خدا سپاهیان طالوت را به نهر آبی آزمود. عارضهای طبیعی، مرز میان حق و باطل شد. گاهی جغرافیا محل ابتلای الهی میشود. آنجا خدا، فرمانده کل سپاه شد: «ای جماعت تشنهکام! آب دستتان است زمین بگذارید و تنها به کفی بسنده کنید». استسقازدگان، ولع آب داشتند و قناعتپیشهگان، ایمان ناب. آنها که ایمانشان آب ندیده بود، شناگر ماهری شدند و آنها که تقواشان آبدیده بود، از آب گذشتند. اکثریت مطلق، بیتابی کردند و اقلیت محض، تابآوری. جماعتی انبوه، در عطش سیرابی، زیرآبی رفتند و ایمان قومی با رودخانهای الک شد. ریزشهای آن قبیله، سنگین بود و جبههی حق را فئهی قلیله کرد. سپاه کوچکمقیاس طالوت، جبروت لشکر انبوه جالوت را به عِدّه و عُدّه دید و ترسید. الک الهی، تکان دیگری خورد؛ ریزشی از پس ریزشی دیگر. جنگِ نابرابرِ هزاران دیوسیرت با دهها فرشتهخو بالا گرفت. خدا در عقبهی جبههی حق ایستاده و پیشانی سپاه را به سنگاندازان پیشانیزن سپرده بود. در میان غبار معرکه و در میانهی گرد و خاک کارزار، داودنامی فلاخنبهدست، زره موسی به تن، سربرآورد. جالوتِ پهنپیکر به کلوخ داود، پهنِ زمین شد. خدا خواست و آب قلیل، دریا را شست و با خود برد. «یکی مرد جنگی به از صد هزار»، کار خود را کرد.
هنوز هم جغرافیا و مافیها محل ابتلا میشود. گاهی به آبراهی آزموده میشویم. عمری به کفی آب از تنگهای در جوار میناب بسنده کردیم و بیگدار به آب نزدیم. در قناعت نجیب بودیم و در صبر عجیب. در جهانِ پُر خردهشیشه، ما دانهدرشتهایی بیشیلهپیله در الک خدا ماندهایم. حالا کارمان به تابآوری کشیده؛ به خداباوری، به سایش و فرسایش، به بازی دوام و قوام، به محک مقاومت و استقامت، به محاصرهی دریایی و انسداد آبراههای. بندگی ما تابع چسبندگی ما به تنگهها شده. در آخرین تکانهی غربال الهی، اگر ریزش نکنیم، رویش میکنیم؛ رویینتن میشویم، تهمتن میشویم. ما فئهی قلیلهای هستیم، ایستاده در میانهی جنگی نامتقارن، نبردی نابرابر. اگر نقطهزنی میکنیم، خدایی در عقبه داریم. پهپاد و شهپاد را به اذن او به باد میسپاریم و آب میدهیم. ما با اسلحهی برنو، کار فلاخن کردهایم. در هفتخوان بندگی، به جنگ دیو رسیدهایم. آخرِ این شاهنامه خوش است، اگر تاب بیاوریم. همانا در کشتی نجات، ناخدا خداست و تا خدایی هست، با آب قلیل میتوان دریا را شست و با خود برد.
۱.۳K
۲۱:۵۳
مذاکره با آمریکا شبیه دوشیدن گاو نر است. چیزی مثل گذراندن شتر از سوراخ سوزن. وقتی با آمریکا مذاکره میکنی، انگار روی قبری که میت ندارد، فاتحه میخوانی. یا در هاون آب میکوبی. یا از کف دستت مو میکنی. اگر بتوان از آب کره گرفت، شاید بشود از مذاکره با آمریکا هم به دستاوردی رسید. مذاکرات زمانی به ثمر میرسد که نی، گل بدهد. یا آب سر بالا برود. یا گردو بر نوک گنبد، صاف بایستد. یا زمانی که سرکنگبین صفرا بیاورد. یا سراب، سیراب کند. آمریکا زمانی با مذاکره به کمک اقتصاد ما میآید که پشه آنوفل برای درمان بیماری مالاریا کلینیک تخصصی بزند. یا ویروس کووید ۱۹ مسئول ستاد ملی مقابله با کرونا شود. اصلاً مذاکره با آمریکا و حقوق ملت ایران، دو خط موازی هستند که در بینهایت به هم میرسند.
