پرده اول: زمستان هنوز نیامده، ما به استقبالش رفتهایم!پاییز از راه رسیده و در سبزوار،ظاهراً قرار است پیش از آنکه سرما از راه برسد،مردم خودشان را برای روزهای مبادا آماده کنند؛روزهایی که بنا بر هشدارهای مکرر، شاید گاز شهری قطع شود و خاطره زمستانهای سرد و بیگاز دوباره از پستوهای حافظه بیرون بیاید!
ما هم که اهل غافلگیری نیستیم،به توصیههای مکرر مسئولان محترم گوش جان میسپاریم وبرای آنکه در صورت وقوع بدترین سناریوی ممکن،غافلگیر نشویم،دست به دامان فناوری دوران نفت و فتيله میشویم!
چراغ والر قدیمی را که در زمستانِ قطعی گاز،امتحانش را پس داده و از زیرش نفت چکه میکند،از انبار بیرون میکشم.چراغی که اگر زبان داشت، احتمالاً از خاطرات زمستانهای گذشته میگفت و از روزهایی که نه خبری از هشدارهای رنگارنگ بود و نه کسی میپرسیدچرا مردم بایدبرای ابتداییترین نیاز زندگی،از حالا نگران فردا باشند!
خلاصه،کله سحر،درست در ساعت خروسخوان، والر نفتی را به دست میگیرم و عازم تعمیرگاه میشوم؛شاید تعمیرکار بتواند این بازمانده پرافتخار عصر نفت را برای زمستانی که هنوز نیامده،آماده کند.
پرده دوم: تاکسی هست، مسافر هست، اما انگار سهم ما فقط انتظار است!
والر نفتی را داخل کیسهای میگذارم و کنار خیابان میایستم تا شاید اتوبوس واحد یا تاکسیای پیدا شود و مرا به مقصد برساند.
چندین تاکسی خالی از کنارم میگذرند؛ خودروهای شخصی هم با سرعت عبور میکنند، گویی کیسهای که در دست دارم نه یک چراغ نفتی، بلکه محمولهای مشکوک از دوران قاجار است!
بالاخره یک پراید قدیمی ناگهان ترمز میکند و سوار میشوم.
در این میان، به یاد برنامه تنظیم ساعات اداری میافتم؛ همان برنامهای که ساعت کاری ادارات را نزدیک دو ساعت در روز کاهش داده و پنجشنبهها را نیز برای برخی کارکنان به روز استراحت یا دورکاری تبدیل کرده است؛ دورکاریای که در خیال مردم عادی، گاهی با تصویر لپتاپی در کنار دریای شمال گره میخورد!
البته انصاف داشته باشیم؛ هر دورکاریای به معنای سفر تفریحی نیست و کموزیاد شدن ساعات اداری هم تابع مقررات و شرایط مختلف است. اما پرسش طنزآلود ما همچنان سر جایش است:
چرا وقتی نوبت به ساعت کار بعضیها میرسد، میشود زمان را مدیریت کرد، اما وقتی نوبت به جیب مردم میرسد، حتی یک دقیقه هم تخفیف در کار نیست؟!کارگری که از صبح تا شب برای تأمین هزینههای زندگی میدود، اگر یک ساعت از کارش کم کند، احتمالاً باید همان یک ساعت را در دفتر دخلوخرج خانه با عنوان «کسری بودجه خانوار» ثبت کند!وهشتش گرو نه است و نهاش گرو ده؛ آنوقت اگر بخواهد مثل بعضی صاحبان میز و صندلی، اندکی از ساعات کارش کم کند، نه خبری از دورکاری است و نه امکان کار کردن از کنار دریای شمال؛ نهایت امتیازش این است که از کنار دریا در تلویزیون رد شود و بعد با دیدن قبضها، دوباره به ساحل واقعیت برگردد!
اما ماجرای تاکسی هنوز ادامه دارد.
به لطف اسنپ و دیگر سامانههای حملونقل اینترنتی، ظاهراً مسافران به شیوهای سفر میکنند که کمتر کسی در مسیرهای معمول سوار تاکسی میشود. من هم تا انتهای مسیر، تکوتنها نشستهام؛ نه مسافر دیگری پیدا میشود و نه کسی برای تقسیم کرایه از راه میرسد.
راننده که گویا از سکوت خودرو خسته شده، دستش را به سمت قلم قرآنی کنار آینه میبرد، آن را روشن میکند و میگوید:
ـ تا مسافرا از راه نرسیدن، بذار یه کم دعا گوش کنیم!
و ناگهان فضای پراید تغییر میکند. صدای حدیث کسا در خودرو میپیچد و راننده همزمان با قاری، دعا را زمزمه میکند؛ گویی میخواهد هم دل خودش را آرام کند، هم مسیر را پربرکت سازد و هم شاید برای رسیدن مسافر بعدی، از زمین و زمان استمداد بطلبد!
من هم در گوشه صندلی نشستهام؛ یک طرفم والر نفتچکان، طرف دیگرم راننده دعاخوان و روبهرویم زمستانی که هنوز نیامده، اما سایهاش از همین حالا روی دخلوخرج مردم افتاده است.
با خودم فکر میکنم: چه ترکیب عجیبی!
یک نفر برای روز مبادا والر تعمیر میکند، یک نفر برای رسیدن مسافر دعا میخواند و یک ملت هم امیدوار است زمستان امسال، دستکم گاز خانهشان قطع نشود!
البته دعا سر جای خودش، تلاش هم سر جای خودش؛ اما کاش همانقدر که مردم برای روزهای سخت آماده میشوند، تدبیری هم اندیشیده شود که اساساً روزهای سخت، کمتر به سراغشان بیاید.بالاخره آمادگی برای زمستان فقط به معنای بیرون آوردن چراغ نفتی از انبار نیست؛ به معنای آن است که مردم مجبور نباشند برای گرم ماندن خانه، دوباره به خاطرات نفت و والِر پناه ببرند.
ادامه دارد...
#بصیرت_خوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
۶۱
۱۰:۳۵
بصیرت خوشاب
از «والرِ نفتچکان» تا «قلم دعاخوان»!
علی اکبر ملکی پرده اول: زمستان هنوز نیامده، ما به استقبالش رفتهایم! پاییز از راه رسیده و در سبزوار،ظاهراً قرار است پیش از آنکه سرما از راه برسد،مردم خودشان را برای روزهای مبادا آماده کنند؛روزهایی که بنا بر هشدارهای مکرر، شاید گاز شهری قطع شود و خاطره زمستانهای سرد و بیگاز دوباره از پستوهای حافظه بیرون بیاید! ما هم که اهل غافلگیری نیستیم،به توصیههای مکرر مسئولان محترم گوش جان میسپاریم وبرای آنکه در صورت وقوع بدترین سناریوی ممکن،غافلگیر نشویم،دست به دامان فناوری دوران نفت و فتيله میشویم! چراغ والر قدیمی را که در زمستانِ قطعی گاز،امتحانش را پس داده و از زیرش نفت چکه میکند،از انبار بیرون میکشم.چراغی که اگر زبان داشت، احتمالاً از خاطرات زمستانهای گذشته میگفت و از روزهایی که نه خبری از هشدارهای رنگارنگ بود و نه کسی میپرسیدچرا مردم بایدبرای ابتداییترین نیاز زندگی،از حالا نگران فردا باشند! خلاصه،کله سحر،درست در ساعت خروسخوان، والر نفتی را به دست میگیرم و عازم تعمیرگاه میشوم؛شاید تعمیرکار بتواند این بازمانده پرافتخار عصر نفت را برای زمستانی که هنوز نیامده،آماده کند. پرده دوم: تاکسی هست، مسافر هست، اما انگار سهم ما فقط انتظار است! والر نفتی را داخل کیسهای میگذارم و کنار خیابان میایستم تا شاید اتوبوس واحد یا تاکسیای پیدا شود و مرا به مقصد برساند. چندین تاکسی خالی از کنارم میگذرند؛ خودروهای شخصی هم با سرعت عبور میکنند، گویی کیسهای که در دست دارم نه یک چراغ نفتی، بلکه محمولهای مشکوک از دوران قاجار است! بالاخره یک پراید قدیمی ناگهان ترمز میکند و سوار میشوم. در این میان، به یاد برنامه تنظیم ساعات اداری میافتم؛ همان برنامهای که ساعت کاری ادارات را نزدیک دو ساعت در روز کاهش داده و پنجشنبهها را نیز برای برخی کارکنان به روز استراحت یا دورکاری تبدیل کرده است؛ دورکاریای که در خیال مردم عادی، گاهی با تصویر لپتاپی در کنار دریای شمال گره میخورد! البته انصاف داشته باشیم؛ هر دورکاریای به معنای سفر تفریحی نیست و کموزیاد شدن ساعات اداری هم تابع مقررات و شرایط مختلف است. اما پرسش طنزآلود ما همچنان سر جایش است: چرا وقتی نوبت به ساعت کار بعضیها میرسد، میشود زمان را مدیریت کرد، اما وقتی نوبت به جیب مردم میرسد، حتی یک دقیقه هم تخفیف در کار نیست؟! کارگری که از صبح تا شب برای تأمین هزینههای زندگی میدود، اگر یک ساعت از کارش کم کند، احتمالاً باید همان یک ساعت را در دفتر دخلوخرج خانه با عنوان «کسری بودجه خانوار» ثبت کند! و هشتش گرو نه است و نهاش گرو ده؛ آنوقت اگر بخواهد مثل بعضی صاحبان میز و صندلی، اندکی از ساعات کارش کم کند، نه خبری از دورکاری است و نه امکان کار کردن از کنار دریای شمال؛ نهایت امتیازش این است که از کنار دریا در تلویزیون رد شود و بعد با دیدن قبضها، دوباره به ساحل واقعیت برگردد! اما ماجرای تاکسی هنوز ادامه دارد. به لطف اسنپ و دیگر سامانههای حملونقل اینترنتی، ظاهراً مسافران به شیوهای سفر میکنند که کمتر کسی در مسیرهای معمول سوار تاکسی میشود. من هم تا انتهای مسیر، تکوتنها نشستهام؛ نه مسافر دیگری پیدا میشود و نه کسی برای تقسیم کرایه از راه میرسد. راننده که گویا از سکوت خودرو خسته شده، دستش را به سمت قلم قرآنی کنار آینه میبرد، آن را روشن میکند و میگوید: ـ تا مسافرا از راه نرسیدن، بذار یه کم دعا گوش کنیم! و ناگهان فضای پراید تغییر میکند. صدای حدیث کسا در خودرو میپیچد و راننده همزمان با قاری، دعا را زمزمه میکند؛ گویی میخواهد هم دل خودش را آرام کند، هم مسیر را پربرکت سازد و هم شاید برای رسیدن مسافر بعدی، از زمین و زمان استمداد بطلبد! من هم در گوشه صندلی نشستهام؛ یک طرفم والر نفتچکان، طرف دیگرم راننده دعاخوان و روبهرویم زمستانی که هنوز نیامده، اما سایهاش از همین حالا روی دخلوخرج مردم افتاده است. با خودم فکر میکنم: چه ترکیب عجیبی! یک نفر برای روز مبادا والر تعمیر میکند، یک نفر برای رسیدن مسافر دعا میخواند و یک ملت هم امیدوار است زمستان امسال، دستکم گاز خانهشان قطع نشود! البته دعا سر جای خودش، تلاش هم سر جای خودش؛ اما کاش همانقدر که مردم برای روزهای سخت آماده میشوند، تدبیری هم اندیشیده شود که اساساً روزهای سخت، کمتر به سراغشان بیاید. بالاخره آمادگی برای زمستان فقط به معنای بیرون آوردن چراغ نفتی از انبار نیست؛ به معنای آن است که مردم مجبور نباشند برای گرم ماندن خانه، دوباره به خاطرات نفت و والِر پناه ببرند. ادامه دارد... #بصیرت_خوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
موهای سفید، تاکسی زرد و یک امید ۵ ساله
علی اکبر ملکی
به گزارش بصیرتخوشاب، از خودرو که پیاده میشوم، نخستین چیزی که به استقبالم میآید، هوای گرم و دلنشین مهرماه سبزوار است؛ هوایی که هنوز تصمیم نگرفته پاییز باشد یا تابستان.
