بازارسال شده از تا کوچ
بسم الله الرحمن الرحیمدربارهٔ یحیی، مردی که مرگ را زندگی کرد
" />
پرستو علیعسگرنجاد
خیلی برایش حرف درآوردند.۲۵ سال اسیر زندان اسرائل بود. ۲۵سال با هر که عمر بگذرانی، بلدش میشوی. یحیی بلدِ اسرائیل بود، بلد زبانش، بلد زباننفهمیاش.این بلدی را کردند چماق توی سرش. هرجا نشستند گفتند جاسوس است، خائن است. عربی را به عبری فروخته.اسرائیل گفت هرجا دستش به او برسد، قطعاً میزندش. تا این را گفت، یحیی آمد زنده جلوی چشم دوربینها روی زمین راه رفت و برای دشمن دست تکان داد.یک عمر دربهدرش بودند، دربهدر پسری که در اردوگاه خان یونس به دنیا آمده بود و نمیدانستند کسی که از اول عمرش آواره به دنیا آمده، دنیا را خانه نمیبیند، دل به تیر و تختهٔ زهواردررفتهٔ دنیا نمیبندد.تحریفش کردند. تخریبش کردند. گفتند حماسیها از آن سنیهای دوآتشهاند که به مرگ شیعهجماعت راضیاند. یحیی نفر دوم حماس بود. نشست جلوی دوربین حدیث از امیرالمؤمنین گفت و سه بار قربانصدقهٔ مولا رفت. گفت: «از امام علی یاد گرفتم دنیا دو روز است. روزی که در آن مرگ سرنوشت تو نیست و روزی که مرگ سرنوشت توست. در روز اول هیچ کس نمیتواند به تو آسیبی برساند و در روز دوم هیچ کس نمیتواند تو را نجات دهد» یحیی کلمات علی را زندگی میکرد.
دیوار حائل را طوری ساختهاند که پشه اطرافش بجنبد، شستشان خبردار شود. قصهایست برای خودش. بتنریزی در عمق بیست متری، انواع رادارها و حسگرهای حرکتی و گرمایی بالای دیوار، پهپادهای تصویربرداری بیستچاری بر فراز آسمانش و یحیی همهٔ اینها را به سخره گرفت. سالها همان بچههای اردوگاههای خان یونس که همه از دم بچهشهید بودند، پابهپای یحیی دویدند تا دیوار را از میان بردارند. بعد یک عمر آزمون و خطا، دو سال آزگار فقط طراحی عملیات نهایی طول کشید. طوفانالاقصی غاصبان را انگشتبهدهان کرد. ۸۵ نقطه در دیوار حائل فروریخته بود و هنوز کسی نفهمیده چگونه جز مغز متفکری که پشت عملیات بود: یحیی.
اسرائیلیون بدجور سوختند. جلوی چشمشان کسی حیثیت جعلی هفتادسالهشان را برده بود. چو انداختند یحیی بیست اسیر اسرائیلی را کرده سپر انسانی، به آنها مواد منفجره بسته و در اعماق تونلها، میانشان نشسته تا اسرائیل او را نزند.
امروز یحیی متولد شد.یحیی میان آوار خانهای در رفح، با لباس رزم، وسط میدان، به تمام شایعهها و تهمتها پشت پا زد. با فرق شکافته، شبیه مردی که دوستش داشت، دوباره به دنیا آمد، با دستهایی گشودهتر برای زندهکردن دلها، درست مثل اسمش.یحیی مرگ را زندگی کرده بود. کسی که مرگ را زندگی کند، هرگز نمیمیرد. بدا به حال اسقاطیل که نفهمیده قهرمانها نمیمیرند، تکثیر میشوند.http://ble.ir/parastooasgarnejad
خیلی برایش حرف درآوردند.۲۵ سال اسیر زندان اسرائل بود. ۲۵سال با هر که عمر بگذرانی، بلدش میشوی. یحیی بلدِ اسرائیل بود، بلد زبانش، بلد زباننفهمیاش.این بلدی را کردند چماق توی سرش. هرجا نشستند گفتند جاسوس است، خائن است. عربی را به عبری فروخته.اسرائیل گفت هرجا دستش به او برسد، قطعاً میزندش. تا این را گفت، یحیی آمد زنده جلوی چشم دوربینها روی زمین راه رفت و برای دشمن دست تکان داد.یک عمر دربهدرش بودند، دربهدر پسری که در اردوگاه خان یونس به دنیا آمده بود و نمیدانستند کسی که از اول عمرش آواره به دنیا آمده، دنیا را خانه نمیبیند، دل به تیر و تختهٔ زهواردررفتهٔ دنیا نمیبندد.تحریفش کردند. تخریبش کردند. گفتند حماسیها از آن سنیهای دوآتشهاند که به مرگ شیعهجماعت راضیاند. یحیی نفر دوم حماس بود. نشست جلوی دوربین حدیث از امیرالمؤمنین گفت و سه بار قربانصدقهٔ مولا رفت. گفت: «از امام علی یاد گرفتم دنیا دو روز است. روزی که در آن مرگ سرنوشت تو نیست و روزی که مرگ سرنوشت توست. در روز اول هیچ کس نمیتواند به تو آسیبی برساند و در روز دوم هیچ کس نمیتواند تو را نجات دهد» یحیی کلمات علی را زندگی میکرد.
