#جانجانان #پارت۱۱
کمی خودش جلوتر کشید و سوالی نگاهش باز هم خیره توی صورتم به گردش دراومد.
-منظورت نمیفهمم!
آب دهنمو قورت دادم و پوزخندی زدم و سری تکون دادم و از جا بلند شدم
-گیرم منو نبردی خونه ات خانم با دختر های بیست ساله و دلربای خیابون چیکار میکنی؟! شوهرت اگه بخواد هرز بره جای دیگه هم میره جدا از اینا شوهر شما یوسف پیامبر هم که باشه من تو خونه ای نمیرم که مرد غریبه داخلشه شما هم با این تفاسیر بگرد برای بچه ات یا پرستار بالای هفتاد سال پیدا کن یا یک داش مشتی سبیل کلفت. روز خوش
از جا بلند شدم و به سمت در به راه افتادم که صدام زد.
-صبر کن ببینم!
کوله ام به رسم عادت روی شونه ام مرتب کردم و به سمتش چرخیدم.
-تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی!
ابرویی بالا انداختم و لبخندی زدم.
- حالا که زدم که چی؟- خیلی گستاخی!
چشمام تو حدقه چرخوندم و سری تکون دادم.
-تموم شد؟ برم!-نه
عجب گیری کردیما. زنیکه خل و چل!
- خانم شما اگه بیکاری من مثل شما نیستم بیکارما ولی نه اونقدر که بخوام با یکی مثل شما سر و کله بزنم. یک چی گفتی یک چی شنفتی نوش جونت یاد میگیری دفعه بعدی مردم اسگل خودت نکنی. مگه من پای تلفن نگفتم بیست سالمه که تازه یادت افتاده دختر بیست ساله واسه پرستاری از بچه ات جوون و ترگل ورگله؟
نگاهش تیز توی صورتم چرخید که به معنی ها ؟سری تکون دادم.توی این مدت که دنبال کار میگشتم انقدر ادم خل و چل و عقده ای دیده بودم که خدا میدونه و این یکی سر دسته همه بود.
-برو بیرون-چشم مادمازل. -بیتربیت
حوصله بحث نداشتم که جواب حرفش با خروج از اتاقش دادم و نگاهم به منشی اش که نگاهم میکرد دوختم
-همیشه همین طوریه؟-چطوری؟-رو مخ و عقده ای
کمی خودش جلوتر کشید و سوالی نگاهش باز هم خیره توی صورتم به گردش دراومد.
-منظورت نمیفهمم!
آب دهنمو قورت دادم و پوزخندی زدم و سری تکون دادم و از جا بلند شدم
-گیرم منو نبردی خونه ات خانم با دختر های بیست ساله و دلربای خیابون چیکار میکنی؟! شوهرت اگه بخواد هرز بره جای دیگه هم میره جدا از اینا شوهر شما یوسف پیامبر هم که باشه من تو خونه ای نمیرم که مرد غریبه داخلشه شما هم با این تفاسیر بگرد برای بچه ات یا پرستار بالای هفتاد سال پیدا کن یا یک داش مشتی سبیل کلفت. روز خوش
از جا بلند شدم و به سمت در به راه افتادم که صدام زد.
-صبر کن ببینم!
کوله ام به رسم عادت روی شونه ام مرتب کردم و به سمتش چرخیدم.
-تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی!
ابرویی بالا انداختم و لبخندی زدم.
- حالا که زدم که چی؟- خیلی گستاخی!
چشمام تو حدقه چرخوندم و سری تکون دادم.
-تموم شد؟ برم!-نه
عجب گیری کردیما. زنیکه خل و چل!
- خانم شما اگه بیکاری من مثل شما نیستم بیکارما ولی نه اونقدر که بخوام با یکی مثل شما سر و کله بزنم. یک چی گفتی یک چی شنفتی نوش جونت یاد میگیری دفعه بعدی مردم اسگل خودت نکنی. مگه من پای تلفن نگفتم بیست سالمه که تازه یادت افتاده دختر بیست ساله واسه پرستاری از بچه ات جوون و ترگل ورگله؟
نگاهش تیز توی صورتم چرخید که به معنی ها ؟سری تکون دادم.توی این مدت که دنبال کار میگشتم انقدر ادم خل و چل و عقده ای دیده بودم که خدا میدونه و این یکی سر دسته همه بود.
-برو بیرون-چشم مادمازل. -بیتربیت
حوصله بحث نداشتم که جواب حرفش با خروج از اتاقش دادم و نگاهم به منشی اش که نگاهم میکرد دوختم
-همیشه همین طوریه؟-چطوری؟-رو مخ و عقده ای
۴۱۲
۸:۲۳
#جهانـجانان#پارت۱۲
خسته از هیاهوی شهر و سر و کله زدن با ادم هایی که ارتباط گرفتن باهاشون برام خیلی سخت بود به سمت خونه به راه افتادم و برای اروم گرفتن مغزم هندزفری ام توی گوشم گذاشتم و اهنگی پلی کردم.
همدم روزهای خوش و ناخوشم موسیقی بود و باعث میشد یک جون به جون هام اضافه بشه.
با رسیدن به خیابون خودمون نگاهم ناخواگاه روی مغازه اقا رحمان چرخید. در مغازه بسته بود ولی برقش روشن بود و کرکره هم تا نصفه پایین بود.
با نزدیک شدن به مغازه نگاهم داخلش چرخید و با دیدن صاحب جدیدش در حالی که مشغول رنگ زدن داخلش بود ابرویی بالا انداختم.
- شما چه نازی!
نگاهم از پسری که اسمش شنیده بودم ولی یادم رفته بود گرفتم و به موتوری که با فاصله یک متری کنارم اروم اروم حرکت میکرد و من به واسطه صدای اهنگ و البته فضولی تو مغازه اقا رحمان اصلا متوجه وجودش نشده بودم دوختم.
دوباره متلکی انداخت که نگاهمو تیز شده توی صورتش چرخوندم و ابروهام بهم نزدیکتر شد. سن و سالی نداشت و شاید حتی از خودم کوچیکتر بود
-برو مزاحم نشو!-اوخی موش بخورتت. مزاحم نیستم که میخوام مهمون دلت بشم
لب روی هم فشردم و به سمت کوچه خودمون پا تند کردم که سرعتش به تبع بیشتر کرد.دختر ترسویی نبودم و برعکس به قول بابا سر نترسی داشتم ولی خب گیر کردن توی همچین شرایطی قطعا برای هر زنی ترس به همراه داشت.
