بعضی وقتها هم اینجوریه که تمام آدمهای دوروبرت رو مرور میکنی ببینی با کدومشون میتونی حرف بزنی که سبک شی، آخرش میری تو خلوت خودت و با خدا و اشک چشمت حرف میزنی...
@lgholamzadeh
@lgholamzadeh
۱۳۳
۲۰:۱۸
سلام و درود خدا بر امام کبیر و شاگرد خلفشان، امام شهیدمان که شمهای از شجاعت و دیانت و رشادت امیرالمومنین(ع) را برایمان ترسیم و تبیین کردند و به ما فرصت دادند تا در دنیای بی در و پیکر دیکتاتورها، آزادگی و شرف را مزمزه کنیم.ما تا ابد مدیون شماییم در کشوری زندگی میکنیم که هر روز از مأذنههایش نوای اشهد ان علیا ولی الله به گوش میرسد. درود بی پایان خدا بر شما و بر وارثان برحق آرمانهای شما
@lgholamzadeh
@lgholamzadeh
۱۸۸
۷:۱۵
بازارسال شده از امین
@khamenei_poems
۴
۱۷:۵۵
کم سال بودم، دوم سوم دبستان. در رختخواب غلتی زدم و چشم باز کردم. انگار حال خانه عادی نبود. سر چرخاندم مامان را پیدا کنم. کنار بابا جلوی تلویزیون نشسته بود و اشک میریختند. هاج و واج نگاه کردم. در اخبار بستری بودن امام(ره) را دیده بودم اما اینقدر فهم و دلبستگی نداشتم که عمق درد مامان و بابا را درک کنم. مثل هر کودکی، احوال پدر و مادر برایم حجت بود. اشک که میریختند منم دلم میخواست گریه کنم! آن روزها بواسطه شغل پدرم تهران نبودیم. نشد که بیاییم و حسرتی شد برای همه عمر.دیدارهای امام خمینی(ره) را که میدیدم، به کودکانی که پدرها سر دست میگرفتند تا امام دستی به سرشان بکشد حسودیام میشد. همیشه دلم میخواست بروم داخل تلویزیون و از نزدیک ببینمشان! من حال سعید از کرخه تا راین جامانده از تشییع را خوب میفهمیدم، هربار تمام سکانس دیدن تشییع امام را همراه سعید اشک میریختم و دلم خواست من هم به صفحه تلویزیون چنگ بزنم و خودم را به اعماق مانیتور و تاریخ پرتاب کنم. برگردم به خرداد ۶۸، وسط مردم حیران، پای آن یخچال شیشهای... برای من امام(ره) همه عمر اسطورهای بود که اسلام و عزتمندی را به ایران برگرداند. اسطورهای که دستم از دامانش کوتاه بود و لابلای گفتهها و نوشتههایش که از فهمم بالاتر بود جستجویش میکردم. خمینی کبیر(ره) برای من مثل پدربزرگی ست که به او مدیونم و زندگی و آیندهام تحت تاثیرش بوده گرچه عهد او را زیاد زیست نکردهام.اما اسطورهی شهید نهم اسفند ۱۴۰۴ حسابش برایم با تمام قهرمانان دنیا فرق داشت. روبروی تلویزیون نشسته بودم و برای قهرمانی اشک میریختم که از دنیا نرفته بود، بلکه لبتشنه و مظلوم در جنگ مستقیم حق و باطل شهید شده بود. اسطورهای که دلسوزتر از پدر برای تربیت ما از هیچ تلاشی فروگذار نکرد، برای رشدمان مو سفید کرد و قامتش خمید، برای ارتقایمان رنجها کشید و زخم زبانها شنید. من عهد این اسطوره را ثانیه به ثانیه زندگی کردم. آنقدر برای اقتدار و رشد آینده ما و نسلمان نفس زد و تلاش کرد که نفسمان به نفسش گره خورد. اینقدر دعایش را بدرقه لحظاتمان کرد که وجود و زندگیاش، پشت و پناه و دلگرمی زندگیمان شد. حیات ما مستقیم و بیواسطه به قهرمانمان پیوند خورد و این بار من آنقدر خوشاقبال بودم که بارها خود را به خانه اسطوره زمانهام برسانم و روی ماه و لبخند مهربانش را بیواسطه ببینم. حتی لباس خادمی بپوشم، در خیالم دخترش شوم و از مهمانهایش پذیرایی کنم. هرچندکه بیحسرت هم نبودم. حسرت یکبار پیش پایش نشستن و گوشه عبایش را بوسیدن، حسرت پسربودن و فرصت دستبوسی پیدا کردن! من حتی به آن فرشتههایی که جشن تکلیفشان را دور سجاده آقا برگزار کردند بینهایت حسودی کردم. حتی بیشتر از آن، به دختران نابالغ شهید که امام دست بر سرشان میکشید و حتیتر به نوزادانی که آغوش و اذانش را صاحب میشدند.