مرز و مرزمجتبی همتی فر ۱۴۰۴۰۱۰۹
۱- چیزی به مهران نمانده. حدود ده شب است. به بدره میرسیم؛ آخرین شهر عراق در مسیرمان کوچک است. برخی از مسافران ایرانی آخرین خریدهای سفر را از مغازههای بدره انجام میدهند؛ پر هستند از اجناس ارزان چینی و ترکی.۲- به پایانه مرزی مهران رسیدیم. خلوت است، خیلی. درگاه مرزی عراق را میخواهیم رد کنیم، افسر عراقی اشاره میکند که بیا پایین. با مدارک میروم. از تاریخ ورود به عراق میپرسد. میگوید اسمت را پیدا کن. میخواهد تا خروج بزند.رانندههای حرفهای هم از همین جا میروند. یکی میآید و با افسر عراقی خوش و بشی میکند و دو دینار میگذارد زیر دفتر با نامهاش. همان یا یکی دیگر بسته بیسکوئیت فرخنده را میگذارد روی میز. نمیدانم کارشان گیر چیست. این مرحله کار خاصی ندارد! ۳- روالهای دستی شروع میشود. میپرسم. میگویند اول باید «قسم مخابرات» مهر بزند. کارمند عراقی لباس راحتی پوشیده بود. بدون حرف و حدیث مهر میزند. دستی است و نگران قطعی سیستمها نیستیم.مرحله بعدی گمرک عراقی است. ۲۵ دینار میگیرد و ورود را ثبت میکند و رسیدی میدهد که «تمام! مع السلامه».۳- خانواده را از مسیر مسافری راهی میکنم برای گذرنامه. خودم به عنوان راننده باید از سمت دیگر مهر خروج بزنم. رسماً وارد ایران میشویم. مرزبانی ایران است. ماشین را چک میکند. از بار و همراه داشتن وسایل برقی سوال میکند که گفتم فقط لباس داریم و ...به مرحله بعدی رهنمود میکند. گمرک ایرانی است. دوازده شب گذشته. کارمندش اعصاب ندارد و خشن صحبت میکند. آرام جواب دادم و کمی آرامتر شد. به ایستگاه ایکس ری ایرانی هدایت میکند. ماشین را با دستگاه خیلی بزرگی چک میکنند. از بخشی از بار سوال میکند که برایش ابهام ایجاد کرده. با آدرسی که از روی تصویر اسکن میدهد، گفتم آب معدنی کوچک عراقی است! گفت از این مستطیلیا؟ گفتم بله! مهر را زد و کاغذ کوچکی که نوشته «ورود خودرو به شماره ... در تاریخ ۱۴۰۴۰۱۰۹ بلامانع است و ...» و خداحافظی. ۴- نیمه شب است که وارد ایران میشویم و از همان لحظه حسرت زیارت را داریم.انشاءالله دوباره بطلبند...@khalesiaharabi
۱- چیزی به مهران نمانده. حدود ده شب است. به بدره میرسیم؛ آخرین شهر عراق در مسیرمان کوچک است. برخی از مسافران ایرانی آخرین خریدهای سفر را از مغازههای بدره انجام میدهند؛ پر هستند از اجناس ارزان چینی و ترکی.۲- به پایانه مرزی مهران رسیدیم. خلوت است، خیلی. درگاه مرزی عراق را میخواهیم رد کنیم، افسر عراقی اشاره میکند که بیا پایین. با مدارک میروم. از تاریخ ورود به عراق میپرسد. میگوید اسمت را پیدا کن. میخواهد تا خروج بزند.رانندههای حرفهای هم از همین جا میروند. یکی میآید و با افسر عراقی خوش و بشی میکند و دو دینار میگذارد زیر دفتر با نامهاش. همان یا یکی دیگر بسته بیسکوئیت فرخنده را میگذارد روی میز. نمیدانم کارشان گیر چیست. این مرحله کار خاصی ندارد! ۳- روالهای دستی شروع میشود. میپرسم. میگویند اول باید «قسم مخابرات» مهر بزند. کارمند عراقی لباس راحتی پوشیده بود. بدون حرف و حدیث مهر میزند. دستی است و نگران قطعی سیستمها نیستیم.