انگار پاییز هم مثل خیلی از چیزهای دیگر در این مملکت، فعلاً تصمیم گرفته کارش را با تأخیر مثل ادارات دولتی شروع کند.
شهر اما طبق معمول مشغول زندگی است.مردم سر کار خودشان هستند؛ یکی مغازه را باز کرده، یکی دنبال مشتری است، یکی دنبال نان، یکی دنبال تعمیرکار و لابد یکی هم دنبال این است که بفهمد دلار بالاخره قرار است کجا بایستد تا بتواند ازدواج کند!
البته دلار از ۲۵۰ هزار تومان گذشته و اقتصاد هم مثل همیشه در زندگی روزمره حضور پررنگی دارد؛ آنقدر پررنگ که دیگر لازم نیست کسی درباره «فشار اقتصادی» سخنرانی کند. کافی است سری به بازار بزنید؛ قیمتها خودشان سخنران، مجری، کارشناس و تحلیلگرند!
عزیزی تعریف میکرد زمانی به یکی از کشورهای آفریقایی سفر کرده و پای صحبت پیرمردی نشسته است. از او پرسیده:«سختترین دوران هفتاد سال زندگیات چه زمانی بوده؟»پیرمرد کمی فکر کرده و گفته:«دوران کرونا و جنگ.»پرسیده:«چرا؟»گفته:«چون هر دو ویرانکننده بودند و ضربه سنگینی به اقتصاد و کشور زدند.»
حالا اگر آن پیرمرد امروز به ایران سفر کند و سری به بازار بزند، احتمالاً برای تکمیل مطالعات میدانیاش باید چند فصل دیگر هم به خاطراتش اضافه کند!
والِر نفتی را برای تعمیر تحویل میدهم و با خوشبینی انسانهایی که هنوز به «چند ساعت دیگر» ایمان دارند، انتظار دارم کار تمام شود.اما تعمیرکار میگوید:«سرم شلوغه. نمیرسم. آخر هفته بیا تحویل بگیر.»
این جمله، در روزگاری که همهچیز گران شده، خودش یک کالای لوکس است: وقت تعمیرکار!
در برخی چهارراهها و خیابانهای شهر نیز مأموران انتظامی و نظامی مستقرند و برای تأمین امنیت در آمادهباش دیده می شوند.
حضورشان یادآوری میکند که در کنار همه دغدغههای اقتصادی، امنیت همچنان یکی از ستونهای اصلی زندگی روزمره مردم است.
برای رسیدن به «مقصد بعدی» دوباره سوار تاکسی میشوم.
راننده پیرمردی است با موهایی کاملاً سفید؛ موهایی که به نظر میرسد نه در یک شب، بلکه قسطی و طی سالها، در آسیاب روزگار سفید شدهاند.
او که حدود ۶۵ ساله به نظر می رسد، شروع میکند به درد دل کردن.
از مسافرکشهای اینترنتی و اسنپ میگوید، از گرانیها گلایه دارد و از اینکه سهم راننده تاکسی از این بازار شلوغ روزبهروز کوچکتر شده است.
اما در میان تمام گلایهها، یک جمله را با آرامش میگوید:«خدا رو شکر.»این «خدا رو شکر» گفتن بعضی آدمها خودش یک مکتب فلسفی است.
آدمهایی که اگر همه حسابوکتاب زندگیشان را روی کاغذ بیاورید، احتمالاً عدد آخرش منفی است، اما هنوز چیزی در دلشان هست که اجازه نمیدهد امید را از دفتر حساب حذف کنند.
پیرمرد تعریف میکند:«جوان که بودم، در تهران دورهگردی و دست فروشی میکردم. گاهی هم میوه میفروختم. نه بیمه داشتم، نه شغل ثابت.»
کمی مکث میکند و ادامه میدهد:«نزدیک سن پیری، به یکی از استادان دانشگاه که کارگاهی داشت پیشنهاد دادم مرا بیمه کند. گفتم من هم در عوض، میوه خانهاش را تأمین میکنم.»
اینجای قصه، لحنش تغییر میکند.میگوید:«مردانگی کرد و مرا بیمه کرد.»گاهی یک جمله ساده، اندازه یک کتاب حرف دارد.«مردانگی کرد و مرا بیمه کرد.»
نه قرارداد پیچیدهای در کار بوده، نه جلسهای با هیات هفت نفره کارشناس و سه نفر مشاور و چهار نسخه صورتجلسه. یک نفر دست دیگری را گرفته تا آن دیگری در روزهای پیری، دستش خالی نماند.
پیرمرد میگوید بعد از حدود سه سال توانستم تاکسی بخرم و از تهران به سبزوار نقل مکان کردم.
حالا حدود ۱۵ سال است که بیمه میپردازم.لبخند میزند و میگوید:«انشاءالله اگر زنده باشیم و پنج سال دیگر هم بیمه واریز کنم، با ۲۰ سال سابقه بازنشسته میشوم.»بیست سال!عدد کوچکی نیست.پشت این عدد، ۵۰ سال کار ودوندگی، و ۷۰ سال انتظار خوابیده است و بیست سال پرداخت حق بیمه و ۷۰ سال امید به روزی است که آدم بتواند کمی آرامتر نفس بکشد.
از تاکسی پیاده میشوم.شهر همچنان گرم است؛ مهرماه است و سبزوار هنوز تابستان را تحویل نداده.دلار هم ظاهراً قصد ندارد به حرف مردم گوش کند.تعمیرکار همچنان سرش شلوغ است.ماموران همچنان در خیابانها آمادهباشاند.مردم همچنان دنبال کار و زندگیاند.و آن پیرمرد تاکسیران هم همچنان امیدوار است پنج سال دیگر در این شرایط جنگی و گرانی ها زنده بماند؛ به امید روزی که بعد از یک عمر کار، نامش در فهرست بازنشستهها قرار بگیرد.
شاید راز دوام این شهر و مردمانش همین باشد:دلار هرچقدر بالا برود، آدم اگر امیدش را نفروشد، هنوز چیزی برای ادامه دادن دارد.#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
به گزارش بصیرتخوشاب، از خودرو که پیاده میشوم، نخستین چیزی که به استقبالم میآید، هوای گرم و دلنشین مهرماه سبزوار است؛ هوایی که هنوز تصمیم نگرفته پاییز باشد یا تابستان.
انگار پاییز هم مثل خیلی از چیزهای دیگر در این مملکت، فعلاً تصمیم گرفته کارش را با تأخیر مثل ادارات دولتی شروع کند.
شهر اما طبق معمول مشغول زندگی است.مردم سر کار خودشان هستند؛ یکی مغازه را باز کرده، یکی دنبال مشتری است، یکی دنبال نان، یکی دنبال تعمیرکار و لابد یکی هم دنبال این است که بفهمد دلار بالاخره قرار است کجا بایستد تا بتواند ازدواج کند!
البته دلار از ۲۵۰ هزار تومان گذشته و اقتصاد هم مثل همیشه در زندگی روزمره حضور پررنگی دارد؛ آنقدر پررنگ که دیگر لازم نیست کسی درباره «فشار اقتصادی» سخنرانی کند. کافی است سری به بازار بزنید؛ قیمتها خودشان سخنران، مجری، کارشناس و تحلیلگرند!
عزیزی تعریف میکرد زمانی به یکی از کشورهای آفریقایی سفر کرده و پای صحبت پیرمردی نشسته است. از او پرسیده:«سختترین دوران هفتاد سال زندگیات چه زمانی بوده؟»پیرمرد کمی فکر کرده و گفته:«دوران کرونا و جنگ.»پرسیده:«چرا؟»گفته:«چون هر دو ویرانکننده بودند و ضربه سنگینی به اقتصاد و کشور زدند.»
حالا اگر آن پیرمرد امروز به ایران سفر کند و سری به بازار بزند، احتمالاً برای تکمیل مطالعات میدانیاش باید چند فصل دیگر هم به خاطراتش اضافه کند!
والِر نفتی را برای تعمیر تحویل میدهم و با خوشبینی انسانهایی که هنوز به «چند ساعت دیگر» ایمان دارند، انتظار دارم کار تمام شود.اما تعمیرکار میگوید:«سرم شلوغه. نمیرسم. آخر هفته بیا تحویل بگیر.»
این جمله، در روزگاری که همهچیز گران شده، خودش یک کالای لوکس است: وقت تعمیرکار!
در برخی چهارراهها و خیابانهای شهر نیز مأموران انتظامی و نظامی مستقرند و برای تأمین امنیت در آمادهباش دیده می شوند.
حضورشان یادآوری میکند که در کنار همه دغدغههای اقتصادی، امنیت همچنان یکی از ستونهای اصلی زندگی روزمره مردم است.
برای رسیدن به «مقصد بعدی» دوباره سوار تاکسی میشوم.
راننده پیرمردی است با موهایی کاملاً سفید؛ موهایی که به نظر میرسد نه در یک شب، بلکه قسطی و طی سالها، در آسیاب روزگار سفید شدهاند.
او که حدود ۶۵ ساله به نظر می رسد، شروع میکند به درد دل کردن.
از مسافرکشهای اینترنتی و اسنپ میگوید، از گرانیها گلایه دارد و از اینکه سهم راننده تاکسی از این بازار شلوغ روزبهروز کوچکتر شده است.
اما در میان تمام گلایهها، یک جمله را با آرامش میگوید:«خدا رو شکر.»این «خدا رو شکر» گفتن بعضی آدمها خودش یک مکتب فلسفی است.
آدمهایی که اگر همه حسابوکتاب زندگیشان را روی کاغذ بیاورید، احتمالاً عدد آخرش منفی است، اما هنوز چیزی در دلشان هست که اجازه نمیدهد امید را از دفتر حساب حذف کنند.
پیرمرد تعریف میکند:«جوان که بودم، در تهران دورهگردی و دست فروشی میکردم. گاهی هم میوه میفروختم. نه بیمه داشتم، نه شغل ثابت.»
کمی مکث میکند و ادامه میدهد:«نزدیک سن پیری، به یکی از استادان دانشگاه که کارگاهی داشت پیشنهاد دادم مرا بیمه کند. گفتم من هم در عوض، میوه خانهاش را تأمین میکنم.»
