توی این روزا ذهن منم یه برگردون زد ..با خودم همه این روزا می گفتم همه کارا برا آماده شدن برای این روزا بود...
وقتی از راه نرسیده جمع می کنیم میریم دسته، یاد روزایی میافتم که از مهمونی نرسیده ، تند تند جمع می کردیم برسیم به هیئت هفتگی ... وقتی معیار مهمونی و گردش رفتنامون دیر نشدن هیئت بود ... الان معیار رسیدن به دسته ست که قضا نشه ...
وقتی تو پیچ و تاب های زندگی، اینو تمرین می کردیم که تدبیر نکنیم، رها کنیم... داشتیم برا این روزا آماده می شدیمکه تدبیر نکنیم و در لحظه با انجام وظیفه، امور رو پیش ببریم ...
وقتی تو پسندها و خریدهای زندگی توی ذوقمون می خورد و چند روزی گرفته بودیم و آخرش با خودمون صحبت می کردیم که ببین ارزش تو این هدیه یا این فلان نبود و تو وجودت ارزشش به چیز دیگس...می گذشت و آخر بهخودمون می فهموندیم که واقعا مهم نیست... خدا می بینه کافیه ، خدا می دونه کافیه ... داشتیم برا این روزا تمرین می کردیم داشتیم برا این روزا آماده می شدیم که اگه قرار بود یه روزی ساک جمع کنیم، چشمامون خیره به تک تک جنس های خونه و زندگی و کمدهامون نباشه ...
وقتی تو زندگی عادی، یه روزایی دلمون می شکست از رفتار اطرافیان، خودمون می شکستیم ... چند روزی به آه و فغان که بدون کینه بریم تو خیابون ها و برا خدا و لشگرش لبخند و اشک دوستی داشته باشیم ...
وقتی تو روال عادی زندگی، یه روزایی بخاطر خدا مجبور بودیم به سختی و خیلی سخت، پای حرف خدا واستیم و مثلا مجلس گناه نریم و بخاطر عزیزامون حتی ، تو فاز گناه نریم...داشتیم برا این روزا تمرین می کردیم که جبهه حق و باطل رو تشخیص بدیم و پای جبهه حق مون محکم بیاستیم، حتی اگه عزیزامون کنارمون نیستند...
زندگی عادی تمرین ه ...
دستگرمیه ...
بازیه ...
اصل جنگ توجبهه هاست
لیلا
@jangeramezanmadar
۲۸۷
۱۷:۱۱
جان بر کف او، رؤیا در سر ما
صدای جنگنده از بالا شنیده می شود. این تجربه مکرر بسیاری از مردم استان های شمالی و مناطق کوهستانی در این روزهاست. دقایقی بعد جنایتی بزرگ در نقطه دیگری از سرزمینم رخ می دهد. شاید بسیاری رؤیای انهدام این ماشین های کشتار را می بینند. بسیاری در عراق، فلسطین، لبنان، یمن، سوریه، ایران و ... .
ای کاش می شد از بالای این کوه ها جنگنده ها را زد. «ای کاشم» را محکم قورت می دهم.
خیلی خطرناک است.سرما، گرسنگی، برف زیاد، بهمن، حیوانات وحشی، سقوط، ریزش سنگ، زمین لغزنده و از همه بدتر بمب های همان جنگنده ها...برای رویارویی با این خطرات چه چیزی باید در کف دستانت باشد؟فقط جانت...به کوه های مرتفع پربرف نگاه می کنم. به خودم می گویم، امکان ندارد کسی برای تحقق رؤیای ما به این کار پر خطر تن دهد.
خبری منتشر می شود.جان بر کفان پدافند ارتش، سودای تحقق رؤیای ما را داشتند. خطر را در آغوش می گیرند، زیر بمباران جان می دهد، پیکر همرزمشان را با سختی در کوهستان حمل می کنند.تا شهید، شاهدی باشد برای ما...
و کفی بالله شهیدا...

کان لم یکن شیا مذکورا
@jangeramezanmadar
صدای جنگنده از بالا شنیده می شود. این تجربه مکرر بسیاری از مردم استان های شمالی و مناطق کوهستانی در این روزهاست. دقایقی بعد جنایتی بزرگ در نقطه دیگری از سرزمینم رخ می دهد. شاید بسیاری رؤیای انهدام این ماشین های کشتار را می بینند. بسیاری در عراق، فلسطین، لبنان، یمن، سوریه، ایران و ... .
ای کاش می شد از بالای این کوه ها جنگنده ها را زد. «ای کاشم» را محکم قورت می دهم.
خیلی خطرناک است.سرما، گرسنگی، برف زیاد، بهمن، حیوانات وحشی، سقوط، ریزش سنگ، زمین لغزنده و از همه بدتر بمب های همان جنگنده ها...برای رویارویی با این خطرات چه چیزی باید در کف دستانت باشد؟فقط جانت...به کوه های مرتفع پربرف نگاه می کنم. به خودم می گویم، امکان ندارد کسی برای تحقق رؤیای ما به این کار پر خطر تن دهد.