مرحله بعدی گمرک عراقی است. ۲۵ دینار میگیرد و ورود را ثبت میکند و رسیدی میدهد که «تمام! مع السلامه».۳- خانواده را از مسیر مسافری راهی میکنم برای گذرنامه. خودم به عنوان راننده باید از سمت دیگر مهر خروج بزنم. رسماً وارد ایران میشویم. مرزبانی ایران است. ماشین را چک میکند. از بار و همراه داشتن وسایل برقی سوال میکند که گفتم فقط لباس داریم و ...به مرحله بعدی رهنمود میکند. گمرک ایرانی است. دوازده شب گذشته. کارمندش اعصاب ندارد و خشن صحبت میکند. آرام جواب دادم و کمی آرامتر شد. به ایستگاه ایکس ری ایرانی هدایت میکند. ماشین را با دستگاه خیلی بزرگی چک میکنند. از بخشی از بار سوال میکند که برایش ابهام ایجاد کرده. با آدرسی که از روی تصویر اسکن میدهد، گفتم آب معدنی کوچک عراقی است! گفت از این مستطیلیا؟ گفتم بله! مهر را زد و کاغذ کوچکی که نوشته «ورود خودرو به شماره ... در تاریخ ۱۴۰۴۰۱۰۹ بلامانع است و ...» و خداحافظی. ۴- نیمه شب است که وارد ایران میشویم و از همان لحظه حسرت زیارت را داریم.انشاءالله دوباره بطلبند...@khalesiaharabi
۳۴۸
۱۶:۱۰
تاجر و تربتمجتبی همتی فر۱۴۰۴۰۱۱۶
۱- اطراف حرمین پر است از دکانهایی که میفروشند، هر چه را که زائران میخرند؛ از اسباببازیها و وسایل چینی تا مهر و تسبیح و سجاده و انگشتر و کفن و دهین و شربت و آب و ...زائران هم که برای عزیزانشان به دنبال سوغات هستند، در تکاپوی اینکه چیز در خوری بیابند. تلاش دارند میان شأن عزیز و توان مالی و اجناس و سلیقه خودشان توازن برقرار کنند. ۲- سوغات تحفه کربلا، مهر و تسبیح «تربت اعلی» است که از باب ثواب و تأکید، هدیهای ناب است. اغلب مغازههای اطراف حرم هم انواع مهر و تسبیح گلی را «میفروشند»، کوچک و بزرگ. از باب درهم و دینار، قیمت چندانی ندارد. منتها جزو کسبشان است. ۳- روزهای آخر است و همراهان دنبال سوغات. انتهای پیادهراهی که حرم حضرت عباس علیه السلام را به خیابان دروازه بغداد وصل میکند، مغازهی غریبی بود. ده دوازده مرد و ده دوازده زن جلوی مغازه صف کشیده بودند. اول به ذهنم رسید که شاید داخل شلوغ است و نوبتی راه میدهد، مثلاً فروشگاههای تخفیفی در «جمعه سیاه»!منتها داخل مغازه به جز پیرمرد فروشنده کسی نبود. زائرجات میفروخت؛ عطر و سجاده و چفیه و ... . قیمتها را هم به تومان نوشته بود.از در صفیها پرسیدیم که ماجرا چیست؟ گفتند که مهر و تربت صلواتی میدهد!در همین حین جوانِ شاگرد مغازه با چند کیسه پلاستیکی مهر کوچک تربت رسید و آنها را در سبدهای دم درب خالی کرد. آرام گفت که فقط ده تا بردارید. پلاستیک کوچکی هم برای برداشتن مهر به در صفیها میداد. هر کسی که ده تا مهرش را برمیداشت، میرفت داخل مغازه که از پیرمرد تربت هم بگیرد؛ به رایگان.خانواده ما هم برای تبرک مهر گرفتند و تربت؛ هر چند قبلترش برای سوغات مهر به اندازه نیاز خریده بودیم. انگار که این مهرها بوی دیگری داشته باشد...
