عکس پروفایل جنگی که بود، جنگی که هستج

جنگی که بود، جنگی که هست

۱.۷ هزار عضو
thumbnail
در بحبوحه جنگ و زخم‌های پی درپی دشمنان به قامت‌استوار فلات این سرزمین کهنسال ناخودآگاه سر وقت شعرهای قدیمی‌‌‌ام رفتم. به‌ سراغ اولین نگاهم به اولین جنگ که در اولین ماه‌های زیستنم شروع‌شد. آن روزها که شهر زیبا وکوچکم اندیمشک در دامنه جنوبی زاگرس آماج حملات بمب وموشک بود. بااینکه این بیت‌های ساده را در نوجوانی سروده‌ام نگاهم به جنگ برایم تازگی داشت. همیشه احساس می‌کردم قلمم در نگارش خاطراتم تلخ است وپر از بغض‌های کودکانه؛ اما لابه لای شعر‌هایم بیت‌های زیبایی دیدم؛ بیت‌هایی پر از امید، پایداری و عشق. در لابه لای ابیات خاک خورده‌ام به بیت‌هایی رسیدم کهانگار آن نگاه حسرت‌آلود؛ نا امید وغم‌زده به جنگ در واژه‌هایم معنا نداشت نمی‌دانم، آن لحظات حال وهوایم چگونه بوده که در اوج آن ترس‌های کودکانه؛ آن نداشتن‌ها و آن همه خشونت؛ آن همه صدا و خانه‌های ویران؛ چیزی به زیبایی یکدلی مرا به شوق آورده بود. آنقدر از افکار گذشته‌ام لذت می‌بردم که تصمیم گرفتم شعرهای در پستو مانده‌ام را برای همه بخوانم. این احساسات پیروزمندانه و این حال و هوای پر انرژی چقدر برازنده این روزهاست. نمی‌دانم دراوج ناامنی و روزهای جنگ هشت‌ساله چه دیده‌بودم که اینطور احساس دارندگی، لذت بخشی تمام وجودم را فرا‌گرفته‌بود. نمی‌دانم آن ابر مردان جنگ هشت‌ساله با دلم چه کرده بودند که در ترسناک‌ترین روزهای زندگی‌ام حس زیبای امنیت را لمس کرده بودم. نمی‌دانم این دفاع سرفراز چطور مرا به وجد آورده بود که این واژه های ساده؛ اما معنا دار در ذهن نوجوانم قافیه یافته بود. هرحسی بوده؛ بهترین و غرور آفرین‌ترین حس زمینی را داشته‌ام و باز هم دوست دارم این‌بیت‌ها را در این روزها زمزمه کنم.
جنگ یعنی اهرمن دراوج دردیک فرشته با شیاطین در نبرد
جنگ یعنی بی‌خیال زندگییک رهایی از غم و وابستگی
جنگ یعنی کل مردم باهم‌اندبی ریا وبی غل و غش وغمند
جنگ یعنی هستی‌ام هست تو بوداوج نرمی در دل سنگ رکود
جنگ یعنی یک نماز بی ریا اشک گرم شوق هنگام دعا
جنگ یعنی از خودت غافل شویبا خدا و مردمت یک‌دل شوی
جنگ یعنی یک بهشت آتشینباهمه عاشق‌کشی‌ها دل نشین
جنگ یعنی جشن در جوشِ جنون کوه بودن با تنی زخمی به خون

undefined محبوبه‌ معظمی
#جنگ_تحمیلی_سوم
undefinedبا ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ...
@imposedwar
undefined۱۴

