برکت در مسیر پیوند
امشب، برخلاف شبهای پيش، غرفه خلوت بود و كسی به جز من و زينب از اعضای "مادرانه" در محله نبود. شبهای پيش، هركسی گوشهای از كار را میگرفت؛ یکی گعده برگزار ميكرد، یکی پاي ميز دلنوشته بود و يكي دو نفر هم براي گفتوگو در دل جمعیت میرفتند.امشب با خودم گفتم: «من و زينب تنها هستیم و بچههای گعدهگردان هم نيستند؛ پس برگزاری گعده منتفی میشه و بايد سراغ تراكتهای معرفی يا ميز دلنوشته بريم.»
زينب زودتر رسيده بود و برای صحبت با چند نفری کنار جمعیت رفته بود تا شمارهشان را بگیرد و برای "روضههای مادرانه" دعوتشان كنيم. تا رسيدم، ديدم زيرانداز را داخل غرفه پهن کرده و با يكي از خواهرانی كه شبهاي پيش هم در گعده حاضر میشد مشغول گفتوگو است.
پيشنهاد دادم ميز دلنوشته را هم بگذاريم تا با دعوت از مردم براي نوشتن، باب گفتوگو با آنها باز شود و در این میان، گريز کوتاهی هم به معرفی "مادرانه" و اهدافمان بزنيم. بساط ميز دلنوشته را پهن میكرديم که يكی از خواهرانی كه در شبهای پيش با او آشنا شده بوديم، از راه رسيد و كمي كنار ميز گفتوگو كرديم. در خلال صحبتهایمان، از افرادی كه توجهشان به ميز جلب ميشد، دعوت میكرديم تا بنویسند: «چرا و تا كي زير اين همه فشار میايستيم و به راه خود ادامه میدهيم؟»
پس از مدتی، گفتگوها عمیقتر شد و گعده شکل گرفت؛ از تحلیل اخبار و شرايطی كه در آن هستيم تا دغدغههاي اين روزها.
تصورم اين بود که شايد نتوانيم مثل شبهای پيش، كار را جلو ببريم؛ اما امشب هم، با وجود نيروی كم، خدا كمك كرد و توانستيم گفتوگوهای چهرهبهچهره داشته باشیم و هم میز دلنوشته را فعال و حتی گعده برگزار کنیم.
اينجا بود كه به اهميت و ارزش «پيوندی » كه اين شبها در موردش حرف میزنيم و برایش تلاش میکنيم، پِی بردم. همين «مسير پيوند» بود كه امشب، ما را دور هم جمع كرد و به كارهایمان بركت داد.
ما در میدان هستیم و هرشب آغوش میگشاییم به سمت خواهران ایمانی خود تا از تهدید دشمن، فرصتی برای پیوندی عمیق با یکدیگر بسازیم و آمادگی خود را برای ظهور، بیشتر و بیشتر کنیم.
نفیسه زارع
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_دریاچه #مسیر_پیوند#زن_مکتب_خامنهای#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
امشب، برخلاف شبهای پيش، غرفه خلوت بود و كسی به جز من و زينب از اعضای "مادرانه" در محله نبود. شبهای پيش، هركسی گوشهای از كار را میگرفت؛ یکی گعده برگزار ميكرد، یکی پاي ميز دلنوشته بود و يكي دو نفر هم براي گفتوگو در دل جمعیت میرفتند.امشب با خودم گفتم: «من و زينب تنها هستیم و بچههای گعدهگردان هم نيستند؛ پس برگزاری گعده منتفی میشه و بايد سراغ تراكتهای معرفی يا ميز دلنوشته بريم.»
زينب زودتر رسيده بود و برای صحبت با چند نفری کنار جمعیت رفته بود تا شمارهشان را بگیرد و برای "روضههای مادرانه" دعوتشان كنيم. تا رسيدم، ديدم زيرانداز را داخل غرفه پهن کرده و با يكي از خواهرانی كه شبهاي پيش هم در گعده حاضر میشد مشغول گفتوگو است.
پيشنهاد دادم ميز دلنوشته را هم بگذاريم تا با دعوت از مردم براي نوشتن، باب گفتوگو با آنها باز شود و در این میان، گريز کوتاهی هم به معرفی "مادرانه" و اهدافمان بزنيم. بساط ميز دلنوشته را پهن میكرديم که يكی از خواهرانی كه در شبهای پيش با او آشنا شده بوديم، از راه رسيد و كمي كنار ميز گفتوگو كرديم. در خلال صحبتهایمان، از افرادی كه توجهشان به ميز جلب ميشد، دعوت میكرديم تا بنویسند: «چرا و تا كي زير اين همه فشار میايستيم و به راه خود ادامه میدهيم؟»
پس از مدتی، گفتگوها عمیقتر شد و گعده شکل گرفت؛ از تحلیل اخبار و شرايطی كه در آن هستيم تا دغدغههاي اين روزها.
