لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل نویسندگان جریانن
۲۰۶ عضو

نویسندگان جریان

در جریان باشید. @fahimf5
کانال انتشارات@jaryane_zendegi
زیرنظر مجموعه فرهنگی تربیتی کتاب پردازان@ketabpardazan_ir
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۴ مرداد
thumbnail
#پرچم‌داری_دخترکان_بشاگرد
امروز اتفاق خوبی افتاد، یک نوبت پرچم‌داری توسط یکی از خادمین موکب ثبت شده بود، یک نوبت نیم‌ساعته ... قرار شد دخترکان بشاگرد و میناب را دسته‌جمعی پای پرچم ببریم.
به دخترها گفتیم قرار است یک جای خوب برویم، بعد برایشان قصه پرچمی که چندماه است وسط چهارراه ایستاده تعریف کردیم، بچه‌ها مشتاق دیدنش شدند و همه با هم راه افتادیم پیاده سمت چهارراه احمدآباد...
طاهره و فاطمه و چندتای دیگرشان با همان لباس محلی بشاگردی آمده بودند. تصویر عجیبی بود، یک گروه ۴۵ نفره از دخترکانی با لباس متفاوت و چهره‌های اصیل جنوبی، که محکم و نجیبانه در حاشیه خیابان احمدآباد راه می‌رفتند.

پای پرچم همه با هم ایستادند، همه با هم چوب پرچم را گرفتند، همه با هم نیم‌ساعت پرچم‌داری کردند، همه با هم عکس یادگاری گرفتند و همه با هم به دوربینی که آمده بود تا حضورشان را ثبت و صدایشان را ضبط کند، با صدای بلند گفتند : «مَ جنوبیوم خاکه خاروم خاکه ندیوم... »undefined
۲۱ مرداد ۱۴۰۵ - چهارراه احمدآباد مشهد
undefined ف. حاجی وثوق
undefinedجریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز undefined
‌undefined @jaryanihaaدر جریان باشید! undefined

۹

۰:۴۷

thumbnail

۱۷

۹:۴۳

آن روز، پرچمدار خیابان احمدآباد بودم.همان پرچم ۲۴ ساعته که دیگر شهره عام و خاص در کل کشور شده. دسته‌ی چوبیِ بلند و سنگین پرچم را که در دست گرفتم، احساس کردم دستم را بر چیزی فراتر از یک تکه چوب گذاشته‌ام؛ آن تکه چوب، شیئی بود آغشته به خاطره، به حضور، به دست‌های بی‌شماری که پیش از من آن را لمس کرده بودند.می‌گفتند این پرچم صد و چهل روز پیش به راه افتاده است. صدها نفر پیش از من، در چهارراه احمدآباد، زیر آفتاب و باد و باران و طوفان، سنگینی‌اش را بر دوش کشیده بودند. وقتی دستم حلقه شد دور آن چوب قطور، ناگهان حس کردم تنها نیستم؛ انگار همه‌ی آن دست‌ها هنوز آنجا بودند. دست‌هایی که رفته بودند، اما ردّ حضورشان مانده بود.من فقط یک نفر دیگر بودم؛ شاید نفر صدوچندمین. اما آن لحظه، میان من و آن‌ها فاصله‌ای نبود. انگار همه با هم این پرچم را گرفته بودیم؛ من سهم کوچکی از راهی بودم که پیش از من آغاز شده بود. سنگینی پرچم دیگر فقط بر شانه‌های من نبود؛ صدها دست نادیده، آرام و بی‌صدا، یاریم می‌کردند. آن دسته‌ی چوبی دیگر برای من، فقط یک شیء نبود بلکه تکه‌ای از یک روایت بود، روایت مردان و زنانی که در روزهای ناخوشِ مامِ میهن، عاشقانه پای عهد خود ایستادند تا او را از این کورانِ سهمگین حوادث، سالم و سربلند عبور دهند. آری، این تکه چوبِ افراشته بر سینه‌ی آسمان، تنها تکیه‌گاهِ پرچمی بلند نبود؛ حافظه‌ای زنده بود از دل‌هایی که برای یک نام می‌تپیدند. هر دستی که بر آن حلقه می‌شد، نه‌تنها سنگینی‌اش را تاب می‌آورد، که جانی تازه در رگ‌های این روایت می‌دمید و برگ دیگری بر دفترِ مقاومتش می‌افزود.و من، تنها برای چند دقیقه، افتخار آن را داشتم که یکی از راویانِ این قصه باشم؛ قصه‌ی پرچمی که بر فراز شهر ایستاده بود و به ما یادآوری می‌کرد که وطن، تا وقتی فرزندانش دست در دست یکدیگر دارند، هرگز در برابر طوفان سر خم نخواهد کرد.
undefinedمحبوبه بهروز
undefinedجریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز undefined
‌undefined @jaryanihaaدر جریان باشید! undefined