-خوشگله پا بده دیگه چند وقته دنبالتم قصدم خیره به مولا.-برو رد کارت گفتم داد میزنم بریزن سرت یجوری بزننت راه خونت گم کنیا!-اوفی. داد بزن عمو ببینه. داد زدنتم قشنگه آخه فرفری!
-منم همین فکرو میکنم!
با شنیدن صدا ناخوداگاه به عقب چرخیدم و انگار چیزی توی دلم اروم گرفت.
- با منی؟
بی توجه به سوال پسر موتور سوار به سمتش رفت و دست روی شونه اش گذاشت و در کسری از ثانیه صورت پسر مچاله شد و ناله ای کرد.
-آخ ولم کن عوضی ماد...
اعمال فشارش بیشتر شد و فحش زشتی که داشت از دهنش بیرون میپرید در صدای فریادش خفه شد و باعث لبخندم شد.
- ولی من از صدای داد زدنت اصلا خوشم نیومد نفله!
خسته از هیاهوی شهر و سر و کله زدن با ادم هایی که ارتباط گرفتن باهاشون برام خیلی سخت بود به سمت خونه به راه افتادم و برای اروم گرفتن مغزم هندزفری ام توی گوشم گذاشتم و اهنگی پلی کردم.
همدم روزهای خوش و ناخوشم موسیقی بود و باعث میشد یک جون به جون هام اضافه بشه.
با رسیدن به خیابون خودمون نگاهم ناخواگاه روی مغازه اقا رحمان چرخید. در مغازه بسته بود ولی برقش روشن بود و کرکره هم تا نصفه پایین بود.
با نزدیک شدن به مغازه نگاهم داخلش چرخید و با دیدن صاحب جدیدش در حالی که مشغول رنگ زدن داخلش بود ابرویی بالا انداختم.
- شما چه نازی!
نگاهم از پسری که اسمش شنیده بودم ولی یادم رفته بود گرفتم و به موتوری که با فاصله یک متری کنارم اروم اروم حرکت میکرد و من به واسطه صدای اهنگ و البته فضولی تو مغازه اقا رحمان اصلا متوجه وجودش نشده بودم دوختم.
دوباره متلکی انداخت که نگاهمو تیز شده توی صورتش چرخوندم و ابروهام بهم نزدیکتر شد. سن و سالی نداشت و شاید حتی از خودم کوچیکتر بود
-برو مزاحم نشو!-اوخی موش بخورتت. مزاحم نیستم که میخوام مهمون دلت بشم
لب روی هم فشردم و به سمت کوچه خودمون پا تند کردم که سرعتش به تبع بیشتر کرد.دختر ترسویی نبودم و برعکس به قول بابا سر نترسی داشتم ولی خب گیر کردن توی همچین شرایطی قطعا برای هر زنی ترس به همراه داشت.
-خوشگله پا بده دیگه چند وقته دنبالتم قصدم خیره به مولا.-برو رد کارت گفتم داد میزنم بریزن سرت یجوری بزننت راه خونت گم کنیا!-اوفی. داد بزن عمو ببینه. داد زدنتم قشنگه آخه فرفری!
-منم همین فکرو میکنم!
با شنیدن صدا ناخوداگاه به عقب چرخیدم و انگار چیزی توی دلم اروم گرفت.
- با منی؟
بی توجه به سوال پسر موتور سوار به سمتش رفت و دست روی شونه اش گذاشت و در کسری از ثانیه صورت پسر مچاله شد و ناله ای کرد.
-آخ ولم کن عوضی ماد...
اعمال فشارش بیشتر شد و فحش زشتی که داشت از دهنش بیرون میپرید در صدای فریادش خفه شد و باعث لبخندم شد.
- ولی من از صدای داد زدنت اصلا خوشم نیومد نفله!
۲۰۴
۸:۱۶
#جانان_جان#پارت۱۳
صورتش از درد مچاله شده بود و انگار زور بازوی پسر از پررو بازی موتور سوار زیاد اومده بود.
- ولم کن. آی!
کلماتش شکسته شکسته و گمشده در درد به گوش رسیده بود و انگار فایده نداشت که حس کردم بازم اعمال فشارش روی استخون شونه اش بیشتر شد و حالا پسر فرمون موتور ول کرده بود و دو دستی سعی داشت دست اون غریبه اشنا رو از روی شونه اش جدا کنه.-میری گم میشی دیگه هم توی این محل نبینم دنبال ناموس اینو و اون بیافتی! شیرفهمه؟-ولم کن-شیرفهمه؟
صداش اوج گرفته بود و پسر به ناچار سری تکون داد و با صورت مچاله شده اره بی صدایی رو لب زد.
-نشنیدم صداتو!-اره اره شیرفهمه.
لبخندم دیگه قابل پنهون کردن نبود و با لذت تمام خیره تنش پیش اومده بودم. موش شده بود و نمی تونست از درد رو پا وایسته و این برای منی که تا چند دقیقه قبل از حضورش ترسیده بودم لذت بخش بود.
پسر ولش کرد و موتور سوار با دادن فحش بدی با سرعت تمام ازمون فاصله گرفت و نگاه خندان من فرارش دنبال میکرد.با ناپدید شدنش تو پیچ اخر خیابون نگاهم به سمت پسر چرخید.
-مرسی
به سمت مغازه اش رفت و سری تکون داد
-خواهش میکنم. زودتر برین خونه اینجا محله جالبی برای پیاده روی نیست.-محله خودمونه اخه مجبورم
خم شد تا از زیر کرکره بگذره و در همین حال سرش به سمتم چرخید و نگاهم کرد.
-میخوای تا در خونه باهات بیام یا میتونی بری؟
قطعا میتونستم مثل دیشب یا پریشب یا همه ی شب های قبلی شایدم با ترس ولی میتونستم.
-نه میرم خودم مرسی.
سری تکون داد و انگار منتظر بود راه بیافتم و منم با تکون دادن سری چرخیدم و به راه افتادم و با قدم های تندی خودمو به پیچ کوچه رسوندم و نگاهم باز هم به سمت مغازه اش چرخید و با دیدنش توی همون وضعیت لبخندی زدم.
انگار منتظر بود که وارد کوچه بشم و بعد بره و من متشکر دستی تکون دادم و وارد کوچه خودمون شدم و خیلی سریع در خونه رو باز کردم و وارد حیاط شدم.
صورتش از درد مچاله شده بود و انگار زور بازوی پسر از پررو بازی موتور سوار زیاد اومده بود.
- ولم کن. آی!