چهارماه ست در تلاشم باور کنم همان دیدارهای از راه دور و نمازهای در ردیف صدم و دویستم، بدون دیدن پیشنماز هم دیگر نیست و حالا میگویند قرار است من و خواهران و برادرانم که هنوز اصلا یتیمیمان را باور نکردهایم، برویم در همان مصلایی که پشت سر پدرمان با غرور و افتخار و شور و شوق نماز عید و نماز نصر خواندیم، در همان مصلای خاطرات قشنگمان، با او وداع کنیم. این را میگویند بدون اینکه نگران قلب شکسته و جگر پارهپاره ما باشند! میگویند قرار است چند روز دیگر در همان خیابانهایی که با اشتیاق و افتخار فریاد میزدیم، این همه لشگر آمده، به عشق رهبر آمده، خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست، پیکرش را بدرقه کنیم و یادمان بیاید چطور به جای ما، خون رگهای او هدیه زندگی ما شد!! بعد هم بدون اینکه خجالت بکشند به ما توصیه میکنند چطور مواظب باشیم در وداع و بدرقه پدری که هست و نیستش را برایمان داده، خش برنداریم و حتی گرمازده نشویم، مردن که بماند! به مایی که اینقدر پوستمان کلفت بوده که چهار ماهست رفتنش را دیدهایم اما زندهایم! اصلا کاش در بین سیل جمعیت ازین شرمندگی دربیاییم، غیرت کنیم و از بار ذلت زندگی بدون او شانه خالی کنیم.دروغ چرا؟! این روزها اصلا دلم نمیخواهد فرهیخته باشم، نمیخواهم به انتقام بنیادین فکر کنم. دلم نمیخواهد قوی و محکم باشم. فقط شانه و آغوشی میخواهم که درد یتیمی را بفهمد، دستش را پشتم بگذارد و اجازه بدهد هایهای اشک بریزم، فریاد بزنم، به زمین و زمان و روزگار بدکردار بدوبیراه بگویم، قاتلین پدرم را لعن و نفرین کنم، بعد بنشینم روی زمین و خاک بر سرم بریزم و شیون کنم. این روزها دلم میخواهد از پوسته مقاوم و فهمیده بودن بیرون بیایم و برای از دست دادن پدری که حتی پیکرش قرار نیست نزدیکم بماند یک دختر عامی و بیملاحظه و غربتی باشم. آدمی چه چیزها که دلش میخواهد و نمیشود انجام دهد. امام روحالله خوب میگوید:مارا رها کنید درین رنج بیحساببا قلب پارهپاره و با سینهای کباب
@leilagholamzade
@leilagholamzade
۴۲۸
۲۰:۵۷
از صبح نشسته بودم پای تلویزیون و تشییع با شکوه رهبر عزیز شهیدمان را در خانه پدری و محضر امیرالمومنین(ع) میدیدم. هر وقت حال دلم خراب میشود، خودم را به گروه خدام اربعین میرسانم. کنار خواهران و رفقای اربعینی، حرفها و احساسات مشترک داریم. دوستان همدل و همزبان داشتن در این دوره زمانه کم نعمتی نیست. کنار یاران اربعینی، همه چیز جمعی میشود، با هم دعا میکنیم، غصه میخوریم، ذکر میگوییم، شاد میشویم، با هم اشک میریزیم. با هم کارهای بزرگی رقم میزنیم که به تنهایی اگر هم ممکن باشد، بسیار سخت است اما کنار آنها میشود خاطرات جذاب. میروم در گروه و میبینم همه دارند مثل من، به برادران عراقی غبطه میخورند. انگار آنچه ما میخواستیم را آنها دارند رقم میزنند.این هم خودش حکایتی ست! کشوری که هشت سال با ما جنگیده، کشته و کشته داده و ما سالهاست برای رفتن به آنجا و ارتباط خوب داشتن با آنها فحش میخوریم، اینطور دارد برای رهبرمان سنگ تمام میگذارد، آنقدر که پیکر آقایمان از ازدحام عزاداران تا شب به کربلا نمیرسد. نشستهام و همزمان که پیگیر موقعیت جغرافیایی پیکر هستم نگرانم در این حجم جمعیت اتفاقی برای تابوت و پیکر نیفتد. دل توی دلم نیست. در نجف که یهو دیدم عمامه آقا دیگر روی تابوت نیست، دلم هری ریخت پایین. حالا در کربلا دیگر پرچمهای دور تابوت هم کنده شده. از شدت دلشوره