اینجای قصه، لحنش تغییر میکند.میگوید:«مردانگی کرد و مرا بیمه کرد.»گاهی یک جمله ساده، اندازه یک کتاب حرف دارد.«مردانگی کرد و مرا بیمه کرد.»
نه قرارداد پیچیدهای در کار بوده، نه جلسهای با هیات هفت نفره کارشناس و سه نفر مشاور و چهار نسخه صورتجلسه. یک نفر دست دیگری را گرفته تا آن دیگری در روزهای پیری، دستش خالی نماند.
پیرمرد میگوید بعد از حدود سه سال توانستم تاکسی بخرم و از تهران به سبزوار نقل مکان کردم.
حالا حدود ۱۵ سال است که بیمه میپردازم.لبخند میزند و میگوید:«انشاءالله اگر زنده باشیم و پنج سال دیگر هم بیمه واریز کنم، با ۲۰ سال سابقه بازنشسته میشوم.»بیست سال!عدد کوچکی نیست.پشت این عدد، ۵۰ سال کار ودوندگی، و ۷۰ سال انتظار خوابیده است و بیست سال پرداخت حق بیمه و ۷۰ سال امید به روزی است که آدم بتواند کمی آرامتر نفس بکشد.
از تاکسی پیاده میشوم.شهر همچنان گرم است؛ مهرماه است و سبزوار هنوز تابستان را تحویل نداده.دلار هم ظاهراً قصد ندارد به حرف مردم گوش کند.تعمیرکار همچنان سرش شلوغ است.ماموران همچنان در خیابانها آمادهباشاند.مردم همچنان دنبال کار و زندگیاند.و آن پیرمرد تاکسیران هم همچنان امیدوار است پنج سال دیگر در این شرایط جنگی و گرانی ها زنده بماند؛ به امید روزی که بعد از یک عمر کار، نامش در فهرست بازنشستهها قرار بگیرد.
شاید راز دوام این شهر و مردمانش همین باشد:دلار هرچقدر بالا برود، آدم اگر امیدش را نفروشد، هنوز چیزی برای ادامه دادن دارد.#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
۷۴
۱۱:۰۴
منبر داغ حرامخواری در سبزوار و قبض ۸۰ هزار تومانی!
علی اکبر ملکی
به گزارش بصیرتخوشاب، در سبزوار کنار خیابان ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم که یک پژوی نقرهای رنگ ترمز کرد.سوار شدم.روی صندلی عقب، پیرزنی نشسته بود و داشت کرایهاش را حساب میکرد. راننده هم پنج هزار تومان باقی پولش را به او پس داد.پنج هزار تومان!همان پنج هزار تومانی که یک زمانی برای خودش بروبیایی داشت و حالا اگر دستت بگیری و بروی مغازه، فروشنده طوری نگاهت میکند که انگار با سکه زمان ناصرالدینشاه آمدهای خرید!
ماشین راه افتاد و هنوز چند صد متر نرفته بودیم که راننده شروع کرد:«آقا! مردم دیگه از گرونی خسته شدن...»گفتم: بله، واقعاً گرونی کمر مردم رو شکسته.گفت: «جلوبندی ماشین رو تازه تعمیر کردم، ۱۷ میلیون تومان!»
بعد هم آهی کشید و گفت: «همین پول چند سال پیش میشد باهاش ماشین خرید!»
گفتم: خدا به داد مردم برسه.اما این تازه اول سخنرانی بود.
رسید به موضوع اصلی:حرامخواری!
گفت: «بعضیها دیگه شورش رو درآوردن. نه ده درصد سود، نه بیست درصد، نه پنجاه درصد، نه حتی صد درصد! چند برابر روی قیمت اجناس میکشن!»
بعد هم با حرارت بیشتری ادامه داد:«مردم بدبخت شدن، بعضیها فقط به فکر جیب خودشونن. اینا از خدا نمیترسن؟!»من هم نشسته بودم و در دل میگفتم:بهبه!بالاخره یک نفر پیدا شد که هنوز درد مردم و حلال و حرام را میفهمد!راننده که بازنشسته بود، گفت برای اینکه خرج زندگیاش دربیاید، بعد از بازنشستگی در اسنپ کار میکند.من هم با خودم گفتم: چه مرد زحمتکشی!چه آدم منصفی!چه خوب که هنوز آدمهایی هستند که با وجود این همه گرانی، حواسشان به حقالناس هست!در همین افکار بودم که به کلینیک تخصصی بیمارستان رسیدیم.پیرزن پیاده شد.راننده هم همچنان در حال تحلیل اقتصاد کشور و آسیبشناسی حرامخواری بود!بالاخره به مقصد من رسیدیم.گفتم: «کرایه چقدر میشه؟»گفت: «۸۰ هزار تومان.»گفتم: «۸۰ هزار؟!»گفت: «بله، کرایه ۸۰ هزار تومنه.»من هم یک اسکناس ۵۰ هزار تومانی درآوردم و گفتم: «بفرمایید، ۱۰ هزار تومان بیشتر از کرایه همیشگی ( روز قبل برای همین مسیر ۴۰ هزار تومان کرایه گرفته بودند).»راننده اسکناس را نگاه کرد...نگاهی به من کرد...دوباره به اسکناس نگاه کرد...و گفت:«نه! ۵۰ هزار قبول نمیکنم؛ کرایه ۸۰ هزار تومنه!»گفتم: «خب، کرایهای که مردم پرداخت می کنند ۵۰ هزار تومنه!»گفت: «نه آقا! من اسنپ هستم!»گفتم: «من که اسنپ نگرفتم. بین راه سوار شدم.»اما فایده نداشت.آن رانندهای که چند دقیقه قبل برایم از حرامخواری مردم سخنرانی میکرد، حالا خودش برای ۳۰ هزار تومان بیشتر چنان چانهای میزد که انگار قرار بود با این پول اقتصاد جهان را نجات بدهد!
حوصله بحث و دعوا نداشتم.
در نهایت ۸۰ هزار تومان دادم و پیاده شدم.
اما آن اسکناس ۵۰ هزار تومانی هنوز در ذهنم مانده است!نه به خاطر ارزشش...به خاطر اینکه چند دقیقه قبل، همین آقای راننده برایم از حرامخواری دیگران میگفت؛از اینکه بعضیها چند برابر سود میکشند...از اینکه مردم گرفتارند...از اینکه باید خدا را در نظر گرفت...اما وقتی نوبت به جیب خودش رسید، ظاهراً خدا رفت مرخصی!
این ماجرا البته فقط درباره ۳۰ هزار تومان نیست.
قصه، قصه یک اسکناس ۵۰ هزار تومانی هم نیست.
قصه ما آدمهایی است که #حرامخواری را وقتی در جیب دیگری میبینند، با بلندترین صدای ممکن محکوم میکنند؛ اما وقتی نوبت به جیب خودشان میرسد، اسمش را میگذارند «حقم بود»!
عجب روزگاری شده...بعضیها برای دیگران «حلال و حرام» را با ذرهبین اندازه میگیرند؛اما برای خودشان با متر!
ظاهراً حرامخواری هم دو نرخ دارد؛یکی برای همسایه، یکی برای خودمان!
و من هنوز ماندهام که آن روز، راننده بیشتر از گرانی ناراحت بود یا از اینکه من آن کرایه بیشتر از ۵۰ هزار تومان قبول نداشتم!
#بصیرتخوشاب#طنز_اجتماعی
@khoshab1
به گزارش بصیرتخوشاب، در سبزوار کنار خیابان ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم که یک پژوی نقرهای رنگ ترمز کرد.سوار شدم.روی صندلی عقب، پیرزنی نشسته بود و داشت کرایهاش را حساب میکرد. راننده هم پنج هزار تومان باقی پولش را به او پس داد.پنج هزار تومان!همان پنج هزار تومانی که یک زمانی برای خودش بروبیایی داشت و حالا اگر دستت بگیری و بروی مغازه، فروشنده طوری نگاهت میکند که انگار با سکه زمان ناصرالدینشاه آمدهای خرید!
ماشین راه افتاد و هنوز چند صد متر نرفته بودیم که راننده شروع کرد:«آقا! مردم دیگه از گرونی خسته شدن...»گفتم: بله، واقعاً گرونی کمر مردم رو شکسته.گفت: «جلوبندی ماشین رو تازه تعمیر کردم، ۱۷ میلیون تومان!»
بعد هم آهی کشید و گفت: «همین پول چند سال پیش میشد باهاش ماشین خرید!»
گفتم: خدا به داد مردم برسه.اما این تازه اول سخنرانی بود.
رسید به موضوع اصلی:حرامخواری!
گفت: «بعضیها دیگه شورش رو درآوردن. نه ده درصد سود، نه بیست درصد، نه پنجاه درصد، نه حتی صد درصد! چند برابر روی قیمت اجناس میکشن!»
بعد هم با حرارت بیشتری ادامه داد:«مردم بدبخت شدن، بعضیها فقط به فکر جیب خودشونن. اینا از خدا نمیترسن؟!»من هم نشسته بودم و در دل میگفتم:بهبه!بالاخره یک نفر پیدا شد که هنوز درد مردم و حلال و حرام را میفهمد!راننده که بازنشسته بود، گفت برای اینکه خرج زندگیاش دربیاید، بعد از بازنشستگی در اسنپ کار میکند.من هم با خودم گفتم: چه مرد زحمتکشی!چه آدم منصفی!چه خوب که هنوز آدمهایی هستند که با وجود این همه گرانی، حواسشان به حقالناس هست!در همین افکار بودم که به کلینیک تخصصی بیمارستان رسیدیم.پیرزن پیاده شد.راننده هم همچنان در حال تحلیل اقتصاد کشور و آسیبشناسی حرامخواری بود!بالاخره به مقصد من رسیدیم.گفتم: «کرایه چقدر میشه؟»گفت: «۸۰ هزار تومان.»گفتم: «۸۰ هزار؟!»گفت: «بله، کرایه ۸۰ هزار تومنه.»من هم یک اسکناس ۵۰ هزار تومانی درآوردم و گفتم: «بفرمایید، ۱۰ هزار تومان بیشتر از کرایه همیشگی ( روز قبل برای همین مسیر ۴۰ هزار تومان کرایه گرفته بودند).»راننده اسکناس را نگاه کرد...نگاهی به من کرد...دوباره به اسکناس نگاه کرد...و گفت:«نه! ۵۰ هزار قبول نمیکنم؛ کرایه ۸۰ هزار تومنه!»گفتم: «خب، کرایهای که مردم پرداخت می کنند ۵۰ هزار تومنه!»گفت: «نه آقا! من اسنپ هستم!»گفتم: «من که اسنپ نگرفتم. بین راه سوار شدم.»اما فایده نداشت.آن رانندهای که چند دقیقه قبل برایم از حرامخواری مردم سخنرانی میکرد، حالا خودش برای ۳۰ هزار تومان بیشتر چنان چانهای میزد که انگار قرار بود با این پول اقتصاد جهان را نجات بدهد!
حوصله بحث و دعوا نداشتم.
در نهایت ۸۰ هزار تومان دادم و پیاده شدم.