در زمانهای که نام ژنرال عاصم، بیش از نام حاج قاسم به گوش میرسد، باید ترسید. پاسخ «مذاکره نکنیم، چه کنیم؟!»، «مذاکره کردیم، جنگ شد» است. دیپلماسی به بزمچهای که روزی چند بار رنگ عوض میکند، فرصت استتار میدهد. عاقل از سوراخ مذاکره شش هفت بار گزیده نمیشود. اگر مقاومت، آرمانگرایی است، پس مذاکره با آمریکا نوعی رویافروشی است. آقایان! امضای جانور انساننمایی که نه ایمان دارد و نه اَیمان، کجا تضمین است؟ اورانگوتان را چرا در زمره آدمیزاد میبینید؟ مگر شما سلیمانید که زبان حیوان بفهمید؟! وحوش چموش را فقط با شلاق قدرت میتوان رام کرد، نه با گفتاردرمانی. باید دستگاه محاسباتی خود را از سوءتفاهمها پاک کنیم؛ در مقابل گاو نر باید ماتادور باشیم، نه شیردوش!
" />
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
در زمانهای که نام ژنرال عاصم، بیش از نام حاج قاسم به گوش میرسد، باید ترسید. پاسخ «مذاکره نکنیم، چه کنیم؟!»، «مذاکره کردیم، جنگ شد» است. دیپلماسی به بزمچهای که روزی چند بار رنگ عوض میکند، فرصت استتار میدهد. عاقل از سوراخ مذاکره شش هفت بار گزیده نمیشود. اگر مقاومت، آرمانگرایی است، پس مذاکره با آمریکا نوعی رویافروشی است. آقایان! امضای جانور انساننمایی که نه ایمان دارد و نه اَیمان، کجا تضمین است؟ اورانگوتان را چرا در زمره آدمیزاد میبینید؟ مگر شما سلیمانید که زبان حیوان بفهمید؟! وحوش چموش را فقط با شلاق قدرت میتوان رام کرد، نه با گفتاردرمانی. باید دستگاه محاسباتی خود را از سوءتفاهمها پاک کنیم؛ در مقابل گاو نر باید ماتادور باشیم، نه شیردوش!
۲.۵K
۵:۰۹
کتاب، تازه وارد بازار نشر شده بود که جنگ شد. پیگیری اخبار و هول و ولای جنگ تا مدتها برای آدم دل و دماغ و فرصت کتاب خواندن نمیگذارد. این شد که «آقا سیدمحسن» آنطور که باید دیده نشد. خودش خیلی سالها پیش به این بلوغ رسیده بود که دیده نشود؛ البته آنکس که باید او را میدید، دید. سالها زیر نظر داشت و دید و پسندید و آخرش با خط خودش در بزرگداشت او نوشت. وقتی نوشت که آقا سید محسن شفیعی دیگر رفته بود. رهبر شهید برای روحانی فقید نوشت که او «امید آینده» بود. لابد بعد از نوشتن پیام تسلیت، نفس عمیقی کشیده و در دلش گفته بود: «چه حیف شد!» و میدانم بعد از او، آقای ما از این «چه حیف شد»ها خیلی با خودش گفت. آنقدر که دیگر تاب دوری و تحمل حسرت فراق یاران را نداشت و به آنها ملحق شد. و من از تصور این درد عمیق در دل آن مرد باشکوه، بارها گریه کردهام.
«آقا سید محسن»، روایت پرماجرای زندگی روحانی پرتلاش و خدوم و بصیری است که مهر تأیید امام خامنهای (ره) پای کارنامهی زندگیاش نشست. کتاب، دو بهار را به چشم دیده و سه نوبت زیر چاپ رفته. خدا را شاکرم که توفیق نگارش این اثر را به من ارزانی داشت. کتاب «آقا سید محسن» را میتوانید از نمایشگاه مجازی کتاب تهران با تخفیف ۱۵ درصد و یا از صفحه اینترنتی انتشارات «سوره مهر» به آدرس زیر تهیه کنید.
https://sooremehr.ir/?p=60003
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
https://sooremehr.ir/?p=60003
۴۸۰
۷:۰۰
ملای جوان، از میدان مخبرالدوله که گذشت، به کوچه مسجد پیچید و به خانه حاج آقا مدرس رسید. پا به درون آن حیاط محقر گذاشت. سپس وارد اتاق مدرس شد. سلام کرد و همان جا پای در نشست و گوش سپرد.