۶۵۵

۱۲:۵۰

thumbnail
undefined در تصمیمات مسئولینمان در جنگ رمضان یک لحظه هم تشکیک نکنیم!
undefined امام شهیدمان فرمود: تمام تصمیمات ما در دفاع مقدس هشت ساله عقلانی بود.
undefined معرفی کتاب «اسرار مکتوم»undefinedناگفته‌های دفاع هشت ساله از زبان مسئولان کشوری و لشکری دوران جنگ
undefined شامل ۲۲ مصاحبه با چهره‌های طراز اول کشور، درباره سوالات مهم از جنگ تحمیلی، مانند چرایی شروع جنگ، چرایی ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر، چرایی پذیرش قطعنامه۵۹۸
undefinedبه قلم سردار شهید محمدحسن محققیجانشین سازمان اطلاعات سپاهو شهید جنگ 12روزه
undefinedمحصول انتشارات 27بعثت
undefined ارائه در برنامه زمانهundefined با اجرای کارشناس حوزه کتابمهدی شیخ‌صراف
#جنگ_تحمیلی_سوم
undefinedبا ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ...
@imposedwar
undefined۱۸
undefined۷

۳.۴K

۵:۲۲

thumbnail
کانال «زیتون تلخ»(@ZeytoonTalkh)، از مجموعه کانال‌های «دفتر هنر و ادبیات بیداری حوزه هنری انقلاب اسلامی، بدون مرز»، در جدیدترین پست خود از مجموعه نه پادکست خود خبر داد:
undefinedمجموعه پادکست‌های «زیتون تلخ»کاری از:«حوزه هنری انقلاب اسلامی»گوینده و سرپرست نویسندگان:رضا ابوالحسنیتهیه کننده:امیر مهریزدان
undefinedبا ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛ بله / تلگرام / ایتا
undefined۲

۵۲۳

۱۶:۲۳

thumbnail
undefinedزنان، در پشت جبهه، حماسه‌ها را نگه داشتند.
undefined امام شهیدمان فرمود: مردم در پشت جبهه می‌توانند نقش بیافرینند و نقش آفریدند.
undefined معرفی کتاب «شماره پنج»
undefined نقش زنان در مقاومت آبادانبه روایت فاطمه جوشیفرمانده بسیج خواهران آبادان
undefined شامل ۱۴ جلسه مصاحبه با یکی از زنان فعال در صحنه نبرد و شاهد عینی وقایع آن دوره، درباره فعالیت‌ها و نقش زنان منطقه آبادان در سال‌های ابتدایی دفاع مقدس، نحوه مقاومت مردم آبادان تا پیش از عملیات ثامن‌الائمه و شکست حصر آبادان، زنان شهید آن دیار، نحوه تدارک و پشتیبانی از رزمندگان، چگونگی سازماندهی بانوان و شیوه فرماندهی بسیج خواهران و... است.
undefinedبه قلم مرتضی قاضی
undefinedمحصول انتشارات مرزوبوم
undefined ارائه در برنامه زمانهundefined با اجرای کارشناس حوزه کتابمهدی شیخ‌صراف
#جنگ_تحمیلی_سوم
undefinedبا ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ...
@imposedwar
undefined۱۸

۲.۷K

۱۱:۳۰

بازارسال شده از زیتون تلخ
thumbnail
#زیتون_تلخ اپیزود اول؛ دلال مغربی
می‌گویند بعضی آدم‌ها هرگز به خانه برنمی‌گردند.نه چون راه را گم کرده‌اند،بلکه چون تبدیل به بخشی از راه شده‌اند.دلال هم برنگشت.اما اسمش ماند؛ میان مادرانی که هنوز کلید خانه‌های قدیمی‌شان را نگه داشته‌اند، میان دخترهایی که یاد گرفته‌اند چطور نترسند و میان تمام قصه‌هایی که بوی مقاومت می‌دهند.
کاری از «حوزه هنری انقلاب اسلامی»
گوینده و سرپرست نویسندگان: رضا ابوالحسنی
تهیه کننده: امیر مهریزدان
نویسنده: ریحانه غفاری

undefined با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛
تلگرام/ ایتا/ بله

۵

۱۶:۴۹

بازارسال شده از زیتون تلخ
thumbnail
دلال مغربی؛قصۀ دختری که در برابر اشغال ایستاد و به نماد فداکاری بدل شد.
undefined با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛
تلگرام/ ایتا/ بله