پانوشت: در هنگامهای که هر کسی میخواهد از زائران درآمدی کسب کند، آن سید پیرمرد مهر تربت رایگان میدهد، بیچشمداشت و شرط. در فکر افتادم که تجارت دینی و با اقلام مقدس گویا ملاحظاتی دارد. آن پیرمرد چه معادلهای چیده است؟ به حساب دو دو تا نمیخواند. چطور میتوان چنین رفتاری را توجیه و معنا کرد؟@sheffa_jo
۱- اطراف حرمین پر است از دکانهایی که میفروشند، هر چه را که زائران میخرند؛ از اسباببازیها و وسایل چینی تا مهر و تسبیح و سجاده و انگشتر و کفن و دهین و شربت و آب و ...زائران هم که برای عزیزانشان به دنبال سوغات هستند، در تکاپوی اینکه چیز در خوری بیابند. تلاش دارند میان شأن عزیز و توان مالی و اجناس و سلیقه خودشان توازن برقرار کنند. ۲- سوغات تحفه کربلا، مهر و تسبیح «تربت اعلی» است که از باب ثواب و تأکید، هدیهای ناب است. اغلب مغازههای اطراف حرم هم انواع مهر و تسبیح گلی را «میفروشند»، کوچک و بزرگ. از باب درهم و دینار، قیمت چندانی ندارد. منتها جزو کسبشان است. ۳- روزهای آخر است و همراهان دنبال سوغات. انتهای پیادهراهی که حرم حضرت عباس علیه السلام را به خیابان دروازه بغداد وصل میکند، مغازهی غریبی بود. ده دوازده مرد و ده دوازده زن جلوی مغازه صف کشیده بودند. اول به ذهنم رسید که شاید داخل شلوغ است و نوبتی راه میدهد، مثلاً فروشگاههای تخفیفی در «جمعه سیاه»!منتها داخل مغازه به جز پیرمرد فروشنده کسی نبود. زائرجات میفروخت؛ عطر و سجاده و چفیه و ... . قیمتها را هم به تومان نوشته بود.از در صفیها پرسیدیم که ماجرا چیست؟ گفتند که مهر و تربت صلواتی میدهد!در همین حین جوانِ شاگرد مغازه با چند کیسه پلاستیکی مهر کوچک تربت رسید و آنها را در سبدهای دم درب خالی کرد. آرام گفت که فقط ده تا بردارید. پلاستیک کوچکی هم برای برداشتن مهر به در صفیها میداد. هر کسی که ده تا مهرش را برمیداشت، میرفت داخل مغازه که از پیرمرد تربت هم بگیرد؛ به رایگان.خانواده ما هم برای تبرک مهر گرفتند و تربت؛ هر چند قبلترش برای سوغات مهر به اندازه نیاز خریده بودیم. انگار که این مهرها بوی دیگری داشته باشد...
