هفتمین روز
در دو راهیِ امکان برگزاری مراسم برای رهبر شهیدم در منزلمان بودم که مسئول محله خواست پوستری برای مراسم هفتم آقا در مسجد سیدالساجدین تهیه کنم… درجا قبول کردم؛ چرا که من هم سهمی از بانیان مجلسی که دنبال برگزاریش بودم میبردم، اما در مکان و با شکلی دگر.
چقدر چند ماهیست که کارهای غیرقابلتصور از ما سر میزند… تهیهی
پوستر مراسم ختم امام سیدعلی خامنهای
موتور گروه که روشن بود، پرشتاب شد… برای تعاون در برگزاری مراسم، از تهیهٔ شربت، لقمه، حلوا و… تا بانی شدن برای مداح، هر کس گوشهای از کار را گرفت… بماند که بعضی گوشهها همانطور بیصاحب آویزان ماند.
با دخترهایم راهی مسجد شدیم… خوشقولها و بچهزرنگها مشغول طراحی دکور، تدارک پذیرایی و رتق و فتق امور بودند. بنده هم بین حسینیه و شبستان، به فرمان دخترکم در تکاپو بودم… پس از مدتی، در میان کودکان آرام گرفتیم. میخواستند از قلبهای سبز و سفید و سرخشان، موشکهایی با رمز «یا حسین» به سمت آمریکا و اسرائیل روانه کنند… ابزار: کاغذ، مدادرنگی و قیچی.تا تار و مار کردنِ کدخدا و نوچهاش کنار بچهها بودم، سپس به حسینیه نقلمکان کردم.
مداحی و مهمان اول (دختر شهید مهدوی) را از دست دادم… ولی به میان صحبتهای همسر شهید تقیکاکو رسیدم. چقدر صبور بود به نظر همه ما، اما به زعم خودش ویژگی خاصی نبود… میگفت: «من ذاتاً صبورم و به قول پناهیان، اگر برای خصوصیتی زحمت کشیدی و خودت را رشد دادی، آنوقت هنر کردی؛ نه اینکه از اول در خانه و خانوادهای کار درست باشی و درست کار کنی.»
ولی صبور بود… با چهار بچه صبور بود؛ به عنایتهای همسر شهیدش دلگرم بود که بسیار هوایشان را دارد؛ آنقدر که وظیفهاش در خانوادهی پنجنفرهشان (بدون همسر) سبکتر از خانوادهی ششنفریشان شده است.
هدیهای به رسم یادبود تقدیمشان شد… کتاب دو امام مجاهد، اثر سیدعلی خامنهای.
دوباره رسیدیم به محبوبمان… ما همچنان دلتنگیم ای روح و جان ما… آقای ما.
اولین جلسه ماهانهی هیئت محله را با قرائت آیات فتح از کلام الهی به رهبر شهیدمان هدیه کردیم.
سمانه بختیاری
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_پارکپلیس_قناتکوثر#هیأت_انصارالزهرا_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
در دو راهیِ امکان برگزاری مراسم برای رهبر شهیدم در منزلمان بودم که مسئول محله خواست پوستری برای مراسم هفتم آقا در مسجد سیدالساجدین تهیه کنم… درجا قبول کردم؛ چرا که من هم سهمی از بانیان مجلسی که دنبال برگزاریش بودم میبردم، اما در مکان و با شکلی دگر.
چقدر چند ماهیست که کارهای غیرقابلتصور از ما سر میزند… تهیهی
پوستر مراسم ختم امام سیدعلی خامنهای
موتور گروه که روشن بود، پرشتاب شد… برای تعاون در برگزاری مراسم، از تهیهٔ شربت، لقمه، حلوا و… تا بانی شدن برای مداح، هر کس گوشهای از کار را گرفت… بماند که بعضی گوشهها همانطور بیصاحب آویزان ماند.