کلماتش شکسته شکسته و گمشده در درد به گوش رسیده بود و انگار فایده نداشت که حس کردم بازم اعمال فشارش روی استخون شونه اش بیشتر شد و حالا پسر فرمون موتور ول کرده بود و دو دستی سعی داشت دست اون غریبه اشنا رو از روی شونه اش جدا کنه.-میری گم میشی دیگه هم توی این محل نبینم دنبال ناموس اینو و اون بیافتی! شیرفهمه؟-ولم کن-شیرفهمه؟
صداش اوج گرفته بود و پسر به ناچار سری تکون داد و با صورت مچاله شده اره بی صدایی رو لب زد.
-نشنیدم صداتو!-اره اره شیرفهمه.
لبخندم دیگه قابل پنهون کردن نبود و با لذت تمام خیره تنش پیش اومده بودم. موش شده بود و نمی تونست از درد رو پا وایسته و این برای منی که تا چند دقیقه قبل از حضورش ترسیده بودم لذت بخش بود.
پسر ولش کرد و موتور سوار با دادن فحش بدی با سرعت تمام ازمون فاصله گرفت و نگاه خندان من فرارش دنبال میکرد.با ناپدید شدنش تو پیچ اخر خیابون نگاهم به سمت پسر چرخید.
-مرسی
به سمت مغازه اش رفت و سری تکون داد
-خواهش میکنم. زودتر برین خونه اینجا محله جالبی برای پیاده روی نیست.-محله خودمونه اخه مجبورم
خم شد تا از زیر کرکره بگذره و در همین حال سرش به سمتم چرخید و نگاهم کرد.
-میخوای تا در خونه باهات بیام یا میتونی بری؟
قطعا میتونستم مثل دیشب یا پریشب یا همه ی شب های قبلی شایدم با ترس ولی میتونستم.
-نه میرم خودم مرسی.
سری تکون داد و انگار منتظر بود راه بیافتم و منم با تکون دادن سری چرخیدم و به راه افتادم و با قدم های تندی خودمو به پیچ کوچه رسوندم و نگاهم باز هم به سمت مغازه اش چرخید و با دیدنش توی همون وضعیت لبخندی زدم.
انگار منتظر بود که وارد کوچه بشم و بعد بره و من متشکر دستی تکون دادم و وارد کوچه خودمون شدم و خیلی سریع در خونه رو باز کردم و وارد حیاط شدم.
۱۵۴
۳:۴۳
#جانان_جان#پارت۱۴
با ورودم به خونه به در بسته تکیه زدم و با یاداوری اتفاقی که چند دقیقه پیش رخ داده بود ناخوداگاه لبخندی زدم و نفسی عمیق کشیدم و با مکث به سمت خونه رفتم و با دراوردن کفش هام وارد خونه شدم که صدای آشنایی به گوشم رسید.
به چهارچوب در تکیه زدم و پا جلوی پا گذاشتم و دست به سینه خیره مردی شدم که هرشب روی شاهنشینی که لیلای قصه پر غصه اش براش درست کرده بود مینشست و تنبور عزیز کرده اش رو که تنها ارثیه پدر درویشش بود رو به صدا در می اورد.
نگاهش توی نگاهم دوخت و در همون حال دستش با ریتم و کاملا حرفه ای روی تارها حرکت میکرد و سرش با ریتم تکون میداد و حالا منم با ریتم اروم اروم سر جای خودم تکون تکون میخوردم.
بابای بابا درویش بود و اونطور که بابا میگه درویش حاذقی بوده و اینو به بابا هم یاد داده بود و حالا بابا هرشب مشق عشقی که از پدرش یاد گرفته بود رو به جا می اورد.
حرکات انگشت های بابا سرعت گرفته بود و اهنگ به اوج خودش رسیده بود و حالا بابا چشم بسته بود و با تمام وجودش مینواخت.
بارها ازش خواسته بودم که این هنرش رو به چشم منبع درامد ببینه ولی مثل اکثر مواقعی که تو زندگی اش لجبازی کرده بود توی این مورد هم متاسفانه خر خودش رو سوار بود و قربونش برم پیاده هم نمیشد و تنها شب ها چند دقیقه ای رو با ساز باستانی اش وقت میگذروند و حتی هنر نواختن تنبور از همون بچگی به منم یاد داده بود.
با اتمام اهنگ با لبخند به رسم همیشه براش دست زدم و به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
-ناز شستت حامدخان! بزن که خوب میزنی.- سلام علیکم فرفری کجا بودی ساعت نگاه
قیافه کج کردم و لب غنچه کردم
- نشد من یک بار بیام خونه جای جواب سلام غر نزنی به جونم. بابا اول سلام کن بعد خدا قوت بعد یک چایی میوه ای چیزی بعد برو تو جلد مامورهای کمیته-علیک سلام خوبی خسته نباشی چایم میارم برات حالا کجا بودی؟
با خنده تنبور ازش گرفتم و دستم روی تارهاش کشیدم.
-دنبال کار
چیزی نگفت که نگاهمو از میراث خانوادگیم گرفتم و نگاهش کردم. با ابروهایی در هم و چشم های پر حرص خیره ام بود که لبخندی زدم.
-جوش نیار دیگه میدونی ول کن ماجرا نیستم پس با دلم راه بیا
عصبی از جا بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت که نگاه منم دنبالش دویید .
-با دلت راه اومدم که اینطوری خودسر و پررو شدی
✓تنبور:تنبور یکی از قدیمیترین سازهای ایران است که جنبهٔ عرفانی و مقامی دارد. این ساز از ۱۳ تا ۱۴ پرده تشکیل و ۲ تا ۳ سیم دارد. جنس کاسه و صفحهٔ آن از چوب توت و دستهاش از چوب گردو است.( شبیه سه تاره)
با ورودم به خونه به در بسته تکیه زدم و با یاداوری اتفاقی که چند دقیقه پیش رخ داده بود ناخوداگاه لبخندی زدم و نفسی عمیق کشیدم و با مکث به سمت خونه رفتم و با دراوردن کفش هام وارد خونه شدم که صدای آشنایی به گوشم رسید.
به چهارچوب در تکیه زدم و پا جلوی پا گذاشتم و دست به سینه خیره مردی شدم که هرشب روی شاهنشینی که لیلای قصه پر غصه اش براش درست کرده بود مینشست و تنبور عزیز کرده اش رو که تنها ارثیه پدر درویشش بود رو به صدا در می اورد.
نگاهش توی نگاهم دوخت و در همون حال دستش با ریتم و کاملا حرفه ای روی تارها حرکت میکرد و سرش با ریتم تکون میداد و حالا منم با ریتم اروم اروم سر جای خودم تکون تکون میخوردم.
