آه از لبنان .....
آه از آه مظلوم بیپناه نفس بریده......
#الهی_عظم_البلاء
#انت_المستعان_الیک_المشتکی

آه از آه مظلوم بیپناه نفس بریده......
#الهی_عظم_البلاء
#انت_المستعان_الیک_المشتکی
۶۱
۱۱:۰۸
علی الاصول شاید یعنی مثلی لایباع مثل یزید
فرمایش امام معصوم علیهالسلام است که مثلی لایباع مثله؛ یعنی چون منی با کسی چون او (یزید) بیعت نمیکند. یعنی مرام و مسلک حسین علیهالسلام همخوان و همسوی راه و رسم یزید علیهاللعنه نیست و نخواهد بود چرا که از ازل تا به ابد حق و باطل در تقابل با هماند.
رجوع کردم به لغتنامه تا معنی لغوی بیعت را بهتر بفهمم. دهخدا در معنی بیعت آورده: بیعت کردن یا بستن با کسی، به معنی مرید او شدن است. بیعت یعنی فرمانبرداری کردن و عهد و پیمان و اخلاص خود را در دوستی فروختن و مرید شدن. پیمان بستن به فرمانبرداری و اطاعت از کسی.
و برایم سؤال شد معنی دقیق مذاکره چیست که ما در جنگ قبلی و این جنگ با دشمن نشستیم سر میزش. و باز دهخدا مذاکره را اینجور معنا کرده؛ مکالمه، گفتوگو، با کسی در امری یا کاری گفتوگو کردن.در برخی لغتنامهها هم مذاکره را چانهزنی بر سر یک موضوع تعریف کردهاند.
#مذاکره_بیعت_نیست#مذاکره_تسلیمشدن_نیست_و_نبایدباشد#مطیع_أمر_رهبریم#والعاقبةللمتقین
@maaahjor
فرمایش امام معصوم علیهالسلام است که مثلی لایباع مثله؛ یعنی چون منی با کسی چون او (یزید) بیعت نمیکند. یعنی مرام و مسلک حسین علیهالسلام همخوان و همسوی راه و رسم یزید علیهاللعنه نیست و نخواهد بود چرا که از ازل تا به ابد حق و باطل در تقابل با هماند.
رجوع کردم به لغتنامه تا معنی لغوی بیعت را بهتر بفهمم. دهخدا در معنی بیعت آورده: بیعت کردن یا بستن با کسی، به معنی مرید او شدن است. بیعت یعنی فرمانبرداری کردن و عهد و پیمان و اخلاص خود را در دوستی فروختن و مرید شدن. پیمان بستن به فرمانبرداری و اطاعت از کسی.
و برایم سؤال شد معنی دقیق مذاکره چیست که ما در جنگ قبلی و این جنگ با دشمن نشستیم سر میزش. و باز دهخدا مذاکره را اینجور معنا کرده؛ مکالمه، گفتوگو، با کسی در امری یا کاری گفتوگو کردن.در برخی لغتنامهها هم مذاکره را چانهزنی بر سر یک موضوع تعریف کردهاند.
#مذاکره_بیعت_نیست#مذاکره_تسلیمشدن_نیست_و_نبایدباشد#مطیع_أمر_رهبریم#والعاقبةللمتقین
@maaahjor
۹۶
۱۳:۰۹
#حبالحسین_هویتنا
#حبالحسین_یجمعنا
#حبالحسین_یجمعنا
۴۳
۱۷:۴۴
هو المنتقم
نذر دلدردهای بابا بود. کسی نفهمید این دردها از بچگی همزاد بابا بود یا درد بیمادری، چنبره زده بود تو دل و روده ضعیفش. و یک عمر بدن نحیفش را خِرکش کرد. از همان ۲سالگی که ستارهٔ عمر مادرش بیفروغ شد. هرازگاهی این دردها رُخی نشان میداد. و چنان جسمش را بهم میریخت که گاهی تا چند روز در بستر به خودش میپیچید. هیچ دوا و درمانی هم افاقه نکرد. آخر سر هم طومار زندگیاش را پیچید تا به وصال مادرش برسد.