- بنده با سلطنت - چه از آنِ قاجار باشد چه دیگری - ابدا موافق نیستم؛ یعنی، راستش، اصولا نظام سلطانی را نظم مطلوبی برای امت و ملت نمیدانم؛ زیرا هیچ سلطانی تاکنون نیامده است که اجرا کننده فرمانهای الهی باشد. اما این عقیده بنده دلیل بر آن نمیشود که تن به جمهوری میرپنجی بدهم. جمهوری میرپنجی، ابتدای یک درد تازه است و یک مرض مزمن. اینها به بهانه جمهوری میآیند، سوار که شدند دیگر ول نمیکنند. خودشان خودشان را نگه میدارند و چون اهل علم و عمل و تقوا نیستند، بیگانگان، تکیهگاه و اسباب بقای آنها میشوند، و به همین طریق میروند تا این مملکت را به بیگانه واگذار کنند و خود، به نوکری قناعت کنند. اما این غول بیشاخ و دم که معلوم نیست از کدام جهنمی ظهور کرده و چطور او را یافتهاند و از دربانی سفارت آلمان به اینجا رساندهاند، تمام وجودش خودخواهی و زورپرستی و میل به استبداد و اطاعت از انگلیسیهاست...
- شما، حرفی داری فرزندم؟- از کجا دانستید که حرفی دارم حاج آقا؟- از نگاهتان. در نگاهتان اعتراضی هست.- میگویم. شما به تنومندی رضاخان اعتراض دارید یا به بیگانهپرستیاش؟- منظورت چیست فرزندم؟
- زمانی که ضمن بحث، میفرمایید «این غول بیشاخ و دم» انسان یاد لاغری بیش از اندازه شما در برابر غول اندامی رضاخان میافتد و این طور تصور میکند که مشکل شما با رضاخان، مشکل شکل و شمایل و تنومندی اوست- نه اینکه او را آوردهاند- بی هیچ پیشینه در علم سیاست و دین، و جاهل است و مستبد و به دلیل همین جهل هم او را نگه داشتهاند نه هیکل.
مدرس، سکوت کرد. ملا دانست که ضربهاش ساده اما سنگین بوده است.
- عذر میخواهم حاج آقا! قصد آزارتان را نداشتم؛ شما، وقتی در حضور جمع، به مسامحه، به تنومندی یک نظامی بدکار اشاره میکنید، به بخشی از موجودیت آن نظامی اشاره میفرمایید که پدید آمدنش در ید اختیار آن نظامی نبوده است، و ارادهی الهی و تنومندی پدر و مادر روستایی - احتمالا - در آن نقش داشته است. در این حال، شما را به بیعدالتی متهم خواهند کرد، و اعتبار کلام عظیمتان را در باب خطر خوفآور استبداد، درک نخواهند کرد، و همه جا خواهند گفت که آقای مدرس، مرد خوب و شوخ طبع و طنازی است که سخنان نمکین بسیار میگوید، اما مسائل جدی قابل تأمل، چندان که باید، در چنته ندارد. و دشمنان شما و ملت و دین بهانه خواهند یافت و با آن بهانه، نه فقط شما را بلکه ما را که شما پرچمدارمان هستید، خواهند کوبید و له خواهند کرد.
باز، سلطه خاموشی. طلاب سر به زیر افکنده بودند. مدرس تأثر را پس نشاند.
- کاش که شما، با همه جوانیتان، به جای من، به این مجلس شورا میرفتید. شما، به دقت و مؤثر سخن میگویید حاج آقای جوان!
- ممنون محبتتان هستم. اما من این مجلس را چندان شایسته نمیدانم که جای روحانیت باشد. آنچه را که شما میگویید، در این حد که میگویید، آقای مصدقالسلطنه هم میتوانند بگویند. آنچه شما میتوانید انجام بدهید که آنها نمیتوانند، دعوت جمیع مسلمانان ایران است به مبارزه تنبهتن با قاجاریان و رضاخانیان و جملگی ظالمان و وابستگان به اجانب. اگر، سرانجام، به کمک ملت، حکومتی به کار آوردید که عطر و بوی حکومت مولا علی (ع) را داشت، وظیفه خود را به عنوان یک روحانی مبارز تمامعیار انجام دادهاید.