پانوشت: در هنگامهای که هر کسی میخواهد از زائران درآمدی کسب کند، آن سید پیرمرد مهر تربت رایگان میدهد، بیچشمداشت و شرط. در فکر افتادم که تجارت دینی و با اقلام مقدس گویا ملاحظاتی دارد. آن پیرمرد چه معادلهای چیده است؟ به حساب دو دو تا نمیخواند. چطور میتوان چنین رفتاری را توجیه و معنا کرد؟@sheffa_jo
۳۴۴
۱۹:۳۴
حج و ما - عربستان و مامجتبی همتی فر۱۴۰۴۰۳۱۰
۱- پیش از توفیق حج تمتع، خاطرات زیادی از اطرافیان حجرفته میشنیدیم که با حسرتی عجیب از این سفر میگفتند. گرچه اهل سفر بودیم و سفرهای خاطرهانگیز کم نبوده، اما چنین حسرتی از یک سفر را فهم نمیکردیم. سال ۱۴۰۲ که توفیق تشرف پیدا کردیم، از هنگامهی ذوق تهیه لباس احرام تا دل کندن عجیب از همه چیز تا اولین مواجهه با آن مکعب سیاه که به گِردش کهکشانطور میچرخند، تا عصر عرفه و شبهای مزدلفه و منا و ... صحنههایی هستند که حسرت چشیدن دوبارهاش را داریم. قریب به یقین که این شیرینی لایوصف، به میزبان این سفر بر میگردد. انشاءالله چشیدن این حسرت نصیب همه بشود؛ هر ساله...۲- روزهای بسیار گرم و تبدار مکه جرئت بیرون آمدن را میگیرد. ظهر که اذان میشد، چفیه را جلوی صورت میگرفتم تا چند صد قدم به مسجد شلوغ محله را برسم. انگاری که جلوی تنور نانوایی باشی و هرم گرما. منتها همچنان که شیرینی رزق حلال، نانوا را پای تنور میکشاند، زائرها هم تاب نمیآورند و میزنند بیرون؛ با چند بطری آب. حلاوت قرار گرفتن در کهکشان طواف و مشتاقان رو به مکعب سیاه، گرمای مسیر را تحملکردنی میکند.۳- گاهی که توفیق روزگاهی زیارت نبود، مینشستیم کنار پیرترهای کاروان که ضعف بدنی بیشتر در هتل نگهشان داشته بود. اغلب شبکه قرآن مکه را تماشا میکردند. پخش زنده خانه خدا و طواف با زمینهای از ترتیل قرآن. برایم مفهوم شد که چرا برخی از حاجیان از حج برگشته که در منزل ماهواره داشتند، پای ثابت این شبکه شدهاند.نمیدانم چرا این شبکه را برای همه پخش نمیکنیم. جا دارد که لااقل بخشی از روز را به پخش این منظر در برخی شبکهها اختصاص بدهیم...
پانوشت-۱: ما که ماهواره نداریم، منتها چندین بار گشتم تا نهایتاً وبلاگی دیدم که با ترفندی اینترنتی، پخش زنده شبکه قرآن مسجد الحرام را دارد. دلم نیامد که با شما سهیم نشوم: https://quran-celebration.blogfa.com/page/makkeh-liveپانوشت -۲: این روزها، ماجرای حجهالاسلام قاسمیان بهانهای شده تا برنامه توسعه عربستان برای ما برجستهتر شود؛ اینکه چه میکند و چه میخواهد بکند. عربستان سعودی گویا ذیل دستورکار توسعه پایدار ۲۰۳۰، برنامه ملی برای خودش طراحی کرده است که چشمانداز آن تبدیل شدن به «قلب جهان عرب و جهان اسلام؛ قطب سرمایهگذاری؛ و هاب اتصال سه قاره» است. ردپای تبلیغ و اجرای این برنامه در مسجدالحرام و حرم نبوی و حومه آن بسیار پررنگ است؛ از آرم روی لباس نیروهای خدماتی تا بنرهای نصب شده در پروژههای عمرانی سنگین اطراف حرمین. جالب اینکه برخی از امکان تاریخی اسلامی همچون بئر الغرس با همین برنامه و با هدف افزایش گردشگری، به روی زائران گشوده شده است. البته باید بین طرح عربستان برای توسعه ۲۰۳۰ و میزان تحقق و واقعی بودن آن فرق گذاشت که اول نیازمند آشنایی با این برنامه و سپس کسب اطلاع میدانی و فارغ از تبلیغات رسانهای از میزان واقعی بودن جهتگیری و پیشرفت ابعاد مختلف آن است. منتها آنچه برای ما میتواند درسآموز باشد، پایبندی جدی رسانهای و تبلیغاتی به همین چشمانداز و در چشم کردن آن است! ارزیابی نسبت ما سند چشمانداز ۱۴۰۴ جمهوری اسلامی ایران و سایر اسناد ملیمان یکی از شاخصهای خوب برای جنبهی اشاعهای برنامههای راهبردی بلندمدت ماست.