تصورم اين بود که شايد نتوانيم مثل شبهای پيش، كار را جلو ببريم؛ اما امشب هم، با وجود نيروی كم، خدا كمك كرد و توانستيم گفتوگوهای چهرهبهچهره داشته باشیم و هم میز دلنوشته را فعال و حتی گعده برگزار کنیم.
اينجا بود كه به اهميت و ارزش «پيوندی » كه اين شبها در موردش حرف میزنيم و برایش تلاش میکنيم، پِی بردم. همين «مسير پيوند» بود كه امشب، ما را دور هم جمع كرد و به كارهایمان بركت داد.
ما در میدان هستیم و هرشب آغوش میگشاییم به سمت خواهران ایمانی خود تا از تهدید دشمن، فرصتی برای پیوندی عمیق با یکدیگر بسازیم و آمادگی خود را برای ظهور، بیشتر و بیشتر کنیم.
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_دریاچه #مسیر_پیوند#زن_مکتب_خامنهای#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۴۷۰
۲۰:۳۰
موانعقسمت اول
وقتی در گروه محله برای روز هیئت نظرسنجی شد، دوست داشتم زمانش با شیفت کاری همسرم همزمان بشود تا با خیال راحتتری شرکت کنم، همیشه سعی میکنم وقتهایی که ایشان منزل هستند، برنامه دیگری نداشته باشم.
دختر و پسر بزرگم درس و مشق را بهانه کردند و تصمیم گرفتند منزل پدربزرگشان بمانند.دختر و پسرکوچکترم گفتند: «آخجون! مادرانه ماهم میخوایم بیایم.»
با همه تدابیری که برای ناهار و استراحتشان کردم، موقع رفتن آنقدر غر زدند و بهانه آوردند که داشتم از رفتن منصرف میشدم.گروه را باز کردم و دیدم چند نفری از دوستان برایشان مشکل پیش آمده و نمیتوانند بیایند. یاد حرف یکی از دوستان افتادم که میگفت: «شیطون بیکار نمیشینه و مشکلات رو در ذهنت آنقدر بزرگ میکنه که نری و از فیض محروم بشی.»
شیطان را لعنت کردم و دلم نیامد خودم و بچه را از حضور در مراسم ذکر اهل بیت و یاد شهدا که توصیه مؤکد رهبر شهید و آقای عزیزمان هست، محروم کنم.بالاخره با زور و ضرب حاضر شدیم و رفتیم.
فاطمهسادات مختاری
#مادرانه_اصفهان#محله_شهدای_کرداباد #هیأت_انصارالزهرا_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
وقتی در گروه محله برای روز هیئت نظرسنجی شد، دوست داشتم زمانش با شیفت کاری همسرم همزمان بشود تا با خیال راحتتری شرکت کنم، همیشه سعی میکنم وقتهایی که ایشان منزل هستند، برنامه دیگری نداشته باشم.
دختر و پسر بزرگم درس و مشق را بهانه کردند و تصمیم گرفتند منزل پدربزرگشان بمانند.دختر و پسرکوچکترم گفتند: «آخجون! مادرانه ماهم میخوایم بیایم.»
با همه تدابیری که برای ناهار و استراحتشان کردم، موقع رفتن آنقدر غر زدند و بهانه آوردند که داشتم از رفتن منصرف میشدم.گروه را باز کردم و دیدم چند نفری از دوستان برایشان مشکل پیش آمده و نمیتوانند بیایند. یاد حرف یکی از دوستان افتادم که میگفت: «شیطون بیکار نمیشینه و مشکلات رو در ذهنت آنقدر بزرگ میکنه که نری و از فیض محروم بشی.»
شیطان را لعنت کردم و دلم نیامد خودم و بچه را از حضور در مراسم ذکر اهل بیت و یاد شهدا که توصیه مؤکد رهبر شهید و آقای عزیزمان هست، محروم کنم.بالاخره با زور و ضرب حاضر شدیم و رفتیم.