مامان نذر کرد دهه اول محرم اتاق پذیرایی را سیاهپوش کند و روضه بگیرد. تمام دیوارها و در و حتی سقف، پارچه پوش شد. دیوارها سیاه و سقف سبز. و روی سیاهیها کتیبه و پرچم آذین شد.و گوشهٔ اتاق منبر کوچک چندطبقه پر از چراغ نفتی که تمام دههٔ اول روشن بودند. شب و روز، بیوقفه. سرفه و سوزش چشمهای حساس به بوی نفت ما هم، ذرهای تردید به دل مامان راه نمیداد. اصلا اگر لحظهای چراغها خاموش میشدند، گویی نذر درست ادا نشده و بیحرمتی میشد.
بعدازظهرها خانه آب و جارو، سماور روشن چای روضه دَم، و در حیاط که پرچم سیاه بالایش سروری میکرد، باز میشد.
همه چیز مهیا میشد برای روضه در سقاخانه اباعبدالله الحسین علیهالسلام.
#سقاخانه#نذرقلم
@maaahjor
نذر دلدردهای بابا بود. کسی نفهمید این دردها از بچگی همزاد بابا بود یا درد بیمادری، چنبره زده بود تو دل و روده ضعیفش. و یک عمر بدن نحیفش را خِرکش کرد. از همان ۲سالگی که ستارهٔ عمر مادرش بیفروغ شد. هرازگاهی این دردها رُخی نشان میداد. و چنان جسمش را بهم میریخت که گاهی تا چند روز در بستر به خودش میپیچید. هیچ دوا و درمانی هم افاقه نکرد. آخر سر هم طومار زندگیاش را پیچید تا به وصال مادرش برسد.
مامان نذر کرد دهه اول محرم اتاق پذیرایی را سیاهپوش کند و روضه بگیرد. تمام دیوارها و در و حتی سقف، پارچه پوش شد. دیوارها سیاه و سقف سبز. و روی سیاهیها کتیبه و پرچم آذین شد.و گوشهٔ اتاق منبر کوچک چندطبقه پر از چراغ نفتی که تمام دههٔ اول روشن بودند. شب و روز، بیوقفه. سرفه و سوزش چشمهای حساس به بوی نفت ما هم، ذرهای تردید به دل مامان راه نمیداد. اصلا اگر لحظهای چراغها خاموش میشدند، گویی نذر درست ادا نشده و بیحرمتی میشد.
بعدازظهرها خانه آب و جارو، سماور روشن چای روضه دَم، و در حیاط که پرچم سیاه بالایش سروری میکرد، باز میشد.
همه چیز مهیا میشد برای روضه در سقاخانه اباعبدالله الحسین علیهالسلام.