اسناد و گزارشهای چشمانداز ۲۰۳۰ عربستان سعودی را از اینجا میتوانید ملاحظه کنید: https://www.vision2030.gov.sa/@khalesiaharabi
۱- پیش از توفیق حج تمتع، خاطرات زیادی از اطرافیان حجرفته میشنیدیم که با حسرتی عجیب از این سفر میگفتند. گرچه اهل سفر بودیم و سفرهای خاطرهانگیز کم نبوده، اما چنین حسرتی از یک سفر را فهم نمیکردیم. سال ۱۴۰۲ که توفیق تشرف پیدا کردیم، از هنگامهی ذوق تهیه لباس احرام تا دل کندن عجیب از همه چیز تا اولین مواجهه با آن مکعب سیاه که به گِردش کهکشانطور میچرخند، تا عصر عرفه و شبهای مزدلفه و منا و ... صحنههایی هستند که حسرت چشیدن دوبارهاش را داریم. قریب به یقین که این شیرینی لایوصف، به میزبان این سفر بر میگردد. انشاءالله چشیدن این حسرت نصیب همه بشود؛ هر ساله...۲- روزهای بسیار گرم و تبدار مکه جرئت بیرون آمدن را میگیرد. ظهر که اذان میشد، چفیه را جلوی صورت میگرفتم تا چند صد قدم به مسجد شلوغ محله را برسم. انگاری که جلوی تنور نانوایی باشی و هرم گرما. منتها همچنان که شیرینی رزق حلال، نانوا را پای تنور میکشاند، زائرها هم تاب نمیآورند و میزنند بیرون؛ با چند بطری آب. حلاوت قرار گرفتن در کهکشان طواف و مشتاقان رو به مکعب سیاه، گرمای مسیر را تحملکردنی میکند.۳- گاهی که توفیق روزگاهی زیارت نبود، مینشستیم کنار پیرترهای کاروان که ضعف بدنی بیشتر در هتل نگهشان داشته بود. اغلب شبکه قرآن مکه را تماشا میکردند. پخش زنده خانه خدا و طواف با زمینهای از ترتیل قرآن. برایم مفهوم شد که چرا برخی از حاجیان از حج برگشته که در منزل ماهواره داشتند، پای ثابت این شبکه شدهاند.نمیدانم چرا این شبکه را برای همه پخش نمیکنیم. جا دارد که لااقل بخشی از روز را به پخش این منظر در برخی شبکهها اختصاص بدهیم...
پانوشت-۱: ما که ماهواره نداریم، منتها چندین بار گشتم تا نهایتاً وبلاگی دیدم که با ترفندی اینترنتی، پخش زنده شبکه قرآن مسجد الحرام را دارد. دلم نیامد که با شما سهیم نشوم: https://quran-celebration.blogfa.com/page/makkeh-liveپانوشت -۲: این روزها، ماجرای حجهالاسلام قاسمیان بهانهای شده تا برنامه توسعه عربستان برای ما برجستهتر شود؛ اینکه چه میکند و چه میخواهد بکند. عربستان سعودی گویا ذیل دستورکار توسعه پایدار ۲۰۳۰، برنامه ملی برای خودش طراحی کرده است که چشمانداز آن تبدیل شدن به «قلب جهان عرب و جهان اسلام؛ قطب سرمایهگذاری؛ و هاب اتصال سه قاره» است. ردپای تبلیغ و اجرای این برنامه در مسجدالحرام و حرم نبوی و حومه آن بسیار پررنگ است؛ از آرم روی لباس نیروهای خدماتی تا بنرهای نصب شده در پروژههای عمرانی سنگین اطراف حرمین. جالب اینکه برخی از امکان تاریخی اسلامی همچون بئر الغرس با همین برنامه و با هدف افزایش گردشگری، به روی زائران گشوده شده است. البته باید بین