خبری منتشر می شود.جان بر کفان پدافند ارتش، سودای تحقق رؤیای ما را داشتند. خطر را در آغوش می گیرند، زیر بمباران جان می دهد، پیکر همرزمشان را با سختی در کوهستان حمل می کنند.تا شهید، شاهدی باشد برای ما...
و کفی بالله شهیدا...
@jangeramezanmadar
۲.۳K
۱۹:۲۰
عکس شهادت
این روزها که بعضی هامون پر هستیم از استرس و غصه...من و دوستام اتفاقی یه راه حل پیدا کردیم برای شاد بودن
تو گروه مون عکس های مناسب پس از شهادت را برای هم ارسال میکنیم و تحلیل میکنیم که این عکس مناسبه انتشار پس از شهادت هست یا نه
غصه پر کشیدن عزیزانمون را داریم، هنوز برای رفتن رهبر شهیدمون درست درمون عزاداری نکردیم، هر روز و هرشب هر کدوم مون به نوعی داریم برای کشورمون تلاش میکنیم و خسته میشیم، صداهای انفجار دل هامون را می لرزونه...ولی نمیزاریم هیچ کدوم از این مسائل، باعث بشه از وطن مون دست بکشیم ... ما داریم همراه با جنگ زندگی می کنیم... این جنگ حتی اگر ماه ها و سال ها ادامه پیدا کنه... نباید انرژی مون بیوفته...با همین کارهای کوچولو و بامزه، روحیه تون را حفظ کنید، مبارزه ادامه داره



بازیگر فیلمنامه خدام
@jangeramezanmadar
این روزها که بعضی هامون پر هستیم از استرس و غصه...من و دوستام اتفاقی یه راه حل پیدا کردیم برای شاد بودن
@jangeramezanmadar
۲۶۱
۲۰:۵۵
اینجا ایرانه 

اینجامردانی زندگی میکنند که شرف دارند
ابنجا مردانگی زنده است
اینجا پهلوانی در خون مردم هست
اینجا این جوریه که هر کسی قدر نیازش دنبال پوله
اینجا هم وطن معنا داره
اینجا فداکاری هست
اینجا قلب ها هنوز می تپه
اینجا این جوریه که ساعت ۱۱:۳۰ شب یکی اعلام میکنه ، یه هتل که آسیب دیده های جنگ بهش انتقال پیدا کردند؛ همین امشب ۳۰ تا پتو و بالشت لازم داره ، نیم ساعته به جای ۳۰ تا ، ۵۰ تا بالشت و پتو جور میشه
میدونی اینجا این طوریه
اینجا مغازه دارها اجناسشون به افرادی که توانایی خرید ندارند رایگان میدن
اینجا هر کسی هر کار از دستش بر بیاد برای مردمش انجام میده
اینجا مردمش فرق دارند
اینجا دنبال سود برای خودشون نیستند اصلا سود کردن معناش اینجا متفاوته
اینجا ذلت نمی پذیرند
اینجا مردم با عزت زندگی میکنند
اینجا مردم غیرت دارند
اینجا عشق زنده است
اینجا خیلی چیزها از آدمیت در وجودشون زنده است
اینجا این طوریه که اگر رفیقشون شهید شده باشه از جنازه اش هم نمیکذرند
اینجا مردم وفادارند
اینجا زندگی با دیگری معنا داره
اینجا خودخواهی خبری ازش نیست
اینجا مردم برای هم ، برای خاکشون ، برای پرچمشون ، برای ایران و ایرانی و برای خدا ، جون میدن
اینجا مردم مبعوث شدند
خداروشکر که اینجا زندگی میکنم 



" />
اینجا بهترین جاست …
اینجا رو با هیچ جا نمیشه عوض کرد
🤍



م.ه
سی و چهارمین روز جنگ ۱۳ به در ۱۴۰۵/۰۱/۱۳@jangeramezanmadar
اینجا مردم مبعوث شدند
اینجا بهترین جاست …
اینجا رو با هیچ جا نمیشه عوض کرد
سی و چهارمین روز جنگ ۱۳ به در ۱۴۰۵/۰۱/۱۳@jangeramezanmadar
۱.۷K
۴:۲۸
کلمه باید شنیده شوند. اما چرا؟