#مادرانه_اصفهان#محله_شهدای_کرداباد #هیأت_انصارالزهرا_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۲۲۹
۲:۳۰
ضبط میکردمقسمت دوم
بهخاطر شرایط بارداری، مسئولیت نکتهبرداری و ضبط صدای مهمان را بهعهده گرفته بودم.
مادر شهید با اینکه معلوم بود خیلی خسته هستند، زیبا و تیتروار از کودکی تا بزرگسالی، نکات مهم اخلاقی، رفتاری و اعتقادی عباس شهیدشان را در قالب خاطرات قشنگ تعریف کردند.در انتها گفتند: «میدانم جای عباسم خیلی خوبه ولی فراغ برای من سخته.»
زهراجان، مجری برنامه، پرسیدند: "برای عباس آقا چه کردید که شهید شدند؟" گفتند: «کار خیلی خاصی نکردم. فقط مراقب دین و اعتقاداتش بودم و هرجایی که فکر میکردم ممکنه به خطا بره نذاشتم بره (دانشگاه انصراف دادند) و همیشه همراهش بودم.»
در انتهای سخنانشون گفتند: "من یه پسر داشتم و اگه میتونستم الان فرزندی بیارم میآوردم و همه را در راه اسلام و رهبرم میدادم. شما اگه میتونید بیشتر بیارید..."
این حرفشان به من که سختی بارداری و چندفرزندی، از نظر روحی کمی خستهام کرده بود، انگیزه و روحیه مضاعف داد.
قسمت اول را از اینجا بخوانید.
فاطمهسادات مختاری
#مادرانه_اصفهان #مادرانه_محله_شهدای_کرداباد #هیأت_انصارالزهرا_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
بهخاطر شرایط بارداری، مسئولیت نکتهبرداری و ضبط صدای مهمان را بهعهده گرفته بودم.
مادر شهید با اینکه معلوم بود خیلی خسته هستند، زیبا و تیتروار از کودکی تا بزرگسالی، نکات مهم اخلاقی، رفتاری و اعتقادی عباس شهیدشان را در قالب خاطرات قشنگ تعریف کردند.در انتها گفتند: «میدانم جای عباسم خیلی خوبه ولی فراغ برای من سخته.»
زهراجان، مجری برنامه، پرسیدند: "برای عباس آقا چه کردید که شهید شدند؟" گفتند: «کار خیلی خاصی نکردم. فقط مراقب دین و اعتقاداتش بودم و هرجایی که فکر میکردم ممکنه به خطا بره نذاشتم بره (دانشگاه انصراف دادند) و همیشه همراهش بودم.»
در انتهای سخنانشون گفتند: "من یه پسر داشتم و اگه میتونستم الان فرزندی بیارم میآوردم و همه را در راه اسلام و رهبرم میدادم. شما اگه میتونید بیشتر بیارید..."
این حرفشان به من که سختی بارداری و چندفرزندی، از نظر روحی کمی خستهام کرده بود، انگیزه و روحیه مضاعف داد.
قسمت اول را از اینجا بخوانید.
#مادرانه_اصفهان #مادرانه_محله_شهدای_کرداباد #هیأت_انصارالزهرا_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۲۲۸
۸:۳۰
امتحان امروز
کلمات و جملهها را در ذهنم میچینم و راهی میشوم بین مردم، همان مردم استواری که به این راحتیها ایمانشان سست نمیشود.
سعی میکنم مخاطب خودم را پیدا کنم اما چهره همه این مردم حرفها دارد؛ برای گفتوگوبرای در جا نزدن برای ماندنبه عشق ایران.
امشب سعی میکنم گفتوگویم ترکیبی باشد از غدیر و از این حضور.غدیر امتحان دیروز بود و حضور ما در میدان؛ امتحان امروز ماست، درست همان مواجهه حق علیه باطل.
مادرانی میبینم که خوب در این امتحان سرشان را با افتخار بلند کردهاند و خوب به فرزندانشان این شیرینی حضور را چشاندهاند
گفتوگو با مادران حالم را خوب میکند. از هر مادر دغدغهمند برای رشد خود و اطرافیان، چیزی میآموزم.
ما در میدان هستیم و هرشب آغوش میگشاییم به سمت خواهران ایمانی خود تا از تهدید دشمن، فرصتی برای پیوندی عمیق با یکدیگر بسازیم و آمادگی خود را برای ظهور، بیشتر و بیشتر کنیم.