طرح عربستان برای توسعه ۲۰۳۰ و میزان تحقق و واقعی بودن آن فرق گذاشت که اول نیازمند آشنایی با این برنامه و سپس کسب اطلاع میدانی و فارغ از تبلیغات رسانهای از میزان واقعی بودن جهتگیری و پیشرفت ابعاد مختلف آن است. منتها آنچه برای ما میتواند درسآموز باشد، پایبندی جدی رسانهای و تبلیغاتی به همین چشمانداز و در چشم کردن آن است! ارزیابی نسبت ما سند چشمانداز ۱۴۰۴ جمهوری اسلامی ایران و سایر اسناد ملیمان یکی از شاخصهای خوب برای جنبهی اشاعهای برنامههای راهبردی بلندمدت ماست.اسناد و گزارشهای چشمانداز ۲۰۳۰ عربستان سعودی را از اینجا میتوانید ملاحظه کنید: https://www.vision2030.gov.sa/@khalesiaharabi
۲.۸K
۶:۱۲
سفر «حج»؛ بازخوانی روزنوشتهای ۱۴۰۲مجتبی همتی فر۱۴۰۴۰۳۱۴
۱- توفیقی شد که در سال ۱۴۰۲، میهمان حج باشیم. ارثیهی همسرم بود از پدرشان و چه جایی بهتر از سفر حج برای هزینه کردن آن. دو زوج بودیم؛ من و همسرم و برادر همسرم و همسرشان. در دو شهر. سرمان شلوغ بود و فاصله زیاد. سفر هم تقریباً یک دفعهای شد. احساس میکردیم آماده نیستیم. قرار شد هر چه در کلاسهای پیش سفر میگویند و حاجیان سال قبل، با هم تبادل کنیم. حتی با حاجیهای متأخرتر هم جلسه گذاشتیم تا تجربهشان را بگویند. مسئله فقط اقتضائات دنیایی سفر نبود. سفر خیلی خاص است و شاید در کل عمر یک بار!اول یک کانال چهارنفره راه انداختیم که به نوعی دفتر یادداشت مجازی گروه بود برای مرور و تبادل نکات و توصیهها. بعدتر که از رفقا، حاجیهای سال مشخص میشدند، تک و توک عضو شدند. اوجش هنگام خداحافظی بود و تقاضای برای یادکرد. اینجا شد که روزنوشتها شروع شد و اکنون به یک دفترچه خاطرات مجازی که حسرت و حسرت است. البته بعدتر سفرهای زیارتی دیگر هم به این دفترچه مجازی اضافه شد.۲- امروز مناسک اصلی حج شروع شده. حاجیها را در عرفات هستند و اکنون عصر عرفه است. غروب که بشود، کمکم راه افتند به سمت مزدلفه؛ آن صحرای عجیب و آن شب بدوی. سحر فردا کاروانها پیاده و سیلگونه میافتند در مسیر منا. و ظهر که قربانیها انجام شود، سر میتراشند به نشانه قلندری! دیگر حاجی شدهاند. اما آن دو سه شب منا عجیب است...۳- داشتم آن روزنوشتهای حج را مرور میکردم. حیفم آمد که خطش را به شما ندهم:اینجا آغاز زمینی سفر است؛ پایانه سلام. گرچه سفر از قبلش آغاز شده. https://ble.ir/khalesiaharabi/-8726626360624092518/1686800226647و اینجا پایان زمینی این سفر؛ باز هم پایانه سلامhttps://ble.ir/khalesiaharabi/7069432388841314299/1689869914024بعدترش هم حاشیههایی از حجمان را نوشتهام، به گمانم ۱۳ تاست. برای کسانی که تجربهاش را داشتهاند، یک حظ دارد و برای کسانی که انشاءالله به زودی مشرف خواهند شد، حظی دیگر@khalesiaharabi