و نگرانی پناه میبرم به گروه خدام. باز هم تنها نیستم. همه نگران پیکر هستن. دوباره ذکر صلوات گرفتهاند که اتفاقی نیفتد. یکی با ناراحتی میگوید بچه ها یک لحظه دیدم تابوت عمودی شده! میخوانم و با خودم فکر میکنم ما یک عمر نگران آقا بودیم که سلامتیشان به خطر نیفتد. بخصوص این اواخر اوقاتی که بدون عصا میایستادند و در دهان دشمن میزدند، هم ذوق میکردیم و هم حمد میخواندیم که اذیت و خسته نشوند، وقتی سخنرانی دانشجوها طولانی میشد حرص میخوردیم که چرا ملاحظه سن و سال آقا را نمیکنند. وقتی صدایشان میگرفت تندتند حمد میخواندیم برای سلامتیشان، وقتی اتفاقی در کشور میافتاد صدقه میدادیم که خطری تهدیدشان نکند. اسم بیمارستان اگر میآمد که دیگر به هول و ولا میافتادیم و قربانی و صدقه و ختم حمد. حالا هم که مصیبت بر سرمان نازل شده هر روز مشغول ختم صلوات و قربانی و ختم آیةالکرسی و جوشن کبیر تا پیکرشان به سلامت!! به مشهد و آرام گرفتن کنار امام رئوف برسد. آقاجان، ما سستعنصر بودیم قبول، کم کار بودیم، تنبلی زیاد کردیم، حرفهایتان را دیر عملی و عملیاتی کردیم، خیلی جاها کم از شما دفاع کردیم، خیلی جاها به غلط حرف زدیم یا سکوت کردیم همهاش درست ولی به خدای علی(ع) قسم عاشقانه دوستتان داشتیم و داریم. سیدالشهدای مقاومت، به خدای سیدالشهدا قسم، ما برای محافظت از پیکر بیجان شما هم حاضریم جان بدهیم. آقاجان، در محضر باریتعالی شهادت بدهید که ما تا پای جان دوستتان داشتیم گرچه بی لیاقت بودیم. گویی این تاوان تمام کمکاریهایمان است که بجای آنکه با افتخار در رکاب شما جان بدهیم باید بمانیم و قطره قطره آب شویم، بمانیم و ذرهذره جان بکنیم...ما که حتی دل نداریم کج شدن تابوت شما را ببینیم چطور میخواهیم امشب علی ابن جواد بگوییم و به زندگی مثل قبل ادامه بدهیم؟!!...
@leilagholamzade
@leilagholamzade
۱۶۰
۵:۵۰
تا بودید با حرف و عمل، واسطهی اتصال ما به خدا بودید و از آنچه ما را به خدا میرسانَد و آنچه او میپسندد گفتید. حالا هم که نیستید در تمام طول هفتهای که گذشت خداوند بواسطه تشییع پیکرتان در گوش ما حرفهایش را زمزمه میکرد. من هرچه این روزها در مراسم شما شرکت کردم یا در تلویزیون به نظاره نشستم گفتگوی خدا با ما خاک نشینانِ به دنیا چسبیده را میشنیدم. پیام آنقدر بلند، رسا و واضح بود که نمیشد آن را نشنیده گرفت. خدا هر روز این هفته برایمان تکرار کرد، از مصلی، تا خیابان آزادی، از حرم حضرت معصومه(س) تا جمکران، از جوار امیرالمومنین(ع) تا بین الحرمین و طواف سیدالشهدا(ع) و علمدار رشیدش، از خیابانهای مشهد تا حرم امام رئوف(ع)، پیام یکسان بود. خداوند پیوسته گوشزدمان کرد که هان مردم، خودتان را خرج من کنید تا ببینید من چطور خودم و همه مخلوقاتم را خرج شما میکنم. مرا ببینید و جز من نبینید تا کاری کنم همه دنیا شما را ببینند. با من باشید و با غیر من نباشید که من شما را کفایت میکنم. خودتان را خرج من کنید که من بهترین خریدارم و در این معامله ضرر نمیکنید.خدایا، پروردگارا، تو را قسم به خون پاک رهبر عزیزمان، هرچه تا امروز خودم را حرام کردهام، بگذر و بعد ازین مرا خرج خودت کن

@leilagholamzade
@leilagholamzade
۱۶۱
۱۹:۵۵
داستان انتقام
آمریکا و اسرائیل در یک سال اخیر، رهبر، دو وزیر، دبیر شورای عالی امنیت ملی، رئیسشورای راهبردی سیاست خارجی و تمام فرماندهان ارشد نظامی ما را ترور کرده است اما جامعه روشنفکری ایران از ما میخواهد حتی کلمه انتقام را هم بر زبان نیاوریم تا خدای نکرده به جنگطلبی متهم نشویم.