بابای بابا درویش بود و اونطور که بابا میگه درویش حاذقی بوده و اینو به بابا هم یاد داده بود و حالا بابا هرشب مشق عشقی که از پدرش یاد گرفته بود رو به جا می اورد.
حرکات انگشت های بابا سرعت گرفته بود و اهنگ به اوج خودش رسیده بود و حالا بابا چشم بسته بود و با تمام وجودش مینواخت.
بارها ازش خواسته بودم که این هنرش رو به چشم منبع درامد ببینه ولی مثل اکثر مواقعی که تو زندگی اش لجبازی کرده بود توی این مورد هم متاسفانه خر خودش رو سوار بود و قربونش برم پیاده هم نمیشد و تنها شب ها چند دقیقه ای رو با ساز باستانی اش وقت میگذروند و حتی هنر نواختن تنبور از همون بچگی به منم یاد داده بود.
با اتمام اهنگ با لبخند به رسم همیشه براش دست زدم و به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
-ناز شستت حامدخان! بزن که خوب میزنی.- سلام علیکم فرفری کجا بودی ساعت نگاه
قیافه کج کردم و لب غنچه کردم
- نشد من یک بار بیام خونه جای جواب سلام غر نزنی به جونم. بابا اول سلام کن بعد خدا قوت بعد یک چایی میوه ای چیزی بعد برو تو جلد مامورهای کمیته-علیک سلام خوبی خسته نباشی چایم میارم برات حالا کجا بودی؟
با خنده تنبور ازش گرفتم و دستم روی تارهاش کشیدم.
-دنبال کار
چیزی نگفت که نگاهمو از میراث خانوادگیم گرفتم و نگاهش کردم. با ابروهایی در هم و چشم های پر حرص خیره ام بود که لبخندی زدم.
-جوش نیار دیگه میدونی ول کن ماجرا نیستم پس با دلم راه بیا
عصبی از جا بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت که نگاه منم دنبالش دویید .
-با دلت راه اومدم که اینطوری خودسر و پررو شدی
✓تنبور:تنبور یکی از قدیمیترین سازهای ایران است که جنبهٔ عرفانی و مقامی دارد. این ساز از ۱۳ تا ۱۴ پرده تشکیل و ۲ تا ۳ سیم دارد. جنس کاسه و صفحهٔ آن از چوب توت و دستهاش از چوب گردو است.( شبیه سه تاره)
۱۹۶
۳:۴۴
#جانان_جان #پارت۱۵
لب زیر دندون کشیدم و چیزی نگفتم چون انگار جدی جدی ناراحت بود و الان وقت شوخی و مسخره بازی نبود برای همین هم ترجیح دادم سکوت کنم و شروع به نواختن کنم و حالا این من بودم که یکی از سخت ترین موزیک هایی که بابا بهم تمرین داده بود رو شروع به نواختن کردم.
نگاهم روی سیم ها بود و سنگینی نگاه بابارو روی خودم حس میکردم و با این حال به کارم ادامه دادم و نواختم.
با اتمام اهنگ سر بلند کردم و نگاهم به بابا دادم و با دیدن لبخندش و چشم های به اشک نشسته اش منم لبخند زدم.
-بابابزرگ عاشق این اهنگ بود خیلی خوب اجراش کردی.
سری به تعظیم خم کردم و به سمتش خم شدم و گونه اش بوسیدم.
-دوست دارم بابایی-باشه چای ات بخور خرم خودتی.
پوکر فیس نگاهش کردم که استکان چای مقابلم گذاشت.
-اگه دوستم داشتی به حرفم گوش میدادی-یعنی چی؟ خب حرفت زوره
تیز نگاهم کرد که سریع لبخند دندون نمایی زدم و استکان چایم برداشتم و آبنباتی توی دهنم گذاشتم و هورتی کشیدم که به ثانیه نکشید صدای داد و هوارش بلند شد.
-کوفت مثل ادم بخور-چشم
دوباره هورت کشان چایم خوردم که کفری از جا بلند شد و تنبور از کنارم برداشت و در حالی که داشت خودشو برای پس انداختن من سرزنش میکرد از اتاق بیرون رفت و من راضی از اینکه بحث در مورد کار باز هم جدی نشده بود بقیه چای ام به قول بابا مثل بچه ادم خوردم و همونجا کنار سینی چای دراز کشیدم و خیره سقف شدم.
نمیدونستم فردا برم دفتر بیمه و با خودم سفته ببرم و یا هم که به جست و جو ادامه بدم.کار توی اون دفتر بیمه برای من واقعا کار مناسبی بود البته اگه اون حس بدی که از صاحب دفتر گرفته بودم رو نادیده میگرفتم.
کار راحتی بود و محیط تر تمیز و امنی هم داشت مخصوصا که توی خیابون اصلی بود و رفت و امد هم زیاد بود و یک سری مشتری ثابت هم قطعا اونجا رفت و امد داشتن.
قطعا نمیشد موضوع گرفتن سفته رو تو خونه جلوی بابا مطرح کرد چون بی برو برگرد رد میکرد و اصلا اجازه نمیداد کلام منعقد شه.
-جانان!-جان جانان؟-بیا شام بخوریم-میام الان
لب زیر دندون کشیدم و چیزی نگفتم چون انگار جدی جدی ناراحت بود و الان وقت شوخی و مسخره بازی نبود برای همین هم ترجیح دادم سکوت کنم و شروع به نواختن کنم و حالا این من بودم که یکی از سخت ترین موزیک هایی که بابا بهم تمرین داده بود رو شروع به نواختن کردم.
نگاهم روی سیم ها بود و سنگینی نگاه بابارو روی خودم حس میکردم و با این حال به کارم ادامه دادم و نواختم.
با اتمام اهنگ سر بلند کردم و نگاهم به بابا دادم و با دیدن لبخندش و چشم های به اشک نشسته اش منم لبخند زدم.
-بابابزرگ عاشق این اهنگ بود خیلی خوب اجراش کردی.
سری به تعظیم خم کردم و به سمتش خم شدم و گونه اش بوسیدم.
-دوست دارم بابایی-باشه چای ات بخور خرم خودتی.
پوکر فیس نگاهش کردم که استکان چای مقابلم گذاشت.
-اگه دوستم داشتی به حرفم گوش میدادی-یعنی چی؟ خب حرفت زوره
تیز نگاهم کرد که سریع لبخند دندون نمایی زدم و استکان چایم برداشتم و آبنباتی توی دهنم گذاشتم و هورتی کشیدم که به ثانیه نکشید صدای داد و هوارش بلند شد.