۱۰

۱۶:۴۹

بازارسال شده از زیتون تلخ

02-Dalal Maghrebi.mp3

۱۹:۴۶-۱۸.۱۱ مگابایت
اپیزود اول؛ #دلال_مغربی
از خاک آوارگی تا قلۀ افتخار؛دلال مغربی، تصویری از شجاعت زن فلسطینی
undefined با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛
تلگرام/ ایتا/ بله

۱

۱۶:۴۹

thumbnail
undefinedبانویی در مسیر مبارزه، خیررسانی و خدمت
undefined امام شهیدمان فرمود: همه می‌توانستند جایگاه خود را در جبهه‌ و پشت جبهه پیدا کنند...
undefined معرفی کتاب «تنها گریه کن»
undefined زندگینامه اشرف سادات منتظری، مادر شهید محمد معماریان
undefined بخشی از این کتاب به مبارزات انقلابی خانم منتظری در قم و تهران می‌پردازد و نمایی کلی از سیمای زنی مجاهد را نشان می دهد که نقشی پررنگ و ستودنی در پیرزوی انقلاب داشت. بخش دوم کتاب به خاطرات مادر از زمان جنگ اختصاص دارد و شهادت فرزند دلبندش محمد و همچنین فعالیت‌های این مادر برومند پس از جنگ و مشارکت‌های سازنده‌اش در کارهای خیر مردمی و اجتماعی.
undefinedبه قلم اکرم اسلامی
undefinedمحصول انتشارات حماسه یاران
undefined ارائه در برنامه زمانهundefined با اجرای کارشناس حوزه کتابمهدی شیخ‌صراف
#جنگ_تحمیلی_سوم
undefinedبا ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ...
@imposedwar
undefined۵

