مهجور ☫
هو الحکیم در گروه کلاسیکخوانی رسیدهایم به ادبیات اسپانیا و کتاب دنکیشوت اثر میگل دِ سروانتس جلد یک کتاب را تازه تمام کردهام، به نظر موضوع اصلی آن، تقابل بین واقعیت و توهم و شاید تعیین مرز بین آن دو است. خلاصهٔ یک خطی خطِ اصلی داستان، ماجرای مردی است فاضل که احتمالاً در اثر کتابخوانی افراطی، به سرش زده و متوهم شده که یکی از همان شخصیتهای پهلوانی کتابهاست. دنکیشوت عاقل مردی است که خود را محصور در دنیای کتابها و ماجراهایش کرده و آنقدر غرق در فضای ترکیبی خیال و واقعیت شده، که آخر سر خیال بر واقعیت شوریده و او را آدمی متوهم ساخته و در جهان ذهنیاش یکی از همان پهلوانانی شده که در کتابها در موردش بسیار خوانده. حالا او در این جهان وهمی خودساخته، پهلوانی است که اراده کرده از دل دنیای محدود خانهاش بیرون بزند و عزم جزم کرده تا برای نجات مستضعفین جهانِ پیرامونش تمام همت خود را صرف کند. در این نگاه وهمآلود حقیقت وارونه دیده میشود تا او بهانهای برای عرضاندام و به نمایش گذاشتن خود دروغینش داشته باشد. پیرمرد فرتوتی که از فرط لاغری و ناتوانی چیزی نمانده ریق رحمت را سر بکشد و به دیار پهلوانان خفته در خاک بپیوندد، اما سری شوریده دارد که او را در تمنای پهلوانی به شهوت شهرت سوق میدهد. و جالبتر از خود متوهم او، کهتر یا نوکر حاضر یراقش است که علیالظاهر از نعمت عقل محروم نیست ولی علیالباطن دیوانهتر و متوهمتر از ولینعمتش جولان میدهد. تفکر منطقی و وهمی در این دو چنان بههم آمیخته و ممزوج شده که تمییز واقعیت از خیال را برایشان ناممکن کرده. سروانتس هوشمندانه و با قلمی روان و چاشنی طنز، این حقیقت را عریان میکند که انبوه آزمندی و حرص در هرچه ولو کتاب خواندن (داستانی)، احتمال مجنون شدن و متوهم کسی شدن را در آدمی افزون میکند. اگر آدمی در انباشت چیزی حد اعتدال را نگه ندارد و به حرص و ولع بیفتد و با تمرکز به آن از تفکر منطقی دور شود، برایش عاقبتی چون #دنکیشوت دور از انتظار نیست و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! #مجنونفرزانه #عاقلدیوانه مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
هو العلیم
جلد دوم کتاب دنکیشوت اثر میگل دِ سروانتس هم به آخر رسید.
در این جلد هم به سیاق جلد اول، همان خط داستانی دنبال میشود و نویسنده با چاشنی قرار دادن خردهداستانهایی کنار سوژهٔ اصلی، از یکنواختی اثر کاسته و آن را دلپذیرتر و جذابتر کرده.اما به نظر میرسد جناب سروانتس حرفهای مهم و مؤثری را که مدنظرش بوده در همان جلد اول بیان کرده و جلد دوم جز تکرار مسائل قبلی و پروبال دادن به ماجراها چیز افزونی ندارد. و احتمالاً آنچه او را ترغیب کرده برای ادامه دادن ماجراهای وهمی طنزآلود دنکیشوت، بیشتر ناظر به جنبهٔ سرگرمی اثر و به اقتضای استقبال مخاطب از آن بوده وگرنه که سخن تازهای در کار نیست. و همین تکرار سوژه، قابلحدس بودن ماجراها و فروکشکردن خلاقیت اثر، جذابیت اولیه را در جلد دوم کمرنگ کرده، اگرچه هم سخنوری دنکیشوت و حتی گاهی زیردستش سانچو و هم ماجراهای طنز در این جلد بیشتر شده است.برخی از موضوعات اصلی و فرعی که در این اثر به آن پرداخته یا اشاره شده است، این موارد است: تقابل وهم و خیال با واقعیت، مواجهه افراد با آدم مبتلا به وهم، چگونگی ایجاد زمینه و بستر برای تقویت عقل و خرد در فرد متوهم یا بالعکس ضریب دادن به حُمق و نابخردیاش، انعکاس مفهوم عشق و عاشقی متداول، نقد محتوای فرهنگی کتابهای منتشرشده و تأثیرشان بر مخاطب، انتقاد از عدم رعایت ممیزی و سانسور در بعضی محتواهای فرهنگی هنجارشکن (علیالخصوص کتاب، بهعنوان شاخصترین عنصر فرهنگی زمان حیات نویسنده)، و ارائه پند و موعظه در موضوعات فرهنگی، اجتماعی و حتی مذهبی و ... در قالب گفتوگوهای طرفینی.و همهٔ اینها با قلمی روان، جذاب و قصهگو که مخاطب را تا لحظات آخر دنبال خود میکشد. شاید حجم کتاب و بهویژه به ورطه تکرار افتادن برای مخاطب امروزی که با انواع سرگرمی محاصره شده و سرعت زندگیاش روی ۲x قرار دارد، کمی آزاردهنده باشد اما به یقین برای مخاطب همعصر نویسنده که احتمالاً قصهگویی کتاب تنها همدم شبهای بلندش بوده، بسیار لذتبخش و سرگرمکننده است.و دور از انصاف است که اعتراف نکنیم با وجود گذشت حدود ۵ قرن از تألیف کتاب، همچنان موضوع بهروز، قابلتوجه و مبتلابه عصر کنونی است و جناب سروانتس حرفهای مهم و تأثیرگذاری را در این اثر فاخر برای مخاطب تمام اعصار به یادگار گذاشته است.
