگابایت
.
بریده‌ای از کتاب تازه‌چاپ #تو_آنجا_نبوده‌ای
جستارهایی دربارهٔ خانه، نوستالژی، نوجوانی و نوشتننوشتهٔ #آندره_آسیمانترجمهٔ #شادی_نیک‌رفعتنشر گمان


@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
undefined۶
undefined۲

۱.۱K

۱۹:۲۱

[هُرنو]
undefined . بریده‌ای از کتاب تازه‌چاپ #تو_آنجا_نبوده‌ای جستارهایی دربارهٔ خانه، نوستالژی، نوجوانی و نوشتن نوشتهٔ #آندره_آسیمان ترجمهٔ #شادی_نیک‌رفعت نشر گمان @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
thumbnail
undefined۱۷
undefined۱

۱.۳K

۱۹:۳۵

۲۰ شهریور
thumbnail
.کایروس کنار رودخانه
در «برف‌های کلیمانجارو»ی همینگوی، هری وقتی دارد می‌میرد یاد چیزهایی می‌افتد که ننوشته. چیزهایی که دیده، جاهایی که بوده و داستان‌هایی که لابد فکر می‌کرده بعداً وقت هست بنویسدشان. هنوز هم یادش هست. حتی بعضی‌هایشان را توی ذهنش مرور می‌کند. فقط دیگر نمی‌تواند بنویسدشان.
من هم یک عکس دارم که نگرفتم.در محلهٔمان رودخانه‌ای هست و روی رودخانه مجسمهٔ مردی بود که نشسته بود روی میلهٔ قوس‌داری و خیره به روبرو بود. خانهٔ قدیم مهام در سیدخندان بود. چند سال پیش به دلیلی که دقیق یادم نیست چه بود، به فکرم رسید با مهام و پدرش برویم آنجا و ازشان عکس بگیرم. دو لنز آنالوگ داشتم که هنوز هم دارم و دلم می‌خواست عکس را با همان بگیرم. به مهام گفتم و قرار شد یک روزی هماهنگ کنیم و برویم. الان که فکر می‌کنم اصلاً یادم نیست چرا این عکس برایم مهم بود. فقط یادم هست که مدت‌ها توی ذهنم بود: مهام، پدرش، مجسمه و رودخانه.
نرفتیم...نمی‌دانم چرا. بعید می‌دانم اصلاً اتفاقی افتاده باشد که بشود تقصیر را انداخت گردنش. احتمالاً یک بار نشد، بعد ماند برای یک روز دیگر.پدر مهام فوت شد.
مدتی گذشت تا دوباره یاد آن عکس افتادم. فکر کردم خب، حالا با خود مهام می‌رویم. شاید اصلاً عکس دیگری می‌شد. مهام را کنار همان مجسمه می‌نشاندم یا می‌ایستاد، یا اصلا سه‌تایی با مجسمه می‌گرفتیم. نمی‌دانم. فقط فکر کردم باید بالاخره برویم.
باز نرفتیم.چند روز پیش دیدم مجسمه را دزدیده‌اند. یعنی نبود دیگر. انگار که از خانه‌ام دزدی شده.
حالا چند وقتی است به مفهوم «بیات‌شدن» فکر می‌کنم. چیزی که بیات شده لزوماً از بین نرفته. هنوز هست، فقط دیگر آن چیزی نیست که بود. شاید بعضی حرف‌ها هم بیات شوند. بعضی دیدارها. بعضی تصمیم‌ها. حتی سراغ گرفتن از یک نفر. هنوز می‌شود انجامشان داد. همین قسمت ماجراست که برایم عجیب است.
بعدتر به الههٔ «کایروس» برخوردم. یونانی‌ها از آن برای وقت مناسب یک کار استفاده می‌کردند؛ نه زمان به معنای ساعت و تقویم، بیشتر آن لحظه‌ای که باید کاری در آن اتفاق بیفتد. تصویری هم از کایروس ساخته بودند: جوانی که جلوی سرش مو دارد و پشت سرش طاس است. وقتی دارد می‌آید می‌توانی از موهایش بگیری، وقتی رد شد دیگر نمی‌شود.تصویر دقیقی است، ولی زندگی این لطف را در حق آدم نمی‌کند که فرصت‌ها را این‌طور قابل تشخیص بفرستد.
آن روزی که می‌شد با مهام و پدرش برویم کنار رودخانه، هیچ چیز خاصی نداشت. هیچ دلیلی نبود فکر کنم این کار را باید همین حالا انجام بدهیم. اگر کسی می‌گفت هفتهٔ بعد هم می‌شود، احتمالاً حق با او بود. هفتهٔ بعد هم می‌شد. هفتهٔ بعدتر هم، احتمالاً.
تا یک جایی که دیگر نشد.گمان می‌کنم خیلی از چیزهایی که بیات می‌شوند همین‌طورند. نه اینکه یک فرصت بزرگ جلوی آدم باز شود و آدم احمقانه از کنارش رد شود. بیشتر وقت‌ها اتفاق خاصی نمی‌افتد. به کسی زنگ نمی‌زنی. دیداری را می‌گذاری برای هفتهٔ بعد. حرفی را نمی‌زنی چون فکر می‌کنی دفعهٔ بعد وقت بهتری هست. یک عکس را نمی‌گیری...و احتمالاً بیشتر این عقب‌انداختن‌ها هم هیچ عاقبت خاصی ندارند. هفتهٔ بعد زنگ می‌زنیم. ماه بعد می‌رویم. حرف را بالاخره می‌زنیم دیگر.فقط از قبل معلوم نیست کدامشان از آن یکی‌هاست.
لنزها را هنوز دارم.مهام هم هست.رودخانه هم هست.فقط نمی‌دانم حالا باید از چه چیزی عکس بگیرم...


