بریممم پارتتتت!؟
۵۳
۱۹:۳۰
بعدش ناشناس داشته باشیم؟؟ اری
نه🥺
۵۳
۱۹:۳۳
#ریحانه سریع تر تو کمد اون کوله ای که همیشه با خودم میبرمش ماموریت و برداشتم ...یه سری از وسایل اضافی بودن ...اون رو گذاشتم سر جاش و خود کوله رو برداشتم ...خیلی دلم میخواست زود تر از اینجا خلاص بشیم ...اصلا دلم نمیخواست با رسول روبه رو بشم ...با حدیث رفتیم پایین ...امیر هم به در خواست خودمون رفت از تو پارکینگ موتور و بیاره بیرون ... ...............................................................................................سوار ماشین شدیم و بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه داوود پیاده شد رفت یه سری تنقلات و چیپس و پفک و آب بگیره تو راه داشته باشیم ...میزون به نظر نمیرسید ...قشنگ مشخص بود ذهنش درگیره ...حدیث تو گوشیش داشت با یکی چت میکرد ...من حواسمو به خونه ی ساناز دادم ...از تو لب تاپی که روی پام بود ...سیگنال و چک کردم ....اوکی بود و چیزی جدیدی دریافتی نداشتیم ...دست ساناز و حامد درد نکنه که تصمیم گرفتن برن گیلان ....وگرنه ماموریتی نبود ...اما ...اما اون عکس ها ؟!اون ماجرا چی بود ؟؟نکنه زینب ...نه ...نه ...مطمئنم براش پاپوش درست کردن ...مطمئنم که نداره ...پاپوشه دیگه ...پاپوش درست کردن براش ...پوووووف #زینبرسیدم ....خودش بود دولا شدم و کلید رو از زیر سنگ برداشتم ...دستام میلرزید ...ضربان قلبم آنقدر بالا رفته بود که نفس نفس میزدم ...با دستای لرزونم کلید رو تو قفل کتابی در انداختم ...باز کردم ...آب دهنمو قورت دادم و آروم وارد شدم ...چند ثانیه ای فقط به داخل نگاه کردم چیزی مشخص نبود ...کیفم از دستم افتاد ...توجهی نکردم وارد سوله شدم و در و بستم ...دستمو به سمت کلید چراغ که کنارم بود بردم و روشن کردم ...مهتابی روشن شد ...داغون بود و همش خاموش و روشن میشد ...با روشن شدن فضا و دیدن این سوله همه چی برام یاداوری شد ...صدای شاهرخ تو سرم پیچید ...صدای شلیک تیر ...صدای جیغ و گریه های ریحانه ...دستمو به سرم گرفتم ...چشامو بستم ...میتونستم بوی خون و استشمام کنم ...خون پدر مادرم ...صدای خنده ی مستانه ی شاهرخ دوباره پیچید تو گوشم ...بلند تر از قبل ...در همون حالی که دستم رو سرم بود جیغ زدم ...صدای شلیک تیر ...بلند تر از قبل جیغ کشیدم...نههههههنه نه نه نهههههههههنفس نفس میزدم ...با عصبانیت رفتم سمت دیوار و شروع کردم مشت زدم و بلند از قبل داد میزدم ...داد و فریادم تو اون سوله ی لعنتی میپیچید ....-نهنهههنههههههخدایااااااااااااااخدایااااااااااااا خسته شدممممممممنهههههههخداااااااامشت میکوبیدم ...پشت سر هم ...سرمو کوبیدم به دیوار دستای خونیمو به دیوار تکیه کردم و از ته وجودم جیغ کشیدم :خدا ..دیگه هیچی برام مهم نبود ...جونم؟!دستم ؟!سرم ؟؟هیچی ...دست های زخمیم و گذاشتم رو سرم جیغ کشیدم ...داد زدم ...آنقدری جیغ کشیدم که به سرفه افتادم ...نفس کم آوردم ...عجیب بود ولی هنوز قلبم داشت میزد ...دلم میخواست محکم و بلند تر از دفعات قبلم جیغ بکشم ...اما چشام سیاهی رفت ...با زانو خوردم زمین ...سرفه ای کوتاه کردم که باعث شد خون بالا بیارم ....قطره ای خون هم از پیشونیم رو دستم چکید ...چشام تار میدید ...گلوم میسوخت ...دستمو به دیوار گرفتم ...سعی کردم بلند بشم ولی با سر محکم خوردم زمین ...