#ازدیوودَدملولموانسانمآرزوست#معرفیکتاب#دنکیشوت
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
جلد دوم کتاب دنکیشوت اثر میگل دِ سروانتس هم به آخر رسید.
در این جلد هم به سیاق جلد اول، همان خط داستانی دنبال میشود و نویسنده با چاشنی قرار دادن خردهداستانهایی کنار سوژهٔ اصلی، از یکنواختی اثر کاسته و آن را دلپذیرتر و جذابتر کرده.اما به نظر میرسد جناب سروانتس حرفهای مهم و مؤثری را که مدنظرش بوده در همان جلد اول بیان کرده و جلد دوم جز تکرار مسائل قبلی و پروبال دادن به ماجراها چیز افزونی ندارد. و احتمالاً آنچه او را ترغیب کرده برای ادامه دادن ماجراهای وهمی طنزآلود دنکیشوت، بیشتر ناظر به جنبهٔ سرگرمی اثر و به اقتضای استقبال مخاطب از آن بوده وگرنه که سخن تازهای در کار نیست. و همین تکرار سوژه، قابلحدس بودن ماجراها و فروکشکردن خلاقیت اثر، جذابیت اولیه را در جلد دوم کمرنگ کرده، اگرچه هم سخنوری دنکیشوت و حتی گاهی زیردستش سانچو و هم ماجراهای طنز در این جلد بیشتر شده است.برخی از موضوعات اصلی و فرعی که در این اثر به آن پرداخته یا اشاره شده است، این موارد است: تقابل وهم و خیال با واقعیت، مواجهه افراد با آدم مبتلا به وهم، چگونگی ایجاد زمینه و بستر برای تقویت عقل و خرد در فرد متوهم یا بالعکس ضریب دادن به حُمق و نابخردیاش، انعکاس مفهوم عشق و عاشقی متداول، نقد محتوای فرهنگی کتابهای منتشرشده و تأثیرشان بر مخاطب، انتقاد از عدم رعایت ممیزی و سانسور در بعضی محتواهای فرهنگی هنجارشکن (علیالخصوص کتاب، بهعنوان شاخصترین عنصر فرهنگی زمان حیات نویسنده)، و ارائه پند و موعظه در موضوعات فرهنگی، اجتماعی و حتی مذهبی و ... در قالب گفتوگوهای طرفینی.و همهٔ اینها با قلمی روان، جذاب و قصهگو که مخاطب را تا لحظات آخر دنبال خود میکشد. شاید حجم کتاب و بهویژه به ورطه تکرار افتادن برای مخاطب امروزی که با انواع سرگرمی محاصره شده و سرعت زندگیاش روی ۲x قرار دارد، کمی آزاردهنده باشد اما به یقین برای مخاطب همعصر نویسنده که احتمالاً قصهگویی کتاب تنها همدم شبهای بلندش بوده، بسیار لذتبخش و سرگرمکننده است.و دور از انصاف است که اعتراف نکنیم با وجود گذشت حدود ۵ قرن از تألیف کتاب، همچنان موضوع بهروز، قابلتوجه و مبتلابه عصر کنونی است و جناب سروانتس حرفهای مهم و تأثیرگذاری را در این اثر فاخر برای مخاطب تمام اعصار به یادگار گذاشته است.
#ازدیوودَدملولموانسانمآرزوست#معرفیکتاب#دنکیشوت
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
۷۹
۱۰:۱۶
مهجور ☫
هو العلیم جلد دوم کتاب دنکیشوت اثر میگل دِ سروانتس هم به آخر رسید. در این جلد هم به سیاق جلد اول، همان خط داستانی دنبال میشود و نویسنده با چاشنی قرار دادن خردهداستانهایی کنار سوژهٔ اصلی، از یکنواختی اثر کاسته و آن را دلپذیرتر و جذابتر کرده. اما به نظر میرسد جناب سروانتس حرفهای مهم و مؤثری را که مدنظرش بوده در همان جلد اول بیان کرده و جلد دوم جز تکرار مسائل قبلی و پروبال دادن به ماجراها چیز افزونی ندارد. و احتمالاً آنچه او را ترغیب کرده برای ادامه دادن ماجراهای وهمی طنزآلود دنکیشوت، بیشتر ناظر به جنبهٔ سرگرمی اثر و به اقتضای استقبال مخاطب از آن بوده وگرنه که سخن تازهای در کار نیست. و همین تکرار سوژه، قابلحدس بودن ماجراها و فروکشکردن خلاقیت اثر، جذابیت اولیه را در جلد دوم کمرنگ کرده، اگرچه هم سخنوری دنکیشوت و حتی گاهی زیردستش سانچو و هم ماجراهای طنز در این جلد بیشتر شده است. برخی از موضوعات اصلی و فرعی که در این اثر به آن پرداخته یا اشاره شده است، این موارد است: تقابل وهم و خیال با واقعیت، مواجهه افراد با آدم مبتلا به وهم، چگونگی ایجاد زمینه و بستر برای تقویت عقل و خرد در فرد متوهم یا بالعکس ضریب دادن به حُمق و نابخردیاش، انعکاس مفهوم عشق و عاشقی متداول، نقد محتوای فرهنگی کتابهای منتشرشده و تأثیرشان بر مخاطب، انتقاد از عدم رعایت ممیزی و سانسور در بعضی محتواهای فرهنگی هنجارشکن (علیالخصوص کتاب، بهعنوان شاخصترین عنصر فرهنگی زمان حیات نویسنده)، و ارائه پند و موعظه در موضوعات فرهنگی، اجتماعی و حتی مذهبی و ... در قالب گفتوگوهای طرفینی. و همهٔ اینها با قلمی روان، جذاب و قصهگو که مخاطب را تا لحظات آخر دنبال خود میکشد. شاید حجم کتاب و بهویژه به ورطه تکرار افتادن برای مخاطب امروزی که با انواع سرگرمی محاصره شده و سرعت زندگیاش روی ۲x قرار دارد، کمی آزاردهنده باشد اما به یقین برای مخاطب همعصر نویسنده که احتمالاً قصهگویی کتاب تنها همدم شبهای بلندش بوده، بسیار لذتبخش و سرگرمکننده است. و دور از انصاف است که اعتراف نکنیم با وجود گذشت حدود ۵ قرن از تألیف کتاب، همچنان موضوع بهروز، قابلتوجه و مبتلابه عصر کنونی است و جناب سروانتس حرفهای مهم و تأثیرگذاری را در این اثر فاخر برای مخاطب تمام اعصار به یادگار گذاشته است. #ازدیوودَدملولموانسانمآرزوست #معرفیکتاب #دنکیشوت مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