با دخترهایم راهی مسجد شدیم… خوشقولها و بچهزرنگها مشغول طراحی دکور، تدارک پذیرایی و رتق و فتق امور بودند. بنده هم بین حسینیه و شبستان، به فرمان دخترکم در تکاپو بودم… پس از مدتی، در میان کودکان آرام گرفتیم. میخواستند از قلبهای سبز و سفید و سرخشان، موشکهایی با رمز «یا حسین» به سمت آمریکا و اسرائیل روانه کنند… ابزار: کاغذ، مدادرنگی و قیچی.تا تار و مار کردنِ کدخدا و نوچهاش کنار بچهها بودم، سپس به حسینیه نقلمکان کردم.
مداحی و مهمان اول (دختر شهید مهدوی) را از دست دادم… ولی به میان صحبتهای همسر شهید تقیکاکو رسیدم. چقدر صبور بود به نظر همه ما، اما به زعم خودش ویژگی خاصی نبود… میگفت: «من ذاتاً صبورم و به قول پناهیان، اگر برای خصوصیتی زحمت کشیدی و خودت را رشد دادی، آنوقت هنر کردی؛ نه اینکه از اول در خانه و خانوادهای کار درست باشی و درست کار کنی.»
ولی صبور بود… با چهار بچه صبور بود؛ به عنایتهای همسر شهیدش دلگرم بود که بسیار هوایشان را دارد؛ آنقدر که وظیفهاش در خانوادهی پنجنفرهشان (بدون همسر) سبکتر از خانوادهی ششنفریشان شده است.
هدیهای به رسم یادبود تقدیمشان شد… کتاب دو امام مجاهد، اثر سیدعلی خامنهای.
دوباره رسیدیم به محبوبمان… ما همچنان دلتنگیم ای روح و جان ما… آقای ما.
اولین جلسه ماهانهی هیئت محله را با قرائت آیات فتح از کلام الهی به رهبر شهیدمان هدیه کردیم.
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_پارکپلیس_قناتکوثر#هیأت_انصارالزهرا_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۳۳۵
۱۳:۳۰
معماران آگاهی
هفتهای که با مشغلهی کاری زیاد آغاز شد و پایانش قطعاً شلوغتر از شروعش بود. اینبار، میزبان جلسهای بودم که برخلاف دفعات قبل، قرار بود در عصر برگزار شود.
روزم را از سحرگاه، با نیت ثواب و هدیه به رهبر شهیدم شروع کردم و همهچیز را به خدا سپردم؛ و دیدم که برکت در وقتم دو چندان شد. بخشی از کتابم را مطالعه و چندین بار مرور کردم. حلوای خرمایی را که به نیت رهبر شهید آماده کرده بودم تهیه نمودم و به سایر کارهایم هم رسیدگی شد.
جلسه را با قرائت سورهی فتح آغاز کردیم. سپس نوبت به ارائهها رسید: از "کنشها" گفتیم و از آنچه اثرگذاری یک کنش را متفاوت کرده و محصولی کاملا متفاوت تولید میکند. همچنین دربارهی اهمیت "شناخت مشکل" بحث شد؛ چرا که شاید اصلا مشکلی در کار نباشد، یا آنچه ما مشکل میپنداریم، در حقیقت یک حُسنی باشد که ما آن را عیب تلقی کردهایم.
چه کتاب کاربردیاس است! کتاب که کاملاً مسئله محور است.
صغری شمس الدینی لری
#مادرانه_کرمان #مادرانه_محله_شهیدمصطفیخمینی#حلقه_معماران_ایران_اسلامی
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
هفتهای که با مشغلهی کاری زیاد آغاز شد و پایانش قطعاً شلوغتر از شروعش بود. اینبار، میزبان جلسهای بودم که برخلاف دفعات قبل، قرار بود در عصر برگزار شود.
روزم را از سحرگاه، با نیت ثواب و هدیه به رهبر شهیدم شروع کردم و همهچیز را به خدا سپردم؛ و دیدم که برکت در وقتم دو چندان شد. بخشی از کتابم را مطالعه و چندین بار مرور کردم. حلوای خرمایی را که به نیت رهبر شهید آماده کرده بودم تهیه نمودم و به سایر کارهایم هم رسیدگی شد.