برادرش متولد روز طبیعت است. سیزده بدر و تولد در باغ-ویلای بابابزرگ با کلی شادی و بازی، کیک شکلاتی، چیپس و پفیلای خوشمزه... آخ جون، چی بهتر از این!!!!صدای چیه؟ دوباره جنگنده!!قبلاً بارها شنیده است. دو بار هم نزدیک خانه اش بمب خورده بود. اما این دفعه فرق دارد. صدای انفجار پیاپی بمب ها را می شنود، لرزش ساختمان ویلا و پنجره ها را حس می کند. می بیند که پل بالای باغ دارد ویران می شود و حیاط پر از خاک و ترکش شده است. ترس همه وجودش را احاطه می کند، زیر مبل قایم می شود، در ذهنش دارد دنبال یک کلمه برای همه این حس ها و تجربه ها می گردد. کلمه «جنگ» به جلو هل داده می شود. اما «جنگ» به تنهایی بی معناست. پس کلمه «بد» می چسبد به «جنگ» تا کوتاهترین و دقیق ترین توصیف پسرک کلاس اولی برای این لحظه ها باشد. در این هیاهو کلمه ها باید شنیده شوند. پس فریاد می زند: «جنگ بده، جنگ بده».بمب ها، پل ها و پیوندها را نشانه گرفته اند. ذهن ها در تلاطم جدایی به هم گره می خورند و کلمه ها دست در دست هم می دهند. آنچه شنیده می شود این است:«همه کنار هم هستیم».مادر آغوش باز می کند. او در دریای اطمینان مادر لنگر می اندازد و این دریا جوهر کلمات می شود. او می شنود:«مطمین باش سپاهی ها انتقام می گیرند».سوار ماشین است و از دور به شکاف وسط پل نگاه می کند. انگار توازن جهانش بر هم خورده است. پدر می گوید:«آنها هم پل های مهمی دارند مثل پل بحرین».گویا کلمات پدر آبستن رؤیایی هستند. دارد جان می گیرد. تولد این رؤیا کلمات را به وجد می آورد. آنها پای کوبان صف می کشند.پسرک می خواند: «سد مجید نقطه زن/ پل بحرین رو بزن»او بارها و بارها می خواند. در میانه جمع بلندگو به دست شعار می دهد تا همگان رویای او را بخوانند. دوست دارد آنقدر بگوید تا سردار هم بشنود. کلمه ها باید شنیده شوند.
می دانی چرا؟چون کودکی پشت این کلمه ها نشسته است.خدا را شکر که خدای سردار می شنود و خدا را شکر که او عزیز ذوانتقام است.وَ قَاتِلُواْ فىِ سَبِيلِ اللهِ وَ اعْلَمُواْ أَنَّ أللهَ سمَيعٌ عَلِيم.

کان لم یکن شیا مذکورا
@jangeramezanmadar
برادرش متولد روز طبیعت است. سیزده بدر و تولد در باغ-ویلای بابابزرگ با کلی شادی و بازی، کیک شکلاتی، چیپس و پفیلای خوشمزه... آخ جون، چی بهتر از این!!!!صدای چیه؟ دوباره جنگنده!!قبلاً بارها شنیده است. دو بار هم نزدیک خانه اش بمب خورده بود. اما این دفعه فرق دارد. صدای انفجار پیاپی بمب ها را می شنود، لرزش ساختمان ویلا و پنجره ها را حس می کند. می بیند که پل بالای باغ دارد ویران می شود و حیاط پر از خاک و ترکش شده است. ترس همه وجودش را احاطه می کند، زیر مبل قایم می شود، در ذهنش دارد دنبال یک کلمه برای همه این حس ها و تجربه ها می گردد. کلمه «جنگ» به جلو هل داده می شود. اما «جنگ» به تنهایی بی معناست. پس کلمه «بد» می چسبد به «جنگ» تا کوتاهترین و دقیق ترین توصیف پسرک کلاس اولی برای این لحظه ها باشد. در این هیاهو کلمه ها باید شنیده شوند. پس فریاد می زند: «جنگ بده، جنگ بده».بمب ها، پل ها و پیوندها را نشانه گرفته اند. ذهن ها در تلاطم جدایی به هم گره می خورند و کلمه ها دست در دست هم می دهند. آنچه شنیده می شود این است:«همه کنار هم هستیم».مادر آغوش باز می کند. او در دریای اطمینان مادر لنگر می اندازد و این دریا جوهر کلمات می شود. او می شنود:«مطمین باش سپاهی ها انتقام می گیرند».سوار ماشین است و از دور به شکاف وسط پل نگاه می کند. انگار توازن جهانش بر هم خورده است. پدر می گوید:«آنها هم پل های مهمی دارند مثل پل بحرین».گویا کلمات پدر آبستن رؤیایی هستند. دارد جان می گیرد. تولد این رؤیا کلمات را به وجد می آورد. آنها پای کوبان صف می کشند.پسرک می خواند: «سد مجید نقطه زن/ پل بحرین رو بزن»او بارها و بارها می خواند. در میانه جمع بلندگو به دست شعار می دهد تا همگان رویای او را بخوانند. دوست دارد آنقدر بگوید تا سردار هم بشنود. کلمه ها باید شنیده شوند.