#سقاخانه#نذرقلم
@maaahjor
۴۸
۱۸:۰۹
هو الشهید
آمدهام بست نشستهام کنج تکیه. چکنم چکنم را ریختهام در بقچه و زدهام به بغل. تلوتلو خوران راه را گز کردهام که برسم اینجا. همینجا، همین کنج اَمن. زانوی غم بغل گرفتهام. امّا دل سپردهام به کرم شما.میدانم! میدانم از رسم و خط و ربطتان همین یک لَچَّک سیاه بر سرم مانده.میدانم دورم، خیلی دور. پرتم، خیلی پرت.اما شنیدهام هر که آمد اینجا و چُمباتمه زد در کنج حریمتان، دست میکشید بر سرش تا جان بگیرد و زنده شود. اصلاً میشود یکی از عائلهتان.نوکر، کنیز، ریزهخوار، محب یا هرچه که نمیدانم. مهم این است میشود عیالتان.رو سیاه با تن رنجور و دست خالی، آمدهام به تمنا. تمنا برای زیر بال و پر گرفتن جوانم.همان که طُفیلی کرم شماست.همان که شب هشتمی پدرش حاجتش را دخیل بست در مجلس آقازادهتان، و او جوانمردانه دست نیازش را گرفت.حالا هرسال شب هشتم که میشود، میآیم بند دلم را گره میزنم به سیاهی عزایتان. از شیرخوارگیاش تا حالا که جوان شده است. امسال هم به رسم هر سال آمدهام. تا زنده باشم همین بساط است. تمنا برای حلقه زدن به گوشش. گوش جانش. روحش. روانش. برای اینکه خیالم راحت شود تا ابد آقاییش را عهده دارید. مگر نه اینکه آستان شما به وسعت ابدیت است و ریزهخواران خوانِ نعمت و کرم شمایند اِنس و جن و هرچی بهرهمند از وجود.مگر نه اینکه شما عهدهدار مردم بیدست و پائید؟!منِ مادرش ناتوانم. بیرمق، بیتوشه و پر از نیاز و التجاء.خودتان واسطهٔ نعمت وجودش بودید، خودتان هم واسطهٔ وسعت وجودش باشید.
#بهحرمتشهزادهعلیاکبرع#نذرقلم#دلآرام
@maaahjor
آمدهام بست نشستهام کنج تکیه. چکنم چکنم را ریختهام در بقچه و زدهام به بغل. تلوتلو خوران راه را گز کردهام که برسم اینجا. همینجا، همین کنج اَمن. زانوی غم بغل گرفتهام. امّا دل سپردهام به کرم شما.میدانم! میدانم از رسم و خط و ربطتان همین یک لَچَّک سیاه بر سرم مانده.میدانم دورم، خیلی دور. پرتم، خیلی پرت.اما شنیدهام هر که آمد اینجا و چُمباتمه زد در کنج حریمتان، دست میکشید بر سرش تا جان بگیرد و زنده شود. اصلاً میشود یکی از عائلهتان.نوکر، کنیز، ریزهخوار، محب یا هرچه که نمیدانم. مهم این است میشود عیالتان.رو سیاه با تن رنجور و دست خالی، آمدهام به تمنا. تمنا برای زیر بال و پر گرفتن جوانم.همان که طُفیلی کرم شماست.همان که شب هشتمی پدرش حاجتش را دخیل بست در مجلس آقازادهتان، و او جوانمردانه دست نیازش را گرفت.حالا هرسال شب هشتم که میشود، میآیم بند دلم را گره میزنم به سیاهی عزایتان. از شیرخوارگیاش تا حالا که جوان شده است. امسال هم به رسم هر سال آمدهام. تا زنده باشم همین بساط است. تمنا برای حلقه زدن به گوشش. گوش جانش. روحش. روانش. برای اینکه خیالم راحت شود تا ابد آقاییش را عهده دارید. مگر نه اینکه آستان شما به وسعت ابدیت است و ریزهخواران خوانِ نعمت و کرم شمایند اِنس و جن و هرچی بهرهمند از وجود.مگر نه اینکه شما عهدهدار مردم بیدست و پائید؟!منِ مادرش ناتوانم. بیرمق، بیتوشه و پر از نیاز و التجاء.خودتان واسطهٔ نعمت وجودش بودید، خودتان هم واسطهٔ وسعت وجودش باشید.
#بهحرمتشهزادهعلیاکبرع#نذرقلم#دلآرام
@maaahjor
۶۷
۱۸:۰۹
بازارسال شده از تروسکه/ زهرا مهدانیان
و امشب این خبر رو خوندم...حتی تار مویی از این پسر باقی نمونده...