۴۰۲

۱۴:۲۸

thumbnail
undefined حکایت چند عقد اخوت شهدایی! undefined
undefined حکایت اول:
به روایت محمد تقدیری
خانواده مسعود رحمانی سالی یک مهمانی رسمی داشتند که همه بچه‌های مفید می‌آمدند؛ آن هم عید غدیر بود. عید غدیر سال 58 که ما کلاس اول بودیم، اولین عقد اخوت بچه‌های مدرسه توی خانه مسعود بود. از آن به بعد رسم شد؛ عیدهای غدیر خانه مسعود جمع می‌شدیم و عقد اخوت می‌خواندیم. اصلاً عید غدیر مساوی شده بود با خانه مسعود رحمانی. خانه مسعود نیاوران بود. بیشترمان موتور داشتیم، یکی از مربی‌ها هم پیکان می‌آورد، سوار می‌شدیم و می‌رفتیم. رسم عید غدیر را آقای فیاض‌بخش راه انداخت. عکس‌هایش هست که توی باغ نشسته‌ایم و عقد اخوت می‌خوانیم. سالن پذیرایی خانه مسعود بزرگ بود. می‌نشستیم دور هم، دست نفر بغلی‌مان را می‌گرفتیم، معمولاً آقای مظفری‌نژاد صیغه عقد اخوت را می‌خواند، ما هم تکرار می‌کردیم. آقای مظفری‌نژاد یادآوری می‌کرد که عقد اخوت چه حقوقی را به گردن آدم می‌اندازد. مثلاً باید برای برادر دینی‌اش دعا کند و آن دنیا شفاعتش کند و از این‌جور داستان‌ها. همین عقد اخوت هم ما را به هم نزدیک می‌کرد.
undefined پ.ن: از جمع آن سال‌های بچه‌های دوره سوم مدرسه مفید، ۱۰ نفر شهید شدند.یکی‌شان همین شهید مسعود رحمانی بود که خانه‌اش، پاتوق بچه‌های دوره‌های مختلف مفید بود و سال ۱۳۶۴ در عملیات والفجر۸ به شهادت رسید.
undefined حکایت دوم:
به روایت اصغر کاظمی
همکلاسی‌هایمان که از عملیات فتح‌المبین برگشتند مرخصی، چند روزی ماندند، بعد هم دوباره برگشتند منطقه. من و یکی، دو تا از بچه‌ها رفتیم راه‌آهن بدرقه‌شان. توی چمن‌های جلوی راه‌آهن نشستیم، دست‌هایمان را دادیم به هم و سید صادق موسوی عقد اخوت خواند. با هم عهد کردیم که همدیگر را شفاعت کنیم. بچه‌ها شوخی می‌کردند، می‌گفتند: «اگه شهید شدی، تکون نخور تا من بیام.» بعضی از بچه‌ها هم دوتا دوتا با هم عهد شفاعت می‌بستند. راهی‌شان کردیم و برگشتیم مدرسه. بچه‌ها رفتند برای عملیات بیت‌المقدس و آزادی خرمشهر.
undefined پ.ن: سیدصادق موسوی در همان عملیات بیت‌المقدس شهید شد و شد اولین شهید دوره سوم مدرسه مفید.
undefined حکایت سوم:
به روایت مرتضی ابراهیمی
والفجر8 من عجیب شیفته اخلاق و رفتار سید حسن کریمیان شده بودم. تا قبل از آن خیلی با حسن نشست‌وبرخاست نداشتم، ولی نماز جماعت‌هایی که حسن توی اتاقک‌های زیر نخل‌ها برای ما می‌خواند و چند کلمه‌ای که بین دو نماز صحبت می‌کرد، عجیب‌وغریب بود. خیلی به سید حسن علاقه پیدا کرده بودم. از آن‌طرف رویم نمی‌شد علاقه‌ام را به سید حسن بگویم. آخرسر نتوانستم طاقت بیاورم و دلم را زدم به دریا؛ شب آخر رفتم بهش گفتم: «حسن! خیلی دوست داشتم عقد اخوت باهات ببندم.» حسن زد به خنده و شوخی، ولی من خیلی جدی بودم. آخرسر عقد اخوت را ازش گرفتم.
undefined پ.ن: سیدحسن کریمیان یک سال بعد از این خاطره، ۱۲ اسفند ۱۳۶۵، کنار ۴ نفر دیگر از رفقای دوره سوم مدرسه مفید به شهادت رسید.
undefined حکایت چهارم:
به روایت مجید مرادی
آبان سال 65 من و علی بلورچی رفتیم مشهد. قبل از کربلای5 و ایام 28 صفر بود. علی ازنظر روحی و روانی تغییرات اساسی کرده بود و حرف‌های عجیب‌وغریبی می‌زد که برای من نامفهوم بود. فازش فرق کرده بود. من خودم توی آن حال‌وهوا نبودم و نمی‌فهمیدم. من با علی عقد اخوت بسته بودم. مطمئن بودم که علی شهید می‌شود. آن‌قدر مطمئن بودم که دو، سه بار عقد اخوت باهاش بسته بودم. مطمئن بودم که علی ماندنی نیست.
undefined پ.ن: علی بلورچی که از قبل شهادتش را پیش‌بینی کرده بود، در همان عملیات کربلای۵، کنار سیدحسن و حمید و منصور و محسن در شلمچه شهید شد.
undefinedبرش‌های بالا از کتاب «بچه‌های مفید»، کتاب چهارم از مجموعه کتاب‌های «تاریخ‌نگاران و راویان صحنه نبرد» انتخاب شده‌اند.
undefined به قلم: مرتضی قاضی
#جنگ_تحمیلی_سوم
undefinedبا ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ...
@imposedwar
undefined۸