۱۶

۹:۴۳

۲۵ مرداد
thumbnail
حوالی تو دلم آرام است...
#حرم#ریلز_طوری
فیلم و تدوین: شادی داوری
undefined جریان، تربیت نویسنده جریان ساز undefined
undefined @jaryanihaa
undefined در جریان باشید.

۱۳

۱۱:۲۵

thumbnail

۱۰

۲۳:۵۲

نویسندگان جریان
undefined تصویر
حساب ویژه
همراه بودن با بچه در مراسم تشییع باعث میشود با مادران زیادی همکلام شوم و حرفهایشان را بشنوم. یکی از آنها خانم رسولی است. وقتی حرف از انتقام می‌شود می‌گوید:« هنوز حتی داغ سردار سلیمانی هم سرد نشده و انتقامشون رو نگرفتیم. حالا هم مرجع تقلیدم رو شهیدم کردن اومدم با صدای بلند بگم انتقام می‌خوایم»
از او می‌پرسم بعد از شهادت آقا چه تغییری در زندگی‌اش ایجاد شده. مهمترین تغییر برایش این است که حالا دقیقتر از قبل و موبه‌مو پیامهای رهبرش را می‌خواند و تلاش می‌کند ذره به ذره‌اش را عمل کند، مخصوصا بعد از آن پیام مشهور علی‌الاصول، مسئولیت بیشتری بر دوش خودش می‌بیند، چون معتقد است آن پیام نشان داد آقا سید مجتبی خامنه‌ای روی مردم حساب ویژه‌ای باز کرده‌اند.
می‌گوید:«درسته باید وحدت داشته باشیم، اما حول سخنان رهبر عزیزمون. دیدیم بعد از مدتی که از مذاکره گذشت، خود دشمن گفت که اگر دو هفته دیگه هم تنگه بسته بود، کاملا شکست خورده بودن. وقتی رهبر میگن باید فلان کار انجام بشه، یک فرد عادی نیستن که به راحتی روی حرفشون حرف زده بشه و نظرمون متفاوت از ایشون باشه.»از دختر یازده ساله‌اش، فاطمه می پرسم: «چرا تو این گرما و شلوغی پاشدی اومدی تو خیابون؟ اذیت نمیشی؟» جواب میدهد:« اومدم که به دشمن بگم هیچ غلطی نمیتونه بکنه. ما به حرف رهبرمون گوش می کنیم و مطمئنیم ایران سربلند میشه.
#روایت‌تشییع. راوی : وجیهه رسولی.مصاحبه : مائده امینی.به قلم : فهیمه فرشتیان

undefined جریان، تربیت نویسنده جریان ساز undefined
undefined @jaryanihaa
undefined در جریان باشید.

