صید به خون تپیده
با خوشحالی بیدارم کرد. ذوقزده بود؛ جوری که قبلاً ندیده بودم. گفت: «بلند شو آقا اومده». برق شوق را آن روز در نگاه مادرم دیدم، وقتی آقا آمده بود اهواز. شال و کلاه کردیم و رفتیم. لابلای جمعیت، تقلّا میکردم تا خورشید را ببینم. جلو رفتیم، تا چند قدمی آسمان. قد کشیدم و از میان پرچینهای احساس دیدمش، در شمایل یک قدیس. نشسته بود بر اریکه عشق. نگاه کودکانهام به او خیره شد. نگاه او هم به من. وسط آن همه جمعیت، لحظهای چشم در چشم شدیم، باور میکنی؟! بال درآوردم. چیزی در دلم خلجان کرد. لبریز شدم. میخواستم لذّتش را با تمام شهر قسمت کنم.
و امروز، دوباره دیدمش، در پیچ طاقتفرسای آزادی، از فاصلهٔ چند قدمی آسمان. سی سال گذشته بود، اما خورشید هنوز داشت بیمهابا میتابید. زیر برق آفتاب، چشمهای مادرم سرخ شده بود؛ جوری که قبلاً ندیده بودم. ارتفاع اقبالم قد نمیداد تا دوباره چشم در چشم ماه شوم. اما عمامهاش را دیدم، بالاسر محمل، در مرکبی که داشت کوه را جابجا میکرد. فرو ریختم. آوار شدم. در دلم ذکر برداشتم و شعر خواندم: «دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو، زخم دگر چه میزنی صید به خون تپیده را؟» چیزی داشت در قلبم فرو میرفت. سنگین بود و نمیشد تنهایی به دوش کشید. همه شهر آمده بودند تا غمش را با هم قسمت کنیم.
#بدرقه_یار
" />
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
با خوشحالی بیدارم کرد. ذوقزده بود؛ جوری که قبلاً ندیده بودم. گفت: «بلند شو آقا اومده». برق شوق را آن روز در نگاه مادرم دیدم، وقتی آقا آمده بود اهواز. شال و کلاه کردیم و رفتیم. لابلای جمعیت، تقلّا میکردم تا خورشید را ببینم. جلو رفتیم، تا چند قدمی آسمان. قد کشیدم و از میان پرچینهای احساس دیدمش، در شمایل یک قدیس. نشسته بود بر اریکه عشق. نگاه کودکانهام به او خیره شد. نگاه او هم به من. وسط آن همه جمعیت، لحظهای چشم در چشم شدیم، باور میکنی؟! بال درآوردم. چیزی در دلم خلجان کرد. لبریز شدم. میخواستم لذّتش را با تمام شهر قسمت کنم.
و امروز، دوباره دیدمش، در پیچ طاقتفرسای آزادی، از فاصلهٔ چند قدمی آسمان. سی سال گذشته بود، اما خورشید هنوز داشت بیمهابا میتابید. زیر برق آفتاب، چشمهای مادرم سرخ شده بود؛ جوری که قبلاً ندیده بودم. ارتفاع اقبالم قد نمیداد تا دوباره چشم در چشم ماه شوم. اما عمامهاش را دیدم، بالاسر محمل، در مرکبی که داشت کوه را جابجا میکرد. فرو ریختم. آوار شدم. در دلم ذکر برداشتم و شعر خواندم: «دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو، زخم دگر چه میزنی صید به خون تپیده را؟» چیزی داشت در قلبم فرو میرفت. سنگین بود و نمیشد تنهایی به دوش کشید. همه شهر آمده بودند تا غمش را با هم قسمت کنیم.