هزاران آه از جگر برآمده
هزاران آه از جگر برآمده
۹
۲۲:۲۸
مهجور ☫
هو المنتقم نذر دلدردهای بابا بود. کسی نفهمید این دردها از بچگی همزاد بابا بود یا درد بیمادری، چنبره زده بود تو دل و روده ضعیفش. و یک عمر بدن نحیفش را خِرکش کرد. از همان ۲سالگی که ستارهٔ عمر مادرش بیفروغ شد. هرازگاهی این دردها رُخی نشان میداد. و چنان جسمش را بهم میریخت که گاهی تا چند روز در بستر به خودش میپیچید. هیچ دوا و درمانی هم افاقه نکرد. آخر سر هم طومار زندگیاش را پیچید تا به وصال مادرش برسد. مامان نذر کرد دهه اول محرم اتاق پذیرایی را سیاهپوش کند و روضه بگیرد. تمام دیوارها و در و حتی سقف، پارچه پوش شد. دیوارها سیاه و سقف سبز. و روی سیاهیها کتیبه و پرچم آذین شد. و گوشهٔ اتاق منبر کوچک چندطبقه پر از چراغ نفتی که تمام دههٔ اول روشن بودند. شب و روز، بیوقفه. سرفه و سوزش چشمهای حساس به بوی نفت ما هم، ذرهای تردید به دل مامان راه نمیداد. اصلا اگر لحظهای چراغها خاموش میشدند، گویی نذر درست ادا نشده و بیحرمتی میشد. بعدازظهرها خانه آب و جارو، سماور روشن چای روضه دَم، و در حیاط که پرچم سیاه بالایش سروری میکرد، باز میشد. همه چیز مهیا میشد برای روضه در سقاخانه اباعبدالله الحسین علیهالسلام. #سقاخانه #نذرقلم @maaahjor
هو الشهید
آقای امام حسین!من از بچگی ماجرای عاشورای شما را شنیدهام. از وقتی که زورم به کار مهمی نمیرسید مگر کفش جفتکنی مهمانهایت. از آنجا شروع شده لابد آشناییام با طفلان مسلم، قاسمبنالحسن، عبداللهبنالحسن. همان موقع که مشغول گلاب ریختن به سر و روی عزادارانت بودهام و نوای علی لایلای میپیچیده در سقاخانهٔ کوچکمان. نوحهٔ «جوانان بنیهاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید.» طنین میانداخته در گوشهایم که جواز چرخاندن سینی چای نصیبم شده. استکانهای خالی را میسپردم به سینک که هقهق زنانه میپیچیده در فضای حسینیهٔ محقرمان. دستمال کاغذی را چارهٔ خیسی صورتهای غرق ماتم روضهٔ خرابهٔ شام میدانستم لابد که تکبهتک تعارف میکردم گریهکنانت را.
آقای اباعبدالله! دهههای اول محرم من پای روضهٔ شما گذشته. کودک نابلدی که چرخیده میان سیاههها، چیزهایی شنیده اما نفهمیده. برایش سؤال شده طفل شیرخواره را چه به معرکهٔ جنگ؟! دخترکان خرد و کلان را چه به میدان نبرد؟! یا اصلاً شما چرا تمام أهل و عیالتان را بردید به آن برهوت بلاخیز؟! چرا یارانتان کم بودند پس مقابل سیاهلشکر دشمن! اصلاً مگر پسر پیامبرشان نبودید که به نامش اذان میگفتند و به نشانش نماز میخواندند؟! و مگر مسلمان، مسلمان میکشد؟! و هزار سؤال بیجواب که تمام کودکی و نوجوانی و جوانیام را مشغول خود کرد.یا حتی اینکه، مگر شما امام معصوم نبودید، چطور نمیدانستید این ناپاکان چقدر رذل و وقیحاند و در دل سنگشان چقدر بیرحمی انباشتهاند! چطور طفل شیرخواره و نازدانه سهساله و گیسوان و گوشوارهٔ دخترکان حریمتان را حفظ نکردید از چشمهای حریص قساوت این نامرد مردمان؟! شما که میدانستید آنها حد اعلای حرامزادگیاند؟! چطور مخدرات و خرد و کلانتان را بردید به آن سرزمین کربوبلا!!