رمان و داستان های عاشقانه
افسانه ماه و پلنگ
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
🩹 ¦
¦ #استوری ¦
¦ #پروفایل • •
• • ــــــــــــــــــــ|••
••|ــــــــــــــــــ https://ble.ir/khandani_nab پاورقی: وقتی چشمها خستهاند، اما قلب هنوز تشنهی شنیدن است. http://ble.ir/join/YWFkNDg4ND
دوستان شرایط رفتن به مجله خیلی سخت شده لطفا مجدد این کلیپ به مجله پیشنهاد کنید

۳.۶K
۱۷:۰۵
تا پاک نکردم و ظرفیت تکمیل نشده عضو شید🥲 کافیه چند پارت بخونید تا بعدا ازم بابت معرفیش تشکر کنید. عاشقانههای یهذاستاد دانشگاه مغرور و دانشجوی ترم یکی
🫠
#توصیهی_ویژهble.ir/join/6XURtnmifg
۲.۷K
۲۰:۳۵
مادرش زن خوبی نبود و حاشیه زیاد داشت...!ولی خودش دختر پاک و خوبی بود. یه شب دیدم جلوی خونهشون قیامته! طلبکارا شیشهها رو میاووردن پایین!دخترِ بیچاره فقط ۱۸ سالش بود... اهالی گفتن منی که پسر ارشدِ حاتمخانم، نباید خودمو قاتیِ دردِ رعیتجماعت کنم... ولی گوشم بدهکار نبود!رفتم بالا سر دختره. نگاهم که کرد، دل و ایمانم رفت! پرسیدم: میخوای خلاص شی یا نه؟مظلوم گفت: معلومه که میخوام آقا!گفتم: همین امشب عقدت میکنم! دائمی و شرعی و قانونی، میشی زن من و دیگه کور میکنم چشمی رو که چپ نگات کنه!!ble.ir/join/6XURtnmifg

کتابی که غوغا کرده
عاشقشم
اگه بخونید، بعدا ازم تشکر میکنید برای معرفیش. یه پسر داره که شازدهی جناب سرهنگه و زیاادی کراش و آقاااست🥲🤌

عشق پُرشور بین آقای تخس و خجالتیترین دختر محله
🥹 رمانی که خودم دوستش دارم و تو «بله» حسابی ترکونده
ble.ir/join/6XURtnmifg
عشق پُرشور بین آقای تخس و خجالتیترین دختر محله
۲.۹K
۲۰:۳۵
روزی لبریز از لطفهای الهی، دلنشینترین نسیمهای آبان و آرامشی ابدی
امروز چهارشنبه است؛ روزی برای تکیه دادن به قدرت بیکران خداوند
در این روزهای دلانگیزِ آبان، بیایید با قلبی سرشار از توکل، به استقبال اتفاقات خوب برویم و اجازه دهیم نورِ این ذکر، تاریکیهای دلمان را روشن کند
امیدوارم امروز روزی باشد که معجزات کوچک الهی، مثل دانههای باران پاییزی، بر زندگیات ببارند و لبخند را بر لبانت جاری کنند
۲K
۵:۴۱
مهندس طوری نگاهم کرد که انگار همه چیز را در مورد قهر من و سوگل می داند ، بعد با لبخند کنایه دار گفت:-نه به اون دویدنت که گفتم ،الانه کمرت از وسط نصف بشه نه به اینکه می گم این سیخ کباب رو ببر براش ، می گی نمی خواد.حرفی نزدم که مهندس ادامه داد:-اگه واقعا همسرت رو دوست داری ،نشون بده.....اینکه گه گاهی توی همچنین موقعیت های حساس و پُر استرس فقط مهربون بشی و نگرانش ، هیچ فایده ای نداره.
دستی به گونه و چانه ی بی ریشم کشیدم و گفتم:-بله...حرف شما درسته.-پس ....اینو بگیر ببر براش.-حالا سر سفره می خوره دیگه.مهندس کلافه ،دسته ی سیخ را گذاشت کف دستم و گفت:-اینقدر مغرور نباش پسر... غرور هر مردی خوبه ولی نه واسه زنش ...برو....واسه هر کی مغرور باشی واسه همسرت باید خاکی باشی.