هو العلیم
اما چند نکته در این کتاب که در نگاهم حائز اهمیت آمد:اول، هوشمندی و ذکاوت نویسنده در خلق شخصیت دنکیشوت و چگونگی شخصیتپردازی اوست که به نظرم نقطهٔ درخشان این اثر است. از زاویه دید بنده خلاف مدعای داستان، دنکیشوت عاقلی است در لباس دیوانه، زیرا اگرچه سلامت عقلش دچار نقصان و مبتلا به اوهام شده، اما ظلم است که او را دیوانه خطاب کنیم چراکه لااقل ذهن مریضی ندارد و سلامت اندیشه، صداقت در مدعا، نیت خیرخواهی و عمل به قصد بهتر شدن دنیا مواردی است که مانع میشود او را همچو دیو خطاب کنم. و درست است که او مبتلا به جنون ادواری شده و برخی اوقات با خلط واقعیت و وهم، دردسرهایی درست میکند، که البته گریبان خودش و نوکرش را میگیرد و گزند و آسیبی به دیگران نمیرسد. اما لااقل شجاعت و جسارت به دل خطر زدن را دارد و خودش را در معرکه به محک آزمایش قرار میدهد نه دیگران را، نمونهاش تقابل با شیرهای داخل قفس. اما آنچه باعث میشود او را همچو دیو خطاب نکنم با اینکه گاهی چنان وهم و خیال بر او مسلط میشود، که نشانهای از عقل و منطق درش نمیبینیم، شاکلهٔ وجودی اوست که مبتنی بر طرفداری از خیر و حق و مبارزه با شرور عالم و ظالمان بدکردار است. برخلاف بعضی ظاهرالصلاحها که عمیقاً دیوانه و احمق و منشأ شرند و برخلاف عاقلنماهایی که حکمرانان جهانند و آدمیان از شر خباثتهایشان در امان نیستند و بیشتر مستحقاند به صفت دیوانگی.
دوم، مواجهه افراد با آدمی که دچار وهم شده، اینکه چطور بعضی دلسوزانه و مشفقانه سعی میکنند فرد متوهم را بر سر عقل بیاورند و به زندگی طبیعی هدایت کنند یا بعضی با سوءاستفاده از حماقت و هذیان فرد متوهم، با ضریب دادن به این اوهام و به بهای از دست رفتن او، حاضرند بساط عیش و نوش خود را مهیا کنند! افراد متمول بیدرد و بیدغدغهای که حتی از حماقت دیگران اسباب تفریح و خوشگذرانی خود را مهیا میکنند بی آنکه برایشان مهم باشد عاقبت آن فرد چه خواهد شد؟! متوهمتر یا نجاتیافته از وهم؟!
سوم، اما آنچه در خلال خواندن کتاب و حتی پس از اتمام آن ذهنم را حسابی درگیر کرده، نگاه و دید امثال سروانتس نسبت به اسلام و مسلمانان است.در نگاه اول به نظر میرسد او صرفاً با نگاه انسانی و اخلاقگرا ماجراها و وقایع را تحلیل میکند، مخصوصاً قسمتهایی که قدرت سخنوری و پند و اندرز دادن را در بیان یکی از شخصیتهایش (دنکیشوت، کشیش، مارسل، و حتی سانچو و...) تفویض میکند، چنان نگاه انسانیِ اخلاقگرا بیداد میکند که گمان اینکه نویسنده از مرزهای اخلاق و انصاف خارج شود در تصور نمیگنجد و احتمالاً همین نقطه محل اتکای اعتماد مخاطب به تمام نکات نویسنده خواهد بود، اما بزنگاههایی در داستان هست که تردید را حداقل به جان مخاطب مسلمان مینشاند.بارزترین آن نگاه منفی و جانبدارانه او نسبت به مسلمانان است. او بارها مسلمانان را وحشی و بدوی خطاب میکند و چنان از اعتقادات و رفتار و کردار آنها یاد میکند که حتماً تأثیر سوءاش را روی مخاطب بهویژه غیرمسلمان خواهد گذاشت. و با تأسف گویا این نگاه منفی ماحصل تجربهزیستهٔ تلخ اسارت پنج سالهای است که او در الجزایر و میان قوم بربر و اعراب مسلمان چشیده و چنان تلخکام شده که نتوانسته فراموش کند و بسیار خوب از آن در داستانش بهره برده و این تلخی را به کام مخاطبش هم چشانده.و چیزی که ذهن من مسلمان را درگیر میکند اینست که واقعاً برخورد مسلمانان در اواخر قرون وسطی و اوایل دوران رنسانس که نویسنده میزیسته با غیرمسلمانان چگونه بوده که این نگاه زهرآگین را در عمق جان امثال سروانتس نشانده؟! و آیا این نگاه تحقیرآمیز نسبت به مسلمانان ماحصل تجربهزیستهٔ تلخ نویسنده است یا صرفاً غرض و مرضی است که حاصل نگاه از بالا به پایین اروپائیها به سایر ملل و ادیان است؟!اگرچه طبیعی است بعد از جنگهای صلیبی و کشوقوسهای ملل مختلف مسلمان و مسیحی بر سر سرزمینهای مقدس، هر کدام از زاویهٔ دید خود ماجراها را ببینید و در حد توان مصادره به مطلوب کنند، اما دلم میخواست جهان طوری بود که لااقل موحدان عالم که خداباورند و به اخلاق و انسانیت معتقد، متحد بودند و درصدد رنجش و آزار دیگران هرچند با بهانههای مقدس برنمیآمدند و هرآنچه از بیزاری و نفرت است نصیب کافران و ظالمان و از خدا بیخبران میشد. و امان از بهانههای مقدسی که تقدس جانها را پایمال میکند.