دیوار حائل را طوری ساختهاند که پشه اطرافش بجنبد، شستشان خبردار شود. قصهایست برای خودش. بتنریزی در عمق بیست متری، انواع رادارها و حسگرهای حرکتی و گرمایی بالای دیوار، پهپادهای تصویربرداری بیستچاری بر فراز آسمانش و یحیی همهٔ اینها را به سخره گرفت. سالها همان بچههای اردوگاههای خان یونس که همه از دم بچهشهید بودند، پابهپای یحیی دویدند تا دیوار را از میان بردارند. بعد یک عمر آزمون و خطا، دو سال آزگار فقط طراحی عملیات نهایی طول کشید. طوفانالاقصی غاصبان را انگشتبهدهان کرد. ۸۵ نقطه در دیوار حائل فروریخته بود و هنوز کسی نفهمیده چگونه جز مغز متفکری که پشت عملیات بود: یحیی.
اسرائیلیون بدجور سوختند. جلوی چشمشان کسی حیثیت جعلی هفتادسالهشان را برده بود. چو انداختند یحیی بیست اسیر اسرائیلی را کرده سپر انسانی، به آنها مواد منفجره بسته و در اعماق تونلها، میانشان نشسته تا اسرائیل او را نزند.
امروز یحیی متولد شد.یحیی میان آوار خانهای در رفح، با لباس رزم، وسط میدان، به تمام شایعهها و تهمتها پشت پا زد. با فرق شکافته، شبیه مردی که دوستش داشت، دوباره به دنیا آمد، با دستهایی گشودهتر برای زندهکردن دلها، درست مثل اسمش.یحیی مرگ را زندگی کرده بود. کسی که مرگ را زندگی کند، هرگز نمیمیرد. بدا به حال اسقاطیل که نفهمیده قهرمانها نمیمیرند، تکثیر میشوند.http://ble.ir/parastooasgarnejad
۹
۶:۳۴
برید توی کانال پرستو جانم
که دل من یکی با نوشتههاش رفتهو حسابی قشنگ بلده چطوریقصههاش رو سر بندازه...
داستان یحیی توی کانالش از همین پستی که بالابازارسال کردم(چندتا پیام پایینترش) شروع میشهاز اول اولتا آخر آخرریز به ریزجز به جزبا ظرافت زیادی قصه بافته
🥹
وقت زیادی ازتون نمیگیره
اگرم دلتون مثل من سنجاق شدبه این داستان،به بهونهی امروز برای بقیه هم بفرستیدتا از یحیی سنوار، چیزی بیشتر ازفیلم لحظهی شهادتشتوی ذهن مردم ثبت بشه...
راه و رسمشمرد بودنشاعتقاد راسخشعزم فولادیش...و الگوی همه بشه...
برید توی کانال پرستو جانم
داستان یحیی توی کانالش از همین پستی که بالابازارسال کردم(چندتا پیام پایینترش) شروع میشهاز اول اولتا آخر آخرریز به ریزجز به جزبا ظرافت زیادی قصه بافته
وقت زیادی ازتون نمیگیره
راه و رسمشمرد بودنشاعتقاد راسخشعزم فولادیش...و الگوی همه بشه...
۴۰۷
۶:۳۷
قلمام بوی خون گرفته... ولی رنگ قرمزش جوری زیباستکه حیفم میآید روی کاغذ پاره پارهیاین دفترچه خاکی ننویسم...
رنگ قرمزش، رنگ گودی قتلگاه استرنگ خاک محراب کوفهرنگ کوچهی بنیهاشم... همهشان بوی خون میدهند اما «ما رایت الا جمیلا» از تویاین رنگ بدجوری پیداست...
رنگ قرمزش، رنگ گودی قتلگاه استرنگ خاک محراب کوفهرنگ کوچهی بنیهاشم... همهشان بوی خون میدهند اما «ما رایت الا جمیلا» از تویاین رنگ بدجوری پیداست...
۲۶۹
۲۰:۵۱
ما دلمان برای خیلیها تنگ شده بود.
مثلا آن سید مشهدی مهربانی کهدوباره چرخ تولید کشور را راه انداخته بود.
یا آن سرباز کرمانی که نگاهش، دشمن رازهرهترکان کرده بود.
یا حتی عزیزان خودمان... پدربزرگم که چند وقتیقبل از حاج قاسم رفت و هنوز باورم نیستکه نیست...
مثلا آن سید مشهدی مهربانی کهدوباره چرخ تولید کشور را راه انداخته بود.