اما آن اسکناس ۵۰ هزار تومانی هنوز در ذهنم مانده است!نه به خاطر ارزشش...به خاطر اینکه چند دقیقه قبل، همین آقای راننده برایم از حرامخواری دیگران میگفت؛از اینکه بعضیها چند برابر سود میکشند...از اینکه مردم گرفتارند...از اینکه باید خدا را در نظر گرفت...اما وقتی نوبت به جیب خودش رسید، ظاهراً خدا رفت مرخصی!
این ماجرا البته فقط درباره ۳۰ هزار تومان نیست.
قصه، قصه یک اسکناس ۵۰ هزار تومانی هم نیست.
قصه ما آدمهایی است که #حرامخواری را وقتی در جیب دیگری میبینند، با بلندترین صدای ممکن محکوم میکنند؛ اما وقتی نوبت به جیب خودشان میرسد، اسمش را میگذارند «حقم بود»!
عجب روزگاری شده...بعضیها برای دیگران «حلال و حرام» را با ذرهبین اندازه میگیرند؛اما برای خودشان با متر!
ظاهراً حرامخواری هم دو نرخ دارد؛یکی برای همسایه، یکی برای خودمان!
و من هنوز ماندهام که آن روز، راننده بیشتر از گرانی ناراحت بود یا از اینکه من آن کرایه بیشتر از ۵۰ هزار تومان قبول نداشتم!
#بصیرتخوشاب#طنز_اجتماعی
@khoshab1
۷۹
۱۵:۳۳
بخشهای مربوط به صحبتهای کاپیتان این نفتکش را که جالب بود جدا کردم که در ادامه میآید. اصل گزارش می توانید از سایت بلومبرگ بخوانید.
#بصیرتخوشاب @khoshab1
۶۹
۵:۴۲
اذان در مسجد، ترانه در تاکسی، چراغ نفتی در انتظار تعمیر؛ سلام بر زمستان!
علی اکبر ملکی به گزارش بصیرتخوشاب، نزدیک اذان ظهر بود که سوار تاکسی زرد رنگی شدم. راننده مردی پیر و محترمی بود که ضبط ماشینش هم روشن بود و صدای یکی از خوانندههای زنِ «فراری بعد از انقلاب» در حال پخش بود. از همان خوانندههایی که اگر چند دهه پیش کسی نوارشان را در جیب مبارک پیدا میکردند، احتمالاً باید تا مدتها دنبال جیب مبارک دیگری میگشت که از دستش در برود!آن روزگار، پخش چنین ترانهای در ایران حکم ارتکاب گناه کبیره داشت؛ نه از آن گناهان کبیره ای که بعضیها مرتکب میشوند و بعد با یک سخنرانی درباره ارزشها تطهیر میشوند؛ بلکه از آن کبیرههایی که برایش پرونده درست میکردند و تا ثابت کنید اصلاً صاحب آن نوار نبودهای، موهایت سفید میشد!
اما روزگار عوض شده است.حالا به برکت برخی سیاستها و بعضی مسئولان نظام جمهوری اسلامی، همان ترانهها گاهی در برخی از تاکسی ها، استخرها و بعضی مراکز عمومی سبزوار پخش میشود و کسی هم جرئت نمیکند بگوید: «برادر عزیز! این چه وضعی است؟»
چون ممکن است اگر کسی خیلی مؤدبانه و از سر دلسوزی «امر به معروف و نهی از منکر» کند، آخر کار خودش معروف و منکر را یکجا تجربه کند و سر از بازداشتگاه و دادگاه سر دربیاورد و تا بخواهد بی گناهیش را ثابت کند چندین سال از عمرش گذشته است.
یعنی اوضاع به جایی رسیده که آدم باید قبل از تذکر دادن در ایران اسلامی، یک وکیل، دو شاهد و ترجیحاً سند مالکیت خانه همراه داشته باشد تا اگر فردا پرسیدند «چرا امر به معروف کردی؟» بتواند ثابت کند که بیگناه است و به دستور خدا از کلام الهی امر به معروف و نهی از منکر کرده است.
در همین افکار بودم که صدای اذان از مناره مسجد جامع سبزوار بلند شد.راننده، با شنیدن اذان، صدای ترانه را قطع کرد. من هم با خودم گفتم: «الحمدلله! هنوز یک نفر پیدا شد که وقتی صدای اذان آمد، صدای خواننده را قطع کند؛ وگرنه معلوم نبود در این شهر بالاخره کدام صدا قرار است دیگری را خفه کند!»
از تاکسی پیاده شدم و وارد مسجد شدم.موذن پیر بود.مکبر پیر بود.نمازگزاران اکثرا پیر بودند.امام جماعت هم پیر بود.از جوانها هم چند نفر سیسالهای بودند که آدم نمیدانست باید آنها را جوان حساب کند یا بهعنوان یادگاری از نسل جوان تحویل موزه بدهد!
همینطور که در صف ایستاده بودم، دلم گرفت. با خودم گفتم این چه فاصلهای است میان مسجد دیروز و جوانان امروز؟مسجد هنوز همان مسجد است، اما جوانها کجایند؟
شاید جوان امروز آنقدر گرفتار اینترنت، گرانی، آینده، مهاجرت، بیکاری و هزار گرفتاری دیگر است که برای پیدا کردن خودش هم وقت ندارد؛ چه رسد به اینکه بیاید دنبال پیرمردهایی بگردد که برایش از گذشته حرف بزنند.از مسجد که بیرون آمدم، رفتم سراغ والر نفتی؛ همان چراغ نفتی قدیمی که قرار بود برای زمستان تعمیرش کنند.تعمیرکار نگاهی به چراغ انداخت و گفت:«این دیگر عمرش را کرده. غزل خداحافظی را خوانده!»گفتم: «یعنی هیچ راهی برای نجاتش نیست؟»گفت: «آنقدر در گذر زمان خورده شده و منبع نفتش سوراخ شده که تعمیرش صرف نمیکند. اگر خیلی دلت میخواهد دوباره زندهاش کنی، ببر بده نقاشی خودرو و سنگسابی؛ شاید سوراخهای ریزش را بگیرند! اگر درست شد، دوباره بیاور تا برایت تعمیرش کنم.»چراغ را گرفتم و راه افتادم.در راه با خودم گفتم: «عجب حکایتی است!»چراغ نفتی را نمیشود تعمیر کرد، اما شاید با رنگ و سنگسابی بشود چند صباحی سرپا نگهش داشت.بعد یاد زمستان افتادم؛ زمستانی که هنوز نیامده، اما بعضی مدیران مدارس از همین حالا دارند برایش هشدار میدهند که اگر مشکلات گاز جدی شود، احتمالاً مدارس تعطیل و آموزشها آنلاین خواهد شد.یعنی هنوز برف نیامده، بخاری روشن نشده، نفت چراغ پیدا نشده و سرما از پشت در نرسیده، ما یک قدم جلوتر رفتهایم و مدرسه را تعطیل کردهایم!این هم خودش نوعی «آیندهنگری» است؛ ما در این مملکت همیشه آنقدر آیندهنگریم که گاهی آینده را پیش از آنکه برسد، تعطیل میکنیم!چراغ نفتی سوراخ است، مدارس در خطر تعطیلیاند، جوانها از مسجد فاصله گرفتهاند، و پخش ترانههایی که زمانی جرم بود، امروز در تاکسی پخش میشود.و من ماندهام که در این میان، بالاخره کدامیک باید تعمیر شود:چراغ نفتی؟مدرسه؟مسجد؟یا شاید کمی از شیوه مدیریت امور!البته درباره آخری چیزی نمیگویم؛ آخر آدم باید زنده بماند تا زمستان را هم ببیند!#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
اما روزگار عوض شده است.حالا به برکت برخی سیاستها و بعضی مسئولان نظام جمهوری اسلامی، همان ترانهها گاهی در برخی از تاکسی ها، استخرها و بعضی مراکز عمومی سبزوار پخش میشود و کسی هم جرئت نمیکند بگوید: «برادر عزیز! این چه وضعی است؟»
چون ممکن است اگر کسی خیلی مؤدبانه و از سر دلسوزی «امر به معروف و نهی از منکر» کند، آخر کار خودش معروف و منکر را یکجا تجربه کند و سر از بازداشتگاه و دادگاه سر دربیاورد و تا بخواهد بی گناهیش را ثابت کند چندین سال از عمرش گذشته است.
یعنی اوضاع به جایی رسیده که آدم باید قبل از تذکر دادن در ایران اسلامی، یک وکیل، دو شاهد و ترجیحاً سند مالکیت خانه همراه داشته باشد تا اگر فردا پرسیدند «چرا امر به معروف کردی؟» بتواند ثابت کند که بیگناه است و به دستور خدا از کلام الهی امر به معروف و نهی از منکر کرده است.
در همین افکار بودم که صدای اذان از مناره مسجد جامع سبزوار بلند شد.راننده، با شنیدن اذان، صدای ترانه را قطع کرد. من هم با خودم گفتم: «الحمدلله! هنوز یک نفر پیدا شد که وقتی صدای اذان آمد، صدای خواننده را قطع کند؛ وگرنه معلوم نبود در این شهر بالاخره کدام صدا قرار است دیگری را خفه کند!»
از تاکسی پیاده شدم و وارد مسجد شدم.موذن پیر بود.مکبر پیر بود.نمازگزاران اکثرا پیر بودند.امام جماعت هم پیر بود.از جوانها هم چند نفر سیسالهای بودند که آدم نمیدانست باید آنها را جوان حساب کند یا بهعنوان یادگاری از نسل جوان تحویل موزه بدهد!