می دانی چرا؟چون کودکی پشت این کلمه ها نشسته است.خدا را شکر که خدای سردار می شنود و خدا را شکر که او عزیز ذوانتقام است.وَ قَاتِلُواْ فىِ سَبِيلِ اللهِ وَ اعْلَمُواْ أَنَّ أللهَ سمَيعٌ عَلِيم.
@jangeramezanmadar
۴.۳K
۶:۳۳
جنگ نا متقارن
دیروز دقیقا ۱۷ فروردین سمت دانشگاه امام صادق کاری داشتم . نزدیک دو ساعتی در همان حوالی بودم . فکرم اتفاقا پیش دانشگاه رفت . خدارو شکر کردم که دانشگاه امام صادق از جنایت این ملعون همچنان در امان مانده است . شبی که همسرم خبر دانشگاه شهید بهشتی را برایم خواند تمام تنم گر گرفت .
خاطرات ۴ سال تحصیل لیسانس و تا سالها بعدش برایم دوره شد . از لحظه اولی که پایم را داخل دانشگاه گذاشتم تا کلاس های درس و سلف و کتابخانه و بسیج و انجمن و اردوهای مختلف . یاد شهدای گمنام و برنامه ریزی برای تدفین انها . از بعد از امدنشان به دانشگاه پاتوق هر روز ما مزار شهدا بود . اگر در طول روز نمیرسیدم حتما قبل از خروج از دانشگاه سر بالایی تند و تیز دانشگاه را بالا می امدم سلامی میدادم ، لحظه ای درنگ میکردم و بعد برمیگشتم .
یاد ازمایشگاه و دورهمی در محوطه دانشگاه . روزهایی که من ازمایشگاه داشتم از ۸صبح تا ۵ و ۶عصر به کار دیگری نمیرسیدم . نهایتا نمازم را در نمازخانه دانشکده میخواندم . طرفای ساعت ۵ کلاس رفقا که تمام میشد می امدند ناهار و عصرانه و میان وعده یک پفک با دلستر میخریدیم و روی سکوی پشت ازمایشگاه باهم میخوردیم و گپ میزدیم . یاد اردوهای جهادی دانشگاه افتادم . یاد شبهایی که خودم را مهمان خوابگاه بچه ها میکردم به بهانه درس خواندن . تمام خاطراتم در کسری از ثانیه از جلوی چشمانم رد شد . چند بار دست به قلم شدم که بنویسم اما نمیدانستم از کدامش و چگونه بنویسم .

نتیجه اش شد دست نویس هایی که فقط خودم سر و تهش را میفهمم . امروز در انتهای کلاس صدای انفجار ها و پدافند ها خبر از حمله داشت . چند روزی بود صبح ها حمله نمیکرد . سهم ما را دیشب نیمه شب زده بود . بیدار بودم و قرمز شدن اسمان قبل از انفجار توجهم را جلب کرده بود . کلاس دوم که وصل نشد خبر زدن دانشگاه امام صادق را شنیدم . نمیدانم چقدر صحت دارد اما یاد دیروز افتادم و قدم زدن اطراف محوطه دانشگاه و باز دوره خاطرات . یاد شبهای محرم و احیا و تجمعات . یاد دسته های ظهر تاسوعا و عاشورا و نماز جماعت های آن . همین امسال بود که شب عاشورا محمد را در دانشگاه گم کردم و دوساعتی تمام دانشگاه را دویدم و نفس زدم تا پسرک شیطان سر به هوا را پیدا کنم . یاد جلسات اردوی جهادی دانشگاه امام صادق افتادم و اعزام از درب دانشگاه .یاد....
من میفهمم که ما در جنگ با ابر قدرت پوشالی جهان امکانات و تسلیحات برابری نداریم اما این را یقین دارم ! یقین دارم که ما خدایی داریم که آنها ندارند و در بزنگاه این خداست که دست ما را میگیرد . یقین دارم فرماندهان جان برکف مخلص با ایمانی داریم که جنگ نامتقارن بلدند . که امام و رهبر شهیدی داریم که ما را نگاه میکند و دستش برای یاری ما باز تر است . که امام زمانی داریم که یاری گر مظلومان و بالاخص شیعیان در هر نقطه جهان است و مینگرد ما چگونه سعی میکنیم جهان را برای ظهورش اماده کنیم .میبیند ما از ته ته قلبمان برای ظهورش دعا میکنیم و پای کار ایستاده ایم . حالا دانشگاه بزند یا نیروگاه ، پتروشیمی ، پل ،خیابان ، خانه ، مسجد فرق ندارد .

اینجا کشور من است . خاک من است . من در تمام کلاس هایم برای دخترانم درس غیرت و شجاعت و حماسه و دلاوری میخوانم . درس سازندگی . ما بعد از پیروزی بر فرعون زمان دستمان را به زانو میگیریم و با هر سختی و مشقتی که باشد کشورمان را از قبل ابادتر و قدرتمند تر میسازیم .