@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
undefined۲۴
undefined۱
undefined۱

۱.۳K

۱۷:۱۶

۲۱ شهریور
[هُرنو]
undefined . کایروس کنار رودخانه در «برف‌های کلیمانجارو»ی همینگوی، هری وقتی دارد می‌میرد یاد چیزهایی می‌افتد که ننوشته. چیزهایی که دیده، جاهایی که بوده و داستان‌هایی که لابد فکر می‌کرده بعداً وقت هست بنویسدشان. هنوز هم یادش هست. حتی بعضی‌هایشان را توی ذهنش مرور می‌کند. فقط دیگر نمی‌تواند بنویسدشان. من هم یک عکس دارم که نگرفتم. در محلهٔمان رودخانه‌ای هست و روی رودخانه مجسمهٔ مردی بود که نشسته بود روی میلهٔ قوس‌داری و خیره به روبرو بود. خانهٔ قدیم مهام در سیدخندان بود. چند سال پیش به دلیلی که دقیق یادم نیست چه بود، به فکرم رسید با مهام و پدرش برویم آنجا و ازشان عکس بگیرم. دو لنز آنالوگ داشتم که هنوز هم دارم و دلم می‌خواست عکس را با همان بگیرم. به مهام گفتم و قرار شد یک روزی هماهنگ کنیم و برویم. الان که فکر می‌کنم اصلاً یادم نیست چرا این عکس برایم مهم بود. فقط یادم هست که مدت‌ها توی ذهنم بود: مهام، پدرش، مجسمه و رودخانه. نرفتیم... نمی‌دانم چرا. بعید می‌دانم اصلاً اتفاقی افتاده باشد که بشود تقصیر را انداخت گردنش. احتمالاً یک بار نشد، بعد ماند برای یک روز دیگر. پدر مهام فوت شد. مدتی گذشت تا دوباره یاد آن عکس افتادم. فکر کردم خب، حالا با خود مهام می‌رویم. شاید اصلاً عکس دیگری می‌شد. مهام را کنار همان مجسمه می‌نشاندم یا می‌ایستاد، یا اصلا سه‌تایی با مجسمه می‌گرفتیم. نمی‌دانم. فقط فکر کردم باید بالاخره برویم. باز نرفتیم. چند روز پیش دیدم مجسمه را دزدیده‌اند. یعنی نبود دیگر. انگار که از خانه‌ام دزدی شده. حالا چند وقتی است به مفهوم «بیات‌شدن» فکر می‌کنم. چیزی که بیات شده لزوماً از بین نرفته. هنوز هست، فقط دیگر آن چیزی نیست که بود. شاید بعضی حرف‌ها هم بیات شوند. بعضی دیدارها. بعضی تصمیم‌ها. حتی سراغ گرفتن از یک نفر. هنوز می‌شود انجامشان داد. همین قسمت ماجراست که برایم عجیب است. بعدتر به الههٔ «کایروس» برخوردم. یونانی‌ها از آن برای وقت مناسب یک کار استفاده می‌کردند؛ نه زمان به معنای ساعت و تقویم، بیشتر آن لحظه‌ای که باید کاری در آن اتفاق بیفتد. تصویری هم از کایروس ساخته بودند: جوانی که جلوی سرش مو دارد و پشت سرش طاس است. وقتی دارد می‌آید می‌توانی از موهایش بگیری، وقتی رد شد دیگر نمی‌شود. تصویر دقیقی است، ولی زندگی این لطف را در حق آدم نمی‌کند که فرصت‌ها را این‌طور قابل تشخیص بفرستد. آن روزی که می‌شد با مهام و پدرش برویم کنار رودخانه، هیچ چیز خاصی نداشت. هیچ دلیلی نبود فکر کنم این کار را باید همین حالا انجام بدهیم. اگر کسی می‌گفت هفتهٔ بعد هم می‌شود، احتمالاً حق با او بود. هفتهٔ بعد هم می‌شد. هفتهٔ بعدتر هم، احتمالاً. تا یک جایی که دیگر نشد. گمان می‌کنم خیلی از چیزهایی که بیات می‌شوند همین‌طورند. نه اینکه یک فرصت بزرگ جلوی آدم باز شود و آدم احمقانه از کنارش رد شود. بیشتر وقت‌ها اتفاق خاصی نمی‌افتد. به کسی زنگ نمی‌زنی. دیداری را می‌گذاری برای هفتهٔ بعد. حرفی را نمی‌زنی چون فکر می‌کنی دفعهٔ بعد وقت بهتری هست. یک عکس را نمی‌گیری... و احتمالاً بیشتر این عقب‌انداختن‌ها هم هیچ عاقبت خاصی ندارند. هفتهٔ بعد زنگ می‌زنیم. ماه بعد می‌رویم. حرف را بالاخره می‌زنیم دیگر. فقط از قبل معلوم نیست کدامشان از آن یکی‌هاست. لنزها را هنوز دارم. مهام هم هست. رودخانه هم هست. فقط نمی‌دانم حالا باید از چه چیزی عکس بگیرم... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
.
نمی‌دونم اصلا چند نفر از شما حوصله کردید و خوندید. undefinedمتن دربارهٔ مفهومی تحت عنوان «بیات‌شدن»ه.
لذا تا بیات نشده، در خیر جمعی کمک به ساخت یک واحد مسکونی برای یک خانوادهٔ آبرودار در استان خراسان شمالی بپیوندید :)
از ۱۰۰ میلیون آخر، حدود ۵۰ میلیون تامین شده و مونده ۵۰ میلیون دوم.5892101503421816
خلاصه که جا نمونید. undefined
undefined۱۶
undefined۲