بعدها شنیدم میخواستهاید شقاوت و دنائت آن قوم ظالم بدکاره را همگان با چشم ببینند و با گوش بشنوند که حجت بر ایشان تمام شود. میخواستهاید ثبت شود در تاریخ بشریت که این قوم حرامی بدکاره هیچ رذالتی را فرو نگذاشته و هیچ حرمتی را پاس نمیدارد.قد که کشیدم، تازه فهمیدم آن قوم ستمگر ممتد است تا بلندای تاریخ و هروقت توانسته جنایت کرده. مثلاً این روزها که به چشم شهادت شیرخوارهها، کودکان و نوجوانان را در پهنهٔ سرزمینهای مقاومت دیدهایم. این روزها که شاهد اِرباً اِرباً شدن پارههای وطنمان بودهایم. و یتیمی، دلتنگی دخترکان و سوگ پشت سوگ را تجربه کردهایم، بیشتر درک میکنم که شما آقای اشرف اولاد آدم، چه رسالت عظیمی داشتهاید برای برملا کردن رذالت قوم اشقیاء! که بفهمانیمان تا جریان حق و باطل هست، أهل تباهی به همان مرام و مسلکاند در جنایتکاری در هر زمان و هر مکانی. دستشان تا مرفق آلوده است به خون پاکان. حنجرهشان دم از دین و آیین و هر مدعایی کند، اصلشان لامذهبی و لامروتی است. این روزها فکر میکنم اگر روضههای شبهای محرم را نشنیده بودم، چطور قساوت و رذالت زمانه را فهم میکردم؟!اگر حکایت شیرخواره، خرابهٔ شام، جوانان بنیهاشم و بوریا به گوشمان نرسیده بود چطور میتوانستیم شهادت نوزاد سهروزه و یکماهه و چندماهه و دخترکان و پسرکانمان را تاب بیاوریم؟! اگر در آن دشت بلا، پارههای جگرتان را از زیر سم اسبها دستچین نمیکردید امروز ما چطور ازهمگسیختن دانههای تسبیح وجود کودکان میناب را تاب میآوردیم؟!
آقای سیدالشهدا!این شما بودید که ایثارگرانه در آن روز محنت و بلا، نهتنها درس آزادگی و مقاومت را یادمان دادید بلکه بهمان گوشزد کردید که شقاوت و قساوت قومالظالمین تا کجا پیش میرود؟! این شما بودید که تقابل ازلی ابدی حق و باطل را برایمان جا انداختید! تذگر دادید که باطل لباس پیامبر خدا را هم به تن کند و در ظاهر اسلام بیاورد، باطنش همان تزویر و خدعه و رذالت است! حواسمان را جمع کردید که برای دفاع از حقانیت و برافراشتن پرچم حق، نباید سر خم کرد حتی اگر تمام هستیات را فدا کنی. بله، این شما بودی که حداعلای دفاع از حقانیت و پرچمداری حق را بهمان گوشزد کردی تا آنجا که «لایوم کیومک» رقم خورد!
آقای قتیلالعبرات! هنوز بین سیاهیها سرگردانم و هنوزم زورم به کار مهمی نمیرسد! اما میشود شما تا بهرهمندیم از وجود، اجازهٔ بودن و نفس کشیدن بین گریهکنانت را روزیمان کنی! و دست هر آنکه روزی قد ارزنی برای مظلومیتتان اشک ریخته، محکم بگیرید و هیچوقت تنهایمان نگذارید!
#لایومکیومکیااباعبدالله#نذرقلم
@maaahjor
آقای امام حسین!من از بچگی ماجرای عاشورای شما را شنیدهام. از وقتی که زورم به کار مهمی نمیرسید مگر کفش جفتکنی مهمانهایت. از آنجا شروع شده لابد آشناییام با طفلان مسلم، قاسمبنالحسن، عبداللهبنالحسن. همان موقع که مشغول گلاب ریختن به سر و روی عزادارانت بودهام و نوای علی لایلای میپیچیده در سقاخانهٔ کوچکمان. نوحهٔ «جوانان بنیهاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید.» طنین میانداخته در گوشهایم که جواز چرخاندن سینی چای نصیبم شده. استکانهای خالی را میسپردم به سینک که هقهق زنانه میپیچیده در فضای حسینیهٔ محقرمان. دستمال کاغذی را چارهٔ خیسی صورتهای غرق ماتم روضهٔ خرابهٔ شام میدانستم لابد که تکبهتک تعارف میکردم گریهکنانت را.