🤍
ته همه حرف ها به تو میرسد رهبر شهیدم . و من چه سخت کلمه شهید را بعد از نام تو مینویسم که هنوز باورش نکرده ام . تو میبینی که ما بعد از رفتن تو آواره خیابان ها شده ایم و ارام و قرار نداریم .
ز.ح.ر
سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
@jangeramezanmadar
دیروز دقیقا ۱۷ فروردین سمت دانشگاه امام صادق کاری داشتم . نزدیک دو ساعتی در همان حوالی بودم . فکرم اتفاقا پیش دانشگاه رفت . خدارو شکر کردم که دانشگاه امام صادق از جنایت این ملعون همچنان در امان مانده است . شبی که همسرم خبر دانشگاه شهید بهشتی را برایم خواند تمام تنم گر گرفت .
خاطرات ۴ سال تحصیل لیسانس و تا سالها بعدش برایم دوره شد . از لحظه اولی که پایم را داخل دانشگاه گذاشتم تا کلاس های درس و سلف و کتابخانه و بسیج و انجمن و اردوهای مختلف . یاد شهدای گمنام و برنامه ریزی برای تدفین انها . از بعد از امدنشان به دانشگاه پاتوق هر روز ما مزار شهدا بود . اگر در طول روز نمیرسیدم حتما قبل از خروج از دانشگاه سر بالایی تند و تیز دانشگاه را بالا می امدم سلامی میدادم ، لحظه ای درنگ میکردم و بعد برمیگشتم .
یاد ازمایشگاه و دورهمی در محوطه دانشگاه . روزهایی که من ازمایشگاه داشتم از ۸صبح تا ۵ و ۶عصر به کار دیگری نمیرسیدم . نهایتا نمازم را در نمازخانه دانشکده میخواندم . طرفای ساعت ۵ کلاس رفقا که تمام میشد می امدند ناهار و عصرانه و میان وعده یک پفک با دلستر میخریدیم و روی سکوی پشت ازمایشگاه باهم میخوردیم و گپ میزدیم . یاد اردوهای جهادی دانشگاه افتادم . یاد شبهایی که خودم را مهمان خوابگاه بچه ها میکردم به بهانه درس خواندن . تمام خاطراتم در کسری از ثانیه از جلوی چشمانم رد شد . چند بار دست به قلم شدم که بنویسم اما نمیدانستم از کدامش و چگونه بنویسم .
من میفهمم که ما در جنگ با ابر قدرت پوشالی جهان امکانات و تسلیحات برابری نداریم اما این را یقین دارم ! یقین دارم که ما خدایی داریم که آنها ندارند و در بزنگاه این خداست که دست ما را میگیرد . یقین دارم فرماندهان جان برکف مخلص با ایمانی داریم که جنگ نامتقارن بلدند . که امام و رهبر شهیدی داریم که ما را نگاه میکند و دستش برای یاری ما باز تر است . که امام زمانی داریم که یاری گر مظلومان و بالاخص شیعیان در هر نقطه جهان است و مینگرد ما چگونه سعی میکنیم جهان را برای ظهورش اماده کنیم .میبیند ما از ته ته قلبمان برای ظهورش دعا میکنیم و پای کار ایستاده ایم . حالا دانشگاه بزند یا نیروگاه ، پتروشیمی ، پل ،خیابان ، خانه ، مسجد فرق ندارد .
سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
#روزنوشت#روزهایجنگ#روایتگرزندگیعادیhttps://ble.ir/roozneveshtt
@jangeramezanmadar
۱۸۸
۳:۵۶
شب نابودی، روز پیروزی
یادم می آید قدیما با همکلاسی ها در طول ترم تلاش می کردیم خوب درس بخوانیم و پروژه ها را به موقع تحویل دهیم. البته استاد هم سطح کار و انتظارش بالا بود. همین باعث می شد شب امتحان اوج تلاش های ما باشد. سطح بالای درس، استاد و منابع طوری بود که با انتظار افتادن وارد جلسه امتحان می شدیم. احساس فردی را داشتیم که در آستانه یک سوگواری و غمی جانکاه است.اما با یک نمره عالی از جلسه خارج می شدیم. احساس پیروزی، شادی و سبکی بر ما حاکم می شد.از ته دل از استاد تشکر می کردیم. چون همه چیز را از جانب او می دیدیم.
به تضاد این احساسات توجه کنید.
از سوگ و غم تا پیروزی و شادی....
همین تضاد احساسی، موتور محرک ما برای ادامه راه بود.
استاد ما خبره تعلیم و تربیت بود. خروجی کلاس برای او هم یادگیری درس و هم خود شاگرد بود.
