در واپسین ساعات مراسم تشییع رهبر شهید، شماری از میهمانان اصفهانی وارد آستان شهدا شدند. پس از پذیرایی و شام، با همهٔ خادمان وداع کردند و سپاس گفتند. در میان راه، یکی از مسئولان هیئت پیشنهاد داد: اگر مایلید، به زیارت مزار شهید "غیرت" برویم؛ همان که حضرت آقا در سخنرانیهایشان از او یاد کردند.
در مسیر، میهمانان پرسیدند: آیا در اینجا شهیدی به نام حمید هست؟
مسئول موکب پاسخ داد: همان شهید غیرت است؛ نامش حمیدرضا الداغی.
سپس پرسید: چرا نام حمید را پرسیدید؟
بانویی اصفهانی گفت: چند ماهی است حاجتی دارم. در خواب به من گفتند که از شهید حمید بخواهم. هر چه در گلزار شهدای اصفهان گشتم، نیافتم.
هنگامی که بر مزار شهید رسیدند، همان بانو با اشک شوق گفت: درست همین مزار را در خواب به من نشان داده بودند؛ در کنار شهید حمید، سه شهید دیگر هم بودند.
آنگاه رو به مسئول هیئت کرد و افزود: انشاءالله که حاجتام برآورده شود. سال دیگر برای خادمیِ این آستان خواهم آمد.
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۶۱
۱۶:۴۱
یک روز بعد از تشییع آقا، وقتی از مشهد برمیگشتیم، توی موکبِ آستان شهدای سبزوار، هر کسی را نگاه میکردم، یک کاسه آش توی دستش میدیدم.وقتی پیاش را گرفتم فکرش را نمیکردم از آمار پخت ۷۲ دیگ آش نذری سردربیاورم.هنوز هم باورم نمیشود ۷۲ دیگ آش! آن هم در حد فاصل سه چهار روز، با همت اهالی یک موکب، بین زائرهای آقا پخش شده باشد!هر چه بیشتر با خانوم جوانی که مسئولیت پخت این آشها را بر عهده داشت، صحبت میکردم بیشتر تشنهی دانستن میشدم!پرسیدم:« چطور و با چه تعداد نیرو تونستین این کار گسترده رو انجام بدین؟به سمت حسینیهی مقابلمان نگاه کرد: «با نیروهای مردمی! اهالی این محل، هر کس میشنید قراره اینجا توی موکب به زائرانی که برای بدرقهی آقای شهید رفتند، خدمت کنیم، خودش رو میرسوند حسینیه و میگفت تو رو خدا به من هم یک کاری بسپارید. دوست دارم برای آقا یه قدمی بردارم.ششصد کیلو سبزی رو همین مردم پاک کردند، شستند، خرد کردند و فریز کردند و... اونقدر دست زیاد بود که کارها آسون میشد.هیچکس منتظر نبود کسی بهش کاری بسپاره. هر کس وارد حسینیه میشد، انگار وارد خونهی خودش شده باشه؛ دوروبرش رو نگاه میکرد و هر جا کاری مونده بود، همونجا مشغول میشد.توی حسینیه یه عده سبزی پاک میکردن، یه عده حبوبات! چند نفر پیاز خرد میکردن و چند نفر بادمجان!تعدادی ظرف میشستن و تعدادی پای دیگها بودند.کارها منظم پیش میرفت!با هم توی موکب قدم زدیم و از غرفههای مختلف دیدن کردیم!آستان شهدا آن روزها شده بود استراحتگاه زائرانی که همه چیز برایشان آماده بود:غذاچایآبجوش و سرد...شربتغرفه کودکسوغات سبزوارو البته آغوش گرم شهدای سبزوار!
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۶۸
۹:۰۷
ما سه امداد گر موکب وسط جاده ای که راه زائران آقا از آنجا میگذشتند بودیم.داغی هوا و آتشی که صورتهارو گلگون و گاها سوخته کرده بود.دنبال سایه در فضای باز و بیابانی موکب کنار عکس آقای شهید و اطراق سه نفره مون
نوای نوحه ها و روضه هایی که با خودش قلبهارو تکون میداد و عصاره جان رو از گوشه های چشم به دنیای ماتم و عزا بدرقه میکرد ...کودکانی که با تمام قوت در حالیکه دبه ای پر از شربتو حمل میکردن تا به کنار جاده برسن و مسافرا نوش جان کنن خانمی با چادر مشکی زیر آفتاب داغ مجمعه ای از هندوانه ای قاچ قاچ با تمنای قلبی هدیه به روح امام شهید به مسافران خوش آمد میگفت.
