«اولین و آخرین دیدار»
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینبسادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ساله)
«اولین دیدار»خبری در شهر پیچیده بود. قم برای پذیرایی از مهمانی عزیز آماده میشد! حضرت آقا به قم میآمدند. همه جا زیبا شده بود. شهر پر از شور و عشق و فریاد شادی بود.نوزاد چند ماهه داشتم. نمیتوانستم برای استقبال در میان جمع باشم. دلم میخواست به دل جمعیت بزنم، همه را هل بدهم، راه باز کنم، خودم را به ماشین برسانم، دست بر شیشه بکشم و نگاهتان کنم؛ اما دنیا با دل عاشقها خوب تا نمیکند.
در همین افسوسها بودم که خبر دادند، احتمالاً حضرت آقا شب جمعه به دیدار خانوادهٔ شهدا میروند. مادربزرگ پدرم، مادران شهیدان یزدی، از کسانی بود که ممکن بود لطف خدا شامل حالشان شود و نعمت دیدار روزیشان شود. مادر شهیدی که بچههایش را با سختی و یتیمی بزرگ کرده بود و حالا زمینگیر شده بود و یک آرزو داشت: «دیدن حضرت آقا».
به همین امید، راهی خانه مادربزرگ شدیم. حدسمان درست بود. یک ساعتی نگذشت که محافظان حضرت آقا وارد شدند. خانه را آمادهٔ آمدن ایشان کردند. من در میان شوق و گریه و فریاد شادی اهل خانه و البته بهت و ناباوری مادر شهید، غرق در عشق بودم و حس کسی را داشتم که سبک شده و در بین ابرها قدم میزند🥹.
در باز شد. همه به سمت ورودی هجوم بردند. هرکسی خوش آمدی میگفت و من فقط غرق تماشا بودم. حضرت آقا آمدند و کنار مادر نشستند. مادر شهیدی که همیشه معروف بود به خوش سر و زبانی، انگار زبانش بند آمده بود. انگار بلد نبود از میان واژگانی که هفتاد هشتاد سال بر زبان میآورده، انتخاب کند و حرف دلش را بگوید. من اما اصلاً دوست نداشتم حرف بزنم، فقط عقبتر از بزرگترها ایستاده بودم و غرق لذت تماشای آقایم بودم.
انگار خواب بودم. چه چهرهٔ زیبایی، چه صوت دلنشینی، چه دلجویی دلبرانهای، چقدر شاد و مهربان! خدایا انگار من هم مثل مادربزرگم، در وصف او واژه کم آوردم.
«آخرین دیدار»خبری در شهر پیچیده بود. قم برای پذیرایی از مهمانی عزیز آماده میشود! حضرت آقا به قم میآیند. اما اینبار، تمام شهر رخت عزا و خونخواهی بر تن کرده است
. مردم قم برای میزبانی از زائران عزادار حضرت آقا آماده میشوند.ما هم چند روزی است با جمعی از دوستان، در تدارک آماده کردن ایستگاه صلواتی برای میزبانی هستیم. از روز قبل از ورود حضرت آقا، در ایستگاه صلواتی حاضر شده بودیم. صبح بعد از نماز، دیگر آرام و قرار نداشتم. طفل نوپایم که خواب بود را، به دوستان سپردم و بیرون زدم. هرچه به بلوار پیامبر اعظم (صلیاللهعلیه) نزدیک میشدم، بیشتر در خودم فرو میرفتم. دلم میخواست به سمت مسجد بدوم، مردم را کنار بزنم، خودم را به حضرت آقا برسانم، تابوت پیچیده شده در پرچم پرافتخار وطن را در آغوش بگیرم و به حال خودم های های گریه کنم؛ اما دنیا با دل عاشق تا خوب تا نمیکند
.
پایم به سمت محل اسکان میرفت و دلم میان مسجد، با اشک، غرق تماشا شده بود. به محل اسکان برگشتم. کسی پرسید: حالت خوبه؟ میخواستم سرم را روی شانههایش بگذارم، گریه کنم و بگویم: «حالم، حال کودک حیرانی است که پدر از دست داده و فرصت دیدار آخر را نداشته!»