او ما را می دیدید و می فهمید.هرگز با او درماندگی را احساس نکردیم. چون او تلاش صادقانه ی پیوسته و ضعف های ما را با هم می دید و در طرح سوالات سمت کاستی ها نمی ایستاد. او می دانست شکست یا پیروزی جایی در دنیای خارج نیست بلکه در ذهن شاگرد نشسته است.تلاش صادقانه ی مستمر بستر رفع نواقص است. او با یک تضاد هیجانی سازنده، شاگرد را در جاده رشد و تحول نگه می داشت.
بعد از سال ها دوباره همین تضاد را تجربه کردم.شب هنگام با تصور نابودی همه چیز خوابیدیم و صبح با خبر پیروزی بیدار شدیم.دوباره تضاد شدید غم و شادی...رب ما آفریننده این تضاد بود.
او ما را می بیند و می فهمد.او چهل روز تلاش صادقانه ی پیوسته ما را دید و با خلق این تضاد ما را در مسیر رشد و تحول نگه داشت.باشد که شکرگذار او باشیم.
اینک چله ای دیگر آغاز شده است.
خدایا! ما را در این مسیر ثابت قدم نگه دار و صبر، ایمان و عقل ما را برای روز ظهور متحول ساز. زیرا که پیروزی چیزی غیر از این نیست.
وَ لَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ

کان لم یکن شیا مذکورا
یادم می آید قدیما با همکلاسی ها در طول ترم تلاش می کردیم خوب درس بخوانیم و پروژه ها را به موقع تحویل دهیم. البته استاد هم سطح کار و انتظارش بالا بود. همین باعث می شد شب امتحان اوج تلاش های ما باشد. سطح بالای درس، استاد و منابع طوری بود که با انتظار افتادن وارد جلسه امتحان می شدیم. احساس فردی را داشتیم که در آستانه یک سوگواری و غمی جانکاه است.اما با یک نمره عالی از جلسه خارج می شدیم. احساس پیروزی، شادی و سبکی بر ما حاکم می شد.از ته دل از استاد تشکر می کردیم. چون همه چیز را از جانب او می دیدیم.
به تضاد این احساسات توجه کنید.
از سوگ و غم تا پیروزی و شادی....
همین تضاد احساسی، موتور محرک ما برای ادامه راه بود.
استاد ما خبره تعلیم و تربیت بود. خروجی کلاس برای او هم یادگیری درس و هم خود شاگرد بود.
او ما را می دیدید و می فهمید.هرگز با او درماندگی را احساس نکردیم. چون او تلاش صادقانه ی پیوسته و ضعف های ما را با هم می دید و در طرح سوالات سمت کاستی ها نمی ایستاد. او می دانست شکست یا پیروزی جایی در دنیای خارج نیست بلکه در ذهن شاگرد نشسته است.تلاش صادقانه ی مستمر بستر رفع نواقص است. او با یک تضاد هیجانی سازنده، شاگرد را در جاده رشد و تحول نگه می داشت.
بعد از سال ها دوباره همین تضاد را تجربه کردم.شب هنگام با تصور نابودی همه چیز خوابیدیم و صبح با خبر پیروزی بیدار شدیم.دوباره تضاد شدید غم و شادی...رب ما آفریننده این تضاد بود.
او ما را می بیند و می فهمد.او چهل روز تلاش صادقانه ی پیوسته ما را دید و با خلق این تضاد ما را در مسیر رشد و تحول نگه داشت.باشد که شکرگذار او باشیم.
اینک چله ای دیگر آغاز شده است.
خدایا! ما را در این مسیر ثابت قدم نگه دار و صبر، ایمان و عقل ما را برای روز ظهور متحول ساز. زیرا که پیروزی چیزی غیر از این نیست.