۱.۴K

۹:۲۷

۲۲ شهریور
thumbnail
هر شاهکاری یک کپی بی‌ارزش دارد
در شاهکار سینمایی «خوب، بد زشت» شخصیت Bad یک لقب دارد: Angel Eyes یا چشم‌فرشته‌ای.در درام، تکنیکی وجود دارد تحت عنوان #نام‌گذاری_آیرونیک. یعنی معنا یا تداعیِ اسم، عمداً با شخصیت یا اعمال صاحب اسم تضاد دارد.
مع‌الاسف یک کپی بی‌ارزشش را امروز تماشا کردیم: لاله مرزبان. که نه نسبتی با #لاله‌ های پرپرمان دارد و نه #مرزبان است.
درس امروز: انتخاب اسم ضدقهرمان واقعا مهم است.
پ.ن: من ممکن است خوب نباشم. اما لااقل زشت را هستم. ما زشت‌ها کنار خوب‌ها می‌مانیم و تکلیف شما بدها را معلوم می‌کنیم.#خوب_بد_زشت
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
undefined۶۸۳
undefined۱۳۷
undefined۷
undefined۷
undefined۶
undefined۲

۵۲.۶K

۱۹:۵۱

۲۸ شهریور

4_5854697335400958751.mp3

۰۶:۵۰-۶.۳۹ مگابایت
.
عشق تو بَسَم بود که این شعلهٔ بیدار
روشنگر شب‌های بلند قفسم بود...


بله؛ همین که حضرت مشیری می‌گوید....
undefined۷

۶۴۴

۲۳:۱۲

۲۹ شهریور
thumbnail
«آقای ایران»