#بدرقه_یار
۱۴۹.۷K
۱۱:۵۵
رنگ جدید پرچم
ساعت ۲:۴۰ ظهر است. یک ساعتی میشود که ماشین حمل پیکر شهدا از میدان آزادی عبور کرده. اما جمعیت، دلِ رفتن ندارد. مردم گُلهگُله کنار خیابان و فضای سبز اطراف میدان نشستهاند. نشستهاند و با بهت و حزن به جای خالی آقا نگاه میکنند. کسی دل و دماغ حرف زدن ندارد. هنوز بعضی چشمها خیس است. در نگاههای خیره به میدان، حس غریبی دیده میشود. دلم نمیآید به خانه برگردم؛ مثل همهی شب و روزهای بعد از ۹ اسفند. نمیدانم صد و چند شب است که خیابانگرد و آواره شدهایم. در فضای سبز کنار میدان مینشینم و به مردمِ سیدعلی خامنهای نگاه میکنم. هر کدام عالمی دارند. هرچند دقیقه یکبار، بغض کسی میترکد و صدای بلند گریه و هقهقی اشک جمعیت را در میآورد. و شانهها شروع میکند به تکان خوردن. انگار که خاطرهای یادشان آمده باشد. یا کسی به خاکستر غمشان فوت کرده باشد تا داغشان دوباره شعله بکشد. و من مطمئنم که آتشِ زیر خاکسترشان خاموش نمیشود. و مثل یک بمب ساعتی، آرام تیکتاک میکند تا وقتش برسد. این مردم برای گریه کردن نیامدهاند. برای کار مهمتری آمدهاند. شک ندارم که نه میبخشند و نه فراموش میکنند. این را از حس غریب داخل نگاههاشان میفهمم و از رنگ جدید پرچمهاشان.
#بدرقه_یار#باید_برخاست
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
ساعت ۲:۴۰ ظهر است. یک ساعتی میشود که ماشین حمل پیکر شهدا از میدان آزادی عبور کرده. اما جمعیت، دلِ رفتن ندارد. مردم گُلهگُله کنار خیابان و فضای سبز اطراف میدان نشستهاند. نشستهاند و با بهت و حزن به جای خالی آقا نگاه میکنند. کسی دل و دماغ حرف زدن ندارد. هنوز بعضی چشمها خیس است. در نگاههای خیره به میدان، حس غریبی دیده میشود. دلم نمیآید به خانه برگردم؛ مثل همهی شب و روزهای بعد از ۹ اسفند. نمیدانم صد و چند شب است که خیابانگرد و آواره شدهایم. در فضای سبز کنار میدان مینشینم و به مردمِ سیدعلی خامنهای نگاه میکنم. هر کدام عالمی دارند. هرچند دقیقه یکبار، بغض کسی میترکد و صدای بلند گریه و هقهقی اشک جمعیت را در میآورد. و شانهها شروع میکند به تکان خوردن. انگار که خاطرهای یادشان آمده باشد. یا کسی به خاکستر غمشان فوت کرده باشد تا داغشان دوباره شعله بکشد. و من مطمئنم که آتشِ زیر خاکسترشان خاموش نمیشود. و مثل یک بمب ساعتی، آرام تیکتاک میکند تا وقتش برسد. این مردم برای گریه کردن نیامدهاند. برای کار مهمتری آمدهاند. شک ندارم که نه میبخشند و نه فراموش میکنند. این را از حس غریب داخل نگاههاشان میفهمم و از رنگ جدید پرچمهاشان.
#بدرقه_یار#باید_برخاست
۵۵.۷K
۷:۵۰
یادگاری روی گنبد دوّار
او نامیراست. این را وقتی شیخ اجل در حدیث نفس شاعرانهاش فاش میکرد، هنوز مردِ نکونامی را که ذکر خیرش بر سر زبانها افتاده و پشت سرش «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا» از سر زبانها نمیافتد را به چشم ندیده بود. و لسانالغیب وقتی با «صدای سخن عشق» روی گنبد دوّار یادگاری مینوشت، هنوز نوشتههای روی نیوجرسیهای زیر طاق نصرت مصلای تهران را در روز وداع ندیده بود که راز ماناییِ خطبههای آقای جمعههای نصر و فِطرهای بندگی را فریاد میزدند. و وقتی حافظ شیرازی در جایگاه خیالی مأمور ثبت احوال، از باطل کردن شناسنامهی دلزندههای عشق سر باز میزد، هنوز ندیده بود بر جریده عالم جایی ثبت شده باشد که حاکمی به مردمش عاشقانه و صادقانه بگوید: «چه مردم بدانند و چه ندانند، من تکتک آنها را دوست میدارم و برای همه دعا میکنم». و فردوسی پاکزاد، که رحمت بر آن تربت پاک باد، کجا فکرش را میکرد که پیش از همهی شجاعان و دلیران، روزی رهبر ایران با خانوادهاش سر به سر تن به کشتن دهد، تا کشور را به دشمن ندهد. و مولانا وقتی در سماع صوفیانه، «مرده بُدم زنده شدم» میخواند و سودای دولت مادامالعمر در سر میپروراند، هنوز میراث آن بزرگمردی که میگفت: «من دولت تعیین میکنم» و میراثدار بزرگی که با مرگش دولت عشق را پاینده کرد، ندیده بود. بله پیشتر و بیشتر از همهی شاعرانی که با صُوَر خیال، جاودانگی و پایندگی را ستایش کردهاند، این خدای خامنهای است که سکانس ابدی «بَل أَحيَآءٌ» را برای پایانبندی سرخ زندگی باشکوهش انتخاب کرده بود تا کسی به نهی «لَا تَحسَبَنَّ»، خیال نکند که نامیراییِ این شهیدِ راه خدا، خیالی است. و رستاخیز قیامتگونهی خیابانهای تهران و قم و مشهد و عتبات، شهادت میدهد که خامنهای شهید، به مرتبهی والاتری از حیات وارد شده؛ جایی در کرانه ازلی و ابدی وجود...