یادش به خیر، انگار همین الان صدای دلنشین حضرت آقا در گوشم میچرخد. وقتی آخر مهمانی رو به مادربزرگ گفتند: «حاج خانم اجازه مرخصی میدهید؟»
#رهبر_شهیدم #بدرقه_آقای_شهید#سبک_مادری#مادران_شریف_ایران_زمین


کانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینبسادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ساله)
«اولین دیدار»خبری در شهر پیچیده بود. قم برای پذیرایی از مهمانی عزیز آماده میشد! حضرت آقا به قم میآمدند. همه جا زیبا شده بود. شهر پر از شور و عشق و فریاد شادی بود.نوزاد چند ماهه داشتم. نمیتوانستم برای استقبال در میان جمع باشم. دلم میخواست به دل جمعیت بزنم، همه را هل بدهم، راه باز کنم، خودم را به ماشین برسانم، دست بر شیشه بکشم و نگاهتان کنم؛ اما دنیا با دل عاشقها خوب تا نمیکند.
در همین افسوسها بودم که خبر دادند، احتمالاً حضرت آقا شب جمعه به دیدار خانوادهٔ شهدا میروند. مادربزرگ پدرم، مادران شهیدان یزدی، از کسانی بود که ممکن بود لطف خدا شامل حالشان شود و نعمت دیدار روزیشان شود. مادر شهیدی که بچههایش را با سختی و یتیمی بزرگ کرده بود و حالا زمینگیر شده بود و یک آرزو داشت: «دیدن حضرت آقا».
به همین امید، راهی خانه مادربزرگ شدیم. حدسمان درست بود. یک ساعتی نگذشت که محافظان حضرت آقا وارد شدند. خانه را آمادهٔ آمدن ایشان کردند. من در میان شوق و گریه و فریاد شادی اهل خانه و البته بهت و ناباوری مادر شهید، غرق در عشق بودم و حس کسی را داشتم که سبک شده و در بین ابرها قدم میزند🥹.
در باز شد. همه به سمت ورودی هجوم بردند. هرکسی خوش آمدی میگفت و من فقط غرق تماشا بودم. حضرت آقا آمدند و کنار مادر نشستند. مادر شهیدی که همیشه معروف بود به خوش سر و زبانی، انگار زبانش بند آمده بود. انگار بلد نبود از میان واژگانی که هفتاد هشتاد سال بر زبان میآورده، انتخاب کند و حرف دلش را بگوید. من اما اصلاً دوست نداشتم حرف بزنم، فقط عقبتر از بزرگترها ایستاده بودم و غرق لذت تماشای آقایم بودم.
انگار خواب بودم. چه چهرهٔ زیبایی، چه صوت دلنشینی، چه دلجویی دلبرانهای، چقدر شاد و مهربان! خدایا انگار من هم مثل مادربزرگم، در وصف او واژه کم آوردم.
«آخرین دیدار»خبری در شهر پیچیده بود. قم برای پذیرایی از مهمانی عزیز آماده میشود! حضرت آقا به قم میآیند. اما اینبار، تمام شهر رخت عزا و خونخواهی بر تن کرده است
پایم به سمت محل اسکان میرفت و دلم میان مسجد، با اشک، غرق تماشا شده بود. به محل اسکان برگشتم. کسی پرسید: حالت خوبه؟ میخواستم سرم را روی شانههایش بگذارم، گریه کنم و بگویم: «حالم، حال کودک حیرانی است که پدر از دست داده و فرصت دیدار آخر را نداشته!»
یادش به خیر، انگار همین الان صدای دلنشین حضرت آقا در گوشم میچرخد. وقتی آخر مهمانی رو به مادربزرگ گفتند: «حاج خانم اجازه مرخصی میدهید؟»
#رهبر_شهیدم #بدرقه_آقای_شهید#سبک_مادری#مادران_شریف_ایران_زمین
۱.۴K
۱۷:۱۴
مادران شریف ایران زمین
سلام خانوما حالتون چطوره؟ این روزها جبهه حق بیشتر از همیشه نیاز به ارتباط با خدای عزیز حکیم داره و راه این ارتباط دعاست. چند هفتهست که پای درس یک کلاس پربرکت با موضوع آشنایی با صحیفه سجادیه هستیم و حالا میخوایم شروع کنیم و روزانه باهم این دعاهای ارزشمند رو بخونیم.