زینب شمس الدین
#مادرانه_کرمان#مسیر_پیوند#زن_مکتب_خامنهای
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
کلمات و جملهها را در ذهنم میچینم و راهی میشوم بین مردم، همان مردم استواری که به این راحتیها ایمانشان سست نمیشود.
سعی میکنم مخاطب خودم را پیدا کنم اما چهره همه این مردم حرفها دارد؛ برای گفتوگوبرای در جا نزدن برای ماندنبه عشق ایران.
امشب سعی میکنم گفتوگویم ترکیبی باشد از غدیر و از این حضور.غدیر امتحان دیروز بود و حضور ما در میدان؛ امتحان امروز ماست، درست همان مواجهه حق علیه باطل.
مادرانی میبینم که خوب در این امتحان سرشان را با افتخار بلند کردهاند و خوب به فرزندانشان این شیرینی حضور را چشاندهاند
گفتوگو با مادران حالم را خوب میکند. از هر مادر دغدغهمند برای رشد خود و اطرافیان، چیزی میآموزم.
ما در میدان هستیم و هرشب آغوش میگشاییم به سمت خواهران ایمانی خود تا از تهدید دشمن، فرصتی برای پیوندی عمیق با یکدیگر بسازیم و آمادگی خود را برای ظهور، بیشتر و بیشتر کنیم.
#مادرانه_کرمان#مسیر_پیوند#زن_مکتب_خامنهای
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۲۲۸
۱۲:۳۰
#نشست_مجازی
آینده متعلّق به امّت اسلامی و تمدن نوین اسلامی است و هر یک از ما میتوانیم به اندازه همّت، ظرفیت و مسئولیت خود در تحقّق این آینده و نزدیکتر شدن به آن ایفای نقش کنیم.۱۴۰۵/۰۳/۰۵پیام رهبر انقلاب به حجاج بیتالله الحرام
مدار مادران انقلابی برگزار میکند:چهل و چهارمین نشست از سلسلهنشستهای تمدنشناسی
موضوع:«به عقب برنمیگردیم!»از غدیر تا جنگ رمضان؛ در مسیر تمدن اسلامی
مهمان:خواهر مرضیه رضاییعضو شورای مرکزی مادرانه
زمان:چهارشنبه ۱۳ خرداد ماه – ساعت ۳ عصر
برگزاری نشست در:@neshast_majazii
شناسه:https://ble.ir/neshast_majazii
#سلسله_نشست_تمدن_شناسی #مدار_مادران_انقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
آینده متعلّق به امّت اسلامی و تمدن نوین اسلامی است و هر یک از ما میتوانیم به اندازه همّت، ظرفیت و مسئولیت خود در تحقّق این آینده و نزدیکتر شدن به آن ایفای نقش کنیم.۱۴۰۵/۰۳/۰۵پیام رهبر انقلاب به حجاج بیتالله الحرام
مدار مادران انقلابی برگزار میکند:چهل و چهارمین نشست از سلسلهنشستهای تمدنشناسی
#سلسله_نشست_تمدن_شناسی #مدار_مادران_انقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱.۷K
۱۶:۳۰
عبرتهای تاریخ
قرار عصر بهاری ما، کتابخوانی الغارات بود. دوستان بهموقع آمدند اما درب مسجد باز نبود! با کمی این در و آن در زدن، تصمیم گرفتیم در همان محیط بیرونی مسجد جلسه را شروع کنیم تا درب مسجد باز شود. بدک هم نبود! نور کافی با صدای پرندگان و هوای بهاری...کمی که گذشت درب مسجد هم خوشبختانه باز شد.
این هفته رسیدیم به بخشهایی از کتاب که بیانگر ریزشها و لغزشهای خواص در عصر حکومت امیرالمؤمنین علی(ع)است...از حاکم فارس گفتیم و شنیدیم که چگونه با نپرداختن بهای آزادی اسرا، راه خود را به سمت معاویه کج کرد یا از خِرّیت که دوباره قضایای حکمیت و صفین را وسط کشید و راه خود را از امیرالمؤمنین علیه السلام دور کرد و جایی در تاریخ گم شد...
حبیبه یعقوبی
#مادرانه_تهران #مادرانه_شهرک_ولایت#گعده_کتاب_مسجد
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
قرار عصر بهاری ما، کتابخوانی الغارات بود. دوستان بهموقع آمدند اما درب مسجد باز نبود! با کمی این در و آن در زدن، تصمیم گرفتیم در همان محیط بیرونی مسجد جلسه را شروع کنیم تا درب مسجد باز شود. بدک هم نبود! نور کافی با صدای پرندگان و هوای بهاری...کمی که گذشت درب مسجد هم خوشبختانه باز شد.