" />
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
او نامیراست. این را وقتی شیخ اجل در حدیث نفس شاعرانهاش فاش میکرد، هنوز مردِ نکونامی را که ذکر خیرش بر سر زبانها افتاده و پشت سرش «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا» از سر زبانها نمیافتد را به چشم ندیده بود. و لسانالغیب وقتی با «صدای سخن عشق» روی گنبد دوّار یادگاری مینوشت، هنوز نوشتههای روی نیوجرسیهای زیر طاق نصرت مصلای تهران را در روز وداع ندیده بود که راز ماناییِ خطبههای آقای جمعههای نصر و فِطرهای بندگی را فریاد میزدند. و وقتی حافظ شیرازی در جایگاه خیالی مأمور ثبت احوال، از باطل کردن شناسنامهی دلزندههای عشق سر باز میزد، هنوز ندیده بود بر جریده عالم جایی ثبت شده باشد که حاکمی به مردمش عاشقانه و صادقانه بگوید: «چه مردم بدانند و چه ندانند، من تکتک آنها را دوست میدارم و برای همه دعا میکنم». و فردوسی پاکزاد، که رحمت بر آن تربت پاک باد، کجا فکرش را میکرد که پیش از همهی شجاعان و دلیران، روزی رهبر ایران با خانوادهاش سر به سر تن به کشتن دهد، تا کشور را به دشمن ندهد. و مولانا وقتی در سماع صوفیانه، «مرده بُدم زنده شدم» میخواند و سودای دولت مادامالعمر در سر میپروراند، هنوز میراث آن بزرگمردی که میگفت: «من دولت تعیین میکنم» و میراثدار بزرگی که با مرگش دولت عشق را پاینده کرد، ندیده بود. بله پیشتر و بیشتر از همهی شاعرانی که با صُوَر خیال، جاودانگی و پایندگی را ستایش کردهاند، این خدای خامنهای است که سکانس ابدی «بَل أَحيَآءٌ» را برای پایانبندی سرخ زندگی باشکوهش انتخاب کرده بود تا کسی به نهی «لَا تَحسَبَنَّ»، خیال نکند که نامیراییِ این شهیدِ راه خدا، خیالی است. و رستاخیز قیامتگونهی خیابانهای تهران و قم و مشهد و عتبات، شهادت میدهد که خامنهای شهید، به مرتبهی والاتری از حیات وارد شده؛ جایی در کرانه ازلی و ابدی وجود...