و به نکاتی که توی کلاس یاد گرفتیم، عمل کنیم انشاءالله. بیشتر دعاهای صحیفه سجادیه کوتاهه و میتونیم توی یک روز بخونیمش بعضیها که طولانی هستند رو توی چند روز میخونیم. تا آخر تابستون زمان میبره.
از همین فردا قراره همخوانی صحیفه سجادیه رو شروع کنیم. جا نمونید یه وقت. کجا؟ توی همون گروهی که برای کلاس صحیفه سجادیه داشتیم.
بفرمایید: ble.ir/join/CpUSN2rL86 #دانشگاه_ثقلین_مادران_شریف 

کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
ما از امروز انشاءالله داریم شروع میکنیم صحیفه سجادیه رو تا آخر تابستون بخونیم.
اگر دوست دارید همراه بشید، بیاید توی این گروه:
ble.ir/join/CpUSN2rL86
اگر دوست دارید همراه بشید، بیاید توی این گروه:
ble.ir/join/CpUSN2rL86
۹۳۸
۷:۱۸
سلام دوستان گل
میدونید که به تازگی همخوانی کتاب «خون دلی که لعل شد» خاطرات زندان رهبر شهیدمون رو تموم کردیم؟
اینقدر تجربه خوب و کتاب جذابی بود، تصمیم گرفتم بازهم کتابهای حضرت آقای شهید رو بخونیم.
و خبر خوب اینکهکتابهایی که میخوایم بخونیم در آینده همهشون نسخه صوتی رایگان دارن و توی گروه میذاریم صوتهاش رو.
حالا به مناسبت ایام اربعینانشاءالله قصد داریم یک کتاب مرتبط رو همخوانی کنیم.
همخوانی کتاب «جاذبه حسینی»
بیانات حضرت آقای شهید
درباره حضرت زینب سلام الله علیها و درباره اربعین
نسخه صوتی رایگان کتاب در گروه
شروع از سهشنبه ۳۰ تیر
اگر دوست دارید همراه بشید،
گروهمون اینجاست، بفرمایید:
ble.ir/join/J36GrLpnLu
کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
میدونید که به تازگی همخوانی کتاب «خون دلی که لعل شد» خاطرات زندان رهبر شهیدمون رو تموم کردیم؟
اینقدر تجربه خوب و کتاب جذابی بود، تصمیم گرفتم بازهم کتابهای حضرت آقای شهید رو بخونیم.
و خبر خوب اینکهکتابهایی که میخوایم بخونیم در آینده همهشون نسخه صوتی رایگان دارن و توی گروه میذاریم صوتهاش رو.
حالا به مناسبت ایام اربعینانشاءالله قصد داریم یک کتاب مرتبط رو همخوانی کنیم.
بیانات حضرت آقای شهید
درباره حضرت زینب سلام الله علیها و درباره اربعین
نسخه صوتی رایگان کتاب در گروه
شروع از سهشنبه ۳۰ تیر
گروهمون اینجاست، بفرمایید:
ble.ir/join/J36GrLpnLu
۱.۸K
۷:۵۸
بازارسال شده از مائده اسلامی
سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه
۷۴
۱۶:۳۴
بازارسال شده از مائده اسلامی
۹۱
۱۶:۳۴
بازارسال شده از مائده اسلامی
۸۴
۱۶:۳۴
بازارسال شده از مائده اسلامی
۱۰۶
۱۶:۳۴
بازارسال شده از مائده اسلامی
۷۹
۱۶:۳۴
مادران شریف ایران زمین
تصویر
سلام دوستانتونستید اینو برید و نیازمندیهاتونو از محصولات این خانمها خرید کنید.
۵۹۴
۱۶:۳۵
#پیام_شما
سلام و درودلطفا اگر راهی پیاده روی اربعین می شوید حتما حتما پرچم کوچک ایران رو همراه داشته باشید و به دیگران هم اطلاع رسانی کنیدخیلی مهمه
تجربه اولین شب پیاده روی من و نبود نشانی از ایران


کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
سلام و درودلطفا اگر راهی پیاده روی اربعین می شوید حتما حتما پرچم کوچک ایران رو همراه داشته باشید و به دیگران هم اطلاع رسانی کنیدخیلی مهمه
تجربه اولین شب پیاده روی من و نبود نشانی از ایران
۱.۹K
۲۳:۳۴