در تمام مدتی که روی این یادنامه کار می‌کردیم، یک سؤال برای من و شاید برای باقی بچه‌های تحریریه پررنگ‌تر می‌شد: چرا ما تا امروز این چیزها را دربارهٔ آقا نمی‌دانستیم؟
چند روز بعد از شهادت آقا، از طرف سازمان اوج به تحریریهٔ مدام پیشنهاد شد که یادنامه‌ای برای ایشان کار کنیم. جلسه‌های مختلفی برگزار شد و گروهی شکل گرفت که در نهایت نزدیک به چهل نفر را درگیر خودش کرد. من واقعاً در حاشیهٔ این کار بودم و حقیقتا اصل زحمت روی دوش دوستان دیگری بود.
تلاش کردیم نسبت رهبر شهید را با ایران در ساحت‌های مختلف پیدا کنیم و بکاویم. تا جایی که می‌شد، سراغ زاویه‌ها و گوشه‌هایی رفتیم که یا کمتر درباره‌شان حرف زده شده بود، یا قرائت مرسومی از نگاه آقای خامنه‌ای درباره‌شان وجود داشت که با آنچه در واقعیت می‌دیدیم، تفاوت‌هایی داشت.
هرچه جلوتر رفتیم، آن سؤال جدی‌تر شد: چرا این جزئیات تا امروز ناگفته مانده بود؟
احتمالاً جواب واحدی برایش وجود ندارد. بعضی چیزها را خود آقای خامنه‌ای می‌خواستند که دست‌کم تا پیش از شهادتشان مخفی بماند. دربارهٔ بعضی دیگر، اطرافیان چنین تصمیمی گرفته بودند؛ گاهی از سر یک تصمیم درست و گاهی هم از سر کج‌سلیقگی یا فکر غلط.
در تمام این چند ماه، تلاش ما این بود مجموعه‌ای تولید کنیم که دربارهٔ آقای خامنه‌ای حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشد. سراغ آدم‌های زیادی رفتیم و طبیعتاً نتوانستیم با همه‌شان گفت‌وگو کنیم. دربارهٔ بعضی‌ها به‌دلیل شرایط امنیتی فرصت گفت‌وگو فراهم نشد. به بعضی‌ها هم دیر رسیدیم؛ پیش از آن‌که مصاحبه شکل بگیرد، در همین فاصله به شهادت رسیده بودند...
بالاخره «آقای ایران» منتشر شد؛ مجموعه‌ای که واقعاً ارزش خواندن دارد. هم تلاش می‌کند #تصویر_تازه‌ای_از_رهبر_شهید پیش چشم ما بگذارد و هم ما را با ایرانی که آقای خامنه‌ای در ذهن داشت و #رؤیایی_که_برای_این_کشور_دنبال_می‌کرد، آشناتر کند. با خواندن این یادنامه می‌توانیم ببینیم کجا به آن رؤیا نزدیک شده‌ایم و کجا هنوز فاصلهٔ زیادی با چیزی داریم که باید به آن برسیم.
این مجموعه قدم ارزشمندی است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. از ابتدا هم دنبال این نبودیم که وارد مسابقهٔ «چه کسی زودتر اثری دربارهٔ آقای خامنه‌ای منتشر می‌کند» شویم. برای ما زودتر منتشرکردن مسئله نبود. می‌خواستیم مجموعه‌ای منتشر کنیم که بعد از فروکش‌کردن تب این روزها هم ارزش خواندن داشته باشد و تلاش کردیم کیفیت را در همهٔ جنبه‌های کار در نظر بگیریم.
خیلی پیشنهاد می‌کنم این یادنامه را تهیه کنید. شاید خواندن «آقای ایران»، پیش از هر چیز، مواجهه با همین ندانستن باشد؛ با این‌که چه بزرگ‌مردی در روزگار ما زندگی می‌کرد و ما چقدر کم درباره‌اش می‌دانستیم. هنوز چیزهای زیادی هست که باید دربارهٔ او بدانیم...

این یادنامه را می‌توانید از فروشگاه مدام، تهیه کنید.


@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
undefined۹۳۷
undefined۴۰
undefined۳
undefined۳
🫠۳
undefined۲

۶۶.۱K

۰:۱۸

۳۰ شهریور
.
به شب‌های غمت درمانده‌ام،
فرياد از اين شب‌ها...


#مشتاق_اصفهانی
🫠۲۰
undefined۵

۶۲۴

۲۲:۵۴

۳۱ شهریور

4_5953960506422201936.mp3

۰۴:۵۲-۴.۸۶ مگابایت
.
هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی‌کند رهایت


#هوایخوابندارددلیکهکردههوایت
undefined۱۵
undefined۱

۳۸۲

۲۰:۳۵

۱ مهر
چندین روز از هر بلندگویی که دست‌تون بود، آه و فغان سر دادید که واویلا از اینکه پزشکیان می‌خواد توی سازمان ملل چی بگه و الخ...

کاش برای ادامهٔ مسیر زندگی‌تون کمی صبوری کنید. کاش برای یک بار هم که شده ته دلتون با خودتون به گفتگو بشینید که «شاید فقط من، خوبه نباشم. شاید دیگرانی هم باشند که آدم باشن.»
undefined۳۶
undefined۱۰
🤌۷
undefined۳

۱۹۰

۱۹:۴۰