۱۵

۲۳:۵۲

۲۷ مرداد
به نام خدایِ دل‌های استوار
undefined روایتی از شب‌های ایستادگی undefined
چند روزی است که این مسئله فکرم را عمیقا درگیر کرده است.. undefined
آیا افرادی که این شب‌ها و پس از گذشت صد و شصت شب هنوز هم در خیابان حاضر میشوند کار و زندگی ندارند؟ undefined
آیا آن مردان و زنان خستگی ناپذیر که هنوز سنگر خیابان را ترک نکرده اند، خدای نکرده از سر ناچاری یا شاید هم از سر بیکاری در خیابان حاضر میشوند؟ undefined
راستی میگفتند که شبی ۲ میلیون پول میگیرند، قیمت ۱۷۰ شب ایستادگی در خیابان چقدر است؟ میشود با آن جوانی زندگی جدیدی را دست و پا کند؟
مستاجری صاحب خانه شود؟ یا شخصی برای گذران امور زندگی ماشینی بخرد و از این در به دری نجات پیدا کند؟
اصلا مگر می‌شود این همه شب ایستادگی و حضور را قیمت‌گذاری کرد؟ مگر می‌شود عشق به وطن، دفاع از آب و خاک و دل‌بستگی به سرزمین را با پول سنجید؟ undefinedundefinedخوب که فکر میکنم هیچ کدام از این‌ها وجود ندارد..
هیچ چیز نیست و در عین حال همه چیز هست.. undefined
اینجا جایی است که پول و ثروت، مال و منال هیچ ارزشی ندارد، فرقی نمیکند که چه کسی هستی یا مشغول چه کاری؟ موضوع فقط دفاع است.. دفاع از آب و خاک و دفاع از وطن..
در رگ‌ها بجای خون عشق جاری است.. undefined‍undefined آری فقط یک عاشق میتواند خستگی را از خاطر ببرد.. مشکلات شخصی را در منزل جا بگذارد. بیماری را نادید بگیرد و باوجود پادرد و کمر درد، باقدرت وصف نشدنی راس ساعت مقرر در خیابان حاضر شود.. 🫡
انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش چکش برگشت خورده، با صاحب خانه سر اجاره بحث شان شده،فرزندش را دکتر برده و یا ماشینش دم تعمیرگاه است، کارو کاسبی خراب است و مشتری در بازار نیست. همه ی این‌هارا پشت سرگذاشته و خود را به خیابان رسانده.undefined
به راستی این مردم عاشق واقعی هستند.. undefined‍undefined که نه از سر بیکاری بلکه با وجود مشغله ی فراوان، سختی ها، مشکلات، خستگی و.... بازهم پای این آب و خاک ایستاده اند.
همانند رزمندگان ۸ سال دفاع مقدس در پشت جبهه‌ها جانشان را کف دست گرفته و سلاح پرچمشان را بردوش انداخته و راهی خیابان شده اند.
این بخشی از زندگی آنان است. undefined اصلا بخش مهمش همین است.
آری راه همان راه است و مسیر همان مسیر است؛ فقط شیوه ی مبارزه تغییر کرده.
این شب‌ها با سلاحی از پرچم در سنگری به نام خیابان حضور میزنیم و با مشت گره کرده و فریاد «الله اکبر» از جمهوری اسلامی ایران دفاع میکنیم؛ همان جمهوری اسلامی‌ای که شهید حاج قاسم گفت حرم است.. undefinedundefined
آری دفاع از ایران یعنی دفاع از تمامی حرم‌ها... undefinedundefined
و سهم ما در دفاع از این حرم و این حرم‌ها چقدر است؟!undefinedundefined 🤍
undefined وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ undefined
خدا قوت به تمام مردان و زنانی که با وجود تمام خستگی‌ها و دغدغه‌های زندگی، هنوز ایستاده‌اند و پرچم را بر زمین نگذاشته‌اند. undefined🫡
شاید خیلی‌ها این ایستادگی را نبینند، اما یقین دارم خداوند این قدم‌ها و این شب‌های حضور را بی‌پاسخ نخواهد گذاشت.undefined
undefinedسمیه سادات بسکابادی

undefined جریان، تربیت نویسنده جریان ساز undefined
undefined @jaryanihaa
undefined در جریان باشید.