- ملای جوان! آیا منظورتان این است که اصولا من، موجود هدفگمکردهای هستم؟
- خیر، هدف شما برای کوتاهمدت خوب است که بنده به عنوان یک طلبه کوچک جستوجوگر، به این هدف اعتقاد دارم، اما روشتان را برای رسیدن به این هدف، روشی درست نمیدانم. شما، با دقت و قدرت، به نقاط ضربهپذیر رضاخان ضربه نمیزنید. بلکه ضربههایتان را غالبا به سوی او و دیگران، بیهوا پرتاب میکنید. شما در سنگر مشروطیت ایستادهاید. اما یکی از رهبران ما، سالها پیش، از مشروعیت سخن گفته است؛ و در اسلام، شرع مقدم بر شرط است. شما، به اعتقاد این بنده ناچیز، این جنگ را خواهید باخت، و رضاخان، به هر عنوان، خواهد ماند و بساط قلدریاش را پهن خواهد کرد، و ما را بار دیگر، از چاله به چاه خواهد انداخت؛ شاید به این دلیل که آقای مدرس، تنهای تنها هستند و همراهانشان، اهل یک جنگ قطعی نیستند، و در عین حال، آقای مدرس، گرچه به سنگر ظلم حمله میکند، اما از سنگر عدل به سنگر ظلم نمیتازد. در این مشروطیت، چیزی نیست که چیزی باشد.
- مانعی ندارد که اسم شریفتان را بپرسم؟- بنده روحالله موسوی خمینی هستم. از قم به تهران میآیم.
۳۳۷
۱۱:۳۲
نماز مغرب و عشا را که در مدرسه بروجردی خواند، به عیادت آیتالله حکیم رفت. بعد از احوالپرسی و تعارفات مرسوم، میدان مناظره را فراخ دید و با کنایه سخن آغاز کرد.
- حضرت آقای حکیم! شنیدم کسالت دارید. خوب است برای مداوا به ایران بروید و در ضمن، قضایای ایران را از نزدیک لمس کنید و ببینید که بر ملت مسلمان چه میگذرد. در زمان مرحوم بروجردی عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره بر این حمل میکردم که مطالب را به ایشان نمیرسانند. نسبت به جنابعالی هم این طور معتقدم که فجایع حکومت ایران را به سمع شما نمیرسانند، والا شما ساکت نمیماندید.
- من به تمام قضایا کاملا واقفم.
- گمان نمیکنم که از همه قضایا مطلع باشید. که اگر بودید، کوتاه نمیآمدید.
- آنچه وظیفه شرعی بود بهجا آوردم. شما از اوضاع سیاسی جهان باخبر نیستید. عدهای سودجو این قضایا را درست میکنند که خودشان سود ببرند. باید خیلی مراقب بود.
- شاید مطلع نباشید که آمریکا و انگلستان میخواهند دول اسلامی را محو و نابود کنند و فعلا از ایران شروع کردهاند. تمام منافع ایران را میبرند و میخواهند خون این ملت را بمکند. باید متوجه بود و بیدار شد و ما بدین جهت قیام کردیم.
- بلی آن طور که شما میگویید صحیح است، ولی راه ایستادگی و مقابله با آنها آن طور که شما اقدام کردید، درست نبود. چون ما که سلاح و قدرت نداریم. سلاح و قدرت ما همین مردم هستند. اینها هم حرکتشان بسته به جهت باد است. ما تجاربی از انقلاب ۱۹۲۰ عراق داریم و میدانیم که چگونه انگلیسیها با ما رفتار کردند و نتیجه قیام و انقلاب ما به کجا منتهی شد. خیلی محتاطانه باید حرکت کرد. به اندک غفلت ممکن است مسلمانها ذلیل و نابود شوند؛ من خود را در مقابل این مسائل مسئول میدانم. بعضی مسائلی که شما بیان کردید، درست نبوده.
- البته من بدون تحقیق اقدام نکردم و من مدارک مستدل دارم.
- حالا چه میشود کرد؟ چه اثر دارد؟
- قطعا اثر دارد. ما با همین قیام تصمیمات خطرناک دولت را متوقف کردیم. چطور اثر ندارد؟ اگر علما اتحاد داشته باشند، قطعا مؤثر است.
- اگر احتمال عقلایی داشته باشد، حرفتان درست است.
- منظور ما از اقدام، اقدام عاقلانه است و اقدام غیرعاقلانه اصلا مورد بحث نیست. مقصود اقدام علما و عقلای ملت است.
- اگر اقدام حاد کنیم، مردم از ما تبعیت نمیکنند. آنها برای دین سینه چاک نمیکنند.