و کودکانی که با هدیه های کوچک اما گرانقدر شون جانمازی هارو به راننده های مسیر هدیه میدادن... چهره های راننده هارو میدیدم بدون استثنا با لبخند و تشکر و دست تکون دادنی دور میشدن...ماشینهایی که وقتی دراشون باز میشد چن نفر پشت سر و کلی وسیله تو هم فشرده ی سفر دور تادورشون مث انباری ریخته بود کودکانی همراه والدین پدرو مادرهای پیری همراه پسرا و عروس داماداشون همه تو دل جاده زده بودن تا از آخرین دیدار جانمونن و ما سه نفر همچنان جاماندگانی که با نگاهمان مسیر دلداگی مسافرینو بدرقه میکردیم ما بدرقه کنندگان ...بدرقه گنندگان آقای شهیدمان بودیم.
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۵۸
۸:۲۴
خدا رو شکر که وقتی به گذشته م نگاه میکنم، خجالت نمیکشم. تا جایی که از دستم برمی آمده، رهرو رهبرشهیدم بودم. هر جا که تکلیفی بود، به اندازه ی توانم ایستادم و انشاءالله که در آخرت، شفیع ما باشند.اما این سفر، قصه اش فرق داشت.همسرم برای هلال احمر ثبت نام کرده بود. قرار بود برویم مشهد برای تشییع پیکر آقا، اما نشد. دانشگاه اینجا موکب زده بود و مسئولانش اجازه ندادند که برود. وقتی دیدم شوهرم ماند، گفتم: «هر جور شده، خودم باید بروم.» با دو بچه ی کوچیک، سخت بود، اما به خودم گفتم: «حسرت این سفر، از سختی اش بدتر است.»
دو روز مانده بود به ورود پیکر مطهر به مشهد... کلی دنبال ماشین گشتم، آخرش یکی پیدا شد. گفت: «فردا ساعت چهار میروم.» آدرس منزلمان را دادم و به همسرم زنگ زدم: «من ساعت چهار میروم.تا قبل تاریکی هوا، هر جور شده خودت را برسان و بچه ها را ببر خانه ی برادرم.»
اما قسمت، چیز دیگری بود...
چند ساعت به حرکت موبایلم زنگ خورد. پیام از سمت راننده بود: «یک خانم جلوتر از شما تماس گرفته بود و الویت با ایشان است، اگر نیاید میایم دنبال شما.» با خودم گفتم: «یعنی قسمت نیست بروم؟» دلم ریخت.
همان موقع همسرم زنگ زد و گفت: «نمیخواهی بروی؟» گفتم: «میخواهم بروم، ولی...» خواستم ماجرا را بگویم که گفت: «اگر میخواهی بروی میتوانی با اتوبوس دانشگاه ما بروی، ده دقیقه ی دیگر آماده باش. دارم می آیم دنبالت.»
همان ده دقیقه، مثل برق و باد آماده شدم. بچه ها را سوار کردم. دخترم لباسهای برادرش را جمع کرد و برداشت. ماشین آمد و پانزده دقیقه بعد، راهی شدیم؛ سفری که اولش میخواستم هزینه اش را خودم بدهم، اما این بار، رایگان شد. انگار خود شهید، قبول کرده بود.
واقعاً احساس کردم دعا پشت سرم است. آن روز آنقدر تلفن زده بودم به این و آن که دستم خسته شده بود.صبح برادرم آمده بود خانه ی ما، یک نگاه به من کرد و گفت: «کلافه ای؟» گفتم: «از بس گوشی به دستم بود خسته شدم.»
اما وقتی به مشهد رسیدم، با وجود اینکه بعضی ها نتوانستند پیکر را ببینند، من راحت دیدمش؛ بدون هیچ اذیتی. انگار راه برایم باز شده بود.
سفر شیرینی بود. خوشحالم که رفتم. راستش، به پسرم که چهار سالش بود، سخت گذشت. فردای آن روز که برگشتم خانه، میگفت: «مامان، دلم برایت تنگ شده بود.»
این سفر برای من، فقط یک حرکت نبود؛ یک قسمت بود که خودش رقم خورد.
