در بحبوحه جنگ و زخمهای پی درپی دشمنان به قامتاستوار فلات این سرزمین کهنسال ناخودآگاه سر وقت شعرهای قدیمیام رفتم. به سراغ اولین نگاهم به اولین جنگ که در اولین ماههای زیستنم شروعشد. آن روزها که شهر زیبا وکوچکم اندیمشک در دامنه جنوبی زاگرس آماج حملات بمب وموشک بود. بااینکه این بیتهای ساده را در نوجوانی سرودهام نگاهم به جنگ برایم تازگی داشت. همیشه احساس میکردم قلمم در نگارش خاطراتم تلخ است وپر از بغضهای کودکانه؛ اما لابه لای شعرهایم بیتهای زیبایی دیدم؛ بیتهایی پر از امید، پایداری و عشق. در لابه لای ابیات خاک خوردهام به بیتهایی رسیدم کهانگار آن نگاه حسرتآلود؛ نا امید وغمزده به جنگ در واژههایم معنا نداشت نمیدانم، آن لحظات حال وهوایم چگونه بوده که در اوج آن ترسهای کودکانه؛ آن نداشتنها و آن همه خشونت؛ آن همه صدا و خانههای ویران؛ چیزی به زیبایی یکدلی مرا به شوق آورده بود. آنقدر از افکار گذشتهام لذت میبردم که تصمیم گرفتم شعرهای در پستو ماندهام را برای همه بخوانم. این احساسات پیروزمندانه و این حال و هوای پر انرژی چقدر برازنده این روزهاست. نمیدانم دراوج ناامنی و روزهای جنگ هشتساله چه دیدهبودم که اینطور احساس دارندگی، لذت بخشی تمام وجودم را فراگرفتهبود. نمیدانم آن ابر مردان جنگ هشتساله با دلم چه کرده بودند که در ترسناکترین روزهای زندگیام حس زیبای امنیت را لمس کرده بودم. نمیدانم این دفاع سرفراز چطور مرا به وجد آورده بود که این واژه های ساده؛ اما معنا دار در ذهن نوجوانم قافیه یافته بود. هرحسی بوده؛ بهترین و غرور آفرینترین حس زمینی را داشتهام و باز هم دوست دارم اینبیتها را در این روزها زمزمه کنم.
جنگ یعنی اهرمن دراوج دردیک فرشته با شیاطین در نبرد
جنگ یعنی بیخیال زندگییک رهایی از غم و وابستگی
جنگ یعنی کل مردم باهماندبی ریا وبی غل و غش وغمند
جنگ یعنی هستیام هست تو بوداوج نرمی در دل سنگ رکود
جنگ یعنی یک نماز بی ریا اشک گرم شوق هنگام دعا
جنگ یعنی از خودت غافل شویبا خدا و مردمت یکدل شوی
جنگ یعنی یک بهشت آتشینباهمه عاشقکشیها دل نشین
جنگ یعنی جشن در جوشِ جنون کوه بودن با تنی زخمی به خون
محبوبه معظمی
#جنگ_تحمیلی_سوم
با ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ...
@imposedwar
جنگ یعنی اهرمن دراوج دردیک فرشته با شیاطین در نبرد
جنگ یعنی بیخیال زندگییک رهایی از غم و وابستگی
جنگ یعنی کل مردم باهماندبی ریا وبی غل و غش وغمند
جنگ یعنی هستیام هست تو بوداوج نرمی در دل سنگ رکود
جنگ یعنی یک نماز بی ریا اشک گرم شوق هنگام دعا
جنگ یعنی از خودت غافل شویبا خدا و مردمت یکدل شوی
جنگ یعنی یک بهشت آتشینباهمه عاشقکشیها دل نشین
جنگ یعنی جشن در جوشِ جنون کوه بودن با تنی زخمی به خون
#جنگ_تحمیلی_سوم
@imposedwar
۶۵۵
۱۲:۵۰
#جنگ_تحمیلی_سوم
@imposedwar
۳.۴K
۵:۲۲
کانال «زیتون تلخ»(@ZeytoonTalkh)، از مجموعه کانالهای «دفتر هنر و ادبیات بیداری حوزه هنری انقلاب اسلامی، بدون مرز»، در جدیدترین پست خود از مجموعه نه پادکست خود خبر داد:
مجموعه پادکستهای «زیتون تلخ»کاری از:«حوزه هنری انقلاب اسلامی»گوینده و سرپرست نویسندگان:رضا ابوالحسنیتهیه کننده:امیر مهریزدان
با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛ بله / تلگرام / ایتا
۵۲۳
۱۶:۲۳
#جنگ_تحمیلی_سوم
@imposedwar
۲.۷K
۱۱:۳۰
بازارسال شده از زیتون تلخ
#زیتون_تلخ اپیزود اول؛ دلال مغربی
میگویند بعضی آدمها هرگز به خانه برنمیگردند.نه چون راه را گم کردهاند،بلکه چون تبدیل به بخشی از راه شدهاند.دلال هم برنگشت.اما اسمش ماند؛ میان مادرانی که هنوز کلید خانههای قدیمیشان را نگه داشتهاند، میان دخترهایی که یاد گرفتهاند چطور نترسند و میان تمام قصههایی که بوی مقاومت میدهند.