یا آن سرباز کرمانی که نگاهش، دشمن رازهرهترکان کرده بود.
یا حتی عزیزان خودمان... پدربزرگم که چند وقتیقبل از حاج قاسم رفت و هنوز باورم نیستکه نیست...
۲۷۲
۲۰:۵۵
وقتی کسی میمیرد، ما رسم داریموسایلش را میدهیم به مستحقی،کسی که جلوی چشممان نباشد...
آخر عزیز من...آخر مهربان من...تو بگو من چه کنم؟
نیمه اسفند که نزدیک شده،چطور یادم برود تو هرسال درختی وسط حیاط میکاشتی؟
نماز عید فطر را چه کنم؟
بعد از تحویل سال، چشم به قاب تلوزیون بدوزممنتظر، اما تو نباشی که سال جدیدم را نامی بگذاری؟
آنقدر در تقویم و تاریخ و حافظهام تنیده شدهایکه برای فراموش کردنت باید خودم را فراموش کنم...
آخر عزیز من...آخر مهربان من...تو بگو من چه کنم؟
نیمه اسفند که نزدیک شده،چطور یادم برود تو هرسال درختی وسط حیاط میکاشتی؟
نماز عید فطر را چه کنم؟
بعد از تحویل سال، چشم به قاب تلوزیون بدوزممنتظر، اما تو نباشی که سال جدیدم را نامی بگذاری؟
آنقدر در تقویم و تاریخ و حافظهام تنیده شدهایکه برای فراموش کردنت باید خودم را فراموش کنم...
۲۸۱
۲۱:۰۲
آخ... تقویم درهم تنیدهی منآخ... غرفه غرفهی نمایشگاه کتابآخ... قرارهای نزدیک خیابان فلسطینآخ... کارت آبی ملاقاتآخ... سجادهی سفید سادهآخ... نعلینهای جفت شدهآخ... خطبههای کوبنده
کجا سر بگذارم که هقهق کنم...؟
کجا سر بگذارم که هقهق کنم...؟
۲۸۵
۲۱:۰۷
قلمم شکست و خون کل کاغذ را گرفت... اشکهایم را روی دست میگیرم ونشان خدایم میدهم...
ربنا تقبل منا...
ما عزیزترینمان را فدا کردیمبغضها، گلویمان را خراشیدهاما دلهای پارهمان را بند زدهایمشمشیر از غلاف کشیدهایممشت گره کردهایم
ربنا تقبل منا...
ما عزیزترینمان را فدا کردیمبغضها، گلویمان را خراشیدهاما دلهای پارهمان را بند زدهایمشمشیر از غلاف کشیدهایممشت گره کردهایم
۳۰۶
۲۱:۱۲
ما قرار است دهان استکبار را خرد کنیمخودت یادمان دادهایاین خون قرار است بجوشد و به همهی دنیا برسدهمه با اشک، اما با گره به ابرو و پیشانیایستاده ایم!پای تو و انقلابی که میراث توست
تو به ما جرات طوفان دادی...
+دختر کوچکت:ملیحه
تو به ما جرات طوفان دادی...
+دختر کوچکت:ملیحه
۳۱۵
۲۱:۱۵
وضعیت اقتصادی خوب نیستمیدونی از کجا فهمیدم؟از اونجا که به یه سریها پول دادنبرن حتی توی کانال های کوچیکی مثل کانال منزیر پستهای مربوط به عزاداری ما، ری اکشن خنده بذارن
نتیجه لقمه حروم سر سفره رو میتونید توی همین کانال کمتر از دویست نفری من ببینید عزیزان!
نتیجه لقمه حروم سر سفره رو میتونید توی همین کانال کمتر از دویست نفری من ببینید عزیزان!
۱۵۲
۱۳:۰۲
اولین بار سر کلاسهای حوزه دانشجویی دیدمت.یه تیم بودیم. دوتا فاطمه، دوتا زهرا، یه ملیحه.توی دهه بیست سالگی و پر شور و انرژی.
رفاقتمون ادامه داشت حتی با اینکه یکیمون ازدواج کرد رفت قم، یکیمون کمتر فرصت داشت بیاد توی کارها،من مامان شدم و سرم شلوغ شد، اما یاد هم بودیم.
همیشه خوش قول بودی. سر همه کلاسها،زود میرسیدی.چهل روز گذشته...خوش قولی کن و کنار رهبر شهید،برای ما جا بگیر...
رفاقتمون ادامه داشت حتی با اینکه یکیمون ازدواج کرد رفت قم، یکیمون کمتر فرصت داشت بیاد توی کارها،من مامان شدم و سرم شلوغ شد، اما یاد هم بودیم.
همیشه خوش قول بودی. سر همه کلاسها،زود میرسیدی.چهل روز گذشته...خوش قولی کن و کنار رهبر شهید،برای ما جا بگیر...
۱۶۲
۱۳:۱۲