#ازدیوودَدملولموانسانمآرزوست#معرفیکتاب#دنکیشوت
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
اما چند نکته در این کتاب که در نگاهم حائز اهمیت آمد:اول، هوشمندی و ذکاوت نویسنده در خلق شخصیت دنکیشوت و چگونگی شخصیتپردازی اوست که به نظرم نقطهٔ درخشان این اثر است. از زاویه دید بنده خلاف مدعای داستان، دنکیشوت عاقلی است در لباس دیوانه، زیرا اگرچه سلامت عقلش دچار نقصان و مبتلا به اوهام شده، اما ظلم است که او را دیوانه خطاب کنیم چراکه لااقل ذهن مریضی ندارد و سلامت اندیشه، صداقت در مدعا، نیت خیرخواهی و عمل به قصد بهتر شدن دنیا مواردی است که مانع میشود او را همچو دیو خطاب کنم. و درست است که او مبتلا به جنون ادواری شده و برخی اوقات با خلط واقعیت و وهم، دردسرهایی درست میکند، که البته گریبان خودش و نوکرش را میگیرد و گزند و آسیبی به دیگران نمیرسد. اما لااقل شجاعت و جسارت به دل خطر زدن را دارد و خودش را در معرکه به محک آزمایش قرار میدهد نه دیگران را، نمونهاش تقابل با شیرهای داخل قفس. اما آنچه باعث میشود او را همچو دیو خطاب نکنم با اینکه گاهی چنان وهم و خیال بر او مسلط میشود، که نشانهای از عقل و منطق درش نمیبینیم، شاکلهٔ وجودی اوست که مبتنی بر طرفداری از خیر و حق و مبارزه با شرور عالم و ظالمان بدکردار است. برخلاف بعضی ظاهرالصلاحها که عمیقاً دیوانه و احمق و منشأ شرند و برخلاف عاقلنماهایی که حکمرانان جهانند و آدمیان از شر خباثتهایشان در امان نیستند و بیشتر مستحقاند به صفت دیوانگی.
دوم، مواجهه افراد با آدمی که دچار وهم شده، اینکه چطور بعضی دلسوزانه و مشفقانه سعی میکنند فرد متوهم را بر سر عقل بیاورند و به زندگی طبیعی هدایت کنند یا بعضی با سوءاستفاده از حماقت و هذیان فرد متوهم، با ضریب دادن به این اوهام و به بهای از دست رفتن او، حاضرند بساط عیش و نوش خود را مهیا کنند! افراد متمول بیدرد و بیدغدغهای که حتی از حماقت دیگران اسباب تفریح و خوشگذرانی خود را مهیا میکنند بی آنکه برایشان مهم باشد عاقبت آن فرد چه خواهد شد؟! متوهمتر یا نجاتیافته از وهم؟!
سوم، اما آنچه در خلال خواندن کتاب و حتی پس از اتمام آن ذهنم را حسابی درگیر کرده، نگاه و دید امثال سروانتس نسبت به اسلام و مسلمانان است.در نگاه اول به نظر میرسد او صرفاً با نگاه انسانی و اخلاقگرا ماجراها و وقایع را تحلیل میکند، مخصوصاً قسمتهایی که قدرت سخنوری و پند و اندرز دادن را در بیان یکی از شخصیتهایش (دنکیشوت، کشیش، مارسل، و حتی سانچو و...) تفویض میکند، چنان نگاه انسانیِ اخلاقگرا بیداد میکند که گمان اینکه نویسنده از مرزهای اخلاق و انصاف خارج شود در تصور نمیگنجد و احتمالاً همین نقطه محل اتکای اعتماد مخاطب به تمام نکات نویسنده خواهد بود، اما بزنگاههایی در داستان هست که تردید را حداقل به جان مخاطب مسلمان مینشاند.بارزترین آن نگاه منفی و جانبدارانه او نسبت به مسلمانان است. او بارها مسلمانان را وحشی و بدوی خطاب میکند و چنان از اعتقادات و رفتار و کردار آنها یاد میکند که حتماً تأثیر سوءاش را روی مخاطب بهویژه غیرمسلمان خواهد گذاشت. و با تأسف گویا این نگاه منفی ماحصل تجربهزیستهٔ تلخ اسارت پنج سالهای است که او در الجزایر و میان قوم بربر و اعراب مسلمان چشیده و چنان تلخکام شده که نتوانسته فراموش کند و بسیار خوب از آن در داستانش بهره برده و این تلخی را به کام مخاطبش هم چشانده.و چیزی که ذهن من مسلمان را درگیر میکند اینست که واقعاً برخورد مسلمانان در اواخر قرون وسطی و اوایل دوران رنسانس که نویسنده میزیسته با غیرمسلمانان چگونه بوده که این نگاه زهرآگین را در عمق جان امثال سروانتس نشانده؟! و آیا این نگاه تحقیرآمیز نسبت به مسلمانان ماحصل تجربهزیستهٔ تلخ نویسنده است یا صرفاً غرض و مرضی است که حاصل نگاه از بالا به پایین اروپائیها به سایر ملل و ادیان است؟!اگرچه طبیعی است بعد از جنگهای صلیبی و کشوقوسهای ملل مختلف مسلمان و مسیحی بر سر سرزمینهای مقدس، هر کدام از زاویهٔ دید خود ماجراها را ببینید و در حد توان مصادره به مطلوب کنند، اما دلم میخواست جهان طوری بود که لااقل موحدان عالم که خداباورند و به اخلاق و انسانیت معتقد، متحد بودند و درصدد رنجش و آزار دیگران هرچند با بهانههای مقدس برنمیآمدند و هرآنچه از بیزاری و نفرت است نصیب کافران و ظالمان و از خدا بیخبران میشد. و امان از بهانههای مقدسی که تقدس جانها را پایمال میکند.