کاری از «حوزه هنری انقلاب اسلامی»
گوینده و سرپرست نویسندگان: رضا ابوالحسنی
تهیه کننده: امیر مهریزدان
نویسنده: ریحانه غفاری
با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛
تلگرام/ ایتا/ بله
میگویند بعضی آدمها هرگز به خانه برنمیگردند.نه چون راه را گم کردهاند،بلکه چون تبدیل به بخشی از راه شدهاند.دلال هم برنگشت.اما اسمش ماند؛ میان مادرانی که هنوز کلید خانههای قدیمیشان را نگه داشتهاند، میان دخترهایی که یاد گرفتهاند چطور نترسند و میان تمام قصههایی که بوی مقاومت میدهند.
کاری از «حوزه هنری انقلاب اسلامی»
گوینده و سرپرست نویسندگان: رضا ابوالحسنی
تهیه کننده: امیر مهریزدان
نویسنده: ریحانه غفاری
تلگرام/ ایتا/ بله
۵
۱۶:۴۹
#جنگ_تحمیلی_سوم
@imposedwar
۴۰۲
۱۴:۲۸
به روایت محمد تقدیریخانواده مسعود رحمانی سالی یک مهمانی رسمی داشتند که همه بچههای مفید میآمدند؛ آن هم عید غدیر بود. عید غدیر سال 58 که ما کلاس اول بودیم، اولین عقد اخوت بچههای مدرسه توی خانه مسعود بود. از آن به بعد رسم شد؛ عیدهای غدیر خانه مسعود جمع میشدیم و عقد اخوت میخواندیم. اصلاً عید غدیر مساوی شده بود با خانه مسعود رحمانی. خانه مسعود نیاوران بود. بیشترمان موتور داشتیم، یکی از مربیها هم پیکان میآورد، سوار میشدیم و میرفتیم. رسم عید غدیر را آقای فیاضبخش راه انداخت. عکسهایش هست که توی باغ نشستهایم و عقد اخوت میخوانیم. سالن پذیرایی خانه مسعود بزرگ بود. مینشستیم دور هم، دست نفر بغلیمان را میگرفتیم، معمولاً آقای مظفرینژاد صیغه عقد اخوت را میخواند، ما هم تکرار میکردیم. آقای مظفرینژاد یادآوری میکرد که عقد اخوت چه حقوقی را به گردن آدم میاندازد. مثلاً باید برای برادر دینیاش دعا کند و آن دنیا شفاعتش کند و از اینجور داستانها. همین عقد اخوت هم ما را به هم نزدیک میکرد.
به روایت اصغر کاظمیهمکلاسیهایمان که از عملیات فتحالمبین برگشتند مرخصی، چند روزی ماندند، بعد هم دوباره برگشتند منطقه. من و یکی، دو تا از بچهها رفتیم راهآهن بدرقهشان. توی چمنهای جلوی راهآهن نشستیم، دستهایمان را دادیم به هم و سید صادق موسوی عقد اخوت خواند. با هم عهد کردیم که همدیگر را شفاعت کنیم. بچهها شوخی میکردند، میگفتند: «اگه شهید شدی، تکون نخور تا من بیام.» بعضی از بچهها هم دوتا دوتا با هم عهد شفاعت میبستند. راهیشان کردیم و برگشتیم مدرسه. بچهها رفتند برای عملیات بیتالمقدس و آزادی خرمشهر.
به روایت مرتضی ابراهیمیوالفجر8 من عجیب شیفته اخلاق و رفتار سید حسن کریمیان شده بودم. تا قبل از آن خیلی با حسن نشستوبرخاست نداشتم، ولی نماز جماعتهایی که حسن توی اتاقکهای زیر نخلها برای ما میخواند و چند کلمهای که بین دو نماز صحبت میکرد، عجیبوغریب بود. خیلی به سید حسن علاقه پیدا کرده بودم. از آنطرف رویم نمیشد علاقهام را به سید حسن بگویم. آخرسر نتوانستم طاقت بیاورم و دلم را زدم به دریا؛ شب آخر رفتم بهش گفتم: «حسن! خیلی دوست داشتم عقد اخوت باهات ببندم.» حسن زد به خنده و شوخی، ولی من خیلی جدی بودم. آخرسر عقد اخوت را ازش گرفتم.
به روایت مجید مرادیآبان سال 65 من و علی بلورچی رفتیم مشهد. قبل از کربلای5 و ایام 28 صفر بود. علی ازنظر روحی و روانی تغییرات اساسی کرده بود و حرفهای عجیبوغریبی میزد که برای من نامفهوم بود. فازش فرق کرده بود. من خودم توی آن حالوهوا نبودم و نمیفهمیدم. من با علی عقد اخوت بسته بودم. مطمئن بودم که علی شهید میشود. آنقدر مطمئن بودم که دو، سه بار عقد اخوت باهاش بسته بودم. مطمئن بودم که علی ماندنی نیست.
#جنگ_تحمیلی_سوم
@imposedwar
۹۵۳
۱۴:۵۳
(۱) رهبر شهید در دیداری با خانواده شهیدی، به اشتباه در کتاب هدیهشان، مینویسند، تقدیم به خانواده شهید سیدعلی خامنهای و خود از این اشتباه لبخند میزنند.
(۲) بریدههایی از کتاب غواصها بوی نعنا میدهند بهقلم: حمیدحسام
#جنگ_تحمیلی_سوم
@imposedwar
۶۸
۱۷:۳۴