-کوفت مثل ادم بخور-چشم
دوباره هورت کشان چایم خوردم که کفری از جا بلند شد و تنبور از کنارم برداشت و در حالی که داشت خودشو برای پس انداختن من سرزنش میکرد از اتاق بیرون رفت و من راضی از اینکه بحث در مورد کار باز هم جدی نشده بود بقیه چای ام به قول بابا مثل بچه ادم خوردم و همونجا کنار سینی چای دراز کشیدم و خیره سقف شدم.
نمیدونستم فردا برم دفتر بیمه و با خودم سفته ببرم و یا هم که به جست و جو ادامه بدم.کار توی اون دفتر بیمه برای من واقعا کار مناسبی بود البته اگه اون حس بدی که از صاحب دفتر گرفته بودم رو نادیده میگرفتم.
کار راحتی بود و محیط تر تمیز و امنی هم داشت مخصوصا که توی خیابون اصلی بود و رفت و امد هم زیاد بود و یک سری مشتری ثابت هم قطعا اونجا رفت و امد داشتن.
قطعا نمیشد موضوع گرفتن سفته رو تو خونه جلوی بابا مطرح کرد چون بی برو برگرد رد میکرد و اصلا اجازه نمیداد کلام منعقد شه.
-جانان!-جان جانان؟-بیا شام بخوریم-میام الان
۱۳۶
۷:۱۴
#جهانـجانان#پارت۱۶
از جا بلند شدم و به سمت در رفتم که باز هم صدای بابا به گوش رسید.
-امیدوارم سینی چای ات رو هم اورده باشی
با این حرفش نگاهم به سمت سینی چرخید و با برداشتنش لبخندی به این وسواسی و دقت بابا زدم و وارد اشپزخونه شدم.
-بفرما-بشورشون دستات رنگ مایع ظرفشویی هم به خودش ببینه-چرا انقدر غر غر میکنی مرد از ریش و سبیلت خجالت بکش.-این چیزا رو قبلاً باید بهت یاد میدادم که سرت گرم باشه دنبال کار تو کوچه خیابون نگردی وقتی هم غذا حاضره هم خونه تمیز معلومه بیکاری بهت فشار میاره!
چیزی نگفتم و مقابلم سینک ایستادم و استکان ها و ظرف هایی که طی درست کردن کتلت کثیف شده بود رو شستم و با خشک کردن دستام به سمتش چرخیدم.
-کاش یک بار اون دلیل اصلی که انقدر به خاطرش کج خلقی میکنی رو بگی؟
با برداشتن بشقاب کتلت ها به سمتم چرخید.
-یعنی نمیدونی؟-اون دلیل اصلی اصلی رو به که به خاطرش خون منو کردی تو شیشه نه-پس بیا بشین تا بگم.
پشت سرش وارد پذیرایی شدم که بشقاب وسط سفره از قبل پهن شده گذاشت و نشست و من هم درست مقابلش روی زمین نشستم.
-بفرما!
نگاهش مستقیم توی نگاهم دوخت و کاملا جدی شروع به حرف زدن کرد.
-چند سالته؟- دو ماه دیگه میشه بیست سال.-خانمی که هنوز بیست سالت نشده شما تو این بیست سال چه هنر و کاری یاد گرفتی؟-یعنی چی؟-یعنی همین چه کاری بلدی؟ زبان میدونی؟ یک رشته ورزشی یاد داری؟ لیسانس داری؟ هنر بلدی؟ چی بلدی جانان؟-یعنی چی بابا!-بیست سال از عمرت گذشته جانان هنوز هیچی یاد نگرفتی میخوای کاری کنی با زندگیت که باقی عمرتم همینجوری بره جلو؟
بغضم گرفته بود انگار من شرایط یاد گرفتن اینارو داشتم و یاد نگرفتم خب اینا همه پول میخواسته مال من نبوده اصلا اینا واسه بچه هاییه که دغدغه شون از غذا و لباس و کتاب مدرسه و مریضی مامان و باباشون گذشته نه منی که هرروز از گنده لات های مدرسه کتک میخوردم چون پول مدرسه بهتر نداشتیم.
نگفتم ولی جوابش با چشم های به اشک نشسته ولی ساکت دادم و نگفتم و نشکستم غرور مردی رو که نداشته هامو اینطوری تو سرم کوبیده بود.
-اره بلد نیستی چون من نتونستم برات فراهم کنم.
از جا بلند شدم و به سمت در رفتم که باز هم صدای بابا به گوش رسید.
-امیدوارم سینی چای ات رو هم اورده باشی
با این حرفش نگاهم به سمت سینی چرخید و با برداشتنش لبخندی به این وسواسی و دقت بابا زدم و وارد اشپزخونه شدم.
-بفرما-بشورشون دستات رنگ مایع ظرفشویی هم به خودش ببینه-چرا انقدر غر غر میکنی مرد از ریش و سبیلت خجالت بکش.-این چیزا رو قبلاً باید بهت یاد میدادم که سرت گرم باشه دنبال کار تو کوچه خیابون نگردی وقتی هم غذا حاضره هم خونه تمیز معلومه بیکاری بهت فشار میاره!
چیزی نگفتم و مقابلم سینک ایستادم و استکان ها و ظرف هایی که طی درست کردن کتلت کثیف شده بود رو شستم و با خشک کردن دستام به سمتش چرخیدم.
-کاش یک بار اون دلیل اصلی که انقدر به خاطرش کج خلقی میکنی رو بگی؟
با برداشتن بشقاب کتلت ها به سمتم چرخید.
-یعنی نمیدونی؟-اون دلیل اصلی اصلی رو به که به خاطرش خون منو کردی تو شیشه نه-پس بیا بشین تا بگم.
پشت سرش وارد پذیرایی شدم که بشقاب وسط سفره از قبل پهن شده گذاشت و نشست و من هم درست مقابلش روی زمین نشستم.
-بفرما!
نگاهش مستقیم توی نگاهم دوخت و کاملا جدی شروع به حرف زدن کرد.
-چند سالته؟- دو ماه دیگه میشه بیست سال.-خانمی که هنوز بیست سالت نشده شما تو این بیست سال چه هنر و کاری یاد گرفتی؟-یعنی چی؟-یعنی همین چه کاری بلدی؟ زبان میدونی؟ یک رشته ورزشی یاد داری؟ لیسانس داری؟ هنر بلدی؟ چی بلدی جانان؟-یعنی چی بابا!-بیست سال از عمرت گذشته جانان هنوز هیچی یاد نگرفتی میخوای کاری کنی با زندگیت که باقی عمرتم همینجوری بره جلو؟
بغضم گرفته بود انگار من شرایط یاد گرفتن اینارو داشتم و یاد نگرفتم خب اینا همه پول میخواسته مال من نبوده اصلا اینا واسه بچه هاییه که دغدغه شون از غذا و لباس و کتاب مدرسه و مریضی مامان و باباشون گذشته نه منی که هرروز از گنده لات های مدرسه کتک میخوردم چون پول مدرسه بهتر نداشتیم.