#ازدیوودَدملولموانسانمآرزوست#معرفیکتاب#دنکیشوت
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
۱۰۵
۱۰:۱۷
نوشته بود: «احساس میکنم بدنم دست دو بوده، بهم انداختن، از بس همیشه خستهام.»
دست دو تمییز رنگنشده غیرتصادفی کیلومتر پایینم باشه باز خوبه!من که حس میکنم یه چپی اوراقی دربوداغون رو رنگ کردن جای قناری قالبم کردن! 🦦
#یعنیاوراقِاوراق#گیربُکسخرد#موتورداغون
دست دو تمییز رنگنشده غیرتصادفی کیلومتر پایینم باشه باز خوبه!من که حس میکنم یه چپی اوراقی دربوداغون رو رنگ کردن جای قناری قالبم کردن! 🦦
#یعنیاوراقِاوراق#گیربُکسخرد#موتورداغون
۸۰
۱۲:۲۳
آخـــــــــــــــــــــه، چه نیکوکار و دستبهخیر 🥺به فکر شادی روحمه 
به نظرتون بزنم رو لینک که ثوابش بره تو روحش
یا نزنم رو لینک که عقابش بره تو روحش 
پ.ن: احسنت، چقدر دوراندیش! از الان به فکر کسبوکار آخرته
داره به الکاسب حبیبالله عمل میکنه
عمراً بدافزار باشه 🫠
به نظرتون بزنم رو لینک که ثوابش بره تو روحش
پ.ن: احسنت، چقدر دوراندیش! از الان به فکر کسبوکار آخرته
۹۲
۴:۵۱
۲۳۶ شب حماسهسازی مردم کف خیابانهای ایران 
#حبالوطن#ملتمبعوث#فداییحضرتعشق
#حبالوطن#ملتمبعوث#فداییحضرتعشق
۹۰
۲۰:۲۱
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ
#فاطمیه
#فاطمیه
۸۳
۱۳:۴۸
هو الرزاق
اردیبهشت آخرین باری بود که دور هم جمع شدیم. موقع ناهار حرف کشید به طعم و مزهٔ غذاهای مختلف. سین و الف از طعم و عطر چند غذا و دسر عربی بهویژه لبنانی حرف زدند. دستپخت سرآشپزهای ماهر رستورانهای عربی که در لبنان یا دُبی و شایدم عراق چشیدهاند. با طعمهایی خاطره داشتند که من نهتنها نچشیده بلکه اسمشان هم به گوشم نخورده بود. حرف رسید به آشهای محلی خودمان. عین گفت: «واااای مریم چقدر آشی که اون سری پختی، کیف داد بهمون.» گفتم اسمش #آشدوغ است اگرچه آنچه من پختم دوغ نداشت. بعد که ازم قول گرفت برای میزبانی سری بعدی هم باز همان آش را بپزم، بحث آشی ادامه یافت تا اینکه رسیدیم به #آشلبو. اینجای کار، من که تا چند لحظه پیش قافیه را بدجور باخته و زبان به کام گره زده و چشمام هاجواج بین لبهای الف و سین و عین در تردد بود، لب از لبانم شکفت و شروع کردم به رونمایی از یک آش جدید منحصر به خودمان. مال خود خودمان که در هیچ رستورانی پخت نمیشود و احتمالاً هیچ سرآشپز ماهر زبردست ازمابهترانی اسمش را نشنیده و طعمش را نچشیده چه برسد به اینکه بلد باشد بپزد!! و اضافه کردم که این آش، غذا نیست بلکم داروست.
برایشان مواد و دستورپخت و خواص آش را گفتم. و اینکه گویا قدیمترها در ولایت ما، اگر عید فطر در فصل سرد سال بود، ناهار عید #آشلبو میگذاشتند تا بعد یک ماه روزهداری، حسنختامی بر تصفیه دستگاه گوارش باشد. همانجا بود که الف ازم قول گرفت هر وقت آشلبو پختم, شده یک پیاله سهمش را بگذارم. حدود یک ماه بعد از آن دیدار، تازه فهمیدیم الف دوجان شده، عین گفت: «پس باید برات ویارونه بپزیم بیاریم.» و من فکرم رفت سمت قولی که دادهام و اینکه کاش قبل فارغ شدن الف قولم را عملی کنم. شش ماه از آن دیدار و حرفها گذشت تا اینکه دیروز اولین چغندر پاییزی امسال را خریدم و امروز بساط آش را مهیا کردم. حدود ظهر به الف پیام دادم سهمت را میگذارم. وقتی پیام داد و گفت: «چشیدم عاالی بود، عااالی.» با خودم گفتم شاید از این به بعد در جمعهای زنانه کنار تعریف از غذاهای عربی و لبنانی و عراقی و ایرانی و......، از آش لبوی ما لرها هم یاد کند. آش لبو یا چغندری که ما بهش میگوییم #آشترشی.