۲.۸K
۷:۳۸
کار خدا را میبینی؟ روزگاری بعثیها روی دیوارهای خرمشهر مینوشتند «آمدهایم که بمانیم» ولی دیروز از در و دیوار عراق آدم میجوشید و به استقبال پیکر رهبر شهید ایران میرفت و التماس میکرد چند ساعتی بیشتر در خاک عراق بماند تا مردم فرصت کنند یک دل سیر برایش عزا بگیرند. آب که سهل است، کاش امروز محتشم کاشانی میبود و میدید که اینبار کوفیان از هیچ خدمتی به اولاد علی (ع) مضایقه نکردند و واقعاً «خوش داشتند، حرمت مهمان کربلا» را. کاش آیتالله سید محسن حکیم که ۶۱ سال پیش در نجف اشرف داشت با آقا روحالله جر و بحث میکرد و به او نهیب میزد که این راهی که میروی آخرش دشنام و ناسزا به روحانیت است، امروز زنده بود و میدید چطور حوزویان نجف در حرم مولا داشتند زیر دست و پای مردم له میشدند و بالبال میزدند تا عمّامهشان را به تابوت شاگرد آقا روحالله متبرک کنند. بله زمان لازم بود تا معلوم شود اگر به ضَرَب ضَرَبا و احکام نجاست بسنده کنیم، نجاستی مثل ترامپ با ضَرَب ضَرَبا چیزی از امّت رسولالله باقی نمیگذارد. و کاش تابوت آقا را به سرداب مقدس میبردند تا همه یادشان بیاید که تا شیعه در حفظ جان نایب امام عصر به نقطه بازدارندگی نرسد، غیبت آیتالله العظمی امام مهدی (عج) ادامه خواهد داشت. و شاید ما مدعیان زمینهسازی ظهور، با این شرمندگی میرفتیم و فکری به حال تکرار غیبتهای صغری در دل غیبت کبری میکردیم. کاش ما ایرانیها، که اهل کوفه نیستیم، در حاشیه سفر امام شهیدمان به عتبات، سری به مسجد کوفه میزدیم و فاتحهای برای مختار ثقفی میخواندیم و راز شاد کردن دل امام معصوم را از او میپرسیدیم. بله خوب است که شعار «یا منصور اَمِت» مختار، همان شعار «بزن که خوب میزنی» ما باشد، اما این کافی نیست. خوب است که عالم و آدم دارد به چشم میبیند که در سراسر جغرافیای مقاومت، از نیل تا فرات و از کشمیر تا بیروت، «حب الخامنهای یجمعنا»، اما این اصلاً کافی نیست. اگر از رستاخیز منبعث از جوشش خون ولیّ خدا، «یا لثارات الحسین» نسازیم، کفران نعمت ولایت کردهایم.
#باید_برخاست
۸۱.۲K
۷:۵۸
لاکردار کارش را خوب بلد است. شیطان را میگویم. چراغخاموش و مویرگی و زیرپوستی جلو میرود. انگار که مورچهای کوچک بخواهد روی سنگی سیاه در دل شبی تار بخزد. کار شیطان جابجایی آستانههاست، تا سنسور حساسیت آدمها را روی فجایع بزرگتر و بزرگتر کالیبره کند. او ما را به افیون فزایندهی خوشخیالیِ کاذبِ رضایت به وضع موجود، معتاد میکند تا هر بار دوز بیشتری از مُرفینِ غفلت و سکون را در قوای محرکهٔ ما تزریق کند. صغیره را از چشم ما میاندازد تا از انباشت صغیرهها، کبیره بسازد. خردهخرده به تابوها نزدیک میشود و تا چشم باز کنی، تابوشکنی را عادیسازی کرده. شیطان، موریانهوار به دستگاه محاسباتی ما حمله میکند و ارادهی واکنش ما را میجَود. مثل سلول سرطانی بدخیم، بدون علامت بالینی رشد میکند و تکثیر میشود و وقتی دردِ بی درمان شد، دیگر کار از کار گذشته. دشمنی شیطان با ما، مثل کوه ابوقبیس بزرگ است، اما به شعبدهٔ دنیازدگی، آن را در چشممان مثل تخت بلقیس بزک میکند. میخ آهنین در سنگ نمیرود، اما شیطان دارکوبوار به درخت ادراک ما ضربه میزند تا مغزمان را بخورد و از تدبیر تهی کند.
و امروز، شیطان بزرگ دارد آستانهی حساسیت ما را در «جنوب» جابجا میکند و از کالیبر میاندازد، تا در برابر فجایع بزرگ، بیحس شویم و آن را عادیانگاری کنیم. نمیبینی انباشت «پرتابههای» کوچک در «حومهٔ شهرها»، تابوی تعرّض به خاک را در ذهنمان صغیره کرده و مرگ هزار چاقو را در نگاهمان با تزریق پیدرپیِ افیونِ تن دادن به وضع موجود، از یاد برده. بله نیروی نظامی ما شجاعانه عملیات میکند، اما انگار کشور هنوز آرایش جنگی به خود نگرفته. هنوز در شناخت صحنهٔ نبرد، گیجیم و در تردید دوگانهٔ مذاکره و جنگ، دست و پا میزنیم. آمریکا دارد مثل سرطان، آهسته و پیوسته بافتهای پیرامونی ایران را تخریب میکند، تا از خاک دامنگیر جنوب، زمین سوخته بسازد و با تخریب پلهای مواصلاتی، برای خودش پلی به سوی عملیات زمینی بزند. اگر کار از کار بگذرد، در این جنگ نامتقارن، دیگر چشم در مقابل چشم کار نمیکند و راه چاره، سر در مقابل چشم میشود. و وای بر آنها که هنوز هم که هنوز است با جمبل غربزدگی، کوه ابوقبیسِ دشمنی آمریکا را در چشم ما چون تخت بلقیس بزک میکنند. و به راه راست هدایت شوند آنها که دفع شرّ شیطان را در تعامل با او جستجو میکنند، نه در تقابل با او.