به اجبار به سمت خانه رفتم.از پله های طبقه اول به سمت اتاق خواب بالا رفتم و وارد اتاق خوابمان شدم .سوگل روی تخت خوابیده بود.آرام در را پشت سرم بستم و رفتم سمت تختش اما اصلا نمی توانستم بیدارش کنم .
همان طور که بالای سرش ایستاده بودم ،سیخ کباب را تا کنار صورتش پایین آوردم تا بویش را حس کند .بعد از چند دقیقه نفس عمیق کشید و کم کم پلک زد .نگاهش به من و بعد به کباب افتاد. دستانش را اهرم کرد تا بنشیند.بعد با لبخند نگاهم کرد.تنها راه فرار از نگاه افسونگر سیاهش ، فقط این بود که نگاهم را از او بدزدم.
-واسه منه؟!با اخم ،درحالیکه نگاهم را از او دریغ می کردم ،گفتم:-پَ نَ پَ...آوردم خودم بخورم تا تو دلت بسوزه .خندید و دست دراز کرد تاسیخ کباب را از دستم بگیرد که گفت:-آخه یه طوری اخم کردی انگار...دلت نمیآد از سیخ کباب دل بکنی.
نفهمیدم چرا نگاهم رفت سمت چشمانش ولی اخمم را حفظ کردم و جواب دادم :-نخیر...هنوز از حرف سرکار ،عصبی ام .سیخ کباب را از من گرفته بود و در حالیکه تکه ای از آن را می خورد گفت:-چرا؟ .....مرگ یه سنگ سیاه که...نگذاشتم حرفش را تمام کند و با حرص ، عصبانیت نگاهم را در چشمانش ریختم و گفتم:-تو واسه هر کی سنگ سیاهی واسه من سوگلی...لبخند قشنگش را که دیدم نتوانستم جلوی لبخند لبان خودم را بگیرم با آن اخم پر جذبه ،لبخندی زدم که مرا لو داد.-خندیدی...اخم هایم هم باز شد که گفتم:-خندیدم که خندیدم ...دلیل نمی شه ناراحت نباشم.یکدفعه دو زانو مقابلم نشست و تکه ای از کباب روی سیخ را با دستش کند و گفت:_اینو بخوری ، دلخوریت یادت می ره.با خودم گفتم ،کباب را از دستش نمی گیرم که کباب را سمت لبانم آورد و چند ضربه ی آرام به لبانم زد و گفت:-زودباش دیگه فرمانده.چشمانم چهار تا شد!....یعنی مرا با اسم فرمانده و اینکارش به مسخره گرفت؟!
هنوز درگیر جواب این سئوال بودم که سرش را جلو آورد و بوسه ای روی گونه ام کاشت و آرام زمزمه کرد:-ببخشید که امروز باعث دردسرت شدم...فریبا گفت که تا خود ویلا،منو روی دوشت گذاشتی و دویدی ...ممنونم به خاطر اینهمه توجه ات.ble.ir/join/YWFkNDg4ND
۱.۹K
۵:۴۴
#پازل#مرضیه_یگانه#پارت_59 خشک شدم و او همچنان کنار گوشم ،با زمزمه هایش داشت مرا مسحور حرف هایش می کرد.-فقط یکم غُد و مغروری ...وگرنه فرمانده ی خیلی مهربونی هستی .
لبانم بدجور می خواستند به لبخند کشیده شوند و من مانع می شدم که بوسه ی دوم را روی صورتم گذاشت و گفت:-اینم تشکر یه سرباز از فرمانده اش ... البته به تشکر یه فرمانده از زیر دستش که نمی رسه.
در کمال ظرافت بوسه های مرا که روی تخت بیمارستان به او هدیه کرده بودم، به من یادآوری کرد و مرا با آن بوسه و کنایه اش در بُهت فرو برد . فاصله اش را با من کمتر کرد و با اینکارش ، ضربان قلبم را بالا برد .تکه ای دیگر از کباب به هدیه داد . گفت:-حالا با یه لبخند،مرا مهمان نمی کنید فرمانده؟نگاهم برگشت سمتش .تا آنروز، از آن فاصله ی کم ،تسخیر چشمان سیاهش نشده بودم.انگار تمام وجودم قلب شده بود برای تپیدن .لبخند زد و مرا وادار کرد لبخند بزنم .چشمانش چی داشت که مرا در جادویی سیاه ، مجذوب می کرد. لبخندم را که دید باخنده پرسید:
-حالا کمرت درد نمی کنه؟-چرا.....اتفاقا الان می بینم که کمرم خیلی درد می کنه آرام دستی روی شانه هایم کشید و شانه هایم را با دستانش مالش داد و گفت:-الان چطوره؟نفس بلندی کشیدم و گفتم: -آره ...بهتر شد.