#هوالرزاق#هفتدلاور#مزایدهرسپی:)#نهبهرسپی_آریبهدستورپخت#اگرخواهاندستورپختهستیدعددفلانرازیرهمینپستکامنتکنید:))))
@maaahjor
اردیبهشت آخرین باری بود که دور هم جمع شدیم. موقع ناهار حرف کشید به طعم و مزهٔ غذاهای مختلف. سین و الف از طعم و عطر چند غذا و دسر عربی بهویژه لبنانی حرف زدند. دستپخت سرآشپزهای ماهر رستورانهای عربی که در لبنان یا دُبی و شایدم عراق چشیدهاند. با طعمهایی خاطره داشتند که من نهتنها نچشیده بلکه اسمشان هم به گوشم نخورده بود. حرف رسید به آشهای محلی خودمان. عین گفت: «واااای مریم چقدر آشی که اون سری پختی، کیف داد بهمون.» گفتم اسمش #آشدوغ است اگرچه آنچه من پختم دوغ نداشت. بعد که ازم قول گرفت برای میزبانی سری بعدی هم باز همان آش را بپزم، بحث آشی ادامه یافت تا اینکه رسیدیم به #آشلبو. اینجای کار، من که تا چند لحظه پیش قافیه را بدجور باخته و زبان به کام گره زده و چشمام هاجواج بین لبهای الف و سین و عین در تردد بود، لب از لبانم شکفت و شروع کردم به رونمایی از یک آش جدید منحصر به خودمان. مال خود خودمان که در هیچ رستورانی پخت نمیشود و احتمالاً هیچ سرآشپز ماهر زبردست ازمابهترانی اسمش را نشنیده و طعمش را نچشیده چه برسد به اینکه بلد باشد بپزد!! و اضافه کردم که این آش، غذا نیست بلکم داروست.
برایشان مواد و دستورپخت و خواص آش را گفتم. و اینکه گویا قدیمترها در ولایت ما، اگر عید فطر در فصل سرد سال بود، ناهار عید #آشلبو میگذاشتند تا بعد یک ماه روزهداری، حسنختامی بر تصفیه دستگاه گوارش باشد. همانجا بود که الف ازم قول گرفت هر وقت آشلبو پختم, شده یک پیاله سهمش را بگذارم. حدود یک ماه بعد از آن دیدار، تازه فهمیدیم الف دوجان شده، عین گفت: «پس باید برات ویارونه بپزیم بیاریم.» و من فکرم رفت سمت قولی که دادهام و اینکه کاش قبل فارغ شدن الف قولم را عملی کنم. شش ماه از آن دیدار و حرفها گذشت تا اینکه دیروز اولین چغندر پاییزی امسال را خریدم و امروز بساط آش را مهیا کردم. حدود ظهر به الف پیام دادم سهمت را میگذارم. وقتی پیام داد و گفت: «چشیدم عاالی بود، عااالی.» با خودم گفتم شاید از این به بعد در جمعهای زنانه کنار تعریف از غذاهای عربی و لبنانی و عراقی و ایرانی و......، از آش لبوی ما لرها هم یاد کند. آش لبو یا چغندری که ما بهش میگوییم #آشترشی.
#هوالرزاق#هفتدلاور#مزایدهرسپی:)#نهبهرسپی_آریبهدستورپخت#اگرخواهاندستورپختهستیدعددفلانرازیرهمینپستکامنتکنید:))))
@maaahjor
۶۹
۲۰:۴۲
هو أرحمالراحمین
امروز حدود ساعت ۱۰ صبح شد بیست سالِ شیرین پرفرازونشیب که لحظهلحظهاش من را برای ادامهٔ زندگی و سرپا ماندن و جنگیدن و کمنیاوردن ترغیب کرد. تمام این سالها این وجود مبارک تو بود که اول بار بُعد مهمی از وجود من را شکوفا کرد و موتور محرکم شد. هر جا که گیج زندگی شدم، نگاه به نقشی که در قبال تو باید ایفا میکردم، وحشت وهم را به امنیت واقعیت مبدل کرد و دستان گرم تو به زندگی گرهام زد و یادم آورد برای نقشی که در دنیای تو دارم باید محکم و استوار بایستم و جا نزنم.بله، این سالها هر وقت عرصه بر من تنگ شد و زندگی سخت گرفت و طاقتم طاق شد، وجود تو و بعدها خواهرت انگیزههای کمرمق زندگیام را قوی و پررنگ و پر از شورونشاط کرد. البته اشتباه نکنی جانکم! که گمان کنی مادرت فقط بخاطر تو و خواهرت به زندگی وصل بوده یا خواهد بود و دلیل دیگری برای قدردانی از حیات نداشته یا اینکه آنقدر نقش #مادری حواسپرتش کرده که از دلیل خلقت و #بندگی غافل شده. نه عزیزجانم! به لطف خالق مهربان هر دویمان واقفم و به کمای فکری نرفتهام که وجودم را منحصر در نقش مادری بدانم و دیگر هیچ. حرف، اصلاً اینها نیست. من فقط هر سال که میگذرد، بیشتر شکرگزار آن اتفاق مبارکیام که مرحلهٔ تازهای از حیاتم را رقم زد و تمام مرا گرفتار خودش کرد. و جوری در رگ و پی و جانم ریشه دواند که دیگر گریزی ازش نداشتم. گویا دیگر بی آن وجه پرمعنای زندگیام، معنای خودم الکن بود و وجودم ناقص. بله، این وجود تو بود که اول بار عشق و مهر خالق بر بندهاش را تاحدی فهمم کرد. اینکه بیمنت و از عمق جان موجودی را دوست بداری، زحمت رشدش را بکشی بیآنکه توقع جبران داشته باشی. با آمدن تو به جهانم بود که با تمام وجودم درک کردم باید قوی و مقتدر زندگی را ادامه بدهم تا بتوانم از تو محافظت کنم. این وجود تو بود که زندگی را در من تقویت کرد نه صرفاً برای خودم که بیشتر برای تو. من از همان بیست سال پیش فهمیدم باید مضاعف تلاش کنم برای ارتقا و تربیت خودم که بتوانم پلهٔ رشد تو باشم و حواسم جمع باشد تا بزنگاهها وجود نحیفم کم نیاورد، نشکند و از ریشه جدا نشود، چرا که تو به من تکیه داده بودی.مسئولیت پرورش و تربیت و رشد تو را که خالقت به گردنم گذاشت، باعث شد به زندگی بیشتر بچسبم و برایم گوهر گرانبهایی باشد که برای حفظش با تمام توان تلاش کنم تا بتوانم ماحصلش را به تو ارزانی کنم. البته جانِ مادر میدانم باید بسیار بهتر و بیشتر خود را ارتقا میدادم که بواسطهٔ آن تو هم رشد بهتری داشته باشی و متأسفانه بسیار قصور کردهام و تقصیرم کم نبوده. عزیزجانم، مادرت را برای تمام کاستیها و نقصهایی که احتمالاً مانع تعالی و نورانی شدن تو شده، ببخش و برای تمام لحظاتی که با وسع اندکم تلاش کردم زندگی برایت شیرینتر و خواستنیتر باشد دعایم کن.