در اینجا بحث انتقام بحث فردی یا سیاسی نیست. بحث این هم نیست که ما به جمهوری اسلامی و سران مملکت علاقه داشته یا از آنها نفرت داشتیم. در این جا فریاد انتقام، فریاد دفاع از حیات و زندگی خودمان و جامعه خودمان است.
ترور رهبر ایران، ترور فرمانده یا رییس یک سازمان چریکی و شبهنظامی مانند حماس و حزبالله (که آن هم طبیعتا محکوم است) نیست بلکه ترور شخص اول یکی از بیست کشور بزرگ جهان از لحاظ مساحت و جمعیت است. کشوری که در اکثر کشورهای جهان نمایندگی و سفارت داشته و عضو سازمان ملل و عمده سازمانهای بینالمللی است.
این محافظهکاری جامعه و تهدید از انگ رادیکایسم از همان زمانی که غرب نیروی رسمی نطامی کشور را سازمان تروریستی اعلام کرده و فرمانده ارشد نظامی کشور را ترور کردند شروع شد و مطمئن باشید اگر جامعه و مسئولان در این مورد هم با محافظهکاری و ترس از «تلهجنگ» مسئله را زیرسیبلی رد کنند، دیگر در این مملکت سنگ بر روی سنگ بند نخواهد شد و هیچکس از مسئول تا یک شهروند ساده امنیت نخواهد داشت.
رهبر ایران، رییس یک سازمان چریکی نیست که زندگی پنهانی داشته و چهارماه حتی یک صوت از او پخش نشود. این وضعیت اگر به عنوان یک نُرم در جامعه پذیرفته شود، کمکم حاکمیت ملی ایران هم زیر سوال رفته و جامعه با تهدید وجودی مواجه خواهد شد.
بخشی از جامعه تصور میکند شعار و فریاد انتقام، نشان از جنگطلبی تندروهاست است و البته حق هم دارد که نگران جنگ باشد اما باید به آنها توضیح داده شود که اتفاقا اگر دنبال صلح و بازگشت آرامش به کشور هستید، با هر گرایش سیاسی ولو برانداز، باید فریاد انتقام سر بدهید و هزینه ترور را برای دشمن بالا ببرید.
آمریکا حتی در پایان جنگ جهانی دوم و در برههای که ژاپنیها تا سرحد مرگ مقاومت کرده و سر تسلیم نداشتند، بمب اتم زد اما کاخ امپراتور یا دولت و پارلمان این کشورا بمباران نکردند چرا که دنبال تسلیم ژاپن بودند نه دنبال نابودی و فروپاشی آن کشور.
نتانیاهو بارها و بارها در یک سال اخیر گفته است که جنگ با ایران برای ما جنگ وجودی است و در این جنگ یا ما نابود میشویم و یا آنها را نابود میکنیم. در این منطق دیگر هدف تضعیف نظام و تغییر نظام و حتی تسلیم ایران نیست بلکه زدن مقامات ارشد سیاسی و نظامی با هدف فروپاشی کشور و جامعه ایران صورت میگیرد و هر آنکس به بقای ایران با هر فکر و عقیدهای، علاقمند است باید فریاد انتقام و خونخواهی سر دهد و نظام سیاسی هم باید آن به این فریاد به عنوان یک مطالبه وجودی کشور نگاه کند.
داستان ما و آمریکا مثل داستان جورج فلوید و آن پلیس قاتل آمریکایی است که او را طی یک روند چندبن دقیقهای زجرکش کرد.آمریکا به مانند آن پلیس قاتل، چهل سال است که زانوی خود را برگردن ما گذاشته و ذره ذره با تحریم و تهدید و تهاجم نظامی نفس را ما میگیرد اما ما اگر در همان حال احتضار یک شعار «مرگ بر آمریکا» گفته یا پرچم آمریکا را آتش میزنیم، روشنفکر و استاد دانشگاه ما، سریعا خود را رسانده و در گوش ما میگوید، «خفه شوید» و هر فریادی از سوی «مای» در حال مرگ را به رادیکالیسم و تندروی و جنگطلبی محکوم میکند.
فرهاد قنبری
@leilagholamzade
فرهاد قنبری
@leilagholamzade
۳۴
۸:۳۵
هیچوقت فکر میکردیم با یک #انیمیشن لگو استایل بشینیم گریه کنیم؟!
#امامـشهیدخامنهای
@leilagholamzade
#امامـشهیدخامنهای
@leilagholamzade
۲۹۹
۱۰:۲۳
گفت:آدم فکر میکنه دیگه چیزی نمیتونه اذیتش کنه که با عبارت «ما باشیم یا نباشیم...» تو پیام سید مجتبی خامنهای مواجه میشه.
منم همینطور عزیزم، منم همینطور
منم همینطور عزیزم، منم همینطور
۱۵۱
۱۵:۰۴