جلسه را با قرائت سورهی فتح آغاز کردیم. سپس نوبت به ارائهها رسید: از "کنشها" گفتیم و از آنچه اثرگذاری یک کنش را متفاوت کرده و محصولی کاملا متفاوت تولید میکند. همچنین دربارهی اهمیت "شناخت مشکل" بحث شد؛ چرا که شاید اصلا مشکلی در کار نباشد، یا آنچه ما مشکل میپنداریم، در حقیقت یک حُسنی باشد که ما آن را عیب تلقی کردهایم.
چه کتاب کاربردیاس است! کتاب که کاملاً مسئله محور است.
#مادرانه_کرمان #مادرانه_محله_شهیدمصطفیخمینی#حلقه_معماران_ایران_اسلامی
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۳۲۴
۱۹:۳۰
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#بوی_فِنول_عطر_سیب
زیر آفتاب خیابان آزادی شُرشُر عرق میریختم و گریه میکردم. زیر لب غُر میزدم: «پیرمرد! تو همه زندگی منو نابود کردی. همه زندگی من تعیینشده بود. مشخص بود. بدون چاله چولههای پیچیده. تو منو به این دامگه حادثه انداختی و حالا کجا رفتی که رفتی؟!»
ما شش دانشآموز المپیاد شیمی بودیم و من، از نظر استاد، بهترین شاگرد آن جمع بودم؛ جمعی که بعدها چند مدال رنگارنگ از میانشان بیرون آمد. قرار بود دبیرستانم را توی آزمایش و پای استوکیومتری بگذرانم. و بعد دانشگاهی سطح بالا بروم و از آنجا که علوم پایه راحتترین رشتهها را برای درخواست دادن دارد، مستقیم بروم یک کشور غربی و تا آخر عمر بین لابراتوارها مرزهای علم را جابهجا کنم!
زیر لب دوباره با گریه رو به تابوتی که میرفت گفتم: «تو این آینده شفاف رو خراب کردی پیرمرد! کجا داری تنهام میذاری؟»
من مذهبی بودم. حتی ۲۲بهمن هم میرفتم راهپیمایی. دربارهی استعمار، کلی رمان و کتاب خوانده و از امپریالیسم متنفر بودم؛ ولی فکر نمیکردم اینها بخواهد روی زندگیام اثر خاصی بگذارد. چند ماه مانده به المپیاد، نمیدانم یکدفعه چه شد که گوشم به سخنرانی آن سالهای رهبری باز شد. واژههای جدیدی میشنیدم «علوم انسانی غربی، علوم انسانی اسلامی، قتلگاه انقلاب اسلامی و...»گیج شده بودم. با فائزه که زودتر از من مدال المپیاد گرفته بود حرف زدم. خودش الان توی دانمارک روی ژنهای بیماری اندومتریوز کار میکند. یادم هست گفت: «ما داریم میشیم پیچ و مهرههای خیلی جزءِ یه ماشین که حتی نمیفهمیم کجا میخواد بره. کاش میشد بریم تو مغز ماشین!» حرفهای افسونگر پیرمرد باعث تولد این وسوسه در من شد، که اگر علوم انسانی بخوانیم، میتوانیم با چشم باز برویم در قسمت کنترل ماشین!تمام شد؛ مثل یک کودتا، کتاب شیمی آلی بروس را که تازه با هزار سختی از بخش بینالملل نمایشگاه کتاب خریده بودم، دادم به کسی و برای همیشه، با بوی فنول یا به قول استاد، بوی زندگی، خداحافظی کردم!آنقدر مست رؤیاپردازیهای «اسلامیسازی علوم انسانیِ» او بودم، که وقتی چند ماه بعد دو نفرِ بعدی کلاس مدال گرفتند ذرهای دلم نگرفت؛ حتی دلم برایشان سوخت. داشتند میرفتند تا با چشمهای بسته، پیچ و مهرههای اولین کشوری بشوند که راهشان میدهد!