اما این را بدان آرام جانم! دعای مادرت تا همیشه بدرقهٔ راهت خواهد بود تا زیر پرچم حق و در مسیر نور حرکت کنی و مایهٔ مباهات دین برحق و سرزمین نورانی و پرچم پرافتخار وطنت باشی. و امید دارم از این به بعد سختکوشانهتر، جدیتر و مصممتر زندگی را ادامه بدهی و برای رسیدن به نورانیت و تعالی از لحظهها غافل نشوی.
#دلآرام#قوتقلبم#اتفاقمبارکزندگیام#تولدتمبارک
@maaahjor
امروز حدود ساعت ۱۰ صبح شد بیست سالِ شیرین پرفرازونشیب که لحظهلحظهاش من را برای ادامهٔ زندگی و سرپا ماندن و جنگیدن و کمنیاوردن ترغیب کرد. تمام این سالها این وجود مبارک تو بود که اول بار بُعد مهمی از وجود من را شکوفا کرد و موتور محرکم شد. هر جا که گیج زندگی شدم، نگاه به نقشی که در قبال تو باید ایفا میکردم، وحشت وهم را به امنیت واقعیت مبدل کرد و دستان گرم تو به زندگی گرهام زد و یادم آورد برای نقشی که در دنیای تو دارم باید محکم و استوار بایستم و جا نزنم.بله، این سالها هر وقت عرصه بر من تنگ شد و زندگی سخت گرفت و طاقتم طاق شد، وجود تو و بعدها خواهرت انگیزههای کمرمق زندگیام را قوی و پررنگ و پر از شورونشاط کرد. البته اشتباه نکنی جانکم! که گمان کنی مادرت فقط بخاطر تو و خواهرت به زندگی وصل بوده یا خواهد بود و دلیل دیگری برای قدردانی از حیات نداشته یا اینکه آنقدر نقش #مادری حواسپرتش کرده که از دلیل خلقت و #بندگی غافل شده. نه عزیزجانم! به لطف خالق مهربان هر دویمان واقفم و به کمای فکری نرفتهام که وجودم را منحصر در نقش مادری بدانم و دیگر هیچ. حرف، اصلاً اینها نیست. من فقط هر سال که میگذرد، بیشتر شکرگزار آن اتفاق مبارکیام که مرحلهٔ تازهای از حیاتم را رقم زد و تمام مرا گرفتار خودش کرد. و جوری در رگ و پی و جانم ریشه دواند که دیگر گریزی ازش نداشتم. گویا دیگر بی آن وجه پرمعنای زندگیام، معنای خودم الکن بود و وجودم ناقص. بله، این وجود تو بود که اول بار عشق و مهر خالق بر بندهاش را تاحدی فهمم کرد. اینکه بیمنت و از عمق جان موجودی را دوست بداری، زحمت رشدش را بکشی بیآنکه توقع جبران داشته باشی. با آمدن تو به جهانم بود که با تمام وجودم درک کردم باید قوی و مقتدر زندگی را ادامه بدهم تا بتوانم از تو محافظت کنم. این وجود تو بود که زندگی را در من تقویت کرد نه صرفاً برای خودم که بیشتر برای تو. من از همان بیست سال پیش فهمیدم باید مضاعف تلاش کنم برای ارتقا و تربیت خودم که بتوانم پلهٔ رشد تو باشم و حواسم جمع باشد تا بزنگاهها وجود نحیفم کم نیاورد، نشکند و از ریشه جدا نشود، چرا که تو به من تکیه داده بودی.مسئولیت پرورش و تربیت و رشد تو را که خالقت به گردنم گذاشت، باعث شد به زندگی بیشتر بچسبم و برایم گوهر گرانبهایی باشد که برای حفظش با تمام توان تلاش کنم تا بتوانم ماحصلش را به تو ارزانی کنم. البته جانِ مادر میدانم باید بسیار بهتر و بیشتر خود را ارتقا میدادم که بواسطهٔ آن تو هم رشد بهتری داشته باشی و متأسفانه بسیار قصور کردهام و تقصیرم کم نبوده. عزیزجانم، مادرت را برای تمام کاستیها و نقصهایی که احتمالاً مانع تعالی و نورانی شدن تو شده، ببخش و برای تمام لحظاتی که با وسع اندکم تلاش کردم زندگی برایت شیرینتر و خواستنیتر باشد دعایم کن.