همینطور که در صف ایستاده بودم، دلم گرفت. با خودم گفتم این چه فاصلهای است میان مسجد دیروز و جوانان امروز؟مسجد هنوز همان مسجد است، اما جوانها کجایند؟
شاید جوان امروز آنقدر گرفتار اینترنت، گرانی، آینده، مهاجرت، بیکاری و هزار گرفتاری دیگر است که برای پیدا کردن خودش هم وقت ندارد؛ چه رسد به اینکه بیاید دنبال پیرمردهایی بگردد که برایش از گذشته حرف بزنند.از مسجد که بیرون آمدم، رفتم سراغ والر نفتی؛ همان چراغ نفتی قدیمی که قرار بود برای زمستان تعمیرش کنند.تعمیرکار نگاهی به چراغ انداخت و گفت:«این دیگر عمرش را کرده. غزل خداحافظی را خوانده!»گفتم: «یعنی هیچ راهی برای نجاتش نیست؟»گفت: «آنقدر در گذر زمان خورده شده و منبع نفتش سوراخ شده که تعمیرش صرف نمیکند. اگر خیلی دلت میخواهد دوباره زندهاش کنی، ببر بده نقاشی خودرو و سنگسابی؛ شاید سوراخهای ریزش را بگیرند! اگر درست شد، دوباره بیاور تا برایت تعمیرش کنم.»چراغ را گرفتم و راه افتادم.در راه با خودم گفتم: «عجب حکایتی است!»چراغ نفتی را نمیشود تعمیر کرد، اما شاید با رنگ و سنگسابی بشود چند صباحی سرپا نگهش داشت.بعد یاد زمستان افتادم؛ زمستانی که هنوز نیامده، اما بعضی مدیران مدارس از همین حالا دارند برایش هشدار میدهند که اگر مشکلات گاز جدی شود، احتمالاً مدارس تعطیل و آموزشها آنلاین خواهد شد.یعنی هنوز برف نیامده، بخاری روشن نشده، نفت چراغ پیدا نشده و سرما از پشت در نرسیده، ما یک قدم جلوتر رفتهایم و مدرسه را تعطیل کردهایم!این هم خودش نوعی «آیندهنگری» است؛ ما در این مملکت همیشه آنقدر آیندهنگریم که گاهی آینده را پیش از آنکه برسد، تعطیل میکنیم!چراغ نفتی سوراخ است، مدارس در خطر تعطیلیاند، جوانها از مسجد فاصله گرفتهاند، و پخش ترانههایی که زمانی جرم بود، امروز در تاکسی پخش میشود.و من ماندهام که در این میان، بالاخره کدامیک باید تعمیر شود:چراغ نفتی؟مدرسه؟مسجد؟یا شاید کمی از شیوه مدیریت امور!البته درباره آخری چیزی نمیگویم؛ آخر آدم باید زنده بماند تا زمستان را هم ببیند!#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
۷۰
۱۸:۳۳
از «میز خدمت» تا «شلیک به اعصاب»؛ حکایت یک کنتور گاز در سبزوار
شاید عجیب باشد، اما بعضی وقتها «میز خدمت» در مصلی نماز جمعه بیشتر از آنکه محل خدمت به مردم باشد، محل عکس یادگاری مسئولان است؛ چند صندلی، یک میز، چند برگه و چند عکس، و بعد هم اعلام میشود: «در راستای تکریم ارباب رجوع، میز خدمت برگزار شد!»
اما حکایت ما با شرکت گاز سبزوار، حکایت دیگری است.سال گذشته دو نفر از شرکت گاز آمدند و کنتور خانه را آزمایش کردند و با اطمینان بیان کردند«کنتور گاز سالم است و هیچ ایرادی ندارد.»اما چند ماه بعد، همان کنتور سالم را تعویض کردند.
کنتور جدید که نصب شد، تازه فهمیدیم قبلی چه نعمتی بوده!
این کنتور جدید از همان روز اول شروع کرد به تیراندازی به اعصاب اهل خانه؛ شب و روز سر و صدا دارد و دیگر نه خواب داریم و نه آسایش.
موضوع را از مسولان مختلف در شرکت گاز سبزوار پیگیری کردیم. بالاخره یکی از مسئولان مربوطه پاسخ داد:«ما تشخیص میدهیم کدام کنتور سالم است و کدام خراب.»
گفتیم: بسیار خوب؛ اگر این کنتور سالم بیان می کنید، پیشنهاد میکنیم با کنتور خانه خودتان تعویض کنید!فرمودند:«من کار دارم، خداحافظ!»
حالا ما ماندهایم و یک کنتور خرابه که میگویند سالم است، ولی شب و روز مثل مسلسل به اعصابمان شلیک میکند!
فقط یک سؤال از آقای فرماندار سبزوار داریم:اگر این کنتور سالم است، کنتور خراب چه شکلی است؟
و سؤال مهمتر اینکه:
میز خدمت کجاست؟
چون مردم میز در مصلی نماز جمعه نمیخواهند؛ خدمت از مسولان میخواهند.
#بصیرتخوشاب @khoshab1
شاید عجیب باشد، اما بعضی وقتها «میز خدمت» در مصلی نماز جمعه بیشتر از آنکه محل خدمت به مردم باشد، محل عکس یادگاری مسئولان است؛ چند صندلی، یک میز، چند برگه و چند عکس، و بعد هم اعلام میشود: «در راستای تکریم ارباب رجوع، میز خدمت برگزار شد!»
اما حکایت ما با شرکت گاز سبزوار، حکایت دیگری است.سال گذشته دو نفر از شرکت گاز آمدند و کنتور خانه را آزمایش کردند و با اطمینان بیان کردند«کنتور گاز سالم است و هیچ ایرادی ندارد.»اما چند ماه بعد، همان کنتور سالم را تعویض کردند.
کنتور جدید که نصب شد، تازه فهمیدیم قبلی چه نعمتی بوده!
این کنتور جدید از همان روز اول شروع کرد به تیراندازی به اعصاب اهل خانه؛ شب و روز سر و صدا دارد و دیگر نه خواب داریم و نه آسایش.
موضوع را از مسولان مختلف در شرکت گاز سبزوار پیگیری کردیم. بالاخره یکی از مسئولان مربوطه پاسخ داد:«ما تشخیص میدهیم کدام کنتور سالم است و کدام خراب.»
گفتیم: بسیار خوب؛ اگر این کنتور سالم بیان می کنید، پیشنهاد میکنیم با کنتور خانه خودتان تعویض کنید!فرمودند:«من کار دارم، خداحافظ!»
حالا ما ماندهایم و یک کنتور خرابه که میگویند سالم است، ولی شب و روز مثل مسلسل به اعصابمان شلیک میکند!
فقط یک سؤال از آقای فرماندار سبزوار داریم:اگر این کنتور سالم است، کنتور خراب چه شکلی است؟
و سؤال مهمتر اینکه:
میز خدمت کجاست؟
چون مردم میز در مصلی نماز جمعه نمیخواهند؛ خدمت از مسولان میخواهند.
#بصیرتخوشاب @khoshab1
۷۴
۱۸:۵۷
مردهها زیر خاک، بچهها روی تاب؛ وسط میدان چه خبر است؟
به گزارش بصیرتخوشاب در سبزوار، ظاهراً شهرداری ها هم با مردهها مشکل مسکن دارند!
قدیمها مرده ها را میبردند قبرستان، میگفتند اینجا جای شماست؛اما امروز همان قبرستان قدیمی را پارک کردهاند و به مرده ها گفتهاند: «ببخشید، مزاحم زندهها نشوید!»
وسط میدان کارگر(فلکه زند)، جایی که گفته شده روزگاری قبرستان سبزوار بوده، حالا در وسط میدان پارک کودک و محل استراحت پیرمردها ساختهاند.
یعنی اگر یک مرده امروز از خواب چندسالهاش بیدار شود، احتمالاً اول دنبال قبر خودش میگردد، بعد از نگهبان پارک میپرسد:ـ ببخشید، قبر من کجاست؟نگهبان میگوید:ـ نمیدانم حاجآقا؛ الان اینجا سرسره است!مرده میگوید:ـ پس سنگ قبرم؟
ـ جمع شده.
ـ خاکم؟
ـ فضای سبز شده.
ـ پس من چی؟
ـ شما؟شما مزاحم طرح توسعه شهری هستید!
ما ملت عجیبی هستیم؛برای مردهها قبر میسازیم، بعد که چند سال گذشت، روی قبرشان پارک میسازیم و اسمش را میگذاریم «فضای شاد کودک»!
چه ترکیب مبارکی:یک طرف تاب، یک طرف کامیون؛بالای زمین خنده، زیر زمین قبر مرده ها...
در چنین شهرسازیای فقط مانده روی تاب بنویسند:«لطفاً هنگام تاب خوردن، فاتحهای برای اموات قرائت فرمایید.»
اما طنز ماجرا آنجا تمام میشود که گفته می شود یک کودک سهساله در همین محدوده، وارد خیابان شده و زیر کامیون میرود.
پدر، شاهد آن صحنه، از شدت شوک به کما میرود و مادر هم حال مساعدی ندارد.
اینجا دیگر آدم نمیداند باید به پارک نگاه کند یا به خیابان.
به تاب نگاه کند یا به قبرستانی که دیگر نیست.
به کودکی که باید بازی کند فکر کند یا کودکی که دیگر بازی نمیکند.
ما معمولاً بعد از حادثه متخصص میشویم.
یکی میگوید چرا بچه دست پدر را رها کرد.
یکی میگوید چرا راننده حواسش نبود.
یکی میگوید چرا نرده نبود.
یکی هم لابد پیشنهاد میدهد از این به بعد بچهها را با زنجیر به والدین ببندند!
اما یک سؤال ساده باقی میماند:چه کسی پارکی ساخته که کودک از آن میتواند مستقیم به خیابان برسد؟
مردههای بیچاره یک عمر زیر خاک بودند؛ حالا ظاهراً باید از بالای خاک هم مراقب بچهها باشند!
ما در شهرسازی یک رسم قشنگ داریم:اول میسازیم،بعد استفاده میکنیم،بعد حادثه میشود،بعد کارشناسی میکنیم،بعد جلسه میگذاریم،بعد وعده میدهیم،بعد هم همهچیز را میسپاریم به حافظه مردم.
و حافظه مردم هم، خدا را شکر، با چند خبر تازه مشغول میشود.
اما این یکی را کاش فراموش نکنیم.چون بحث فقط یک پارک نیست.
بحث این است که وقتی برای زندهها جا درست میکنیم، نباید یادمان برود زمین قبلاً چه کسانی را در آغوش گرفته است.
قبرستان را میشود پارک کرد؛اما نمیشود مسئولیت را هم زیر چمن مصنوعی دفن کرد.
و نمیشود بعد از هر حادثه، یک تاب را جابهجا کرد و خیال کرد مشکل هم جابهجا شده است.
کاش بعضی مسئولان قبل از اینکه زمین را متر کنند، یک بار هم عقلشان را اندازه بگیرند.
چون تاب و سرسره را میشود عوض کرد؛اما کودکی که رفت، دیگر هیچ پارکی برایش ساخته نمیشود.
#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
به گزارش بصیرتخوشاب در سبزوار، ظاهراً شهرداری ها هم با مردهها مشکل مسکن دارند!
قدیمها مرده ها را میبردند قبرستان، میگفتند اینجا جای شماست؛اما امروز همان قبرستان قدیمی را پارک کردهاند و به مرده ها گفتهاند: «ببخشید، مزاحم زندهها نشوید!»
وسط میدان کارگر(فلکه زند)، جایی که گفته شده روزگاری قبرستان سبزوار بوده، حالا در وسط میدان پارک کودک و محل استراحت پیرمردها ساختهاند.
یعنی اگر یک مرده امروز از خواب چندسالهاش بیدار شود، احتمالاً اول دنبال قبر خودش میگردد، بعد از نگهبان پارک میپرسد:ـ ببخشید، قبر من کجاست؟نگهبان میگوید:ـ نمیدانم حاجآقا؛ الان اینجا سرسره است!مرده میگوید:ـ پس سنگ قبرم؟
ـ جمع شده.
ـ خاکم؟
ـ فضای سبز شده.
ـ پس من چی؟
ـ شما؟شما مزاحم طرح توسعه شهری هستید!
ما ملت عجیبی هستیم؛برای مردهها قبر میسازیم، بعد که چند سال گذشت، روی قبرشان پارک میسازیم و اسمش را میگذاریم «فضای شاد کودک»!
چه ترکیب مبارکی:یک طرف تاب، یک طرف کامیون؛بالای زمین خنده، زیر زمین قبر مرده ها...
در چنین شهرسازیای فقط مانده روی تاب بنویسند:«لطفاً هنگام تاب خوردن، فاتحهای برای اموات قرائت فرمایید.»
