دیروز اینقدر خسته بودیم که یادمان رفته بود یک عکس دسته جمعی داشته باشیم. قبل از حرکت بچهها را جمع کردم تا با دریاچه یک عکس خوب به یادگیر بگیریم.با یک ساعت تاخیر نسبت به دیروز، ساعت 5 از دریاچه خداحافظی کردیم و راهی مسیر بازگشت شدیم.این طرف و سمت دریاچه خب طبیعتا نسبت به پارکینگ سردتر بود و قسمتی از مسیر را با کاپشن طی کردیم. کم کم هوا هم شروع گرم شدن کردم. شانههایمان بخاطر کوله کشی دیروز حسابی درد داشت و کولهها علارغم اینکه خالی و سبکتر شده بودند، ما داشتند اذیت میکردند.امیررضا و متین از بقیه عقب افتاده بودند و با آنها در ته صف مسیر را قصه گویان ادامه دادیم.قرارمان برای صبحانه بالای گردنه پنبه کار بود. در مسیر هر از حدود نیم ساعت استراحتهای کوتاهی داشتیم تا اینکه بعد از حدود سه ساعت و نیم پیاده روی، درحالی که آفتاب بیرون آمده بود و با ابرهای درگیر شده بود، به درختی رسیدیم که تیم زیر آن منتظر ما بود.
#دریاچه_گهر
#دریاچه_گهر
۱۴۸
۱۷:۴۱
هیچ کس لب به غذا نزده بود و همه منتظر ما بودند تا برایشان شیرهها را بیاوریم! ما که رسیدیم صبحانه هم شروع شد. صبحانه را سریع خوردیم. نیمی از شیب گردنه پنبه کار را رفته بودیم و حالا باید در هوایی که لحظه گرمتر میشد ادامه شیب را بالا میرفتیم. از همان اول هم همگی میدانستیم که سختترین قسمت مسیر، همین قسمت از مسیر برگشت است. بالاخره شاخ غول شکسته شد و به همان پاسگاه محیط بانی بالای گردنه رسیدیم. آنجا که رسیدیم، با گروهی دوچرخه سوار مواجه شدیم که قصد رفتن به دریاچه را داشتند. دیشب هم یک گروه دوچرخه سوار دیگر که از اصفهان رکاب زنده بودند، در کنارمان اطراق کرده بودند. عکسی به یادگار با آنها گرفتیم و راهی شدیم.مسیر برگشت نسبت به روز قبل حسابی شلوغتر بود و مشخص بود که امشب در کنار دریاچه حسابی شلوغ خواهد شد.
#دریاچه_گهر
#دریاچه_گهر
۱۴۸
۱۷:۴۲
درست مثل رفت، بعد از شش ساعت به انتهای مسیر رسیدیم. خنکای آب چشمه خیه پذیرای عطش ما بود. این برنامه هم بالاخره تمام شده و خدا رو شکر کردم و نفس راحتی کشیدم. ساعت 11:11 بود و ما به پارکینگ رسیده بودیم. قرارمان دکتر محمدی این بود که ناهار روز دوم را در یکی از مناظر و مناطق دیدنی اطراف بخوریم. اول قرار شد به آبشار بیشه برویم اما از آنجایی که آبشار تا پارکینگ حدود دو ساعت فاصله داشت و ما هم نسبت به اینکه تا آخر شب به تهران برگردیم به راننده متعهد بودیمف مقصد را عوض کردیم و قرار شد به تنگ لی لی که در فاصله 15 کیلومتر تا پارکینگ گهر واقع شده بود برویم.از قبل هم به راننده سپرده بودیم که برایمان سینه مرغ و نان بگیرد تا در تنگ لی لی، برای این جماعت خسته یک جوجه حسابی بزنیم.
#دریاچه_گهر
#دریاچه_گهر
۱۴۸
۱۷:۴۸
تنگ لی لی تا پارکینگ فاصله زیادی نداشت و خیلی سریع به آنجا رسیدیم. دور تا دور تنگه را باغ و آلاچیق درست کرده بودند برای همان از ما 45 هزار تومان ورودی گرفتند که برای ما قرار نبود در آلاچیقها بنشینیم، پول زور دادن بود.وقتی بعد از حدود ده دقیقه پیاده روی به تنگه رسیدیم، اما دیگر همه چیز را فراموش کردیم. اینبار هم دو تیم شدیم. یک تیم در آب و یک تیم دیگر هم در خشکی. عدهای سراغ شنا و آبتنی رفتند و بقیه مشغول درست کردن کبابها شدند. الحمدلله کبابها برکت خوبی کردند و با کمک بچهها به خوبی آماده شدند.ساعت حدود 14 بود که کارمان تمام شده بود. قرار اولمان با راننده این بود که ساعت 16 به سمت تهران حرکت کنیم و این یعنی ما دو ساعت از برنامه جلوتر بودیم. به بچهها گفتم یک ساعت دیگر هم زیر درختان و کنار رودخانه استراحت و تفریح کنید که ساعت 15 منطقه را ترک کنیم. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم دکتر محمدی با امیرحسین آمدند.