۱- توفیقی شد که در سال ۱۴۰۲، میهمان حج باشیم. ارثیهی همسرم بود از پدرشان و چه جایی بهتر از سفر حج برای هزینه کردن آن. دو زوج بودیم؛ من و همسرم و برادر همسرم و همسرشان. در دو شهر. سرمان شلوغ بود و فاصله زیاد. سفر هم تقریباً یک دفعهای شد. احساس میکردیم آماده نیستیم. قرار شد هر چه در کلاسهای پیش سفر میگویند و حاجیان سال قبل، با هم تبادل کنیم. حتی با حاجیهای متأخرتر هم جلسه گذاشتیم تا تجربهشان را بگویند. مسئله فقط اقتضائات دنیایی سفر نبود. سفر خیلی خاص است و شاید در کل عمر یک بار!اول یک کانال چهارنفره راه انداختیم که به نوعی دفتر یادداشت مجازی گروه بود برای مرور و تبادل نکات و توصیهها. بعدتر که از رفقا، حاجیهای سال مشخص میشدند، تک و توک عضو شدند. اوجش هنگام خداحافظی بود و تقاضای برای یادکرد. اینجا شد که روزنوشتها شروع شد و اکنون به یک دفترچه خاطرات مجازی که حسرت و حسرت است. البته بعدتر سفرهای زیارتی دیگر هم به این دفترچه مجازی اضافه شد.۲- امروز مناسک اصلی حج شروع شده. حاجیها را در عرفات هستند و اکنون عصر عرفه است. غروب که بشود، کمکم راه افتند به سمت مزدلفه؛ آن صحرای عجیب و آن شب بدوی. سحر فردا کاروانها پیاده و سیلگونه میافتند در مسیر منا. و ظهر که قربانیها انجام شود، سر میتراشند به نشانه قلندری! دیگر حاجی شدهاند. اما آن دو سه شب منا عجیب است...۳- داشتم آن روزنوشتهای حج را مرور میکردم. حیفم آمد که خطش را به شما ندهم:اینجا آغاز زمینی سفر است؛ پایانه سلام. گرچه سفر از قبلش آغاز شده. https://ble.ir/khalesiaharabi/-8726626360624092518/1686800226647و اینجا پایان زمینی این سفر؛ باز هم پایانه سلامhttps://ble.ir/khalesiaharabi/7069432388841314299/1689869914024بعدترش هم حاشیههایی از حجمان را نوشتهام، به گمانم ۱۳ تاست. برای کسانی که تجربهاش را داشتهاند، یک حظ دارد و برای کسانی که انشاءالله به زودی مشرف خواهند شد، حظی دیگر@khalesiaharabi
۲۳۳
۹:۲۵
بیخانمانها ...۱۴۰۵۰۴۱۸
اینجا گوشهی ترمینال مشهد است؛ از آنجاهایی که احتمالاً در روزهای گرم عادی سایهخوشی است برای چرت زدن بیخانمانها، در راه ماندهها و منتظرها...و امروز هم بیخانمانها اینجا منتظرند، عاشقهای انقلاب و خمینی. همانهایی که وسایلش را در یک کیسه زیپدار برنج پاکستانی ریخته و آمده برای استقبال از رهبر شهیدشان. گرچه هنوز دقیق نمیداند که آقا را کی میآورند...
پانوشت: خدایا! همه ما را «دربهدر» خمینی و خامنهایها کن...
@khalesiaharabi
اینجا گوشهی ترمینال مشهد است؛ از آنجاهایی که احتمالاً در روزهای گرم عادی سایهخوشی است برای چرت زدن بیخانمانها، در راه ماندهها و منتظرها...و امروز هم بیخانمانها اینجا منتظرند، عاشقهای انقلاب و خمینی. همانهایی که وسایلش را در یک کیسه زیپدار برنج پاکستانی ریخته و آمده برای استقبال از رهبر شهیدشان. گرچه هنوز دقیق نمیداند که آقا را کی میآورند...
پانوشت: خدایا! همه ما را «دربهدر» خمینی و خامنهایها کن...
@khalesiaharabi
۱۸۶
۸:۲۸
شیربچگان خمینی۱۴۰۵۰۴۱۸
«مهدیار» کلاس چهارمی ما در این چند ماه بزرگ شده، آقا شده، دارد «شیربچه» میشود. دیشب که از موکب میخواستیم بیاورمیش، گریه کرد که میخواهم هنوز کمک کنم. شب همانجا ماند. دیشب هم گویا دیر خوابیده بودند.رسیدیم به مسیر تشییع، رفت و از موکب یک غذای نذری گرفت و چشمهایش را گذاشته روی هم و روی موکت ساده خواب رفت! گویا جنگ باعث شد که بچههایمان زود قد بکشند، بزرگ بشوند. سن چندانی ندارند، اما حالا دشمن و دشمنی را میفهمند و عشق به پرچم ایران دارند، رجز میخوانند و جمعیتها را رهبری میکنند... کاری که سالها آموزش و پرورش قرار بود بکند و هنوز نکرده است...