نگفتم ولی جوابش با چشم های به اشک نشسته ولی ساکت دادم و نگفتم و نشکستم غرور مردی رو که نداشته هامو اینطوری تو سرم کوبیده بود.
-اره بلد نیستی چون من نتونستم برات فراهم کنم.
۶۶
۲۰:۰۵
#جهانـجانان#پارت۱۷
لب زیر دندون کشیدم و بغضم قورت دادم.
-بابا!-هیس ساکت باش و گوش کن. من نتونستم اونطور که میخواستم بزرگت کنم. من خوب میدونم که مسئولیت تمام و کمال تو با من بوده و هست و من نتونستم از پس این مسئولیت به خوبی بربیام و حالا نداری یا هرچیز دیگه ای مانع این شد که دختر قشنگ و با استعدادم رو رشد بدم
قطره اشکی از چشمم پایین چکید و نگاهم رو به گل ابی سفره دوختم.
-پشت دیوارهای این خونه تو دل بازاری که تو دنبال کار میگردی ادما بزرگ نمیشن جانان ادما پیر میشن! میفهمی چی میگم از خونه میزنی بیرون برای پولی که هیچی نمیشه ولی جوونی ات ازت میگیره میدونم سخت زندگی میکنیم ولی راه کم کردن این سختی این نیست که بخوای صد تومن بکنی دویست تومن! راهش پیشرفت شخصیته. راهش اینه که بری دنبال سواد دنبال هنر دنبال علم دنبال یک چیزی که تورو پرتاب کنه نه که پله پله ببرتت رو پشت بوم خالی! خرج خونه خرج تو با منه جانان! کوچکترین وظیفه من تامین توِ پس لطفاً لطفاً لطفاً با گرفتن این وظیفه از من منو کوچیک نکن.
دستی زیر چشمام کشیدم و نگاهمو شرمنده بهش دوختم و لبخندی زدم و از جا بلند شدم و کنارش نشستم و دستش توی دستم گرفتم.
-تو بهترین بابای دنیایی! بسه هرچقدر زحمت کشیدی باید استراحت کنی و دیدی که دکتر گفت تنش و استرس و الودگی برات از سم بدتره-جانان!-جان؟
حالا نگاه بابا هم به اشک نشسته بود
-اذیتم نکن. گوش بده به من بذار توی این بلبشو یکیمون حیف بشه.
لب روی هم فشردم و مرد مقابلم محکم به آغوش کشیدم و نمیدونم چقدر این هم آغوشی طول کشید که بابا خودش عقب کشید و اشک هاشو پاک کرد.
-میخوای ازت راضی باشم برو دنبال درست. برو و دانشگاه ثبت نام کن -اگه برم دانشگاه میذاری یک کاره پاره وقت پیدا کنم از این کار دانشجویی ها؟
نگاهش دلخور توی نگاهم چرخید و بالاجبار و ناراضی سری تکون داد که چشمکی زدم و دستمو به سمتش دراز کردم
-قبوله!
نگاهش روی دستم نشست و دوباره خیره چشمام شد
-به یک شرط!-چه شرطی؟-درامدت خرج خودت میکنی و من اگه جای تو باشم خرج رشدم میکنم.-قبوله
لب زیر دندون کشیدم و بغضم قورت دادم.
-بابا!-هیس ساکت باش و گوش کن. من نتونستم اونطور که میخواستم بزرگت کنم. من خوب میدونم که مسئولیت تمام و کمال تو با من بوده و هست و من نتونستم از پس این مسئولیت به خوبی بربیام و حالا نداری یا هرچیز دیگه ای مانع این شد که دختر قشنگ و با استعدادم رو رشد بدم
قطره اشکی از چشمم پایین چکید و نگاهم رو به گل ابی سفره دوختم.
-پشت دیوارهای این خونه تو دل بازاری که تو دنبال کار میگردی ادما بزرگ نمیشن جانان ادما پیر میشن! میفهمی چی میگم از خونه میزنی بیرون برای پولی که هیچی نمیشه ولی جوونی ات ازت میگیره میدونم سخت زندگی میکنیم ولی راه کم کردن این سختی این نیست که بخوای صد تومن بکنی دویست تومن! راهش پیشرفت شخصیته. راهش اینه که بری دنبال سواد دنبال هنر دنبال علم دنبال یک چیزی که تورو پرتاب کنه نه که پله پله ببرتت رو پشت بوم خالی! خرج خونه خرج تو با منه جانان! کوچکترین وظیفه من تامین توِ پس لطفاً لطفاً لطفاً با گرفتن این وظیفه از من منو کوچیک نکن.
دستی زیر چشمام کشیدم و نگاهمو شرمنده بهش دوختم و لبخندی زدم و از جا بلند شدم و کنارش نشستم و دستش توی دستم گرفتم.
-تو بهترین بابای دنیایی! بسه هرچقدر زحمت کشیدی باید استراحت کنی و دیدی که دکتر گفت تنش و استرس و الودگی برات از سم بدتره-جانان!-جان؟
حالا نگاه بابا هم به اشک نشسته بود
-اذیتم نکن. گوش بده به من بذار توی این بلبشو یکیمون حیف بشه.
لب روی هم فشردم و مرد مقابلم محکم به آغوش کشیدم و نمیدونم چقدر این هم آغوشی طول کشید که بابا خودش عقب کشید و اشک هاشو پاک کرد.
-میخوای ازت راضی باشم برو دنبال درست. برو و دانشگاه ثبت نام کن -اگه برم دانشگاه میذاری یک کاره پاره وقت پیدا کنم از این کار دانشجویی ها؟
نگاهش دلخور توی نگاهم چرخید و بالاجبار و ناراضی سری تکون داد که چشمکی زدم و دستمو به سمتش دراز کردم
-قبوله!
نگاهش روی دستم نشست و دوباره خیره چشمام شد
-به یک شرط!-چه شرطی؟-درامدت خرج خودت میکنی و من اگه جای تو باشم خرج رشدم میکنم.-قبوله
۸۶
۲۰:۰۶
#جهانـجانان#پارت۱۸
دست توی دستم گذاشت که سر جلو بردم و خیلی سریع دستش بوسیدم.
-نوکرتم به مولا-مثل ادمم حرف بزن. دختری خیر سرت.