این هفته رسیدیم به بخشهایی از کتاب که بیانگر ریزشها و لغزشهای خواص در عصر حکومت امیرالمؤمنین علی(ع)است...از حاکم فارس گفتیم و شنیدیم که چگونه با نپرداختن بهای آزادی اسرا، راه خود را به سمت معاویه کج کرد یا از خِرّیت که دوباره قضایای حکمیت و صفین را وسط کشید و راه خود را از امیرالمؤمنین علیه السلام دور کرد و جایی در تاریخ گم شد...
#مادرانه_تهران #مادرانه_شهرک_ولایت#گعده_کتاب_مسجد
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۲۵۳
۲۰:۴۱
به همین سادگی
چیزی که خیلی حالم را خوب کرد، صوت روضهای بود که خیلی آرام پخش میشد.
صبح خیلی حالم خوب نبود، حتی داشتم پشیمان میشدم از اینکه در روضه شرکت کنم، اما رفتم.
وقتی دیدم صوت روضه پخش میشود و بچههاگوشهای بازی میکنند؛ خیلی حس خوبی گرفتم؛ حس شبه ایام نزدیک به اربعین که منتظر هستی ببینی امسال قسمت میشود بروی پیادهروی یا نه.
خدا برکت بدهد به این مدل روضههای ساده.
ر.نژاد اسماعیلی
#مادرانه_کرمان#مادرانه_محله_شهیدرجائی_شهیدرئیسی#روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
چیزی که خیلی حالم را خوب کرد، صوت روضهای بود که خیلی آرام پخش میشد.
صبح خیلی حالم خوب نبود، حتی داشتم پشیمان میشدم از اینکه در روضه شرکت کنم، اما رفتم.
وقتی دیدم صوت روضه پخش میشود و بچههاگوشهای بازی میکنند؛ خیلی حس خوبی گرفتم؛ حس شبه ایام نزدیک به اربعین که منتظر هستی ببینی امسال قسمت میشود بروی پیادهروی یا نه.
خدا برکت بدهد به این مدل روضههای ساده.
#مادرانه_کرمان#مادرانه_محله_شهیدرجائی_شهیدرئیسی#روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۸۹
۱:۳۰
پشت دیوار قضاوت
چند شبی بود که زیرنظرش داشتم.کنار غرفههای بازی، میایستاد و بچهها را نگاه میکرد.
دو دل بودم برای شروع صحبت. فکر میکردم اگر دوست داشت، میآمد و پرچم تکان میداد، بعد به خودم جواب میدادم که اگر دوست نداشت، الان اینجا نبود!
آخر سر به خودم یادآور شدم که قضاوت را کنار بگذارم و قدم زنان به سمتش رفتم.حالا تقریبا یاد گرفتهام با هرکس از چه دری وارد صحبت بشوم. لبخند زدم و گفتم: «بچه اتونو برای بازی میارید؟ خسته نشدید، همش سرپایید؟»گفت نه، مثل بقیه.یک مقدار دیگری مقدمه چیدم و بعد وارد بحث مادرانه و امامخوانی شدم.
باز هم من ماندم و تعجبم از واکنشی که گرفتم.باز هم دوست جدیدی پیدا کردم و باز به خودم نهیب زدم که زود قضاوت نکنم!
ما در میدان هستیم و هرشب آغوش میگشاییم به سمت خواهران ایمانی خود تا از تهدید دشمن، فرصتی برای پیوندی عمیق با یکدیگر بسازیم و آمادگی خود را برای ظهور، بیشتر و بیشتر کنیم.
ر.چ
#مادرانه_اصفهان#مادرانه_محله_حکیم_نظامی#مسیر_پیوند#زن_مکتب_خامنهای#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
چند شبی بود که زیرنظرش داشتم.کنار غرفههای بازی، میایستاد و بچهها را نگاه میکرد.
دو دل بودم برای شروع صحبت. فکر میکردم اگر دوست داشت، میآمد و پرچم تکان میداد، بعد به خودم جواب میدادم که اگر دوست نداشت، الان اینجا نبود!