کمی اذیت کردنش ،لذت داشت .سیخ کباب را جلوی صورتم گرفت و گفت:-اینم بخورید که حسابی درد کمرتون کم بشه.
سیخ کباب را از دستش گرفتم چند تکه ی کوچک کباب بیشتر نخورده بود.نگاهم هنوز روی کباب بود که گفت:-فِلش چی شد؟-رفتم انداختم همون جایی که تو افتاده بودی که شک نکنن و اگه دنبالش گشتن بتونن پیداش کنن.چشمکی زد و گفت:-جناب شروین صباحی...عجب کلکی هستی!
از حرفش خندیدم و تکه ای دیگر از کباب را به دهان گذاشتم که گفت:_فقط ..یه مساله ی مهم .-چی؟-من فکرام رو کردم...می خوام از این عملیات انصراف بدم .
تکه ای کباب پرید وسط گلویم.سرم فوری چرخید سمت او و از گوشه ی چشم نگاهش کردم.-چی؟ مگه مسخره بازیه !!!سرش را از من پایین گرفت و گفت:-فکر کردم این طوری بهتره...بهانه ی مناسبی هم واسش پیدا کردم ،ما از هم جدا شدیم.
عصبی نگاهش کردم ولی نگاهم را نمی دید که با حرص ،صدای فریادم را تخفیف دادم و محکم توی صورتش توپیدم :-تو واقعا آدم بشو نیستی ؟ نمی فهمی توی چه شرایطی هستیم ؟-وجود من ..جز دردسر واسه ی چیزی این عملیات ...وسط حرفش پریدم و کلمات را بی تفکر کنار هم جا دادم : -وجودت لازمه...لااقل واسه من...من تنهایی از پس این ماموریت بر نمی آم.
دستم را زیر چانه اش زدم و سرش را بالا آوردم .نگاهش غمزده بود.شاید اثر حرف های دیشب من بود که او را آن طور ناراحت کرده بود.همراه با یک سینه اکسیژن که به ریه کشیدم گفتم:-سوگل خانوم....شما فعلا همسر منی ،نه فقط در ماموریت ،بلکه حتی شرعی ...پس منو تنها نذار .... ازت خواهش می کنم.
حلقه های چشمانش پر از حرف بود و نگاه من پر از التماس و خواهش که لبانش از هم باز شد.-اگه...تو بخوای...می مونم.
ble.ir/join/YWFkNDg4ND
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده
️
پیگرد قانونی دارد 




































رمان «پازل» در VIP 
تا پارت ۱۲۸ منتشر شده
روزانه ۵ پارت جدید اضافه میشود.
شرایط دسترسی:
قیمت فصل اول: ۶۰ هزار تومان
(واریز به نام محمد صابریفر):
بلو: 6219861964269749
ملی: 6037991644685707
مهر: 6063731281613506
ارسال فیش و نام رمان به آیدی: 
@ateyeh113





لبانم بدجور می خواستند به لبخند کشیده شوند و من مانع می شدم که بوسه ی دوم را روی صورتم گذاشت و گفت:-اینم تشکر یه سرباز از فرمانده اش ... البته به تشکر یه فرمانده از زیر دستش که نمی رسه.
در کمال ظرافت بوسه های مرا که روی تخت بیمارستان به او هدیه کرده بودم، به من یادآوری کرد و مرا با آن بوسه و کنایه اش در بُهت فرو برد . فاصله اش را با من کمتر کرد و با اینکارش ، ضربان قلبم را بالا برد .تکه ای دیگر از کباب به هدیه داد . گفت:-حالا با یه لبخند،مرا مهمان نمی کنید فرمانده؟نگاهم برگشت سمتش .تا آنروز، از آن فاصله ی کم ،تسخیر چشمان سیاهش نشده بودم.انگار تمام وجودم قلب شده بود برای تپیدن .لبخند زد و مرا وادار کرد لبخند بزنم .چشمانش چی داشت که مرا در جادویی سیاه ، مجذوب می کرد. لبخندم را که دید باخنده پرسید:
-حالا کمرت درد نمی کنه؟-چرا.....اتفاقا الان می بینم که کمرم خیلی درد می کنه آرام دستی روی شانه هایم کشید و شانه هایم را با دستانش مالش داد و گفت:-الان چطوره؟نفس بلندی کشیدم و گفتم: -آره ...بهتر شد.