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۷۷
۱۱:۴۶
برای تشییع و اعلام خونخواهی آقای شهیدمون خیلی دوست داشتم به مشهد برم.اما همسرم بخاطر شغلشون، آماده باش بودند.با یکی از دوستانم که ایشون هم همسرشون آماده باش بودن، تصمیم گرفتیم بدون همسرهامون بریم. وقتی تصمیمونو به همسرم گفتم، گفتن من شما رو میرسونم مشهد و خودم برمیگردم.چشم هام ازخوشحالی برق زد .همسر دوستم هم گفتن من میام دنبالتون...خداروشکر تکه های پازل یکی یکی چیده شد و راهی شدیم...یکی دیگه از دوستانمون مارو توی مشهد به خونشون دعوت کردن، خدا بهشون خیر و برکت بده...وقتی رسیدیم خونه شون با روی باز ازمون استقبال کردن... خونه شون رو شبیه موکب کرده بودن... رسم مهمون نوازی رو به بهترین نحو انجام دادن ... چقدر آدم تو خونه شون احساس راحتی میکرد!! دستپخت مامان خونه عالی و درجه یک بود... خداوند پدر عزیز شون رحمت کنه
خواهرم که با همسرش و بچه هاش به مشهد اومده بودن و دوستمون دعوتشون کرده بود به خونه شون، میگفت خونه شون حس وحال خونه های اربعین رو داره...فردای اون روز،قرار بود تشییع آقا صبح خیلی زود انجام بشه که افتاد به ظهر... صاحبخونه مهربون برای نهار لقمه های پوره ی سیب زمینی خوشمزه ای رو آماده کرده بودن که به هر کس سهمشو میدادن و میرفت...از خونه زدیم بیرون و با اتوبوس راهی محل تشییع آقای شهیدمون شدیم
ادامه دارد ...
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۳۶
۱۳:۵۶
بعد از ۵ ساعت پیاده روی در یک خیابان فرعی، نزدیک خیابان امام رضا جلوی در یه مدرسه، روی زمین ناامید نشستیم...با خودم فکر میکردم و تو خیالم با رهبر شهیدم درد و دل میکردم:آقا دل من فقط با دیدن شما آروم میشه، من تا اینجا بیام و شما رو نبینم،دق میکنم
ادامه دارد ...
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۳۲
۱۳:۵۸
بعد از نماز، سیل جمعیت درحال پراکنده شدن بود... عجب جمعیتی بود!!تا چشم کار میکرد تمام خیابان ها پر بود از مردم پرچم سرخ به دستِ عزادار بود که شعار خونخواهی سر میدادند...بعد از کلی تماس و آدرس دادن، میزبان رو پیدا کردیم و با هم بسمت خونه حرکت کردیم.تا یکجایی با اتوبوس رفتیم، بقیه رو پیاده روی کردیم تا اینکه به ماشین دوستمون رسیدیم و مجبور بودیم به صورت فشرده 10نفری بشینیم
پایان
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۳۳
۱۳:۵۸
میان راه، اتوبوس کنار یک موکب توقف کرد. موکب غرق در جمعیت بود. از شیشههای ماشینها پرچمهای سرخ «انتقام» بیرون آمده بود و پوسترهایی هم روی خودروها نصب شده بود.راننده چند متر جلوتر نگه داشت. دیدم دو تا آقا با کتری و لیوان وارد اتوبوس شدند و شروع کردند به تعارف کردن شربت خنکِ تخمشربتی به خانمها.یکی از آن آقایان، در حالی که شربت میریخت، مدام با صدایی بلند و از سرِ ادب میگفت: «ببخشید معطل شدید... ببخشید اذیت شدید... ما عذرخواهیم... ما خاک پای زائریم...»هر بار که این جملهها را تکرار میکرد، بیشتر شرمنده میشدم. با خودم میگفتم: ما که اصلاً معطل نشدیم، ما که اذیت نشدیم . اینها با همه وجودشان آمده بودند تا فقط چند دقیقه از زائران امام رضا(ع) پذیرایی کنند و با نهایت تواضع، خودشان را خدمتگزار زائر میدانستند.
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۳۳
۱۴:۰۱
هرگز او را از نزدیک ندیده بودم.سالها بود که صدای رهبرم را هم نشنیده بودم. نه از روی دشمنی، که از سرِ گمانِ نادرستِ خودم. فکر میکردم سخنانش برای من نیست، برای مسئولان است، برای اهلِ دانش و سیاست. خیال میکردم فهمش از دستِ من دور است، که سوادم اندک است و جایِ من پای منبرِ او نیست.