اما این را بدان آرام جانم! دعای مادرت تا همیشه بدرقهٔ راهت خواهد بود تا زیر پرچم حق و در مسیر نور حرکت کنی و مایهٔ مباهات دین برحق و سرزمین نورانی و پرچم پرافتخار وطنت باشی. و امید دارم از این به بعد سختکوشانهتر، جدیتر و مصممتر زندگی را ادامه بدهی و برای رسیدن به نورانیت و تعالی از لحظهها غافل نشوی.
#دلآرام#قوتقلبم#اتفاقمبارکزندگیام#تولدتمبارک
@maaahjor
۴۷
۲۲:۱۶
هو الخالق
نمیدانم اول بار به فکر چه کسی رسید که باید هر سال روز تولد را یادآوری کرد و جشن گرفت. لابد اینکه هر سال یادت باشد تو هنوز هستی، نفس میکشی و یک سال دیگر را پشت سر گذاشتهای و فعلاً دنیا وجود تو را پس نزده، جشن گرفتن هم دارد.درست است استمرار وجود دلیل قشنگی برای شادی و شکرگزاری است. اما راستش را بخواهی هرچه عمر افزون شود و تو را به میانسالی و پیری نزدیکتر کند، دیگر چقدرها مهم نیست و چطورها الویتت میشود.چهل را که رد کنی کاسهٔ چکنمچکنم دست میگیری که چطور یک سال دیگر را هم هدر دادهای و سال به سال دریغ از پارسال اوقات را حرام کردهای!فکر اینکه چطور گذشت و چطور قرار است بگذرد رهایت نمیکند!آنوقت دیگر شب و روز تولدت، اوقات جشن و سرورت نخواهد بود. بلکه غمی به جانت گلاویز میشود که با چرتکه انداختن و محاسبهٔ سن از دسترفته بیخ گلویت را میفشارد که یک سال دیگر درجا زدی، که هنوز دوری، خییییییلی دور تا لااقل کمی نزدیک شوی به آنجایی که باید. همانجایی که برایش خلق شدی و به دنیا فرستاده شدی و قرار بود ثابت کنی لیاقت این آفرینش را داشتهای.میخواهم کاسهٔ چکنم را بگذارم اینجا، تا هرکسی که ذرهای بهم محبت دارد، لطف کند و دعای معرفت، عافیت و عاقبتبهخیری را در کاسهٔ احتیاجم بیندازد.
پ.ن:۱. خدایا شکر برای ارزانی داشتن نعمت وجود و استمرار سال به سال آن، امید که قدردان باشم. ۲. تصویر هدایای تولدم، که بهترینش نقاشی دلبرک جان است. نقاشیاش یک طرف، نکتهٔ توی نقاشی یک طرف
۳. وقتی عزیزانت میدانند عاشق گلی و این موجود زنده، عطر زندگی را در شامهات میپیچاند، حالا شما بگویید کدام گل تصویر قشنگتر است.
۴. بالاخره برای خودم سجادهٔ زلفک خریدم. انشاءالله بتوانم لحظاتم را قدر ارزنی به لحظات صاحبالأمر گره بزنم.
#لطفخدا_استمراردارد#زادروزهرآدمی_فرصتدوبارهاوست.#روزتولد_روزقدردانیازمادر#پیرشدیمرفت
@maaahjor
نمیدانم اول بار به فکر چه کسی رسید که باید هر سال روز تولد را یادآوری کرد و جشن گرفت. لابد اینکه هر سال یادت باشد تو هنوز هستی، نفس میکشی و یک سال دیگر را پشت سر گذاشتهای و فعلاً دنیا وجود تو را پس نزده، جشن گرفتن هم دارد.درست است استمرار وجود دلیل قشنگی برای شادی و شکرگزاری است. اما راستش را بخواهی هرچه عمر افزون شود و تو را به میانسالی و پیری نزدیکتر کند، دیگر چقدرها مهم نیست و چطورها الویتت میشود.چهل را که رد کنی کاسهٔ چکنمچکنم دست میگیری که چطور یک سال دیگر را هم هدر دادهای و سال به سال دریغ از پارسال اوقات را حرام کردهای!فکر اینکه چطور گذشت و چطور قرار است بگذرد رهایت نمیکند!آنوقت دیگر شب و روز تولدت، اوقات جشن و سرورت نخواهد بود. بلکه غمی به جانت گلاویز میشود که با چرتکه انداختن و محاسبهٔ سن از دسترفته بیخ گلویت را میفشارد که یک سال دیگر درجا زدی، که هنوز دوری، خییییییلی دور تا لااقل کمی نزدیک شوی به آنجایی که باید. همانجایی که برایش خلق شدی و به دنیا فرستاده شدی و قرار بود ثابت کنی لیاقت این آفرینش را داشتهای.میخواهم کاسهٔ چکنم را بگذارم اینجا، تا هرکسی که ذرهای بهم محبت دارد، لطف کند و دعای معرفت، عافیت و عاقبتبهخیری را در کاسهٔ احتیاجم بیندازد.
پ.ن:۱. خدایا شکر برای ارزانی داشتن نعمت وجود و استمرار سال به سال آن، امید که قدردان باشم. ۲. تصویر هدایای تولدم، که بهترینش نقاشی دلبرک جان است. نقاشیاش یک طرف، نکتهٔ توی نقاشی یک طرف
#لطفخدا_استمراردارد#زادروزهرآدمی_فرصتدوبارهاوست.#روزتولد_روزقدردانیازمادر#پیرشدیمرفت
@maaahjor
۴۷
۵:۱۹
: داداش این عمومیه یا فرهنگی ؟!
: این عمومیه :)))
#کشتی#آزادیافرنگی#خواهر_برادری
: این عمومیه :)))
#کشتی#آزادیافرنگی#خواهر_برادری
۲۳
۱۴:۱۰