اما طنز ماجرا آنجا تمام میشود که گفته می شود یک کودک سهساله در همین محدوده، وارد خیابان شده و زیر کامیون میرود.
پدر، شاهد آن صحنه، از شدت شوک به کما میرود و مادر هم حال مساعدی ندارد.
اینجا دیگر آدم نمیداند باید به پارک نگاه کند یا به خیابان.
به تاب نگاه کند یا به قبرستانی که دیگر نیست.
به کودکی که باید بازی کند فکر کند یا کودکی که دیگر بازی نمیکند.
ما معمولاً بعد از حادثه متخصص میشویم.
یکی میگوید چرا بچه دست پدر را رها کرد.
یکی میگوید چرا راننده حواسش نبود.
یکی میگوید چرا نرده نبود.
یکی هم لابد پیشنهاد میدهد از این به بعد بچهها را با زنجیر به والدین ببندند!
اما یک سؤال ساده باقی میماند:چه کسی پارکی ساخته که کودک از آن میتواند مستقیم به خیابان برسد؟
مردههای بیچاره یک عمر زیر خاک بودند؛ حالا ظاهراً باید از بالای خاک هم مراقب بچهها باشند!
ما در شهرسازی یک رسم قشنگ داریم:اول میسازیم،بعد استفاده میکنیم،بعد حادثه میشود،بعد کارشناسی میکنیم،بعد جلسه میگذاریم،بعد وعده میدهیم،بعد هم همهچیز را میسپاریم به حافظه مردم.
و حافظه مردم هم، خدا را شکر، با چند خبر تازه مشغول میشود.
اما این یکی را کاش فراموش نکنیم.چون بحث فقط یک پارک نیست.
بحث این است که وقتی برای زندهها جا درست میکنیم، نباید یادمان برود زمین قبلاً چه کسانی را در آغوش گرفته است.
قبرستان را میشود پارک کرد؛اما نمیشود مسئولیت را هم زیر چمن مصنوعی دفن کرد.
و نمیشود بعد از هر حادثه، یک تاب را جابهجا کرد و خیال کرد مشکل هم جابهجا شده است.
کاش بعضی مسئولان قبل از اینکه زمین را متر کنند، یک بار هم عقلشان را اندازه بگیرند.
چون تاب و سرسره را میشود عوض کرد؛اما کودکی که رفت، دیگر هیچ پارکی برایش ساخته نمیشود.
#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
۶۱
۱۵:۵۵
حکایت مرکب و مسافر و هزار حکایت دیگر!
به گزارش بصیرتخوشاب، بعد از یک روز کاری، با آن حال و روزی که آدم نه حوصله حرف زدن دارد، نه حوصله شنیدن؛ فقط دلش میخواهد خودش را به نزدیکترین رختخواب یا مبل برساند و چند دقیقه به سقف خیره شود، اسنپ گرفتم.
ماشین که رسید، سوار شدم و راه افتادیم.
راننده اما برخلاف من سرحال بود؛ از همان آدمهایی که انگار زندگی هرچه بلا سرشان آورده، آخرش گفتهاند: « الهی شکر، فعلاً بخند، بعداً حساب میکنیم!»
چند دقیقه بعد متوجه شدم درِ ماشین درست بسته نمیشود. پرسیدم مشکل چیست؟معلوم شد همسر راننده تازه گواهینامه گرفته و روز قبل، هنگام بردن ماشین داخل پارکینگ، به جای ترمز گرفتن، بخشی از دیوار را وارد خودرو کرده است!.
ماشین آسیب دیده بود، اما راننده با آرامش از همسرش دفاع میکرد؛ چون فرزندش در راه بود و نمی خواست همسر جوانش استرس بگیرد.
با خودم فکر کردم بعضی مردها اگر خدای ناخواسته روزی خانه روی سرشان خراب شود، اول میگویند: «عزیزم چیزی نشده، فقط سقف یک مقدار پایینتر آمده!»
راننده صبحها کار اداری میکرد و عصرها اسنپ میآمد تا خرج زندگی را در این شرایط جنگی و گرانی ها دربیاورد.
یعنی یک نفر، در یک شبانهروز، چهار شغل داشت: کارمند، راننده، تعمیرکار و مدیر بحران خانواده!
بعد از حرکت تازه پرونده «اسنپگردی» باز شد.
راننده از تجربه مسافرانی که قبلا سوار شده بودند میگفت و تازه فهمیدم راننده اسنپ بودن فقط نشستن پشت فرمان نیست؛ چیزی شبیه شرکت در آزمون استخدامی با سؤالات غیرقابل پیشبینی است.
یک مسافر از او به اسنپ شکایت کرده بود که چرا در طول مسیر برایش موسیقی پخش نکرده!
و واقعاً نمیدانم از فردا باید انتظار داشته باشیم رانندگان اسنپ علاوه بر گواهینامه، مدرک موسیقی و دیجیگری هم همراه داشته باشند یا نه.
راننده ادامه داد: اگر موسیقی محلی پخش کنی، یکی ناراحت میشود؛ اگر موسیقی نگذاری، یکی شکایت میکند؛ اگر هم صدای موتور را بشنوی و چیزی پخش نکنی، احتمالاً مسافر بعدی درخواست میکند «لطفاً فضای معنوی خودرو را حفظ کنید!»
او در ادامه بیان خاطراتش به مسافری خانم رسید که وسط ماشین اسنپ مشغول شانه کردن موهایش شده بود.
راننده هم اول از ترس خدا و بعد هم از ترس اینکه چند تار مو روی صندلی بماند و در خانه به جرم «داشتن آثار جرم ناشناس» بازخواست شود، تذکر داده بود ولی مسافر با بداخلاقی قبول نکرده بود.
واقعاً زندگی مشترک وارد مرحله عجیبی شده؛ قبلاً زن از شوهر میپرسید «این بوی عطر زنانه چیست؟»
حالا باید جواب بدهد: «این تار مو مال کدام مسافر زن است که با خودت به خانه آوردی؟! »
هنوز از این ماجرا بیرون نیامده بودیم که راننده به یک خاطره دیگر رسید؛ ماجرای دو مسافر جوان دختر و پسر در سبزوار که در طول مسیر آنقدر گرم شوخی ها و حرکات زننده داخل خودرو شده بودند که راننده بعد از تذکرات مکرر و قبول نکردن مسافران ترجیح داده بود چشمش به جاده باشد و گوشش را هم، اگر امکان داشت، در داشبورد بگذارد!
ولی مامورانانتظامی که از قضای روزگار پشت سر او حرکت می کردند متوجه برخی از صحنه ها.... می شوند وماشین را متوقف می کنند.
مسافران جوان را پیاده و بعد از بررسی راننده اسنپ، به راننده اجازه ادامه مسیر می دهند.
راننده آنقدر خاطرات را با زبان شیرین و خنده تعریف می کرد که خستگی از تنم بیرون رفته بود و دیگر فهمیده بودم این سفر قرار نیست یک سفر معمولی باشد.
پرسیدم:«برادر، شما راننده اسنپی یا مرکز ثبت وقایع اجتماعی کشور؟!»لبخندی زد و گفت:«اینها که چیزی نیست...»همین یک جمله کافی بود تا بفهمم خانه هنوز خیلی دور است!
و قصه بعدی راننده با حادثه ای تلخ در سبزوار ادامه پیدا کرد ....
حادثه ای که کودکی زیر کامیون رفته بودپدری از شوک از دست دادن کودک ۳ ساله اش در کما بود و مادری که در شهر غریب تک و تنها مانده بود ....
#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
به گزارش بصیرتخوشاب، بعد از یک روز کاری، با آن حال و روزی که آدم نه حوصله حرف زدن دارد، نه حوصله شنیدن؛ فقط دلش میخواهد خودش را به نزدیکترین رختخواب یا مبل برساند و چند دقیقه به سقف خیره شود، اسنپ گرفتم.
ماشین که رسید، سوار شدم و راه افتادیم.
راننده اما برخلاف من سرحال بود؛ از همان آدمهایی که انگار زندگی هرچه بلا سرشان آورده، آخرش گفتهاند: « الهی شکر، فعلاً بخند، بعداً حساب میکنیم!»
چند دقیقه بعد متوجه شدم درِ ماشین درست بسته نمیشود. پرسیدم مشکل چیست؟معلوم شد همسر راننده تازه گواهینامه گرفته و روز قبل، هنگام بردن ماشین داخل پارکینگ، به جای ترمز گرفتن، بخشی از دیوار را وارد خودرو کرده است!.
ماشین آسیب دیده بود، اما راننده با آرامش از همسرش دفاع میکرد؛ چون فرزندش در راه بود و نمی خواست همسر جوانش استرس بگیرد.
با خودم فکر کردم بعضی مردها اگر خدای ناخواسته روزی خانه روی سرشان خراب شود، اول میگویند: «عزیزم چیزی نشده، فقط سقف یک مقدار پایینتر آمده!»
راننده صبحها کار اداری میکرد و عصرها اسنپ میآمد تا خرج زندگی را در این شرایط جنگی و گرانی ها دربیاورد.
یعنی یک نفر، در یک شبانهروز، چهار شغل داشت: کارمند، راننده، تعمیرکار و مدیر بحران خانواده!
بعد از حرکت تازه پرونده «اسنپگردی» باز شد.
راننده از تجربه مسافرانی که قبلا سوار شده بودند میگفت و تازه فهمیدم راننده اسنپ بودن فقط نشستن پشت فرمان نیست؛ چیزی شبیه شرکت در آزمون استخدامی با سؤالات غیرقابل پیشبینی است.
یک مسافر از او به اسنپ شکایت کرده بود که چرا در طول مسیر برایش موسیقی پخش نکرده!
و واقعاً نمیدانم از فردا باید انتظار داشته باشیم رانندگان اسنپ علاوه بر گواهینامه، مدرک موسیقی و دیجیگری هم همراه داشته باشند یا نه.
راننده ادامه داد: اگر موسیقی محلی پخش کنی، یکی ناراحت میشود؛ اگر موسیقی نگذاری، یکی شکایت میکند؛ اگر هم صدای موتور را بشنوی و چیزی پخش نکنی، احتمالاً مسافر بعدی درخواست میکند «لطفاً فضای معنوی خودرو را حفظ کنید!»
او در ادامه بیان خاطراتش به مسافری خانم رسید که وسط ماشین اسنپ مشغول شانه کردن موهایش شده بود.
راننده هم اول از ترس خدا و بعد هم از ترس اینکه چند تار مو روی صندلی بماند و در خانه به جرم «داشتن آثار جرم ناشناس» بازخواست شود، تذکر داده بود ولی مسافر با بداخلاقی قبول نکرده بود.
واقعاً زندگی مشترک وارد مرحله عجیبی شده؛ قبلاً زن از شوهر میپرسید «این بوی عطر زنانه چیست؟»
حالا باید جواب بدهد: «این تار مو مال کدام مسافر زن است که با خودت به خانه آوردی؟! »
هنوز از این ماجرا بیرون نیامده بودیم که راننده به یک خاطره دیگر رسید؛ ماجرای دو مسافر جوان دختر و پسر در سبزوار که در طول مسیر آنقدر گرم شوخی ها و حرکات زننده داخل خودرو شده بودند که راننده بعد از تذکرات مکرر و قبول نکردن مسافران ترجیح داده بود چشمش به جاده باشد و گوشش را هم، اگر امکان داشت، در داشبورد بگذارد!