۹۵۳

۱۴:۵۳

thumbnail
undefined خیابان‌ها بوی نعنا می‌دهند
undefinedرسیده بودم به این خط که نوشته بود: «گفتم حرف بزن. دیدم نمی تواند، تیر خورده بود به گلوش و با این حال بیسیم را ول نمی‌کرد و بیسیم مدام صداش می‌زد: کریم کریم... سید. به گوشم؟... موقعیت... ما فقط موقعیت را می‌خواهیم.»چشم‌هایم یکباره از خطوط کتاب چرخید سمت همان صدای آشنای همه عمرم، و لبخندهای دلنوازش، روی صفحه تلویزیون تصویر جابجا شد. رهبر شهیدم قلم به دست نشسته بود مقابل خانوادۀ شهیدی، ناگهان لبخند خاصی بر لبش نشست و قلمش را بالا آورد و گفت: «اشتباها نوشتم تقدیم به خانواده شهید سیدعلی خامنه‌ای(۱) ‌..» و لبخندش ملحق شد به خنده کل خانواده آن شهید تصاویر پشت سرهم می رفت و من صفحه کتاب در دستم رها شده در همان صحنه گرفتار شدم. گرفتار ماندم. باران می‌بارید، ایستاده بودم مقابل پرچم‌ها، صدایش در همه صحن خیابان پیچید: «السلام علی الحسین، و علی علی بن الحسین...»آفتاب خیره شده بود روی سرم، نشسته زل زده بودم به همه پاهای شتابان در جاده، به همه پرچم‌ها، صدای زیارت عاشورا از دور بلند بود، عطش جانم را به طلب آب بلند کرد و چند قدم جلوتر دستی به سمتم دراز شد و صدایی موزون برای بار هزارم در مسیر تکرار کرد: «ماء بارد، ماء زائر..»چشمانم خیابان را متصل به جاده می‌دید. باران را متصل به آفتاب تابستان. دریا را متصل به خشکی. نقطه اتصال حسین بود. عطش بود. آب بود. باران می بارید. صدایش هنوز در گوشم می‌پیچید: «خانواده شهید سیدعلی خامنه‌ای..»خیس شده بودم، داشتم غرق می‌شدم. فین می‌زدم، همانجا کنار غواص‌ها..، در مدخل کارون، وسط خیابان‌های صحن ایران. کلمات و خطوط مقابلم به رژه افتاده بودند. هواپیماها که آمدند توی آسمان، موجی آمد طرفم، سرم را برد زیر آب و من خیلی سریع سعی کردم بیایم روی آب و ببینم این بار بمب‌ها کجا افتاده و چه‌ها کرده (۲)داشتم چشم می‌چرخاندم، هواپیماها یکبار دیگر آمده بودند، بمب‌ها را کجای خاک ایران انداخته بودند؟ منورها آسمان ایران را روشن می‌کرد، مردم را می‌دیدم، پرچم‌ها را، تکبیرها را، گویی جماعت، مشایه را به خیابان‌های ایران آورده بودند. اربعین حسین را به اربعین جنگ. غواص‌ها، پای لانچرها نشسته بودند.‌‌کریم فرمانده غواص‌ها گفت: «این بوی نعنا از کجاست؟»من وسط خیابان گفتم: «این بوی نعنا از کجاست؟»صدای قطرات باران باز موج صدای او را به من رساند. و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و باز آن لبخند و قلم در دست رها شده و خانواده شهید سیدعلی خامنه‌ای. و بیسیم را رها نکرده بود، متصل بود، متصل‌تر از هر وقتی. گفتم: «آقاجان به گوشم... موقعیت... ما فقط موقعیت را می‌خواهیم.»گفت: «خیابان‌ها بوی نعنا می‌دهند...»
(۱) رهبر شهید در دیداری با خانواده شهیدی، به اشتباه در کتاب هدیه‌شان، می‌نویسند، تقدیم به خانواده شهید سیدعلی خامنه‌ای و خود از این اشتباه لبخند می‌زنند.
(۲) بریده‌هایی از کتاب غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند به‌قلم: حمیدحسام
undefined سیده معصومه موسوی
#جنگ_تحمیلی_سوم
undefinedبا ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ...
@imposedwar
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۶۸

۱۷:۳۴