۲.۴K
۹:۴۵
فناء فیالله و نمایش نیستی در مقابل ذات کبریایی پروردگار، غایت آمال عارفین است. منزلگاهی که رسیدن به آن، یک قرن مجاهدت میطلبد. چه نصابی از طهارت روح در اجداد این کودک شهید بوده، که اینگونه ره صد ساله را یکشبه رفته؟! پدرش در کدام آسمان سیر میکند؟!
" />
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
۸.۴K
۲۱:۰۵
پارسال سر صف صبحگاه مدرسه یا در مراسم جشن تکلیف، چه دعایی خوانده بودند که امسال دستهجمعی زائر #اربعین شدند؟ بچههای مدرسه شجره طیبه میناب.
#زهرا_محسنی_فرhttps://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
۹۸۵
۷:۳۰
«از یاد میروی، انگار که هرگز نبودهای؛فراموش میشوی، چون مرگ ناگهانی پرندهای؛شبیه کنیسهای متروکه، از یاد میروی»روی ساعد دست چپش، شعر محمود درویش را تتو کرده بود، اما معلوم بود ته قلبش چیز دیگری حک شده. و الّا چرا باید جایی میرفت که تا قیام قیامت از رونق نمیافتد و چرا میخواست مردی را ببیند که از ازل تا ابد بوده و هست. جوان میدانست پرنده مُردنیست، اما داشت پرواز را به خاطر میسپرد. کجا؟ جایی زیر پر جبرئیل، چسبیده به وادیالسلام، در مسیر زیارت مولا.
#اربعین
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
#اربعین
۱.۲K
۹:۵۲
کوچک و بزرگشان تصویر رهبران ایران را روی دست میگرفتند و به سینه و در و دیوار و پشت شیشه مغازه و ماشین میچسباندند و با آن موکبآرایی میکرند تا به ایرانیها خوشآمد بگویند. دلبری کردن را هم باید به منوی پذیرایی ملت کرامت و ضیافت اضافه کرد. مرا باش که عکسهای آقای شهید را برای هدیه به عراقیها برده بودم و موقع برگشت، کولهام پر شده بود از عکسهای آقای شهید، که عراقیها به من هدیه داده بودند!
در وادیالسلام این زوج جوان عراقی با لبخندی دلنشین و با آن قاب سهنفره، زائران ایرانی مشایه را بدرقه میکردند. لنز گوشی را که طرفشان چرخاندم، ژست گرفتند. عکس اول باب میلشان نبود. چیزی کم داشت. خواستند که دوباره عکس بگیرم. اینبار علامت پیروزی را نشان دادند. مرد با قاطعیتی آمیخته با احترام گفت: «برای پیروزی جمهوری اسلامی ایران». دلم میخواست آن لحظه شاعر میشدم و برای خوشبختیشان مثل حافظ شعر فارسی به سبک عراقی میگفتم.
#اربعین
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
در وادیالسلام این زوج جوان عراقی با لبخندی دلنشین و با آن قاب سهنفره، زائران ایرانی مشایه را بدرقه میکردند. لنز گوشی را که طرفشان چرخاندم، ژست گرفتند. عکس اول باب میلشان نبود. چیزی کم داشت. خواستند که دوباره عکس بگیرم. اینبار علامت پیروزی را نشان دادند. مرد با قاطعیتی آمیخته با احترام گفت: «برای پیروزی جمهوری اسلامی ایران». دلم میخواست آن لحظه شاعر میشدم و برای خوشبختیشان مثل حافظ شعر فارسی به سبک عراقی میگفتم.
#اربعین
۸۵۷
۱۸:۴۰
۸۵۶
۱۸:۴۰