- چطور چنین میگویید؟ این مردم جان دادند، زجر دیدند، حبس کشیدند، تبعید شدند، اموالشان به غارت رفت. چطور بقال و عطار سرمحل که سینه را جلوی گلوله دادند، دروغ میگویند؟
- تبعیت نمیکنند، مرید اغراض مادیه هستند.
- عرض کردم که مردم در پانزده خرداد جوانمردی و صداقت خود را نشان دادند.
- اگر قیام کنیم و خونی از دماغ کسی بریزد، مردم به ما ناسزا میگویند.
- ما که قیام کردیم، از احدی به جز مزید احترام ندیدیم و هر که کوتاهی کرد حرف سرد شنید و مورد بیارادتی مردم واقع شد.
- چه باید کرد؟ بایستی احتمال اثر بدهیم. کشته شدن چه اثر دارد؟
- عملیات ضددینی دو جور است: یکی مثل رضاخان بیدینی میکرد و به شرع نسبت نمیداد. ولی شاه فعلی هر عملی ضد قرآن و مذهب میکند و میگوید از دین است. این بدعت عظیم که بر شالوده دیانت لطمه وارد میکند قابل تحمل نیست. باید جانبازی کرد. بگذارید تاریخ ثبت کند که وقتی دین مورد حمله واقع شد، عدهای از علمای شیعه قیام کردند و دستههایی از آنها کشته شدند.
- تاریخ چه فایدهای دارد؟ باید اثر داشته باشد.
- چطور فایده ندارد؟ مگر قیام حسینبن علی (ع) به تاریخ خدمت مؤثری نکرد؟ چه بهره بزرگی از قیام آن حضرت میگیریم؟
- شما جواب خدا را در این خونریزی چه می دهید؟
- امام حسین (ع) که قیام کرد و خود و عدهای شهید شدند، برای چه بود؟ برای حفظ اسلام بود. پس باید به ایشان هم اعتراض کنیم.
- ای آقا! شما خود را با امام حسین (ع) قیاس میکنید؟ امام حسین (ع) امام واجبالاطاعه و مأمور از جانب خداوند بود. شما چرا امام حسن (ع) را نمیگویید؟ هر کاری که میخواهید بکنید و هر خونی که میخواهید ریخته شود، امام حسین (ع) را در میان میآورید. ریختن یک قطره خون بیگناه در نزد خداوند مسئولیت عظیم دارد.
- اگر امام حسن (ع) هم به اندازه شما مرید داشت، قیام میکرد. در اول امر قیام کرد. دید مریدها فروخته شدهاند، لذا فتح نکرد. اما شما در تمام ممالک اسلامی مقلد و مرید دارید.
- من که نمیبینم کسی را داشته باشم که اگر اقدامی کردیم تبعیت نماید.
- شما اقدام کنید و قیام نمایید، من اولین کسی خواهم بود که از شما تبعیت خواهم کرد.
حاج آقا روحالله این را گفت و بلند شد و آیتالله حکیم با لبخند ایشان را مشایعت کرد.
۳۳۶
۱۹:۰۶
ممکن است ترس از مرگ در قاموست راه نداشته باشد، در سنگر جهاد مو سپید کرده باشی، جانت را هر روزِ خدا کف دستت گرفته و برای امنیت ایران با زبان و قلم و فکرت بجنگی، از سختیهای جانفرسای زندگی امنیتی خم به ابرو نیاوری، با احتمال ترور و شهادت، صبحت را شب و شبت را صبح کنی، روحت را و خونت را وقف عام کرده باشی، از فرق سر تا پنجه پا استکبارستیز باشی، جمجمهات را به خدا عاریه داده باشی و دنیا و مافیها را سه طلاقه کرده باشی. ممکن است همه اینها باشی، اما رگههایی از تردید در باورت به ایمان و تابآوری مردم باشد، کورسوی امیدی به سوسوی مذاکره با آمریکا داشته باشی، لحظهای به استحقاق ملت مبعوث در جذب نصرت خدا و حتمیت و قطعیت امداد الهی شک کنی، آنی و کمتر از آنی به ترحّم شیطان و ترک خصومت او امید ببندی، ذرهای قدرت دشمن را بزرگتر از ارادهی الهیات ببینی، دغدغه نان و جان مردم، زانوان ارادهات را در ادای فریضه جهاد، آنگاه که باید بجنگی، سست کند؛ اگر چنینی، دچار خطا در دستگاه محاسباتی شدهای و دشمن در اینچنینیِ تو طمع میکند و از همین روزنه ضربه میزند. و اگر نه چنینی که در رگهها و کورسوها و لحظهها و آنها و ذرهها و دغدغهها چنان باشی، در آن مسیری که رهبر کبیر و رهبر شهید و رهبر جدید رفته و میروند.