کمی اذیت کردنش ،لذت داشت .سیخ کباب را جلوی صورتم گرفت و گفت:-اینم بخورید که حسابی درد کمرتون کم بشه.
سیخ کباب را از دستش گرفتم چند تکه ی کوچک کباب بیشتر نخورده بود.نگاهم هنوز روی کباب بود که گفت:-فِلش چی شد؟-رفتم انداختم همون جایی که تو افتاده بودی که شک نکنن و اگه دنبالش گشتن بتونن پیداش کنن.چشمکی زد و گفت:-جناب شروین صباحی...عجب کلکی هستی!
از حرفش خندیدم و تکه ای دیگر از کباب را به دهان گذاشتم که گفت:_فقط ..یه مساله ی مهم .-چی؟-من فکرام رو کردم...می خوام از این عملیات انصراف بدم .
تکه ای کباب پرید وسط گلویم.سرم فوری چرخید سمت او و از گوشه ی چشم نگاهش کردم.-چی؟ مگه مسخره بازیه !!!سرش را از من پایین گرفت و گفت:-فکر کردم این طوری بهتره...بهانه ی مناسبی هم واسش پیدا کردم ،ما از هم جدا شدیم.
عصبی نگاهش کردم ولی نگاهم را نمی دید که با حرص ،صدای فریادم را تخفیف دادم و محکم توی صورتش توپیدم :-تو واقعا آدم بشو نیستی ؟ نمی فهمی توی چه شرایطی هستیم ؟-وجود من ..جز دردسر واسه ی چیزی این عملیات ...وسط حرفش پریدم و کلمات را بی تفکر کنار هم جا دادم : -وجودت لازمه...لااقل واسه من...من تنهایی از پس این ماموریت بر نمی آم.
دستم را زیر چانه اش زدم و سرش را بالا آوردم .نگاهش غمزده بود.شاید اثر حرف های دیشب من بود که او را آن طور ناراحت کرده بود.همراه با یک سینه اکسیژن که به ریه کشیدم گفتم:-سوگل خانوم....شما فعلا همسر منی ،نه فقط در ماموریت ،بلکه حتی شرعی ...پس منو تنها نذار .... ازت خواهش می کنم.
حلقه های چشمانش پر از حرف بود و نگاه من پر از التماس و خواهش که لبانش از هم باز شد.-اگه...تو بخوای...می مونم.
ble.ir/join/YWFkNDg4ND
(واریز به نام محمد صابریفر):
۱.۹K
۵:۴۵
یه اسفند براشون دودکنم چشم نخورن


۱.۸K
۵:۵۳
نتوان وصف تو گفتن
#خدایا_شکرت¦
¦ #استوری¦
¦ #پروفایل ••
• •ــــــــــــــــــــ|••
••|ــــــــــــــــــhttps://ble.ir/khandani_nabپاورقی: وقتی چشمها خستهاند، اما قلب هنوز تشنهی شنیدن است.http://ble.ir/join/YWFkNDg4ND
۱.۶K
۶:۲۴
ماااااااااادر بزرگ پایه همینجاست همینجاست
- خانجــــــــــون؟-جون خانجون!- یه کاری کن راز بیاد تنـــــــگ دلم خیر سرم زنمه !- چکار کنم پــــدر سوخــــته؟!- موقع خواب بفرستش ایـــــــــون!ـ باشه مادر، خیــــــالــــت تخت، امشب میفرستم پــــهـــلوی خودت فقط تحفهی من یادت نره.- نوکــــــــرتم به مــــولا.ble.ir/join/7XYG9Q4i6T ـ معصیت داره زن جدا از شوهرش بخوابه پاشو مادر؛ بلند شو برو پیش شوهرت بخواب؛ حتماً دلش پیشته الان، ارسلانِ من تحمل دوری از زنــــــــش رو نداره.دستم را گرفت و به گونهای مرا داخل ایوان هل داد و در را هم پشت سرم بست.نگاه حیرت زدهی ارسلان...
۱K
۸:۳۰