آقای اباعبدالله! دهههای اول محرم من پای روضهٔ شما گذشته. کودک نابلدی که چرخیده میان سیاههها، چیزهایی شنیده اما نفهمیده. برایش سؤال شده طفل شیرخواره را چه به معرکهٔ جنگ؟! دخترکان خرد و کلان را چه به میدان نبرد؟! یا اصلاً شما چرا تمام أهل و عیالتان را بردید به آن برهوت بلاخیز؟! چرا یارانتان کم بودند پس مقابل سیاهلشکر دشمن! اصلاً مگر پسر پیامبرشان نبودید که به نامش اذان میگفتند و به نشانش نماز میخواندند؟! و مگر مسلمان، مسلمان میکشد؟! و هزار سؤال بیجواب که تمام کودکی و نوجوانی و جوانیام را مشغول خود کرد.یا حتی اینکه، مگر شما امام معصوم نبودید، چطور نمیدانستید این ناپاکان چقدر رذل و وقیحاند و در دل سنگشان چقدر بیرحمی انباشتهاند! چطور طفل شیرخواره و نازدانه سهساله و گیسوان و گوشوارهٔ دخترکان حریمتان را حفظ نکردید از چشمهای حریص قساوت این نامرد مردمان؟! شما که میدانستید آنها حد اعلای حرامزادگیاند؟! چطور مخدرات و خرد و کلانتان را بردید به آن سرزمین کربوبلا!!بعدها شنیدم میخواستهاید شقاوت و دنائت آن قوم ظالم بدکاره را همگان با چشم ببینند و با گوش بشنوند که حجت بر ایشان تمام شود. میخواستهاید ثبت شود در تاریخ بشریت که این قوم حرامی بدکاره هیچ رذالتی را فرو نگذاشته و هیچ حرمتی را پاس نمیدارد.قد که کشیدم، تازه فهمیدم آن قوم ستمگر ممتد است تا بلندای تاریخ و هروقت توانسته جنایت کرده. مثلاً این روزها که به چشم شهادت شیرخوارهها، کودکان و نوجوانان را در پهنهٔ سرزمینهای مقاومت دیدهایم. این روزها که شاهد اِرباً اِرباً شدن پارههای وطنمان بودهایم. و یتیمی، دلتنگی دخترکان و سوگ پشت سوگ را تجربه کردهایم، بیشتر درک میکنم که شما آقای اشرف اولاد آدم، چه رسالت عظیمی داشتهاید برای برملا کردن رذالت قوم اشقیاء! که بفهمانیمان تا جریان حق و باطل هست، أهل تباهی به همان مرام و مسلکاند در جنایتکاری در هر زمان و هر مکانی. دستشان تا مرفق آلوده است به خون پاکان. حنجرهشان دم از دین و آیین و هر مدعایی کند، اصلشان لامذهبی و لامروتی است. این روزها فکر میکنم اگر روضههای شبهای محرم را نشنیده بودم، چطور قساوت و رذالت زمانه را فهم میکردم؟!اگر حکایت شیرخواره، خرابهٔ شام، جوانان بنیهاشم و بوریا به گوشمان نرسیده بود چطور میتوانستیم شهادت نوزاد سهروزه و یکماهه و چندماهه و دخترکان و پسرکانمان را تاب بیاوریم؟! اگر در آن دشت بلا، پارههای جگرتان را از زیر سم اسبها دستچین نمیکردید امروز ما چطور ازهمگسیختن دانههای تسبیح وجود کودکان میناب را تاب میآوردیم؟!