آخر سر به خودم یادآور شدم که قضاوت را کنار بگذارم و قدم زنان به سمتش رفتم.حالا تقریبا یاد گرفتهام با هرکس از چه دری وارد صحبت بشوم. لبخند زدم و گفتم: «بچه اتونو برای بازی میارید؟ خسته نشدید، همش سرپایید؟»گفت نه، مثل بقیه.یک مقدار دیگری مقدمه چیدم و بعد وارد بحث مادرانه و امامخوانی شدم.
باز هم من ماندم و تعجبم از واکنشی که گرفتم.باز هم دوست جدیدی پیدا کردم و باز به خودم نهیب زدم که زود قضاوت نکنم!
ما در میدان هستیم و هرشب آغوش میگشاییم به سمت خواهران ایمانی خود تا از تهدید دشمن، فرصتی برای پیوندی عمیق با یکدیگر بسازیم و آمادگی خود را برای ظهور، بیشتر و بیشتر کنیم.
#مادرانه_اصفهان#مادرانه_محله_حکیم_نظامی#مسیر_پیوند#زن_مکتب_خامنهای#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۸۱
۶:۳۰
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#کمتر_بشور!
بحث گروهیِ روز سهشنبهی مادرانه، «چگونه صرفهجویی کنیم» بود. همیشه فکر میکردم صرفهجویی یعنی کمتر ریختوپاش کردن. اما بحث گروهی، جور دیگری چشمم را باز کرد.وقتی فهیمه گفت: «میدونین چهجوری میشه کمتر لباس کثیف کنیم؟» و شروع کرد به گفتن نکات جادویی برای تمیز ماندن لباسها.
لباس شستنم زیاد است؛ زیاد. همسرم گاهی با طعنه میگوید: «اگه ماشین لباسشویی نداشتی و مجبور بودی با دست لباس بشوری، اینقده بیخیال لباس کثیف شدن، نبودی.» و من یک دور، به قربان مخترع ماشین لباسشویی میروم.
مرگ من، لباس شستن با دست است. زمان دانشجویی در خوابگاه، عذابم جمعهها بود؛ هر جمعه، تشت برمیداشتم و لباسهای کثیف یک هفته را چنگ میزدم. در طول هفته تا میتوانستم حواسم بود که لباس کثیف نکنم.اما نمیدانم چرا بعد از ازدواج، ورق برگشت. شاید تقصیر مخترع لباسشویی بود!حالا تا لک کوچک بستنی و غذا میبینم، لباس را حواله لباسشویی میکنم. هر روز نشود، دو روز یک بار، روشنش میکنم طفلک را.
اما آن سهشنبه به خودم آمدم. انگار، یکی گوشم را پیچاند. تازه یادم آمد که برای شستن لباس، آب مصرف میشود؛ حتی اگر با دست، شسته نشوند.حالا حواسم هست که بعدِ آمدن از بیرون، لباسها با سرعت عوض شوند. قبلاً زیاد پیگیر تعویض نبودم؛ فوقش بعد از کثیف شدن، میرفتند داخل سبد لباسهای چرک.چند روز است، موقع غذا خوردن، حواسم به بچهها هست. بزرگترها که تهدید شدهاند به اینکه اگر زودتر از حمامِ بعدی، لباس کثیف کنند، باید با دست بشویند.قربانشان بروم در این مقوله به خودم رفتهاند و با شستن با دست، میانهای ندارند؛ پس حواسشان به تمیزی لباسشان بیشتر شده.کوچکترها اما نظارت خودم را میطلبند؛ قاشق کوچک و لباس تیره که کثیفی لکِ غذا و خورش، زیاد به چشم نیاید.
چهار روز است که لباسشویی، روشن نشده.از کنارش که رد میشوم، لبخندش را با چشم دل میبینم. انگار میگوید: «ازت راضیم دخترم، دمت گرم!»
#المیرا_اسماعیلی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
بحث گروهیِ روز سهشنبهی مادرانه، «چگونه صرفهجویی کنیم» بود. همیشه فکر میکردم صرفهجویی یعنی کمتر ریختوپاش کردن. اما بحث گروهی، جور دیگری چشمم را باز کرد.وقتی فهیمه گفت: «میدونین چهجوری میشه کمتر لباس کثیف کنیم؟» و شروع کرد به گفتن نکات جادویی برای تمیز ماندن لباسها.
لباس شستنم زیاد است؛ زیاد. همسرم گاهی با طعنه میگوید: «اگه ماشین لباسشویی نداشتی و مجبور بودی با دست لباس بشوری، اینقده بیخیال لباس کثیف شدن، نبودی.» و من یک دور، به قربان مخترع ماشین لباسشویی میروم.