پانوشت: امام خمینی چند روز پس از پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷، پیامی برای بازگشایی مدرسهها و دانشگاهها دارند و «انقلاب در آموزش و پرورش» را طلب کردند. در بند دوم آن نامه چنین تکلیف نمودند: "«باید در سراسر ایران با پاکسازی آموزش و پرورش از آثار فرهنگ استعماری، محیطی به وجود آورید که اطفال ما را شیربچگانی که همیشه پشت جبهه مقاومت علیه امریکا و صهیونیست و سایر چپاولگرهای شرق و غرب نشستهاند، تربیت کنید.* و مطمئن باشید که خمینی تا قطع ریشه های استعمار چپ و راست همسنگر شماست؛ و رسالت اسلامی هر فرد مسلمان تا مرگ ادامه دارد. من چشم امیدم به شماست» (۱۳۵۷۱۱۳۰).@khalesiaharabi
«مهدیار» کلاس چهارمی ما در این چند ماه بزرگ شده، آقا شده، دارد «شیربچه» میشود. دیشب که از موکب میخواستیم بیاورمیش، گریه کرد که میخواهم هنوز کمک کنم. شب همانجا ماند. دیشب هم گویا دیر خوابیده بودند.رسیدیم به مسیر تشییع، رفت و از موکب یک غذای نذری گرفت و چشمهایش را گذاشته روی هم و روی موکت ساده خواب رفت! گویا جنگ باعث شد که بچههایمان زود قد بکشند، بزرگ بشوند. سن چندانی ندارند، اما حالا دشمن و دشمنی را میفهمند و عشق به پرچم ایران دارند، رجز میخوانند و جمعیتها را رهبری میکنند... کاری که سالها آموزش و پرورش قرار بود بکند و هنوز نکرده است...
پانوشت: امام خمینی چند روز پس از پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷، پیامی برای بازگشایی مدرسهها و دانشگاهها دارند و «انقلاب در آموزش و پرورش» را طلب کردند. در بند دوم آن نامه چنین تکلیف نمودند: "«باید در سراسر ایران با پاکسازی آموزش و پرورش از آثار فرهنگ استعماری، محیطی به وجود آورید که اطفال ما را شیربچگانی که همیشه پشت جبهه مقاومت علیه امریکا و صهیونیست و سایر چپاولگرهای شرق و غرب نشستهاند، تربیت کنید.* و مطمئن باشید که خمینی تا قطع ریشه های استعمار چپ و راست همسنگر شماست؛ و رسالت اسلامی هر فرد مسلمان تا مرگ ادامه دارد. من چشم امیدم به شماست» (۱۳۵۷۱۱۳۰).@khalesiaharabi
۴۷
۸:۴۵
لبیک ...۱۴۰۵۰۴۱۸هوا شور و حرارت تیر ماه را دارد. مردم به صورت شهودی آمدهاند ابتدای مسیر تشییع. گردن میکشند، قدم میزنند، با هر صدای شعار متفاوتی چشمها را تیز میکند.پیکرهای شهدا، دو سه ساعتی هست که رسیده مشهد. اما مسئولان گفتهاند تشییع ساعت ۱۴ شروع میشود؛ آنتایم و آنلاین.حرفی نیست. این هم میگذرد. ما آمدهایم چشممان را متبرک کنیم و بگوییم «لبیک یا امام...»@khalesiaharabi
۳۷
۱۰:۲۴
اگر ابتکار باشد، هم میشود پرچم آرمان را بالا نگه داشت و هم میشود از گزندها دور بود...مردم و توان مردمی چنین است...@khalesiaharabi
۳۴
۱۱:۰۹