خندیدم و چشمی گفتم و سر جای اولم نشستم و مشغول غذا خوردن شدم. درسته که اصلا اهل درس و دانشگاه نبودم و هدفم صرفا پول در اوردن بود و خوب میدونستم که پول توی درس نیست و اگه هم باشه یک هدف بلند مدته ولی خب حداقل به این بهانه بابارو راضی کرده بودم کار کنم و میشد یکم که گذشت دانشگاه پیچوند.
با جمع کردن سفره و شستن ظرف ها برای جلوگیری از شنیدن متلک های بیشتر تشک پهن کردم و دراز کشیدم و از پنجره اتاق نگاهم و به اسمون الوده و بی ستاره تهران دوختم.
-تو مدرسه درسم بد نبود ولی بازیگوش تر از اونی بودم که بخوام وقتمو صرف کنکور و کتاب کمک آموزشی و این چیزا کنم البته که علاقه ای هم به کلاس رفتن و خرید کتاب نداشتم چون پول اضافه نداشتم با این حال بابا مجبورم کرد یک سال دیگه هم پشت کنکور بمونم و بر خلاف علاقه شخصیم برای دانشگاه رفتن تلاش کنم و اون موقع هم مثل الان احساساتمو قلقلک داد و منو هل داد تو مسیری که مال من نبود.
نتایج اومد و خودش هم برام انتخاب رشته کرد و از بد روزگار رشته گردشگری قبول شدم و اصلا برای همین هم میگه برو زبان یاد بگیر. پدر ساده من فکر کرده هم مدرکمو بدن کار از زمین و زمان میریزه پایین.
غلتی زدم و به پهلو خوابیدم و به فردا فکر کردم. باورم نمیشد قبول کرده بودم دانشگاه ثبت نام کنم و بر خلاف میل باطنی ام پیش برم ولی چه کنم که نمیشد بابارو توی استرس و وضعیت تنش زا قرار داد.
با افتادن نور توی چشمم به سختی چشم باز کردم و با گذشت چند دقیقه ای که برای بالا اومدن ویندوزم زمان لازم داشتم از جا بلند شدم و به حیاط رفتم تا ابی به دست و صورتم بزنم.
وارد خونه شدم و با خشک کردن صورتم نگاهم توی اشپزخونه و بعد هم اتاق بابا چرخید و با ندیدنش دوباره وارد اشپزخونه شدم و با دیدن کاغذ روی یخچال لب روی هم فشردم.
(من میرم بیرون کار دارم جانان تو بعد خوردن صبحانه برو دانشگاه یکم پول به حسابت زدم اگه نیاز بود زنگم بزن. دوستت دارم حامد)
در یخچال باز کردم و با برداشتن ظرف پنیر و نون لقمه ای برای خودم گرفتم و با شنیدن صدای زنگ موبایلم همونطور که لقمه ام میخوردم تماس برقرار کردم.
-سلام خانم وحیدی خوبید؟-سلام ممنونم بفرمایید؟-رجبی هستم برای کار اومده بودید دفتر قرار بود امروز تشریف بیارید
اوه! یادم رفته بود بهش خبر بدم و البته فکر نمیکردم اصلا پیگیر ماجرا بشه.
-درسته شرمنده من یادم رفت بهتون اطلاع بدم پشیمون شدم و فعلا نمیخوام کار کنم
مکثی افتاد و بعد صداش به گوشم رسید.
-مشکلی نیست موفق باشید خدا نگهدار
دست توی دستم گذاشت که سر جلو بردم و خیلی سریع دستش بوسیدم.
-نوکرتم به مولا-مثل ادمم حرف بزن. دختری خیر سرت.
خندیدم و چشمی گفتم و سر جای اولم نشستم و مشغول غذا خوردن شدم. درسته که اصلا اهل درس و دانشگاه نبودم و هدفم صرفا پول در اوردن بود و خوب میدونستم که پول توی درس نیست و اگه هم باشه یک هدف بلند مدته ولی خب حداقل به این بهانه بابارو راضی کرده بودم کار کنم و میشد یکم که گذشت دانشگاه پیچوند.
با جمع کردن سفره و شستن ظرف ها برای جلوگیری از شنیدن متلک های بیشتر تشک پهن کردم و دراز کشیدم و از پنجره اتاق نگاهم و به اسمون الوده و بی ستاره تهران دوختم.
-تو مدرسه درسم بد نبود ولی بازیگوش تر از اونی بودم که بخوام وقتمو صرف کنکور و کتاب کمک آموزشی و این چیزا کنم البته که علاقه ای هم به کلاس رفتن و خرید کتاب نداشتم چون پول اضافه نداشتم با این حال بابا مجبورم کرد یک سال دیگه هم پشت کنکور بمونم و بر خلاف علاقه شخصیم برای دانشگاه رفتن تلاش کنم و اون موقع هم مثل الان احساساتمو قلقلک داد و منو هل داد تو مسیری که مال من نبود.
نتایج اومد و خودش هم برام انتخاب رشته کرد و از بد روزگار رشته گردشگری قبول شدم و اصلا برای همین هم میگه برو زبان یاد بگیر. پدر ساده من فکر کرده هم مدرکمو بدن کار از زمین و زمان میریزه پایین.
غلتی زدم و به پهلو خوابیدم و به فردا فکر کردم. باورم نمیشد قبول کرده بودم دانشگاه ثبت نام کنم و بر خلاف میل باطنی ام پیش برم ولی چه کنم که نمیشد بابارو توی استرس و وضعیت تنش زا قرار داد.
با افتادن نور توی چشمم به سختی چشم باز کردم و با گذشت چند دقیقه ای که برای بالا اومدن ویندوزم زمان لازم داشتم از جا بلند شدم و به حیاط رفتم تا ابی به دست و صورتم بزنم.
وارد خونه شدم و با خشک کردن صورتم نگاهم توی اشپزخونه و بعد هم اتاق بابا چرخید و با ندیدنش دوباره وارد اشپزخونه شدم و با دیدن کاغذ روی یخچال لب روی هم فشردم.
(من میرم بیرون کار دارم جانان تو بعد خوردن صبحانه برو دانشگاه یکم پول به حسابت زدم اگه نیاز بود زنگم بزن. دوستت دارم حامد)
در یخچال باز کردم و با برداشتن ظرف پنیر و نون لقمه ای برای خودم گرفتم و با شنیدن صدای زنگ موبایلم همونطور که لقمه ام میخوردم تماس برقرار کردم.
-سلام خانم وحیدی خوبید؟-سلام ممنونم بفرمایید؟-رجبی هستم برای کار اومده بودید دفتر قرار بود امروز تشریف بیارید
اوه! یادم رفته بود بهش خبر بدم و البته فکر نمیکردم اصلا پیگیر ماجرا بشه.