پشت تابوت حرکت میکنم و غر میزنم: «اما این تنها ضربهای نبود که به مسیر زندگی من زدی!»
چند ماه بعد که از سازمان سنجش زنگ زدند و گفتند «رتبه تکرقمی کنکور انسانی شدی»، برای احساس کفایت علمی کافی بود؛ که ضربه بعدی را همین نزدیکیها فرود آوردی.گفتی: «جوونها بچهدار بشین! مسأله جمعیت، تهدید بزرگی سر راه ایرانه.»دانشجوی لیسانس شکمقلنبه بودن، برای آدم کمسنوسال چندان آزاردهنده نیست؛ گرمای جوانی میگذارد که آدم هنوز فکر کند رؤیاهای بزرگ دور نیستند. با خودم میگفتم «باشه، نوبل شیمی حالا در دسترس نیست، کلی کار خفن دیگه که هنوز هست. میشینی خونه و با مقالاتت دنیا رو تکون میدی!»ضربه بعدی همینجا وارد شد؛ گفتی «نباید علم روی کاغذ بماند؛ باید صرف اصلاح کشور شود و مسائل واقعی را حل کند.» هنوز داغ و جوان بودم که یاد گرفتم چطور دست بچهها و کتابهایم را بگیرم و از در و دیوار وزارتخانهها بروم بالا و با انواع و اقسام مدیران، درباره اجرایی کردن مسائل علمی سر و کله بزنم. وای که چقدر سخت بود و وقتی پروژه تصویب میشد، چقدر جذاب!
«آخ آخ پیرمرد! من شبیه یک نقطه بودم روی کاغذ؛ خوشحال و راحت. اول مثل یه خمیر سبک منو کشیدی و دوبعدی شدم. بعد باز قانع نشدی؛ توی سوراخهای گوشم فوت کردی تا سهبعدی بشم. و حالا دیگه حل معادلات ساده نبود.» مادری، همسری، جاده تبدیل علم محض به علم کاربردی و بعدش هم نفوذ در دستگاههای اجرایی برای تبدیلش به قدرت در کشور. آخ که چقدر هرکدام از این توصیههای تو، برای ما خرج داشت! و چقدر این چند بُعدی شدن، حس بیکفایتی را اضافه کرد. میشود یک پروژهبگیر ساده خوشحال بود، میشود یک پژوهشگر باسواد ولی با مقالات غیرکاربردی بود. میشود یک مادر شاد ولی بدون احساس مسئولیت اجتماعی بود. همهشان نسبتا تکی قابل دستیابی بود؛ ولی هرچه در سخنرانیهای تو میچرخیدم، اصلا حاضر نبودی از یکی از اینها کوتاه بیایی. ما را، هم باسواد میخواستی، هم مؤثر، هم محور خانواده!دقیقا اینجا بود که عطر سیب بهشت را حس کردم؛ همینجا که هیچکدام از کارهایم کمالگراییام را راضی نمیکرد؛ چون جادههایش از پیش ساخته نشده بودند و باید خودم بسازمشان. دقیقا همین نقطه تقاطع.
«*پیرمرد، تو من را از بوی فنول جدا کردی، تا عطر سیب در تقاطع حرم ایران کشاندی.* بعد یکدفعه، یک صبح زمستانی، وقتی یک دستم جام باده بود و یک دستم به جعد یار، رفتی.من بُعد بعدی را بلد نیستم.پیرمرد برگرد لطفا!»
#سیده_طیبه_خدابخشی
جان و جهان
زیر آفتاب خیابان آزادی شُرشُر عرق میریختم و گریه میکردم. زیر لب غُر میزدم: «پیرمرد! تو همه زندگی منو نابود کردی. همه زندگی من تعیینشده بود. مشخص بود. بدون چاله چولههای پیچیده. تو منو به این دامگه حادثه انداختی و حالا کجا رفتی که رفتی؟!»
