لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻�
۳۷۹ عضو

𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻

مینویسم ،undefinedundefined
حتی اگر دیگر خورشید طلوع نکند.
حتی اگر ماه دیگر نوری نداشته باشد.
حتی اگر گل ها پژمرده شوند.
حتی اگر فرشته مرگ به سراغ من بیاید.
حتی اگر روزی حافظه ام را از دست دادم.
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۴ فروردین ۱۴۰۳
رها کنمگر ندیدی هرکه اهمیت میداد غمگین‌تر بود...؟!https://ble.ir/jijijijij*𝔪𝔶 𝔰𝔬𝔞𝔩
undefined۴

۵۲۵

۲۱:۲۸

۲۸ فروردین ۱۴۰۳
𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
مادرششش مادرش را دید.مادر بی‌جانش.. دنیا جلوی چشمای فلور تیره و تار شد نفس های بریده اش را در سینه ی کوچکش حبس کرد به صورت چنگ انداخت و آرزو کرد در حال خواب دیدن باشد . همه چیز حقیقت داشت او چاره ای جز تحمل نداشت.پس از گذشت مدتی متوجه شد تنها است ،تنهای تنها با جسم بی روح پدر و مادرش . ترس تمام وجودش را فرا گرفت با سرعت تمام اتاق را ترک کرد .پدر بزرگش را در حال تسلیت گفتن به پدر اریک دید برای چند لحظه ای غم خودش را فراموش کرد و دنبال دوستش اریک گشت .تمام لحظات مانند یک صحفه نمایش از جلوی چشمم عبور می‌کرد ،این مرگ تا چه زمانی ادامه داشت..... #پارت_شیش
بریم پارت بعدی undefinedundefined

۵۱۱

۱۹:۰۴

𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
مادرششش مادرش را دید.مادر بی‌جانش.. دنیا جلوی چشمای فلور تیره و تار شد نفس های بریده اش را در سینه ی کوچکش حبس کرد به صورت چنگ انداخت و آرزو کرد در حال خواب دیدن باشد . همه چیز حقیقت داشت او چاره ای جز تحمل نداشت.پس از گذشت مدتی متوجه شد تنها است ،تنهای تنها با جسم بی روح پدر و مادرش . ترس تمام وجودش را فرا گرفت با سرعت تمام اتاق را ترک کرد .پدر بزرگش را در حال تسلیت گفتن به پدر اریک دید برای چند لحظه ای غم خودش را فراموش کرد و دنبال دوستش اریک گشت .تمام لحظات مانند یک صحفه نمایش از جلوی چشمم عبور می‌کرد ،این مرگ تا چه زمانی ادامه داشت..... #پارت_شیش
فصل دوم=سفر شوم
بعد از گذشت چند روز وضعیت جسمانی کلارا رو به بهبود بود ،بیشتر ساکنان دهکده تصمیم به ترک آنجا گرفته بودند.پدر بزرگ هم به عنوان سرپرست کلارا و فلور همین تصمیم را گرفته بود این تصمیم ناگهانی هم نبود نه خدایی بود نه سرپناهی و نه محصولی.
دیگر چیزی در آنجا نبود که آنها به خاطرش جانشان را به خطر بیندازند .
پدر بزرگ و پدر اریک راهی شهر شدند تا تمام املاک و زمین هایشان را بفروشند و پول لازم برای سفر را بدست بیاورند .
فلور نمی‌دانست که چه چیزی در انتظار اوست ،اما حس خوبی نسبت به این سفر نداشت.وضع جسمانی کلارا هنوز بهبود کامل پیدا نکرده بود اما شرایط آنها را وادار میکرد هر چه زودتر آنجا را ترک کنند.....
#پارت_هفت
undefined۱