-درسته شرمنده من یادم رفت بهتون اطلاع بدم پشیمون شدم و فعلا نمیخوام کار کنم
مکثی افتاد و بعد صداش به گوشم رسید.
-مشکلی نیست موفق باشید خدا نگهدار
۹۰
۱۰:۴۱
#جهانـجانان#پارت۱۹
با قطع تماس سر در گم روی تشک ها که روی هم دیگه گذاشته شده بودند نشستم و به کارهایی که قرار بود انجام بدم فکر کردم. به آینده ام به حرف های بابا به درست و غلطی شون.
بابا نمیخواست واقعیت قبول کنه و خیلی آرمانی به همه چیز نگاه میکرد ولی من خوب میدونستم که سیکل بیماری بابا همینطور اروم پیش نمیره و طبق گفته دکتر یک دفعه پیشی میگیره و اونجاست که من به چیزهای بیشتری جز مدرک دانشگاهی و به قول بابا زبان نیاز دارم.
به پول نیاز داشتم و البته یک منبع درامد درسته کارهایی که پیدا میکردم پول لازم نداشتن ولی خب کاچی به از هیچی بودن.
با این حال روی قولم موندم و برای ثبت نام دانشگاه راهی شدم و تا ظهر هم علاف کارهای ثبت نام بودم و با اتمام کاغذبازی ها به سمت کار جدیدی که اگهی اش دیده بودم راه افتادم
نگاهم روی تابلو شرکت چرخید و وارد شدم شرکت بزرگ و با کلاسی به نظر میرسید و قسمت خوب ماجرا این بود که نزدیک دانشگاه بود ولی خب رفتن به دانشگاه وقتمو میگرفت و احتمال اینکه قبولم کنن خیلی کم بود.
نگاهم روی منشی و شکم بالا اومدش که خبر از بارداری اش میداد چرخید و لبخندی زدم
-سلام وقتتون بخیر برای کار اومدم با اقای صالحی صحبت کردم -سلام عزیزم اقای صالحی که نیستن ولی خانم مظفری میتونن کمکتون کنن. اتاق اخری دست راست. -ممنونم
به سمتی که گفته بود راه افتادم و با رسیدن به در چند ضربه اروم زدم و در باز کردم که نگاه زنی شاید حدودا پنجاه ساله بالا اومد و لبخند مهربونی زد.
-سلام بفرمایید تو-سلام من وحیدی هستم برای کار با اقای صالحی صحبت کرده بودم -بشین عزیزم
روی صندلی چرمی که هنوز پلاستیک روش کنده نشده بود نشستم و نگاهم توی اتاق چرخید
-خب ما برای چند بخش آگهی گذاشتیم شما متقاضی کدوم بخش هستید؟-راستش عه من امروز برای دانشگاه ثبت نام کردم
سری تکون داد و باز هم لبخندی زد و به این فکر کردم که چه خانم خوش انرژی و مهربونیه
-به سلامتی ایشالله که موفق باشی دخترم-مرسی. عه برای همینم حقیقتا کاری میخوام که پاره وقت باشه البته تا جایی که بتونم از دانشگاه میزنم ولی خب.. -میفهمم فقط هدفت از کارکردن اونم تو این شرایط سخت خودت چیه؟
لبخند تلخی زدم و اون موی فر بلندی که از مقنعه بیرون زده بود داخل فرستادم؟
-هدف همه از کار کردن تو این شرایط چیه؟منم مثل بقیه ، پول.
با قطع تماس سر در گم روی تشک ها که روی هم دیگه گذاشته شده بودند نشستم و به کارهایی که قرار بود انجام بدم فکر کردم. به آینده ام به حرف های بابا به درست و غلطی شون.
بابا نمیخواست واقعیت قبول کنه و خیلی آرمانی به همه چیز نگاه میکرد ولی من خوب میدونستم که سیکل بیماری بابا همینطور اروم پیش نمیره و طبق گفته دکتر یک دفعه پیشی میگیره و اونجاست که من به چیزهای بیشتری جز مدرک دانشگاهی و به قول بابا زبان نیاز دارم.
به پول نیاز داشتم و البته یک منبع درامد درسته کارهایی که پیدا میکردم پول لازم نداشتن ولی خب کاچی به از هیچی بودن.
با این حال روی قولم موندم و برای ثبت نام دانشگاه راهی شدم و تا ظهر هم علاف کارهای ثبت نام بودم و با اتمام کاغذبازی ها به سمت کار جدیدی که اگهی اش دیده بودم راه افتادم
نگاهم روی تابلو شرکت چرخید و وارد شدم شرکت بزرگ و با کلاسی به نظر میرسید و قسمت خوب ماجرا این بود که نزدیک دانشگاه بود ولی خب رفتن به دانشگاه وقتمو میگرفت و احتمال اینکه قبولم کنن خیلی کم بود.
نگاهم روی منشی و شکم بالا اومدش که خبر از بارداری اش میداد چرخید و لبخندی زدم
-سلام وقتتون بخیر برای کار اومدم با اقای صالحی صحبت کردم -سلام عزیزم اقای صالحی که نیستن ولی خانم مظفری میتونن کمکتون کنن. اتاق اخری دست راست. -ممنونم
به سمتی که گفته بود راه افتادم و با رسیدن به در چند ضربه اروم زدم و در باز کردم که نگاه زنی شاید حدودا پنجاه ساله بالا اومد و لبخند مهربونی زد.
-سلام بفرمایید تو-سلام من وحیدی هستم برای کار با اقای صالحی صحبت کرده بودم -بشین عزیزم
روی صندلی چرمی که هنوز پلاستیک روش کنده نشده بود نشستم و نگاهم توی اتاق چرخید
-خب ما برای چند بخش آگهی گذاشتیم شما متقاضی کدوم بخش هستید؟-راستش عه من امروز برای دانشگاه ثبت نام کردم
سری تکون داد و باز هم لبخندی زد و به این فکر کردم که چه خانم خوش انرژی و مهربونیه
-به سلامتی ایشالله که موفق باشی دخترم-مرسی. عه برای همینم حقیقتا کاری میخوام که پاره وقت باشه البته تا جایی که بتونم از دانشگاه میزنم ولی خب.. -میفهمم فقط هدفت از کارکردن اونم تو این شرایط سخت خودت چیه؟
لبخند تلخی زدم و اون موی فر بلندی که از مقنعه بیرون زده بود داخل فرستادم؟
-هدف همه از کار کردن تو این شرایط چیه؟منم مثل بقیه ، پول.
۶۲
۱۵:۱۵