مرگ من، لباس شستن با دست است. زمان دانشجویی در خوابگاه، عذابم جمعهها بود؛ هر جمعه، تشت برمیداشتم و لباسهای کثیف یک هفته را چنگ میزدم. در طول هفته تا میتوانستم حواسم بود که لباس کثیف نکنم.اما نمیدانم چرا بعد از ازدواج، ورق برگشت. شاید تقصیر مخترع لباسشویی بود!حالا تا لک کوچک بستنی و غذا میبینم، لباس را حواله لباسشویی میکنم. هر روز نشود، دو روز یک بار، روشنش میکنم طفلک را.
اما آن سهشنبه به خودم آمدم. انگار، یکی گوشم را پیچاند. تازه یادم آمد که برای شستن لباس، آب مصرف میشود؛ حتی اگر با دست، شسته نشوند.حالا حواسم هست که بعدِ آمدن از بیرون، لباسها با سرعت عوض شوند. قبلاً زیاد پیگیر تعویض نبودم؛ فوقش بعد از کثیف شدن، میرفتند داخل سبد لباسهای چرک.چند روز است، موقع غذا خوردن، حواسم به بچهها هست. بزرگترها که تهدید شدهاند به اینکه اگر زودتر از حمامِ بعدی، لباس کثیف کنند، باید با دست بشویند.قربانشان بروم در این مقوله به خودم رفتهاند و با شستن با دست، میانهای ندارند؛ پس حواسشان به تمیزی لباسشان بیشتر شده.کوچکترها اما نظارت خودم را میطلبند؛ قاشق کوچک و لباس تیره که کثیفی لکِ غذا و خورش، زیاد به چشم نیاید.
چهار روز است که لباسشویی، روشن نشده.از کنارش که رد میشوم، لبخندش را با چشم دل میبینم. انگار میگوید: «ازت راضیم دخترم، دمت گرم!»
#المیرا_اسماعیلی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۳
۱۲:۳۲
جورچینی با طرح پرواز
عاشق جورچینهای چند هزار تکهام؛برای همین، از روزی که خبر شهادت آقای زرنگیپور را شنیدم، به دنبال جفت کردن قطعات جورچینی از او بودم؛ جورچینی که تصویر این شهید را برایم کامل کند تا بفهمم که چطور زرنگی کرد و زودتر از همه همکارهایش، شهادت را روی هوا قاپید.
آن هم در ۱۹ دی؛ درست در سالگرد عملیات کربلای ۵ که رمزش «یا فاطمه الزهرا (س)» بود.برای مراقبت از مسجد الزهرا (س) که آشوبگران یکبار آتش زده بودند، پیشانیبندش "یا زهرا (س)" بود و از قضا، نام دخترش را هم "زهرا" گذاشته بود.
از ۱۹ دی ۱۴۰۴، مشغول درست کردن این جورچینم و هر وقت گرفتاریهای دنیا اجازه میداد، تکهای از آن را کامل میکردم.
برای همین، وقتی دیدم هیئت محله میزبان مادر "شهید زرنگیپور" است، دست دختر بزرگم را گرفتم و راهیِ مسجد امام حسن مجتبی (ع) شدم.
میخواستم بفهمم این بانو، چطور مادری کرده است که ثمرهاش پسری شد که هم گرهگشای خانواده خودش بود و هم هر کسی که کارش لنگ میماند؛ و در آخر، گره کار شهادتش هم باز شد.
وقتی مادر آمد، جلوتر رفتم تا بهتر ببینمش و با دقت بیشتری به حرفهایش گوش دهم.
از ادب پسرش گفت؛ از بوسیدن پای پدربزرگ در کودکی، از مهربانیهایش و از خط قرمزش که آقا جانمان بود؛ میگفت اگر اَحد بود، طاقت نداشت داغ رهبر شهیدمان را تحمل کند.از سربهزیر بودن، نجابت و حیای او گفت؛ آنقدر که ترم اول دانشکده خلبانی را به خاطر اختلاط همکلاسیهای خانم و آقا رها کرد و گفت: «آدم با گناه نباید به جایی برسه.»
شهید زرنگیپور عاشق پرواز بود؛ حتی اسم کاربریاش در فضای مجازی هم "پرواز" است.
و در نهایت، از مسیری که از خدمت به شهدا و خانوادههایشان میگذشت، خلبان هواپیمای شهادت شد و به سوی امام حسین (ع) پرواز کرد.