وَ لَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ
۲.۴K
۱۲:۰۷
رایگان بخشیمدتی بود نوشتنم نمی اومد … اما این چند وقته که مرتب با مترو اتوبوس توی سطح شهر جا به جا شدم دیدم همه رفت و آمد هام رایگان شده ، یه انگیزه پیدا کردم برای نوشتن برای سر ذوق آمدن ، حقیقتا جا داره تشکر ویژه کنیم از شهردار محترممون بخاطر این کار ارزشمندشون
اگر هر کسی در جای خودش دل سوز مردم و هم وطن هاش باشه ، و دغدغه مردم رو ببینه قطعا میتونه کاری انجام بده که حال بقیه رو بهتر کنه این چند وقت توی جنگ این مدل هم دلی ها رو کم ندیدیم، برای همین هست که میگیم مردم مبعوث شدن مبعوث شدن مردم کم کم به دولت مردان هم سرایت خواهد کرد چه بسا که داریم میبینیم که حرکت های کوچیکی مثل همین رایگان کردن حمل و نقل عمومی چقدر میتونه تاثیر مثبتی بر جامعه بزارهاصلا رایگان بخشی معجزه بزرگی است که این چند وقت در شرایط خاص بیشتر دیده شده، رایگان بخشی هم حال خودمون خوب میکنه هم حال بقیه رو
و یک جامعه رو هم دل و هم گام میکنه
در دل رایگان بخشی نوعی فداکاری و از خود گذشتن هست
نوعی خود را شکستن و به دیگری فکر کردن هستحین نوشتن این متن وارد مترو شدم ، فقط یک صندلی خالی بود ، و فقط من و یک خانم کم حجاب بی صندلی بودیم نگاهی کردم به صورتش که به صندلی خالی نگاه میکرد و کمی سنش بیشتر از من به نظر میرسید ، حیا کردم و از نشستن صرف نظر کردم و صندلی را به خانم بخشیدم. به محض اینکه گوشه مترو ایستادم خانمی به من لبخند زد و گفت آفرین هر چند که حقیقتا این کار رو برای تحسین شدن نکردم ولی حس خوبی گرفتم رایگان بخشی یعنی همین یعنی حس خوب گرفتن و حال خودت و دیگران خوب تر کردن یعنی هم دل شدن و دوست داشتن بیشتر هم و با هم رشد کردن با هم مبعوث شدن
۱۴۰۵/۰۲/۱۷
م.ه
@jangeramezanmadar
و یک جامعه رو هم دل و هم گام میکنه
در دل رایگان بخشی نوعی فداکاری و از خود گذشتن هست
نوعی خود را شکستن و به دیگری فکر کردن هستحین نوشتن این متن وارد مترو شدم ، فقط یک صندلی خالی بود ، و فقط من و یک خانم کم حجاب بی صندلی بودیم نگاهی کردم به صورتش که به صندلی خالی نگاه میکرد و کمی سنش بیشتر از من به نظر میرسید ، حیا کردم و از نشستن صرف نظر کردم و صندلی را به خانم بخشیدم. به محض اینکه گوشه مترو ایستادم خانمی به من لبخند زد و گفت آفرین هر چند که حقیقتا این کار رو برای تحسین شدن نکردم ولی حس خوبی گرفتم رایگان بخشی یعنی همین یعنی حس خوب گرفتن و حال خودت و دیگران خوب تر کردن یعنی هم دل شدن و دوست داشتن بیشتر هم و با هم رشد کردن با هم مبعوث شدن
۱۴۰۵/۰۲/۱۷
@jangeramezanmadar
۱۱۷
۳:۰۰
برای نوشتن از تو نیازمند شده ام.محتاج تمثیلی...فقیر استعاره ای...ذهن کوچکم توان فهم تو را ندارد. تو شبیه چه چیزی هستی تا بتوانم تو را پیش چشمانم بگذارم و با نقش و نگار کلمه هایم ترسیمت کنم؟؟به سراغ آنچه از تو می دانم می روم. شناخت من از تو از کجا بدست آمده است؟
من تو را از کلامت... از کلمه هایت... از زبانت می شناسم.
تو را مجاهدی خستگی ناپذیر دیدم. قوت صدایت و لحن گیرای کلامت در تمام مدت سخنرانی ها هرگز افت نمی کرد... خستگی جایی در کلامت نداشت. تو را منظم دیدم. نظم در زبانت نشسته بود. طوری که صحبت هایت را می شد به خوبی به کتابی نظام مند تبدیل کرد. تو تلاش کردی مثل عموم مردم عادی زندگی کنی هر چند که خاص خاص بودی. این را از قابل فهم بودن پیچیده ترین مفاهیم وقتی به کلام تو می آمد دیدم. تو عالمی بودی که با مردمت، عادی حرف می زدی. تو را ساده زیست دیدم. تو مینیمالیست را بدون ادا و اطوارهای روشنفکری زندگی می کردی. این را در زبان بی پیرایه، ساده و روانت دیده ام و البته در تمام محیط زندگی ات... تو را جوانمرد دیدم. وقتی کسانی را که برای تو مرگ خواسته بودند و با جنایت کاران هم قدم شده بودند، بخشیدی و آنها را هم شهید نامیدی. تو را وطن دوست دیدم. موسیقی، زبان ناهوشیار ذهن است. ایران نه در هوشیار که حتی در اعماق ناهوشیار تو جای داشت. تنها آهنگ درخواستی تو «ای ایران» بود. تو را مؤمن و متوکل به خدا دیدم. آنگاه که در گیرودار حوادث با قومت از زبان موسی کلیم الله سخن گفتی... دریا پیش رو، فرعون پشت سر و قومی وحشت زده از هلاکت....و یک کلمه کلّا... تو چون موسی «کّلّا» گفتی و پرده ها را برداشتی... انّ معی ربی، سیهدین. خدا با ماست...تو را شهید دیدم. وقتی همنوا با حسین علیه السلام شدی و گفتی مثل منی با مثل یزید بیعت نخواهم کرد.
آقای عزیزم، رهبر شهیدم!تو شبیه زبان خودت هستی. من تو را از زبان خودت شناختم.