" />
#زهرا_محسنی_فرhttps://ble.ir/lafzeghalam
۵۵۰
۱۷:۴۵
شایعه کردهاند که اول امتحان میگیرد و بعد درس میدهد! بهتان است؛ این را نمرهردیهای روزگار چُو انداختهاند تا هم خودشان را از ننگ و انگ رفوزه شدن رها و تبرئه کنند و هم آموزگارشان را بیمنطق و بیرحم نشان دهند. اما واقعیت این است که این وصلهها به قبای استاد ارجمند جناب مستطاب، حضرت «تاریخ»، حفظه الله نمیچسبد. تاریخ، معلمی نمونه، صبور و پُرحوصله است. از درسهای تکراری و امتحانات مشابه خسته نمیشود. برخلاف ظاهر فرتوت و قیافه یُغورش، اصلاً عُقدهای نیست. مثلاً فصل امتحان، برای پیشگیری از نشت اطلاعات و رانتبازی و خرید و فروش غیرقانونی سؤالات آزمون، به فکر قرنطینه و استتار و پلیسبازی نمیافتد. اتفاقاً همه چیز برعکس است؛ تاریخ با آدمها خیلی ندار است و خودش بانک سؤالاتش را از قبل لو میدهد و پاسخنامه را اسپویل میکند! کجا؟ لابلای سرگذشتنامهها و تجربهنگاریها و کتابهای تاریخی، توی فیلمها و مستندها و حافظههای تاریخی. طفلی اما آنقدر از حافظه تاریخی آدمها ناامید است که آزمونهایش را جزوهباز و تقلبآزاد میگیرد! با وجود اینهمه کمک، بهقدری آدمهای متفاوت با اشتباهات نعلبهنعل دیده، که از سادگی آنها گاهی غشغش ریسه میرود و گاهی خروارخروار اشک میریزد. از اینکه با این همه سخاوت استاد، کسی تنبلی کند و بانک سؤالات پُرتکرار امتحان را از سالبالاییها نگیرد، هنگ میکند. و وقتی میبیند کسی که یکبار افتاده، دوباره برگه امتحان را شبیه ترم قبل پُر میکند، واقعاً شاخ درمیآورد. اعتماد به نفس آدمهایی که سردارِ آزمون و خطا هستند، روی مُخ تاریخ رژه میرود.
فوبیای تاریخ، سندروم اعتیاد آدمها به تجربههای شکستخورده است. اینکه بارها قصد کعبه کنند و سر از ترکستان درآورند و دوباره سجاده را رو به قبله آبکشی کنند. اینکه از فرط خوشخیالی، در امور مهمشان آنجا که نباید به اغیار اعتماد کنند، دل بدهند و قلوه بستانند و آنجا که باید به خدا خوشگمان باشند، تاب نیاورند و نق بزنند و کلّه کنند. حرص تاریخ آنجا درمیآید که ملتهای با استعداد و کوشایی که میتوانند قلههای تاریخ را فتح کنند، در چرخه معیوب خطاهای تکراری بیفتند و سکندری بخورند. درست است که آموزگار تاریخ آنقدرها هم سختگیر نیست، اما برای ملتهای نخبه، گاهی امتحانش را در فرامتنها میگیرد، نه در متنها. گاهی شاگرد اولها را با «حجابِ جزئیات» آزمایش میکند، تا حواسپرتیشان را از «بدیهیات کلیات» بسنجد. گاهی از متشابهات برایشان بت میسازد، تا در محکمات متزلزل شوند. سرنوشت مبهم ملتها برای معلم تاریخ، حکم مرور خاطرات و بازخوانی سرگذشت حوادثی را دارد که فرجامشان مثل کف دست، معلومِ معلوم است.