#دریاچه_گهر
#دریاچه_گهر
۱۵۱
۱۷:۵۴
امیرحسین در رودخانه شیرجه زده بود و کتفش در رفته بود. البته همان لحظه جا انداخته بود و از قبل هم این مسئله برایشان سابقه داشت. اما دیدم که دیگر شرایط برای ماندن فراهم نیست. بچهها را جمع کردم و سمت ماشین راهیشان کردم.ساعت حدود دو و نیم ظهر بود که از تنگه لی لی خارج شدیم و راهی دورود و بعد هم راهی تهران شدیم.به هنگام غروب به قم رسیدیم و از آنجایی که همگی خسته و کثیف بودیم، شرایط برای حرم رفتن محیا نبود و باز هم مهر و ماه را انتخاب کردیم.ساعت 22:20 بود که به کوچه بخشی رسیدیم. طبق برنامه و حتی جلوتر از آن! آخرین و چهاردهمین برنامه امسال گروه کوهنوردی هم به لطف و عنایت خداوند به خوبی برگزار شده بود و بار سنگین مسئولیت دیگر از دوشم برداشته شده بود. لحظه شیرینی بود. دوست داشتم تک تک 270 نفری که امسال چه به عنوان شرکت کننده و به خصوص به عنوان تیم برگزاری برناهمهای در کنارم بودند را در آغوش بگیرم و از آنها تشکر کنم که یک سال کم نظیر برایم رقم زدند.مسئولیتی که با عشق پذیرفته بودم و سعی کردم چیزی برایش کم نگذارم. امیدوارم که همه کارها و مسئولیتهای زندگیام را مثل مسئولیت گروه کوهنوردی دوست داشته باشم...
به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظبه جان کندن وداعت میکنم حافظ خداحافظ
الحمدلله6 و 7 و 8 خرداد 1404
#دریاچه_گهر
به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظبه جان کندن وداعت میکنم حافظ خداحافظ
الحمدلله6 و 7 و 8 خرداد 1404
#دریاچه_گهر
۱۵۹
۱۸:۰۱
بازارسال شده از گروه کوهنوردی دانشگاه امام صادق علیهالسلام
-1522852094_1893219934.pdf
۱۳.۵۷ مگابایت
#کتاب#خاطرات
۱
۱۰:۴۸
#۳۱
شیپور جنگقرار بود افق جدیدی را در زندگیمان باز کنیم. پارسال یک بار با دکتر جعفری تصمیم گرفتیم که افق جدید را تجربه کنیم و در همان گام اول و در مرحله آمادگی جا ماندیم. امسال اما تصمیمان جدیتر بود. مصطفی هم در این تصمیم مصمم شده بود. حسن آقا هم به ما دلگرمی داده بود که هرطور شده صعود میکنیم.برنامه ریزیهای اولیه را کردیم و بنا شد اولین برنامه آمادگی برای صعود به قله دماوند، یک صعود یک روزه نسبتا سبک و نزیدک باشد.مصطفی پنجشنبه امتحان داشت و جمعه را انتخاب کردیم. بنا بود بلافاصله بعد از نماز صبح به سمت امامزاده داوود راه بیافتیم.وسایلم را شب قبل آماده کرده بودم. اذان داده شد لباسهای کوهنوردی را پوشیدم و نمازم را بستم. مشغول سلام دادن بودم که صدا افنجار و لرزش من را خودم آورد. کمی بعد هم صدای هواپیمایی که از نزدیکی ما رد شد را شنیدم. جنگ شده بود و حتما اسرائیل حمله کرده بود. گیج شده بودم. دم مذاکرات و حمله!
#شاهنشین
شیپور جنگقرار بود افق جدیدی را در زندگیمان باز کنیم. پارسال یک بار با دکتر جعفری تصمیم گرفتیم که افق جدید را تجربه کنیم و در همان گام اول و در مرحله آمادگی جا ماندیم. امسال اما تصمیمان جدیتر بود. مصطفی هم در این تصمیم مصمم شده بود. حسن آقا هم به ما دلگرمی داده بود که هرطور شده صعود میکنیم.برنامه ریزیهای اولیه را کردیم و بنا شد اولین برنامه آمادگی برای صعود به قله دماوند، یک صعود یک روزه نسبتا سبک و نزیدک باشد.مصطفی پنجشنبه امتحان داشت و جمعه را انتخاب کردیم. بنا بود بلافاصله بعد از نماز صبح به سمت امامزاده داوود راه بیافتیم.وسایلم را شب قبل آماده کرده بودم. اذان داده شد لباسهای کوهنوردی را پوشیدم و نمازم را بستم. مشغول سلام دادن بودم که صدا افنجار و لرزش من را خودم آورد. کمی بعد هم صدای هواپیمایی که از نزدیکی ما رد شد را شنیدم. جنگ شده بود و حتما اسرائیل حمله کرده بود. گیج شده بودم. دم مذاکرات و حمله!
#شاهنشین
۲۵۱
۱۱:۰۱