کان لم یکن شیا مذکورا
@jangeramezanmadar
من تو را از کلامت... از کلمه هایت... از زبانت می شناسم.
تو را مجاهدی خستگی ناپذیر دیدم. قوت صدایت و لحن گیرای کلامت در تمام مدت سخنرانی ها هرگز افت نمی کرد... خستگی جایی در کلامت نداشت. تو را منظم دیدم. نظم در زبانت نشسته بود. طوری که صحبت هایت را می شد به خوبی به کتابی نظام مند تبدیل کرد. تو تلاش کردی مثل عموم مردم عادی زندگی کنی هر چند که خاص خاص بودی. این را از قابل فهم بودن پیچیده ترین مفاهیم وقتی به کلام تو می آمد دیدم. تو عالمی بودی که با مردمت، عادی حرف می زدی. تو را ساده زیست دیدم. تو مینیمالیست را بدون ادا و اطوارهای روشنفکری زندگی می کردی. این را در زبان بی پیرایه، ساده و روانت دیده ام و البته در تمام محیط زندگی ات... تو را جوانمرد دیدم. وقتی کسانی را که برای تو مرگ خواسته بودند و با جنایت کاران هم قدم شده بودند، بخشیدی و آنها را هم شهید نامیدی. تو را وطن دوست دیدم. موسیقی، زبان ناهوشیار ذهن است. ایران نه در هوشیار که حتی در اعماق ناهوشیار تو جای داشت. تنها آهنگ درخواستی تو «ای ایران» بود. تو را مؤمن و متوکل به خدا دیدم. آنگاه که در گیرودار حوادث با قومت از زبان موسی کلیم الله سخن گفتی... دریا پیش رو، فرعون پشت سر و قومی وحشت زده از هلاکت....و یک کلمه کلّا... تو چون موسی «کّلّا» گفتی و پرده ها را برداشتی... انّ معی ربی، سیهدین. خدا با ماست...تو را شهید دیدم. وقتی همنوا با حسین علیه السلام شدی و گفتی مثل منی با مثل یزید بیعت نخواهم کرد.
آقای عزیزم، رهبر شهیدم!تو شبیه زبان خودت هستی. من تو را از زبان خودت شناختم.
@jangeramezanmadar
۱.۳K
۲۱:۲۸
«پرسیده بودید این جنگ ما با باقی جنگ ها چه توفیری دارد که همه جا از جنگ و خون می ترسند و بدشان می آید، ولی این جا این همه جوان راه می افتند و برای شهید شدن با هم مسابقه می دهند. من فکر می کنم چیزی که توی اجداد ما بوده و سینه به سینه به ما رسیده این است که آدم های دنیا دو دسته اند: یا مجتهدند یا مقلد. اول هر رساله ای هم این را نوشته، ولی خیلی ها این را فراموش می کنند، شاید هم چون زیاد استفاده می کنند از این قاعده، دیگر مثل هوایی که هست و همه استفاده می کنند از آن ولی نمی بینندش، وجودش را فراموش می کنند. نمی دانم، این فقط فکرهایی است که من با خودم کرده ام و مطمئن نیستم که درست باشد این قاعده، ولی وقتی که یک مجتهدی می آید و می گوید که راه درست این است، بعضی ها با این حرف به حالی می افتند که نمی توانند دیگر راحت بنشینند و تماشا کنند. من درست یادم نمی آید همه ی این شعر را، ولی یادم هست مال حافظ است که بی پیر مرو به خرابات. فرق جنگ ما با باقی جنگ ها این رابطه است. رابطه اعتماد یک مقلد به مجتهد. ولی نکته ای که هست وقتی است که همین آدم ها با این فکر می آیند و زیر آتش توپخانه و خمپاره و دوشکا قرار می گیرند. خیلی هایشان همان دفعه اولشان شهید می شوند و بعضی از آنها که می مانند، می روند و دیگر پیدایشان نمی شود...».
برگرفته از رمان «اتاق تاریک» نوشته محمد بکایی
جنگ برای تو چطوری است؟ جنگ برای دیگران چطوری است؟ اگر علاقمندید تا تجربه جنگ از منظر افراد مختلف را در قالب یک رمان بخوانید این کتاب که براساس تجربه جنگ هشت ساله نوشته شده است می تواند جذاب باشد.

کان لم یکن شیا مذکورا
@jangeramezanmadar
برگرفته از رمان «اتاق تاریک» نوشته محمد بکایی
جنگ برای تو چطوری است؟ جنگ برای دیگران چطوری است؟ اگر علاقمندید تا تجربه جنگ از منظر افراد مختلف را در قالب یک رمان بخوانید این کتاب که براساس تجربه جنگ هشت ساله نوشته شده است می تواند جذاب باشد.
@jangeramezanmadar
۶۶
۴:۰۰