۵

۱۱:۵۳

قد کشیده با پرچم
رستا فقط یک ماهه بود که همراه مادرش به تجمعات آمد؛ آن روزها هنوز در آغوش مادر جا می‌شد و دنیا برایش خلاصه می‌شد در گرمای آغوش او. حالا شش ماه گذشته و رستا هفت‌ماهه شده؛ قد کشیده، بزرگ‌تر شده و هنوز در آغوش مادر، پرچم ایران را با دست کوچک خود گرفته است. ۱۶۸ شب ایستادگی گذشته و این دست کوچک، انگار روایت تمام این شب‌هاست؛ روایتی از مادری که ایستاد و کودکی که در میان پرچم ایران، آرام‌آرام قد کشید. شهید آوینی چه زیبا گفت: «هر که می‌خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند.» شاید داستان این روزهای ما هم همین باشد؛ قصه‌ی ایستادن، ماندن و دست نکشیدن از پرچمی که به بهای خون شهیدان برافراشته مانده است.

undefined مرادی

undefined جریان، تربیت نویسنده جریان ساز undefined
undefined @jaryanihaa
undefined در جریان باشید.
undefined۱

۴

۱۱:۵۴

بهترین لحظات عمرم وقتی ست که سکوت دورو برم را پر می‌کند.آن لحظه خیال دست افکارم را می‌گیرد و مثل دو دختربچه‌ی چموش از میان پستو و اندرونی دنیا رد می‌شوند و می‌رسند به کهکشانی که سروته ندارد.گاهی که دخترک دمق می‌شود، گوشه‌ای از افکارم زانوی غم بغل می‌کند و کنجی میان افکار کز می‌کندو با عالم وآدم قهر است، آن وقتها دخترک دورنم دلش از دنیا پراست، می‌گردد لابه‌لای بدبختی و مثل مرغکی گرسنه افکار را پال پال می‌کند و ترس‌ را می‌پسندد و به هر دری می‌زند تا خوب بترساندم. فکری موحش می‌آمد توی دنیای فکر و خیال و اشکم را در می‌آورد و دلش خنک می‌شود و رهایم می‌کند ...وآن فکر، جز رفتنِ عزیزان نیست!یکی از همان روزها دخترک گشت وگشت و دنگی کوبید توی سرم که اگر آقا بمیرد چه می‌شود؟اشکم بی‌هوا می‌ریخت. حقیقتش با فکر ِنبودنش ترس برم می‌داشت، ترسِ نبودنش چیزی فراتر از وحشت بود.انگار کنید، توی صحرایی می‌رفتی و می‌رفتی که یکهو زیر پایت خالی می‌شد و پرت می‌شدی به ناکجا آبادی قعر زمین... تصور یک ملت روزی که او را بدرقه کنند تا سرای ابدی دارم می‌زد.هرچه با این فکر کلنجار می‌رفتم که چه خواهد شد بعد نبودنش، عقلم قد نمی‌داد...همه چیز مبهم بود و کلافی پَت و درهم... و حالا که نزدیک چهل روز است از بدرقه‌اش، دنیا را جور دیگر می‌بینم. دخترک چموش ذهنم یک سرو گردن قد کشیده، انگاری او هم تحت اسم رب، مبعوث شده... دیگر وقت تنهابودنش، وقتی بغض دارد و دلش گرفته، وقتی می‌خواهد عزیزان را کفن و دفن کند، زانوی غم بغل نمی‌گیرد. او در این چهل روز روایتی را دیده که خوب برگشته. آقای ما توی این چهل روز روایت را برگرداند، رفت و غم دیدیم، ولی کز نکردیم و ساکن نشدیم، ترس برمان نداشت. ققنوس ما از میان خاکستر نوید سر داد. شعله‌ی رفتنش توی هر قلبی زبانه کشید و همه را ققنوس وار مبعوث کرد...
undefinedشریفی
#اربعین‌رهبرشهید
undefined جریان، تربیت نویسنده جریان ساز undefined
undefined @jaryanihaa
undefined در جریان باشید.