ولی مامورانانتظامی که از قضای روزگار پشت سر او حرکت می کردند متوجه برخی از صحنه ها.... می شوند وماشین را متوقف می کنند.
مسافران جوان را پیاده و بعد از بررسی راننده اسنپ، به راننده اجازه ادامه مسیر می دهند.
راننده آنقدر خاطرات را با زبان شیرین و خنده تعریف می کرد که خستگی از تنم بیرون رفته بود و دیگر فهمیده بودم این سفر قرار نیست یک سفر معمولی باشد.
پرسیدم:«برادر، شما راننده اسنپی یا مرکز ثبت وقایع اجتماعی کشور؟!»لبخندی زد و گفت:«اینها که چیزی نیست...»همین یک جمله کافی بود تا بفهمم خانه هنوز خیلی دور است!
و قصه بعدی راننده با حادثه ای تلخ در سبزوار ادامه پیدا کرد ....
حادثه ای که کودکی زیر کامیون رفته بودپدری از شوک از دست دادن کودک ۳ ساله اش در کما بود و مادری که در شهر غریب تک و تنها مانده بود ....
#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
۹۶
۱۷:۴۶
سریال «شهردار باید بماند یا برود؟»؛ با بازی آقای ملوّن و چرخش غیرمنتظره فرماندار!
به گزارش بصیرتخوشاب،بهروز محبی نجم ابادی، نماینده مردم غرب خراسان در مجلس شورای اسلامی، در گفتوگو با سلامسربدار، از ماجرایی پرده برداشته که اگر فیلمنامهاش را به صداوسیما بدهند، احتمالاً برای ساختش باید ژانر تازهای به نام «کمدی اداری ـ سیاسی» اختراع کنند!
به گفته او، همین اعضای شورا که امروز خواهان برکناری شهردارند، سال گذشته مرتب تماس میگرفتند و از نماینده میخواستند برای حفظ همین شهردار تلاش کند. نماینده هم پیگیری کرده که شهردار بماند؛ حالا همان دوستان برگشتهاند و میگویند باید برای برکناریاش اقدام شود!
یعنی اگر کسی بخواهد تاریخچه تصمیمات شورای داورزن را بنویسد، بهجای تقویم باید از دفترچه خاطرات استفاده کند؛ چون ظاهراً تصمیمات، تاریخ انقضا دارند و با عوض شدن سال، نظرها هم گاهی نو میشوند!
محبی هم با اشاره به شخصیت «آقای ملوّن» در برنامه صبح جمعه، از تغییر مواضع رئیس شورا انتقاد کرده و پرسیده: «شما معلوم است اصلاً با خودتان چندچند هستید؟»
سؤال مهمی است؛ فقط کاش پاسخ آن را هم در صورتجلسه شورا ثبت کنند تا آیندگان بدانند این چندچند بودن، با وقت اضافه حل میشود یا به ضربات پنالتی میرسد!
فرماندار؛ از مخالف دیروز تا موافق امروز؟!
بخش جذابتر ماجرا، به روایت نماینده مجلس،به موضع فرماندار داورزن برمیگردد.محبی میگوید فرماندار پیشتر نسبت به عملکرد شهردار معترض بوده،اما حالا که شورا یکصدا خواهان برکناری شده،موضعش تغییر کرده و از شهردار حمایت میکند.
در داورزن،ظاهراً هرچه تعداد مخالفان شهردار بیشتر میشود،تعداد موافقانش هم قابلیت افزایش پیدا میکند!
اینجا دیگر نمیشود با ماشینحساب سیاسی حساب کرد؛باید یک ماشینحساب با دکمه «تغییر موضع» اختراع کرد که هر بار فشارش بدهی،نتیجه معکوس بدهد!
همه میگویند برود؛وزارت کشور میگوید فعلاً نه!
محبی میگوید به روایت او،شورای شهر، امام جمعه، شورای تأمین، دادستان، رئیس دادگستری و شماری از مسئولان شهرستان با ادامه کار شهردار موافق نیستند؛ با این حال، وزارت کشور بهدلیل شرایط کشور و نزدیک بودن انتخابات شوراها، فعلاً با تغییر شهردار همراه نشده است.
البته این اختلافنظرها یک نکته طلایی دارد: وقتی چندین مجموعه درباره ماندن یا رفتن یک مدیر اختلاف دارند، شهر نباید به سالن انتظار تبدیل شود؛ چون شهروندان نه عضو شورا هستند، نه کارمند وزارت کشور و نه تماشاگر سریال چندفصلی انتصابات!
پیشنهاد نماینده: فعلاً مدارا کنید!
محبی میگوید بارها از اعضای شورا خواسته در شرایط فعلی تا پایان دوره باقیمانده مدارا کنند و تغییر شهردار را به شورای بعدی بسپارند؛ اما اعضای شورا همچنان بر تصمیم خود پافشاری میکنند.
در این میان، ظاهراً پای قفل زدن به اتاق شهردار و بیرون کردن او از دفترش هم به میان آمده؛ موضوعی که اگر واقعاً عملی شود، باید پرسید در مدیریت شهری، کلید حل اختلافات را گم کردهایم یا قرار است قفل و کلید جای گفتوگو و تصمیم قانونی را بگیرد؟!
و اما شاهکار ماجرا: شهری که در کشمکش مدیریتی معطل مانده است!
به گفته نماینده، این اختلافات باعث شده امور شهر عملاً دچار اختلال شود.
یعنی درحالیکه مردم از مدیریت شهری انتظار رسیدگی به مشکلات، پیگیری مطالبات و سامان دادن به امور روزمره را دارند، مسئولان درگیر این پرسش اساسیاند که شهردار بماند یا برود!
در چنین شرایطی، اگر شهروندی بپرسد «پس کار شهر چه میشود؟»، احتمالاً پاسخ این است: «لطفاً تا روشن شدن موضع بعدی شورا، وزارت کشور و فرمانداری صبور باشید!»
البته شهر که دکمه توقف ندارد؛ زباله، آسفالت، خدمات شهری و مطالبات مردم هم منتظر پایان قسمت آخر این سریال نمیمانند.
طنز تلخ داورزن:
گفته شده یک روز شورا برای حفظ شهردار تلاش میکند، روز دیگر برای برکناریاش؛ یک مقام از مخالفت به موافقت میرسد؛ وزارت کشور هم میگوید فعلاً دست نگه دارید. وسط این رفتوبرگشتها، نماینده مانده و پرسش معروفش که این دوستان بالاخره با خودشان چندچندند!
فقط یک نفر در این میان نباید فراموش شود: مردم داورزن؛ همانهایی که نه در انتخاب همه این مواضع نقش داشتهاند و نه قرار است هزینه اختلافات مدیریتی را از جیب وقت، اعصاب و خدمات شهری خود بپردازند.
شهردار میماند یا میرود؟ فعلاً معلوم نیست.
اما یک چیز روشن است: شهر برای اداره شدن، بیش از هر چیز به تصمیم روشن، مسئولیتپذیری و پایان دادن به بلاتکلیفی نیاز دارد؛ نه مسابقه تغییر موضع و نه جدال بر سر کلید یک اتاق!
نکته: این طنز بر پایه اظهارات نقلشده از بهروز محبی از کانال سلام سربدار تنظیم شده است؛ ادعاها و مواضع مطرحشده در این روایت، به گوینده منتسب است.
#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
به گزارش بصیرتخوشاب،بهروز محبی نجم ابادی، نماینده مردم غرب خراسان در مجلس شورای اسلامی، در گفتوگو با سلامسربدار، از ماجرایی پرده برداشته که اگر فیلمنامهاش را به صداوسیما بدهند، احتمالاً برای ساختش باید ژانر تازهای به نام «کمدی اداری ـ سیاسی» اختراع کنند!
به گفته او، همین اعضای شورا که امروز خواهان برکناری شهردارند، سال گذشته مرتب تماس میگرفتند و از نماینده میخواستند برای حفظ همین شهردار تلاش کند. نماینده هم پیگیری کرده که شهردار بماند؛ حالا همان دوستان برگشتهاند و میگویند باید برای برکناریاش اقدام شود!
یعنی اگر کسی بخواهد تاریخچه تصمیمات شورای داورزن را بنویسد، بهجای تقویم باید از دفترچه خاطرات استفاده کند؛ چون ظاهراً تصمیمات، تاریخ انقضا دارند و با عوض شدن سال، نظرها هم گاهی نو میشوند!
محبی هم با اشاره به شخصیت «آقای ملوّن» در برنامه صبح جمعه، از تغییر مواضع رئیس شورا انتقاد کرده و پرسیده: «شما معلوم است اصلاً با خودتان چندچند هستید؟»
سؤال مهمی است؛ فقط کاش پاسخ آن را هم در صورتجلسه شورا ثبت کنند تا آیندگان بدانند این چندچند بودن، با وقت اضافه حل میشود یا به ضربات پنالتی میرسد!
بخش جذابتر ماجرا، به روایت نماینده مجلس،به موضع فرماندار داورزن برمیگردد.محبی میگوید فرماندار پیشتر نسبت به عملکرد شهردار معترض بوده،اما حالا که شورا یکصدا خواهان برکناری شده،موضعش تغییر کرده و از شهردار حمایت میکند.
در داورزن،ظاهراً هرچه تعداد مخالفان شهردار بیشتر میشود،تعداد موافقانش هم قابلیت افزایش پیدا میکند!
اینجا دیگر نمیشود با ماشینحساب سیاسی حساب کرد؛باید یک ماشینحساب با دکمه «تغییر موضع» اختراع کرد که هر بار فشارش بدهی،نتیجه معکوس بدهد!
محبی میگوید به روایت او،شورای شهر، امام جمعه، شورای تأمین، دادستان، رئیس دادگستری و شماری از مسئولان شهرستان با ادامه کار شهردار موافق نیستند؛ با این حال، وزارت کشور بهدلیل شرایط کشور و نزدیک بودن انتخابات شوراها، فعلاً با تغییر شهردار همراه نشده است.
البته این اختلافنظرها یک نکته طلایی دارد: وقتی چندین مجموعه درباره ماندن یا رفتن یک مدیر اختلاف دارند، شهر نباید به سالن انتظار تبدیل شود؛ چون شهروندان نه عضو شورا هستند، نه کارمند وزارت کشور و نه تماشاگر سریال چندفصلی انتصابات!
محبی میگوید بارها از اعضای شورا خواسته در شرایط فعلی تا پایان دوره باقیمانده مدارا کنند و تغییر شهردار را به شورای بعدی بسپارند؛ اما اعضای شورا همچنان بر تصمیم خود پافشاری میکنند.
در این میان، ظاهراً پای قفل زدن به اتاق شهردار و بیرون کردن او از دفترش هم به میان آمده؛ موضوعی که اگر واقعاً عملی شود، باید پرسید در مدیریت شهری، کلید حل اختلافات را گم کردهایم یا قرار است قفل و کلید جای گفتوگو و تصمیم قانونی را بگیرد؟!