#ادامه_دارد نویسندگان:Z&M&H
۵۸
۲۰:۰۴
ble.ir/payamresanimbot?start=M931JEp1J2v2NaHe0qczxgPkU
۵۹
۲۰:۰۴
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
لینک ناشناس کوله بار عشقــــ
: ble.ir/payamresanimbot?start=M931JEp1J2v2NaHe0qczxgPkU
اول نظر بعد هرچی دارید میشنوم

۶۳
۲۰:۰۵
سلام من تا حالا رمان شما رو نمیخوندم.فکر میکردم مثل بقیه رمان های ایتاست که همه موضوع شون یکیه و مسخره و تکراری اناما رمان شما از یه سطح دیگه ای جالب و قشنگه..من کنجکاو شدم موضوعش رو بدونم و از چند روز پیش شروع کردم از اول خوندنش.امروز خوندم تا جایی که توی کانال گذاشتیداگه میشه پیامم رو بزارید توی کانال تون تا بقیه هم بدونن رمان تون چقد خوبه...!! چون خیلیا نمیخونن....؛))+سلام ممنونم از نظرتون 🥲
۶۳
۱۰:۴۶
بِسمِ ربِ شهیدِ کـــربلا'`
:
۷۱
۱۰:۴۷
#رسول من چیکار کردم ؟!دست روی زینب بلند کردم؟!من به خواهر بزرگترم با بهتره بگم ...مادرم ... سیلی زدم ؟!من چیکار کردم ؟!رسول تو چیکار کردی ؟!جلوی جمع دست روی خواهرت بلند کردی ؟!وای ...وای ...با صدای دایی به خودم اومدم...-رسول چیکار کردی ؟!نگاهی به دستم کردم ...این دست به بزرگترش سیلی زده بود ...خدایا ...شهاب دستشو رو شونه ام گذاشت ....برگشتم به سمتش ..نگرلن و ناراحت نگاهم میکرد ...اصلا کجا رفت ؟!ریحانه کجاست ؟!وای ...رسول بد خراب کردی ...بد ... سرمو انداختم پایین ...سرگیجه ام شروع شد ...دستمو مشت کردم و کاپشنمو از رو مبل برداشتم و خداحافظی ای کوتاه کردم و سریع از خونه زدم بیرون ....انگار هنوز تو شک بودن ...حق داشتن ...سوار ماشین شدم و به سمت بهشت زهرا با سرعت ۱۲۰ میرفتم ...گوشیمو برداشتم شماره ی زینب و گرفتم :مخاطب در دسترس نمیباشد ...یه بار ..دو بار ...سه بار ...لعنت بهت رسول ،خدا لعنتت کنه ...از وضعیت زینب خبر داشتی و خود با دستای خودت خرابترش کردی ...شماره ی ریحانه رو گرفتم ...اه ..لعنتی...اینم دردسترس نبود ...باید حتما خودمو میرسونم به مامان و بابا ...باید باهاشون حرف میزدم ...خدایا ..ازت خواهش میکنم هر کاری میکنی مراقبشون باش ...چیزیشون نشه ...اصلا کجا هستن این وقت شب ...وای ...خدایااااا....چند باری نزدیک بود در بین راه تصادف کنم ولی این مهم نبود ....با رسیدنم به بهشت زهرا ...انکار زانو هام سست شده بود ...با چه رویی برم ؟!بگم بابا رو دخترت دست بلند کردم ؟!بگم احترام بزرگترم و شکوندم ؟؟چی بگممممم....دستمو به درخت گرفتم و کم کم خودمو به مزار رسوندم ...سرم پایین بود ....خدایا ...با زانو های سست رو زمین افتادم ...چند ثانیه هم نشد که بغضم ترکید ...اشکام راه خودشون و گرفتن و پشت سر هم رو صورتم فرود میومدن ....سرمو رو سنگ سرد و آغشته از عطر گلاب گذاشتم و از ته وجودم زار زدم ...گریه کردم ...از شرمندگی حرفی نمیتونستم بزنم ....نمیدونم چقدر تو دلم گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده بود ...حرفی نمیزدم ....اما از چشام همه چی مشخص بود ...از سر پایین افتاده ام ...به ساعت نگاه کردم ۱ و نیم شب بود ...خدایا زینبم کجاست ؟؟ریحانه ام در چه حاله ؟!حالشون خوبه ؟!سایتن دیگه ؟!آره رفتن سایت ...جای ندارن که برن ...صدردصد سایتن....سریع به سمت ماشین اومدم و سوار شدم و مسیر سایت و در پیش گرفتم ....
#ادامه_داردنویسندگان:Z&M&H
۳۶
۱۱:۵۱
پارت غمگینه وحشتناک آوردم براتونننن🥺
نظر.؟؟ واجببببب

لینک ناشناس کوله بار عشقــــ
:
ble.ir/payamresanimbot?start=M931JEp1J2v2NaHe0qczxgPkU
ble.ir/payamresanimbot?start=M931JEp1J2v2NaHe0qczxgPkU
۳۹
۱۱:۵۲