۴

۱۱:۵۴

undefined به نام خدایِ دل‌های استوار 🤍
undefined روایتی از شب‌های ایستادگی undefined
چند روزی است که این مسئله فکرم را عمیقا درگیر کرده است.. undefinedundefined
آیا افرادی که این شب‌ها و پس از گذشت صد و شصت شب هنوز هم در خیابان حاضر میشوند کار و زندگی ندارند؟ undefined
آیا آن مردان و زنان خستگی ناپذیر که هنوز سنگر خیابان را ترک نکرده اند، خدایی نکرده از سر ناچاری یا شایدم از سر بیکاری در خیابان حاضر میشوند؟ undefined
راستی میگفتند که شبی ۲ میلیون پول میگیرند undefinedundefined قیمت ۱۷۰ شب ایستادگی در خیابان چقدر است؟ میشود با آن جوانی زندگی جدیدی را دست و پا کند؟ undefinedundefined
مستاجری صاحب خانه شود؟ undefined یا شخصی برای گذران امور زندگی ماشینی بخرد و از این در به دری نجات پیدا کند؟ undefined
اصلا مگر می‌شود این همه شب ایستادگی و حضور را قیمت‌گذاری کرد؟ مگر می‌شود عشق به وطن، دفاع از آب و خاک و دل‌بستگی به سرزمین را با پول سنجید؟ undefinedundefined
خوب که فکر میکنم هیچ کدام از این‌ها وجود ندارد.. 🤍 هیچ چیز نیست و در عین حال همه چیز هست.. undefined
اینجا جایی است که پول و ثروت، مال و منال هیچ ارزشی ندارد.. undefinedundefined فرقی نمیکند که چه کسی هستی یا مشغول چه کاری؟ موضوع فقط دفاع است.. 🫡 دفاع از آب و خاک و دفاع از وطن.. undefinedundefined
در رگ‌ها بجای خون عشق جاری است.. undefined‍undefined آری فقط یک عاشق میتواند خستگی را از خاطر ببرد.. مشکلات شخصی را در منزل جا بگذارد.. undefined بیماری را نادید بگیرد و باوجود پادرد و کمر درد، باقدرت وصف نشدنی راس ساعت مقرر در خیابان حاضر شود.. 🫡undefined
انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش چکش برگشت خورده.. undefined با صاحب خانه سر اجاره بحث شان شده.. undefined فرزندش را دکتر برده و یا ماشینش دم تعمیرگاه است.. undefined کارو کاسبی خراب است و مشتری در بازار نیست.. undefined همه ی این‌هارا پشت سرگذاشته و خود را به خیابان رسانده.. 🫡undefined
به راستی این مردم عاشق واقعی هستند.. undefined‍undefined که نه از سر بیکاری بلکه با وجود مشغله ی فراوان، سختی ها، مشکلات، خستگی و.... بازهم پای این آب و خاک ایستاده اند.. undefinedundefined
همانند رزمندگان ۸ سال دفاع مقدس در پشت جبهه‌ها جانشان را کف دست گرفته و سلاح پرچمشان را بردوش انداخته و راهی خیابان شده اند.. undefinedundefined
این بخشی از زندگی آنان است.. undefined اصلا بخش مهمش همین است.. 🤍
آری راه همان راه است و مسیر همان مسیر است؛ فقط شیوه ی مبارزه تغییر کرده.. 🫡undefined
این شب‌ها با سلاحی از پرچم در سنگری به نام خیابان حضور میزنیم و با مشت گره کرده و فریاد «الله اکبر» از جمهوری اسلامی ایران دفاع میکنیم؛ همان جمهوری اسلامی‌ای که شهید حاج قاسم گفت حرم است.. undefinedundefined
آری دفاع از ایران یعنی دفاع از تمامی حرم‌ها... undefinedundefined
و سهم ما در دفاع از این حرم و این حرم‌ها چقدر است؟!undefinedundefined 🤍
undefined وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ undefined
خدا قوت به تمام مردان و زنانی که با وجود تمام خستگی‌ها و دغدغه‌های زندگی، هنوز ایستاده‌اند و پرچم را بر زمین نگذاشته‌اند. 🤍undefined🫡
شاید خیلی‌ها این ایستادگی را نبینند، اما یقین دارم خداوند این قدم‌ها و این شب‌های حضور را بی‌پاسخ نخواهد گذاشت. undefined🤍undefined
undefined به قلم: سمیه سادات بسکابادی 🤍
undefined جریان، تربیت نویسنده جریان ساز undefined
undefined @jaryanihaa
undefined در جریان باشید.

۶

۱۱:۵۴