۵۱۸

۱۹:۰۵

𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
فصل دوم=سفر شوم بعد از گذشت چند روز وضعیت جسمانی کلارا رو به بهبود بود ،بیشتر ساکنان دهکده تصمیم به ترک آنجا گرفته بودند.پدر بزرگ هم به عنوان سرپرست کلارا و فلور همین تصمیم را گرفته بود این تصمیم ناگهانی هم نبود نه خدایی بود نه سرپناهی و نه محصولی. دیگر چیزی در آنجا نبود که آنها به خاطرش جانشان را به خطر بیندازند . پدر بزرگ و پدر اریک راهی شهر شدند تا تمام املاک و زمین هایشان را بفروشند و پول لازم برای سفر را بدست بیاورند . فلور نمی‌دانست که چه چیزی در انتظار اوست ،اما حس خوبی نسبت به این سفر نداشت.وضع جسمانی کلارا هنوز بهبود کامل پیدا نکرده بود اما شرایط آنها را وادار میکرد هر چه زودتر آنجا را ترک کنند..... #پارت_هفت
فلور و اریک به کمک هم چند گاری برای سفرشان آماده کردند.هیچ کدام از گاری ها مناسب حمل کردن کلارا نبود اما فلور سعی کرد آن را به مکان مناسب تری برای استراحت تبدیل کند .فلور فوق العاده بود تنها دختری بود که همراه پدرش به شکار می‌رفت در دهکده ی کوچکشان فلور برای همه نمونه ای فوق العاده بود.او جزء بهترین شکارچی های دهکده بود.
پس از بازگشت پدر بزرگ فلور کنجکاو بود تا در مورد محل جدیدی که قرار بود به آن سفر کنند بداند اما بعد از شنیدن اسم آن مکان چشمام اریک و فلور از شدت تعجب ....
شایعاتی که در مورد آن مکان وجود داشت فکر فلور را به خود درگیر کرده بود ،بعضی ها میگفتند.......
#پارت_هشت
undefined۱
undefined۱

۵۲۱

۱۹:۰۵

اینم دو پارت خدمتتون لایک کنید برین پارت های بعدی
#مالک
undefined۲

۵۲۲

۱۹:۰۵

۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
𝓶𝔂 𝓼𝓸𝓾𝓵 🎻
فلور و اریک به کمک هم چند گاری برای سفرشان آماده کردند.هیچ کدام از گاری ها مناسب حمل کردن کلارا نبود اما فلور سعی کرد آن را به مکان مناسب تری برای استراحت تبدیل کند .فلور فوق العاده بود تنها دختری بود که همراه پدرش به شکار می‌رفت در دهکده ی کوچکشان فلور برای همه نمونه ای فوق العاده بود.او جزء بهترین شکارچی های دهکده بود. پس از بازگشت پدر بزرگ فلور کنجکاو بود تا در مورد محل جدیدی که قرار بود به آن سفر کنند بداند اما بعد از شنیدن اسم آن مکان چشمام اریک و فلور از شدت تعجب .... شایعاتی که در مورد آن مکان وجود داشت فکر فلور را به خود درگیر کرده بود ،بعضی ها میگفتند....... #پارت_هشت
بعضی ها میگفتند که افراد به طور مرموزی در آنجا ناپدید میشوند و هرگز پیدا نمی‌شوند ،برخی هم می‌گفتند که جنازه ی آنها شبانه در خانه هایشان پیدا میشود.
اما نظر پدر اریک این نبود:«انها این دروغ ها را تحویل مردم می‌دهند تا این ملک ها فروش نرود و پس از بالا رفتن قیمت آنجا را بفروشند درضمن حتی اگر راستش را بگویند قیمت آن ملک بسیار مناسب است،زمین آنجا برای کشاورزی خوب است همچنین دریا هم جزیی از آن ملک هست ».
حرف های پدر اریک فلور را برای مدتی آرام کرد که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد .
آنها چاره ی دیگر نداشتند و فردا صبح باید حرکت می‌کردند.پدربزرگ از فلور و اریک خواست زودتر به رخت خواب بروند تا آمادگی جسمانی بهتری برای سفر فردا داشته باشند.
اریک هنوز در فکر حرف های پدرش بود او شجاعت فلور را نداشت و نمی‌توانست مثل او راحت بخوابد و نگران فردا و چیزی که پیش رویشان است نباشد ،حس ترس بیشتر از غم از دست دادن مادرش در وجودش ریشه کرد بود اریک صبح با صدای فریاد فلور از خواب پرید .....
#پارت_نه

۵۰۰

۱۵:۳۷

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
بازارسال شده از 🖇🫐خدمات بلوبری🫐🖇
https://ble.ir/soft_girlllhttps://ble.ir/englishlanguagewithmehttps://ble.ir/hastishokolatچنل ها به فروش میرود خریدار پی @jjjkkk24vv

۱

۱۴:۵۶

۳۰ خرداد ۱۴۰۳
ادمین فعال میگیرم
فعالیتش خوب باشه بهش کانال میدم
ادمین های که هستن هم همینطور
پیویم
برای چنل روزمرگی

@jjjkkk24vv
#مالک

۵۰۳

۸:۰۱

۱۱ تیر ۱۴۰۳
بازارسال شده از 💠محفل مجازی مدح مولا علی ﷺ 💠
هرکس پاکت میخواد بیاد پیویم بهش بدم:)🪁
@xxx_mia

۱

۹:۰۹

بازارسال شده از
اد فعال برای چنل روزمرگی میپذیرم حقوق هم داره پی
@jjjkkk24vv

۱

۹:۲۳