ما شش دانشآموز المپیاد شیمی بودیم و من، از نظر استاد، بهترین شاگرد آن جمع بودم؛ جمعی که بعدها چند مدال رنگارنگ از میانشان بیرون آمد. قرار بود دبیرستانم را توی آزمایش و پای استوکیومتری بگذرانم. و بعد دانشگاهی سطح بالا بروم و از آنجا که علوم پایه راحتترین رشتهها را برای درخواست دادن دارد، مستقیم بروم یک کشور غربی و تا آخر عمر بین لابراتوارها مرزهای علم را جابهجا کنم!
زیر لب دوباره با گریه رو به تابوتی که میرفت گفتم: «تو این آینده شفاف رو خراب کردی پیرمرد! کجا داری تنهام میذاری؟»
من مذهبی بودم. حتی ۲۲بهمن هم میرفتم راهپیمایی. دربارهی استعمار، کلی رمان و کتاب خوانده و از امپریالیسم متنفر بودم؛ ولی فکر نمیکردم اینها بخواهد روی زندگیام اثر خاصی بگذارد. چند ماه مانده به المپیاد، نمیدانم یکدفعه چه شد که گوشم به سخنرانی آن سالهای رهبری باز شد. واژههای جدیدی میشنیدم «علوم انسانی غربی، علوم انسانی اسلامی، قتلگاه انقلاب اسلامی و...»گیج شده بودم. با فائزه که زودتر از من مدال المپیاد گرفته بود حرف زدم. خودش الان توی دانمارک روی ژنهای بیماری اندومتریوز کار میکند. یادم هست گفت: «ما داریم میشیم پیچ و مهرههای خیلی جزءِ یه ماشین که حتی نمیفهمیم کجا میخواد بره. کاش میشد بریم تو مغز ماشین!» حرفهای افسونگر پیرمرد باعث تولد این وسوسه در من شد، که اگر علوم انسانی بخوانیم، میتوانیم با چشم باز برویم در قسمت کنترل ماشین!تمام شد؛ مثل یک کودتا، کتاب شیمی آلی بروس را که تازه با هزار سختی از بخش بینالملل نمایشگاه کتاب خریده بودم، دادم به کسی و برای همیشه، با بوی فنول یا به قول استاد، بوی زندگی، خداحافظی کردم!آنقدر مست رؤیاپردازیهای «اسلامیسازی علوم انسانیِ» او بودم، که وقتی چند ماه بعد دو نفرِ بعدی کلاس مدال گرفتند ذرهای دلم نگرفت؛ حتی دلم برایشان سوخت. داشتند میرفتند تا با چشمهای بسته، پیچ و مهرههای اولین کشوری بشوند که راهشان میدهد!
پشت تابوت حرکت میکنم و غر میزنم: «اما این تنها ضربهای نبود که به مسیر زندگی من زدی!»
چند ماه بعد که از سازمان سنجش زنگ زدند و گفتند «رتبه تکرقمی کنکور انسانی شدی»، برای احساس کفایت علمی کافی بود؛ که ضربه بعدی را همین نزدیکیها فرود آوردی.گفتی: «جوونها بچهدار بشین! مسأله جمعیت، تهدید بزرگی سر راه ایرانه.»دانشجوی لیسانس شکمقلنبه بودن، برای آدم کمسنوسال چندان آزاردهنده نیست؛ گرمای جوانی میگذارد که آدم هنوز فکر کند رؤیاهای بزرگ دور نیستند. با خودم میگفتم «باشه، نوبل شیمی حالا در دسترس نیست، کلی کار خفن دیگه که هنوز هست. میشینی خونه و با مقالاتت دنیا رو تکون میدی!»ضربه بعدی همینجا وارد شد؛ گفتی «نباید علم روی کاغذ بماند؛ باید صرف اصلاح کشور شود و مسائل واقعی را حل کند.» هنوز داغ و جوان بودم که یاد گرفتم چطور دست بچهها و کتابهایم را بگیرم و از در و دیوار وزارتخانهها بروم بالا و با انواع و اقسام مدیران، درباره اجرایی کردن مسائل علمی سر و کله بزنم. وای که چقدر سخت بود و وقتی پروژه تصویب میشد، چقدر جذاب!