تاریخ میداند که اگر برجام بکاری، گلابی برداشت نمیکنی. بارها و بارها دیده که اگر حقّت را از حلقوم جهانخواران بالمرّه نستانی، به وضعیت ارّه میافتی. تاریخ خوب میفهمد که تابوی تعرض به خاک اگر شکسته شود، سونامیها دومینووار میآیند. معلم دلسوز تاریخ، نگران ولوم تنظیم حساسیت ملتها به حراج سرمایههای مادی و معنویشان است. انتظار دارد آدمها بعضی چیزها را با آمپلیفایر فریاد بزنند تا خط قرمز بمانند و دیوار صوتی بین نسلها را بشکنند و در گوش چهار نسل بعدتر هم اکو شوند. تاریخ، دلواپس عادیسازی کرنش خواص و نرمش عوام در مزمزه کردن معامله با مؤلفههای قدرت است. خلاصه اینکه حوصله تاریخ از دیدن الگوهای تکراری و کلیشههای قدیمی سر نمیرود، اما گاهی از عبرتناپذیری آدمها دوست دارد سر به بیابان بگذارد. سینه تاریخ پر است از سرگذشت آدمهایی که درس عبرت دیگران شدند. اما نمره بیست تاریخ فقط پای کارنامه کسانی مینشیند که سرمشق دیگران شوند.
۶۲۱
۱۱:۴۲
ما خلع سلاح شدیم. اشک دستهجمعی را از ما گرفتند. درست است که شب و روز در تنهایی ریزریز گریه میکردیم، اما شانههامان نباید تکان میخورد. صدای هقهقمان نباید شنیده میشد. باید مصیبت را در خودمان هضم میکردیم و دق نمیکردیم. انگار باید اکسیژن را از زندگیمان حذف میکردیم و خفه نمیشدیم. ما زیر مصیبت سنگین مولامان آوار شدیم، اما باید نقش کوه را بازی میکردیم. آنها که بغضمان را در سینه داشتند، نباید بغضمان را میدیدند. سخت بود با پشت آستین، پنهانی خیسی چشم را گرفتن و به زور آب دهان را قورت دادن و هر شب صدا را آزاد کردن و محکم رجز خواندن. ما باید میجنگیدیم، درست زمانی که یتیم شده بودیم. صاحبعزا بودیم، اما سوگ را امروز و فردا میکردیم تا مدیون حماسه نشویم.
و چه خوب شد که خدا محرّم را آفرید تا به بهانه حسین (ع)، بغضهامان بترکد و شانههامان بیمهابا تکان بخورد و مردهامان با صدای بلند ضجّه بزنند و زنهامان چون کودکمردگان شیون کنند. و حسین (ع) امسال بهموقع به دادمان رسید تا از فروریختگیمان آواربرداری کند و به خفهشدگیمان اکسیژنرسانی. و منزّه است پروردگار دو عالم که به ما رحم کرد و حسین (ع) را آفرید تا برای او و فرزند آخرالزمانیاش به پهنای صورت اشک بریزیم و خون گریه کنیم و «إن كُنتَ باكِياً لِشَيءٍ» بخوانیم. ما خلع سلاح شده بودیم. حسین (ع) ما را مسلح کرد.
" />
#زهرا_محسنی_فرhttps://ble.ir/lafzeghalam
و چه خوب شد که خدا محرّم را آفرید تا به بهانه حسین (ع)، بغضهامان بترکد و شانههامان بیمهابا تکان بخورد و مردهامان با صدای بلند ضجّه بزنند و زنهامان چون کودکمردگان شیون کنند. و حسین (ع) امسال بهموقع به دادمان رسید تا از فروریختگیمان آواربرداری کند و به خفهشدگیمان اکسیژنرسانی. و منزّه است پروردگار دو عالم که به ما رحم کرد و حسین (ع) را آفرید تا برای او و فرزند آخرالزمانیاش به پهنای صورت اشک بریزیم و خون گریه کنیم و «إن كُنتَ باكِياً لِشَيءٍ» بخوانیم. ما خلع سلاح شده بودیم. حسین (ع) ما را مسلح کرد.