اما وقتی پایِ «بیانات خوانی» در گروهِ مادرانه سبزوار نشستم، تازه فهمیدم که سالها از چشمه ی معرفت دور افتاده ام. چه بیسواد بودم که از کنارِ کلامِ امامِ خویش اینگونه بی اعتنا گذشتم و چه افسوس که این تأخیر، بخشی از عمرم را از من گرفت...
از همان بیانات خوانی،در زندگی من راه به کتابهای شهیدِ عزیز باز شد. دلم برای دیدنش تنگ شد؛ دیداری که هرگز برایم رقم نخورد.و من ماندم و یک دنیا حسرت...تا اینکه روزهای شنبه و یکشنبه را برای بدرقه اش در مصلی اعلام کرده بودند. اطرافیانم بارها گفته بودند: «بچه ها را نبر، جمعیت زیاد است، شاید خطرناک باشد.»بچه هایم را به مادرم سپردم و تنها رهسپارِ مصلی شدم.
مترو مملو از مردمی بود که انقلاب را در سینه داشتند. شعار میدادند، فریادِ خونخواهی سر میدادند و اعتقادشان را چنان بلند فریاد میکردند که گویی هیچ دیواری تابِ این صدا را ندارد. ازدحام، اما گرم و پر از حسِ یکپارچگی بود.
اما وقتی از دلِ مترو بیرون زدم، جمعیتِ مصلی مرا در خود بلعید... آنجا، چندین برابرِ شلوغیِ مترو، موجی از انسانها بود که نمیشد ابتدا و انتهایش را دید.مه پاش ها آب میپاشیدند، مداحی فضا را پر کرده بود، موکبها از زائران با چای و لقمه پذیرایی میکردند...تهران شده بود مشهدِ دلها...
گفتم: «آقای شهیدم سالها بود که کربلا نرفته بود، اما اینک با رفتنش، تهران را کربلا کرده است.»
خودم را در میانِ سیل جمعیت رها کردم. سینه میزدم و پیش میرفتم تا بالاخره، او را دیدم.دیداری که اولین و آخرین بود.اشک میریختم که با رهبری که دیر شناختم، هنوز هم نشناخته ام وداع میکنم.
مصلی از پرچم های سرخِ خونخواهی موج میزد. گریه ها، فریادها، ضرباتِ بر سر و شورِ بیامان... چند نفری از شدتِ حال بیهوش افتاده بودند.اما من...من اما غرقِ حسرتی بزرگتر بودم:که چرا اینهمه دیر رسیدم؟و حسرتی جان کاهتر:که چرا بچههایم را نیاوردم؟ این اولین و آخرین دیدارِ آنها هم بود، و من از ترس، از آن محرومشان کردم...
و هنوز هم میانِ این حسرتها نفس میکشم؛بینِ دیرِ دیر رسیدن، و زودِ زود رفتنِ او...
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۴۰
۱۴:۰۱
روز دوشنبه تشییع پیکر امام شهید و خانواده شهیدشون بودچون ما سمت غرب تهرانیم و گفته بودن برنامه تشییع پیکر ها از شرق شروع میشه و به سمت غرب میاد تا میدون آزادی، تصمیم گرفتیم نزدیکترین مسیر به خودمون رو بریم، بنابراین نیاز نبود صبح خیلی زود از خونه بزنیم بیرون...
داشتیم حاضر میشدیم که کانالهای خبری نوشتن پیکر شهدا رسیده غرب تهران
نمی دونستیم چیکار کنیم، فکر نمی کردیم به این زودی برسن پیکرها.تصورمون این بود که خیلی بیشتر از این طول بکشه چون جمعیت خیلی زیاد بود. نمی دونستیم که برنامه تشییع رو عوض کردن.
سریع راه افتادیم و خودمون رو رسوندیم به جمعیت. تمام مدت به این فکر میکردم که یعنی بازم میتونیم آقا رو ببینیم یا نه
از یه خیابونی که نمی دونم اسمش چی بود رفتیم داخل و همون لحظه با ماشین پیکر شهدا روبرو شدیم!!!
آقای شهید منو ناامید نکرد، اولین و آخرین دیدار بچه هام با آقای شهید توی مراسم تشییع رقم خورد
جمعیت فشرده و فشرده تر می شدبه حدی که اصلا نمی شد نفس بکشی دست بچه هام رو محکم گرفته بودم که فقط گمشون نکنم اما چشمامون فقط آقا رو میدید
#پویش_روایت_بیعت#خونخواه_رهبریم#مادرانه_سبزوار
۵۰
۱۴:۰۱