«آخ آخ پیرمرد! من شبیه یک نقطه بودم روی کاغذ؛ خوشحال و راحت. اول مثل یه خمیر سبک منو کشیدی و دوبعدی شدم. بعد باز قانع نشدی؛ توی سوراخهای گوشم فوت کردی تا سهبعدی بشم. و حالا دیگه حل معادلات ساده نبود.» مادری، همسری، جاده تبدیل علم محض به علم کاربردی و بعدش هم نفوذ در دستگاههای اجرایی برای تبدیلش به قدرت در کشور. آخ که چقدر هرکدام از این توصیههای تو، برای ما خرج داشت! و چقدر این چند بُعدی شدن، حس بیکفایتی را اضافه کرد. میشود یک پروژهبگیر ساده خوشحال بود، میشود یک پژوهشگر باسواد ولی با مقالات غیرکاربردی بود. میشود یک مادر شاد ولی بدون احساس مسئولیت اجتماعی بود. همهشان نسبتا تکی قابل دستیابی بود؛ ولی هرچه در سخنرانیهای تو میچرخیدم، اصلا حاضر نبودی از یکی از اینها کوتاه بیایی. ما را، هم باسواد میخواستی، هم مؤثر، هم محور خانواده!دقیقا اینجا بود که عطر سیب بهشت را حس کردم؛ همینجا که هیچکدام از کارهایم کمالگراییام را راضی نمیکرد؛ چون جادههایش از پیش ساخته نشده بودند و باید خودم بسازمشان. دقیقا همین نقطه تقاطع.
«*پیرمرد، تو من را از بوی فنول جدا کردی، تا عطر سیب در تقاطع حرم ایران کشاندی.* بعد یکدفعه، یک صبح زمستانی، وقتی یک دستم جام باده بود و یک دستم به جعد یار، رفتی.من بُعد بعدی را بلد نیستم.پیرمرد برگرد لطفا!»
#سیده_طیبه_خدابخشی
جان و جهان
۱۳
۶:۳۱
پایداری در گام دوم
اربعین امام حسین(ع) بود و دلهای ما جامانده در مشایه، امروز مجلس روضهی ما ادای دینی به آن پیادهای بود که در مسیر عشق، خستگی را فراموش کرد... روضهای بر مدار حضرت زینب(س).
محور بحث و گفتوگوی ما، "بیانیهی گام دوم انقلاب" بود که در سال ۹۷ توسط رهبر شهید انقلاب(ره) ابلاغ شد. محورهای اصلی این بیانیه شامل "خودسازی، جامعه پردازی و تمدنسازی" است. یاد گرفتیم که:انقلاب اسلامی، آغازگر عصری جدید در عالم بود و با تلاشهای سردمداران جریان شرق و غرب برای خفه کردن این صدا، ناکام ماند...شعارهای فطری این انقلاب، همچون آزادی، اخلاق و استقلال، هرگز بیمصرف و بیفایده نخواهند شد؛ و اگر دلزدگی پیش آمده، ریشه در رویگردانی برخی مسئولان از این ارزشها داشته است. نظریهی انقلاب اسلامی تا ابد قابل دفاع است.
در ادامه، حول محور "خودسازی و خانواده سازی" به عنوان وظیفهای برای تحقق جامعهپردازی، با دوستان به بحث و تبادل نظر پرداختیم و در پایان، گوش جان به روضهی سیدالشهدا(ع) سپردیم.