۵۲۲
۱۳:۱۷
پیام و موضع شفاف رهبری در باب تفاهمنامه مشترک ایران و آمریکا، نوعی خرق عادت تاریخی و از منظر رابطه امام و کارگزارانش، بسیار ویژه بود. صراحت در اعلام نظر شخصیِ مغایر با تصمیمات دولت و شعام، یک تیغ دو لبه خلق کرد. از طرفی اجازه مشروط رهبری، اهرمی قدرتمند برای فشار بر آمریکا در اختیار مسئولین گذاشت تا در ادامه مذاکرات بر پایه آن مطالبهگری کرده و بر حقوق ملت پافشاری کنند. تصریح به دوگانگی نگاه در عین وحدت تصمیم در سطوح عالی نظام، دشمنِ مستأصل را دچار اختلال محاسباتی کرده و او را وادار به احتیاط بیشتر در زیادهخواهی میکند. این انگاره در دشمن تقویت میشود که اگر تفاهمنامه در ایران مشتریان پر و پا قرصی دارد که برایش غش و ضعف میروند، مخالفانی مشروع، جدی و تاثیرگذار چون رهبر عالی نظام هم دارد که اگر لازم شود، ترمز مذاکره و تفاهم و توافق را میکشند. اگرچه تاکنون شکستن اراده دشمن و ناکام گذاشتن او در رسیدن به اهداف جنگ، یک پیروزی راهبردی برای ایران خلق کرده، اما موفقیتهای ما تثبیتنشده و شکننده و نارس هستند و در کشاکش مذاکرات، ممکن است هر لحظه ورق بازی کاملاً برگردد. لذا موضع رهبری زنگ خطری برای دوستان و چماقی بالا سر دشمنان باقی میگذارد.
از منظری دیگر، پیام رهبری نباید عاملی برای تسویه حسابهای جناحی و لشکرکشیها و صفبندیهای داخلی و متهم کردن این و آن شود. بسیاری از مردم ایران، انتقادات جدی و اصولی به متن و فرامتن و حواشی تفاهم دارند، اما خودخواسته یا بالاجبار وادار به خاموشی و سکوت شدهاند. اینک که رهبری به پشتوانه حمایت ملت مبعوث در صف اول مطالبهگری از دولت نشسته، مردم نیز با حفظ وحدت، احترام و در عین دلسوزی و پرهیز از دمیدن در آتش اختلافات، همچنان پرچم نظارت عالیه بر تصمیمات ارکان نظام را بالا نگه داشته و اهرمی مضاعف برای کمک به دولت و فشار بر آمریکا میسازند. همیشه برای گفتن «دیدید ما درست میگفتیم» فرصت هست، اما مهمتر از اثبات حقانیت خود و اصرار بر آن، تحفّظ بر وحدت، تبیین نکات عبرت و افزایش آگاهی و بصیرت دیگران و امر به معروف و نهی از منکر کارگزاران نظام است، که صرفاً با بیان نرم و قول سدید، محقق میشود. رهبری، منادی یکپارچگی است و برداشت جواز اختلافافکنی از پیام ایشان، نقض غرض و جفای به جایگاه رهبری است. علیالاصول نظر ما باید ذیل نظر ولیفقیه تعریف شده و مقوّم و مؤیّد آن باشد.
۶۵۲
۲۰:۲۴
دنیای عجیبی است! ما را با لوبیای سحرآمیز مسخره کردند، تا به یونجه و کنجاله راضی شویم. بحث کیفیت نیست؛ واقعیت این است که حبوبات کالیفرنیا، محبوب امریکوفیلهاست و الّا همه میفهمند خرید غلّات از آن گندهلات، غلط اندر غلط است. و ما انگار داریم در دنیای افعال معکوس زندگی میکنیم، جایی که «پافشاری بر خطوط قرمز» خط قرمز محسوب میشود و تجربه کردن چندباره شکستها، بنبستشکنی. بله تازه حس مبعوث شدن گرفته بودیم که احساس «بر عبث پاییدن» را به ما القا کردند. قبول، اگر پشت خیمه معاویه نیستیم، اما زیر باد کولر هم ننشستهایم. ما خیابانپروران را از خلأ قدرت نترسانید؛ برای مردمی که کشور را رهبری کردهاند، پر کردن جای خالی قوه مقنّنه با قوه مخیّله کار سختی نیست. اما عجیب است که کلنل لیاخوف مجلس شورای ملی را به توپ بست و اصحاب خوف، مجلس شورای اسلامی را به قفل بستهاند؛ آنهم درست در زمانهای که امامِ در پرده، در جنگ نامتقارنِ توقیع با توییت، بسط ید و عصای دست میخواهد. اینها پیشکش، وقتی در گرماگرم نقض تفاهم موهومی، آسمان اقناع افکار عمومی کلیر میشود، مردم زیر بمباران «روایت اول» دشمن، بی پدافند روانی رها میشوند. و نمیتوان در خلأ روایت رسمی، انتظار داشت ملت با خواندن گزارشهای «همه چیز آرومه» مشاور راهبردی رئیسمجلس، تراپی کنند. بله دنیای عجیبی است.
۶۲۲
۲۰:۳۸