به گفته نماینده، این اختلافات باعث شده امور شهر عملاً دچار اختلال شود.
یعنی درحالیکه مردم از مدیریت شهری انتظار رسیدگی به مشکلات، پیگیری مطالبات و سامان دادن به امور روزمره را دارند، مسئولان درگیر این پرسش اساسیاند که شهردار بماند یا برود!
در چنین شرایطی، اگر شهروندی بپرسد «پس کار شهر چه میشود؟»، احتمالاً پاسخ این است: «لطفاً تا روشن شدن موضع بعدی شورا، وزارت کشور و فرمانداری صبور باشید!»
البته شهر که دکمه توقف ندارد؛ زباله، آسفالت، خدمات شهری و مطالبات مردم هم منتظر پایان قسمت آخر این سریال نمیمانند.
گفته شده یک روز شورا برای حفظ شهردار تلاش میکند، روز دیگر برای برکناریاش؛ یک مقام از مخالفت به موافقت میرسد؛ وزارت کشور هم میگوید فعلاً دست نگه دارید. وسط این رفتوبرگشتها، نماینده مانده و پرسش معروفش که این دوستان بالاخره با خودشان چندچندند!
فقط یک نفر در این میان نباید فراموش شود: مردم داورزن؛ همانهایی که نه در انتخاب همه این مواضع نقش داشتهاند و نه قرار است هزینه اختلافات مدیریتی را از جیب وقت، اعصاب و خدمات شهری خود بپردازند.
شهردار میماند یا میرود؟ فعلاً معلوم نیست.
اما یک چیز روشن است: شهر برای اداره شدن، بیش از هر چیز به تصمیم روشن، مسئولیتپذیری و پایان دادن به بلاتکلیفی نیاز دارد؛ نه مسابقه تغییر موضع و نه جدال بر سر کلید یک اتاق!
#بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
۸۹
۱۹:۰۰
از وبلاگ قرآنی سال ۸۴ تا عبور از مرز میلیونی بازدیدها؛ رؤیایی که محقق شد، اما...
به گزارش بصیرتخوشاب، گاهی سالها برای رسیدن به رؤیایی تلاش میکنی؛ روزی که به آن میرسی، نه هیجان گذشته را داری و نه شوق اثبات خودت به دیگران را؛ فقط میمانی و شکرگزاری برای لطف خدایی که همیشه همراهت بوده و همیشه و در همه جا مسیر را هموار کرده است.
سال ۱۳۸۴ وبلاگی داشتم با عنوان «فضیلت تلاوت سورههای قرآن کریم»؛ فضایی ساده برای نوشتن از قرآن، فضیلت سورههای آن و برکاتی که برای تلاوتشان نقل شده است. آن روزها شاید تصور نمیکردم نوشتههایی که با علاقه و انگیزه منتشر میکنم، روزی فراتر از مرزهای جغرافیایی دیده شوند و مخاطبانی از آن سوی دنیا پیدا کنند.
سالها بعد، در دهه ۹۰، وقتی وارد ایکنا شدم و فعالیت حرفهای خود را بهعنوان خبرنگار قرآنی آغاز کردم، به نکتهای جالب برخوردم؛ برخی از مطالب و نوشتههایی که سالها پیش در وبلاگم منتشر کرده بودم، در دهه ۸۰ از سوی خبرنگاران ایکنا برداشته و با نام خودم در این خبرگزاری منتشر شده بود.
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشد. نکته جالبتر، آماری بود که در همان سالها به دست آمد؛ بر اساس آخرین آمار آن زمان، بخش قابلتوجهی از مخاطبان نوشتههایم از آمریکا و اروپا بودند. برای من، این اتفاق نشانهای بود از اینکه محتوای خوب، اگر حرفی برای گفتن داشته باشد، میتواند از مرزها عبور کند و مخاطب خود را در دورترین نقاط جهان پیدا کند.
با ورود جدیتر به عرصه خبرنگاری حرفهای، آرزویی در ذهنم شکل گرفت: روزی مطالبی تولید کنم که میلیونها نفر آنها را ببینند و بخوانند.
آرزویی که شاید آن روزها دور از دسترس به نظر میرسید، اما امروز با لطف خدا به واقعیت پیوسته است؛ بازدید مطالب بصیرتخوشاب از مرز میلیون ها هم گذشت.
با این حال، برخلاف تصوری که سالها پیش از چنین روزی داشتم، اکنون احساس خاصی ندارم؛ نه از سر بیتفاوتی به مخاطبان و نه از آن جهت که این اتفاق را کماهمیت بدانم. تنها چیزی که در دلم مانده، شکر خداوند و قدردانی از لطف و محبت اوست؛ خدایی که فرصت نوشتن، آموختن، اثرگذاری و رسیدن به آرزویی را فراهم کرد که سالها در ذهنم بود.
امروز، پس از سالها تجربه در این مسیر، بیش از گذشته به یک حقیقت باور و یقین دارم: برای دیدهشدن یک محتوای خوب، همیشه به جمعیت زیاد نیاز نیست؛ گاهی یک پیام درست، یک نوشته ارزشمند و یک حرف از دل برآمده، مخاطبان خود را در هر نقطهای از جهان پیدا میکند.
مهم نیست در لحظه انتشار، چند نفر در یک کانال حضور دارند؛ مهم این است که آنچه منتشر میشود، ارزش دیدن، خواندن و شنیدن داشته باشد. محتوای خوب میتواند راه خود را پیدا کند، دستبهدست شود و مخاطبانی را جذب کند که شاید هیچگاه تصور نمیکردیم روزی پای نوشتهها و تولیدات ما بنشینند.
و در پایان، شاید مهمترین درسی که این سالها برایم داشته، همین باشد: نباید همهچیز را با عدد بازدید، تعداد مخاطب یا واکنش دیگران سنجید. آنچه ماندگار میشود، کیفیت کار، صداقت در مسیر و نیتی است که پشت هر کلمه و هر محتوا قرار دارد.
نوری را که خداوند بخواهد روشن بماند، با فوتکردن این و آن خاموش نمیشود؛ مگر آنکه اراده او بر خاموشی آن قرار گرفته باشد.
من امروز بیش از هر چیز، شکرگزارم؛ برای مسیری که از یک وبلاگ ساده قرآنی آغاز شد، برای رؤیایی که محقق شد و برای این باور که اگر حرفی برای گفتن داشته باشی و با صداقت بنویسی، مخاطب راهش را به سوی تو پیدا خواهد کرد.
الحمدلله برای آنچه بود، آنچه هست و آنچه به لطف خدا در پیش خواهد بود.
#بصیرتخوشاب @khoshab1
به گزارش بصیرتخوشاب، گاهی سالها برای رسیدن به رؤیایی تلاش میکنی؛ روزی که به آن میرسی، نه هیجان گذشته را داری و نه شوق اثبات خودت به دیگران را؛ فقط میمانی و شکرگزاری برای لطف خدایی که همیشه همراهت بوده و همیشه و در همه جا مسیر را هموار کرده است.
سال ۱۳۸۴ وبلاگی داشتم با عنوان «فضیلت تلاوت سورههای قرآن کریم»؛ فضایی ساده برای نوشتن از قرآن، فضیلت سورههای آن و برکاتی که برای تلاوتشان نقل شده است. آن روزها شاید تصور نمیکردم نوشتههایی که با علاقه و انگیزه منتشر میکنم، روزی فراتر از مرزهای جغرافیایی دیده شوند و مخاطبانی از آن سوی دنیا پیدا کنند.
سالها بعد، در دهه ۹۰، وقتی وارد ایکنا شدم و فعالیت حرفهای خود را بهعنوان خبرنگار قرآنی آغاز کردم، به نکتهای جالب برخوردم؛ برخی از مطالب و نوشتههایی که سالها پیش در وبلاگم منتشر کرده بودم، در دهه ۸۰ از سوی خبرنگاران ایکنا برداشته و با نام خودم در این خبرگزاری منتشر شده بود.
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشد. نکته جالبتر، آماری بود که در همان سالها به دست آمد؛ بر اساس آخرین آمار آن زمان، بخش قابلتوجهی از مخاطبان نوشتههایم از آمریکا و اروپا بودند. برای من، این اتفاق نشانهای بود از اینکه محتوای خوب، اگر حرفی برای گفتن داشته باشد، میتواند از مرزها عبور کند و مخاطب خود را در دورترین نقاط جهان پیدا کند.
با ورود جدیتر به عرصه خبرنگاری حرفهای، آرزویی در ذهنم شکل گرفت: روزی مطالبی تولید کنم که میلیونها نفر آنها را ببینند و بخوانند.
آرزویی که شاید آن روزها دور از دسترس به نظر میرسید، اما امروز با لطف خدا به واقعیت پیوسته است؛ بازدید مطالب بصیرتخوشاب از مرز میلیون ها هم گذشت.
با این حال، برخلاف تصوری که سالها پیش از چنین روزی داشتم، اکنون احساس خاصی ندارم؛ نه از سر بیتفاوتی به مخاطبان و نه از آن جهت که این اتفاق را کماهمیت بدانم. تنها چیزی که در دلم مانده، شکر خداوند و قدردانی از لطف و محبت اوست؛ خدایی که فرصت نوشتن، آموختن، اثرگذاری و رسیدن به آرزویی را فراهم کرد که سالها در ذهنم بود.
امروز، پس از سالها تجربه در این مسیر، بیش از گذشته به یک حقیقت باور و یقین دارم: برای دیدهشدن یک محتوای خوب، همیشه به جمعیت زیاد نیاز نیست؛ گاهی یک پیام درست، یک نوشته ارزشمند و یک حرف از دل برآمده، مخاطبان خود را در هر نقطهای از جهان پیدا میکند.
مهم نیست در لحظه انتشار، چند نفر در یک کانال حضور دارند؛ مهم این است که آنچه منتشر میشود، ارزش دیدن، خواندن و شنیدن داشته باشد. محتوای خوب میتواند راه خود را پیدا کند، دستبهدست شود و مخاطبانی را جذب کند که شاید هیچگاه تصور نمیکردیم روزی پای نوشتهها و تولیدات ما بنشینند.
و در پایان، شاید مهمترین درسی که این سالها برایم داشته، همین باشد: نباید همهچیز را با عدد بازدید، تعداد مخاطب یا واکنش دیگران سنجید. آنچه ماندگار میشود، کیفیت کار، صداقت در مسیر و نیتی است که پشت هر کلمه و هر محتوا قرار دارد.
نوری را که خداوند بخواهد روشن بماند، با فوتکردن این و آن خاموش نمیشود؛ مگر آنکه اراده او بر خاموشی آن قرار گرفته باشد.
من امروز بیش از هر چیز، شکرگزارم؛ برای مسیری که از یک وبلاگ ساده قرآنی آغاز شد، برای رؤیایی که محقق شد و برای این باور که اگر حرفی برای گفتن داشته باشی و با صداقت بنویسی، مخاطب راهش را به سوی تو پیدا خواهد کرد.
الحمدلله برای آنچه بود، آنچه هست و آنچه به لطف خدا در پیش خواهد بود.
#بصیرتخوشاب @khoshab1
۵۹
۹:۰۶