آقای سیدالشهدا!این شما بودید که ایثارگرانه در آن روز محنت و بلا، نهتنها درس آزادگی و مقاومت را یادمان دادید بلکه بهمان گوشزد کردید که شقاوت و قساوت قومالظالمین تا کجا پیش میرود؟! این شما بودید که تقابل ازلی ابدی حق و باطل را برایمان جا انداختید! تذگر دادید که باطل لباس پیامبر خدا را هم به تن کند و در ظاهر اسلام بیاورد، باطنش همان تزویر و خدعه و رذالت است! حواسمان را جمع کردید که برای دفاع از حقانیت و برافراشتن پرچم حق، نباید سر خم کرد حتی اگر تمام هستیات را فدا کنی. بله، این شما بودی که حداعلای دفاع از حقانیت و پرچمداری حق را بهمان گوشزد کردی تا آنجا که «لایوم کیومک» رقم خورد!
آقای قتیلالعبرات! هنوز بین سیاهیها سرگردانم و هنوزم زورم به کار مهمی نمیرسد! اما میشود شما تا بهرهمندیم از وجود، اجازهٔ بودن و نفس کشیدن بین گریهکنانت را روزیمان کنی! و دست هر آنکه روزی قد ارزنی برای مظلومیتتان اشک ریخته، محکم بگیرید و هیچوقت تنهایمان نگذارید!
#لایومکیومکیااباعبدالله#نذرقلم
@maaahjor
۴۸
۸:۴۴
این آفساید چی میخواد از جون ما 
۵۱
۵:۳۲
﷽
«انقلابی بودن حتماً بایستی همراه باشد با عقلانیّت که شیوهٔ صحیح جمهوری اسلامی از اوّل کار تا امروز این بوده که حرکت انقلابی با حرکت اندیشهورزانه و عقلانی همراه باشد.»
بیانات رهبر شهید حضرت آیهاللهالعظمی سید علی خامنهای ۱۴۰۰/۰۶/۰۶
#عقلانیت
#انقلابیگری
@maaahjor
«انقلابی بودن حتماً بایستی همراه باشد با عقلانیّت که شیوهٔ صحیح جمهوری اسلامی از اوّل کار تا امروز این بوده که حرکت انقلابی با حرکت اندیشهورزانه و عقلانی همراه باشد.»
بیانات رهبر شهید حضرت آیهاللهالعظمی سید علی خامنهای ۱۴۰۰/۰۶/۰۶
#عقلانیت
#انقلابیگری
@maaahjor
۱۹
۱۸:۱۲
﷽
«گذشته هم داشتیم، امروز هم داریم، انقلابیگری را با رفتار هیجانی اشتباه میگیرند، با حرفهای غیرمسئولانه اشتباه میگیرند. نه، انقلابیگری این نیست؛ انقلابیگری آن روحیهٔ اقدام صحیح، عازم و جازم در جهت درستی است که با عقلانیّت برخاستهٔ از روحیهٔ انقلابیگری ترسیم شده.»
بیانات رهبر شهید حضرت آیهاللهالعظمی سید علی خامنهای ۱۴۰۰/۰۳/۰۶
#عقلانیت
#انقلابیگری
@maaahjor
«گذشته هم داشتیم، امروز هم داریم، انقلابیگری را با رفتار هیجانی اشتباه میگیرند، با حرفهای غیرمسئولانه اشتباه میگیرند. نه، انقلابیگری این نیست؛ انقلابیگری آن روحیهٔ اقدام صحیح، عازم و جازم در جهت درستی است که با عقلانیّت برخاستهٔ از روحیهٔ انقلابیگری ترسیم شده.»
بیانات رهبر شهید حضرت آیهاللهالعظمی سید علی خامنهای ۱۴۰۰/۰۳/۰۶
#عقلانیت
#انقلابیگری
@maaahjor
۱۹
۱۸:۱۲