احد زرنگیپور، فدایی آقا شد.اما او در این راه تنها نبود؛ زمینهساز زرنگ شدن و خدایی شدن، مادری بود که آن روز با صلابت، اما با داغی سنگین در دل، پیش روی ما نشسته بود و به فدایی شدن پسرش برای نایب امام زمان (عج) افتخار میکرد.اگر مادرانه مراقب محیط تربیتی پسرش نبود، اگر بقول خودش، مثل کنترل تلویزیون، از راه دور و نامحسوس رفقا و هممدرسهایهایش را زیرنظر نمیگرفت، آن نهال هرگز چنین درخت تناوری نمیشد.
مادر شهید، آن روز برای ما تجلی «ما رایت الا جمیلاً» حضرت زینب (س) بود و پیامآور خون پسرش...
و حالا، تکههای جورچین، کم کم دارند کامل میشوند.
ز.ر
#مادرانه_کرمان#مادرانه_محله_شهیدمصطفیخمینی#هیأت_انصارالزهرا_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
عاشق جورچینهای چند هزار تکهام؛برای همین، از روزی که خبر شهادت آقای زرنگیپور را شنیدم، به دنبال جفت کردن قطعات جورچینی از او بودم؛ جورچینی که تصویر این شهید را برایم کامل کند تا بفهمم که چطور زرنگی کرد و زودتر از همه همکارهایش، شهادت را روی هوا قاپید.
آن هم در ۱۹ دی؛ درست در سالگرد عملیات کربلای ۵ که رمزش «یا فاطمه الزهرا (س)» بود.برای مراقبت از مسجد الزهرا (س) که آشوبگران یکبار آتش زده بودند، پیشانیبندش "یا زهرا (س)" بود و از قضا، نام دخترش را هم "زهرا" گذاشته بود.
از ۱۹ دی ۱۴۰۴، مشغول درست کردن این جورچینم و هر وقت گرفتاریهای دنیا اجازه میداد، تکهای از آن را کامل میکردم.
برای همین، وقتی دیدم هیئت محله میزبان مادر "شهید زرنگیپور" است، دست دختر بزرگم را گرفتم و راهیِ مسجد امام حسن مجتبی (ع) شدم.
میخواستم بفهمم این بانو، چطور مادری کرده است که ثمرهاش پسری شد که هم گرهگشای خانواده خودش بود و هم هر کسی که کارش لنگ میماند؛ و در آخر، گره کار شهادتش هم باز شد.
وقتی مادر آمد، جلوتر رفتم تا بهتر ببینمش و با دقت بیشتری به حرفهایش گوش دهم.
از ادب پسرش گفت؛ از بوسیدن پای پدربزرگ در کودکی، از مهربانیهایش و از خط قرمزش که آقا جانمان بود؛ میگفت اگر اَحد بود، طاقت نداشت داغ رهبر شهیدمان را تحمل کند.از سربهزیر بودن، نجابت و حیای او گفت؛ آنقدر که ترم اول دانشکده خلبانی را به خاطر اختلاط همکلاسیهای خانم و آقا رها کرد و گفت: «آدم با گناه نباید به جایی برسه.»
شهید زرنگیپور عاشق پرواز بود؛ حتی اسم کاربریاش در فضای مجازی هم "پرواز" است.
و در نهایت، از مسیری که از خدمت به شهدا و خانوادههایشان میگذشت، خلبان هواپیمای شهادت شد و به سوی امام حسین (ع) پرواز کرد.
احد زرنگیپور، فدایی آقا شد.اما او در این راه تنها نبود؛ زمینهساز زرنگ شدن و خدایی شدن، مادری بود که آن روز با صلابت، اما با داغی سنگین در دل، پیش روی ما نشسته بود و به فدایی شدن پسرش برای نایب امام زمان (عج) افتخار میکرد.اگر مادرانه مراقب محیط تربیتی پسرش نبود، اگر بقول خودش، مثل کنترل تلویزیون، از راه دور و نامحسوس رفقا و هممدرسهایهایش را زیرنظر نمیگرفت، آن نهال هرگز چنین درخت تناوری نمیشد.
مادر شهید، آن روز برای ما تجلی «ما رایت الا جمیلاً» حضرت زینب (س) بود و پیامآور خون پسرش...
و حالا، تکههای جورچین، کم کم دارند کامل میشوند.
#مادرانه_کرمان#مادرانه_محله_شهیدمصطفیخمینی#هیأت_انصارالزهرا_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۴۲
۱۶:۳۰