حبیبه یعقوبی
مینویسیم زینب تا به رسم ادب زینبگونه به ولیمان اقتدا کنیم. بیانات را میخوانیم تا چراغ راه را گم نکرده و در مسیر بمانیم و صدای اماممان را به همه عالم برسانیم.
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_شهرک_ولایت #روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
اربعین امام حسین(ع) بود و دلهای ما جامانده در مشایه، امروز مجلس روضهی ما ادای دینی به آن پیادهای بود که در مسیر عشق، خستگی را فراموش کرد... روضهای بر مدار حضرت زینب(س).
محور بحث و گفتوگوی ما، "بیانیهی گام دوم انقلاب" بود که در سال ۹۷ توسط رهبر شهید انقلاب(ره) ابلاغ شد. محورهای اصلی این بیانیه شامل "خودسازی، جامعه پردازی و تمدنسازی" است. یاد گرفتیم که:انقلاب اسلامی، آغازگر عصری جدید در عالم بود و با تلاشهای سردمداران جریان شرق و غرب برای خفه کردن این صدا، ناکام ماند...شعارهای فطری این انقلاب، همچون آزادی، اخلاق و استقلال، هرگز بیمصرف و بیفایده نخواهند شد؛ و اگر دلزدگی پیش آمده، ریشه در رویگردانی برخی مسئولان از این ارزشها داشته است. نظریهی انقلاب اسلامی تا ابد قابل دفاع است.
در ادامه، حول محور "خودسازی و خانواده سازی" به عنوان وظیفهای برای تحقق جامعهپردازی، با دوستان به بحث و تبادل نظر پرداختیم و در پایان، گوش جان به روضهی سیدالشهدا(ع) سپردیم.
مینویسیم زینب تا به رسم ادب زینبگونه به ولیمان اقتدا کنیم. بیانات را میخوانیم تا چراغ راه را گم نکرده و در مسیر بمانیم و صدای اماممان را به همه عالم برسانیم.
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_شهرک_ولایت #روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۳۲۲
۱۴:۳۰
غمی به وسعت قلبم
در میانهی اربعین و در اوج غم شهادت رهبرم، مانده بودم که چه کاری میتوان کرد؟!امیدی که از رسیدن به قافلهی عشاق ناامید شده بود، حالا پناهگاهی دیگر داشت: «روضهی مادرانه»گفتم حالا که پاهایم از قافلهی عشاق جامانده، خادم عاشقان اباعبدالله شوم!وقتی در رفتوآمد میان آشپزخانه و پذیرایی، پیام رهبر عزیزم در تشییع رهبر شهید به مردم عراق را میشنیدم، وقتی صحبتهای خواهرانم را میشنیدم و وقتی با دیس حلوا کنارنشان مینشستم تا صحبتهایشان تمام شود، اما از نگاهشان و از صدایشان، هیاهوی دلشان را میشنیدم ...بیشتر از همیشه فهمیدم آن نویدی که رهبرم میداد چقدر به ما نزدیک است؛ که نظم نوین جهانی در حال شکلگیری است و من کجای این نظام هستم؟!
قربانی
مینویسیم زینب تا به رسم ادب زینبگونه به ولیمان اقتدا کنیم. بیانات را میخوانیم تا چراغ راه را گم نکرده و در مسیر بمانیم و صدای اماممان را به همه عالم برسانیم.
#مادرانه_اصفهان#مادرانه_محله_پروین#روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
در میانهی اربعین و در اوج غم شهادت رهبرم، مانده بودم که چه کاری میتوان کرد؟!امیدی که از رسیدن به قافلهی عشاق ناامید شده بود، حالا پناهگاهی دیگر داشت: «روضهی مادرانه»گفتم حالا که پاهایم از قافلهی عشاق جامانده، خادم عاشقان اباعبدالله شوم!وقتی در رفتوآمد میان آشپزخانه و پذیرایی، پیام رهبر عزیزم در تشییع رهبر شهید به مردم عراق را میشنیدم، وقتی صحبتهای خواهرانم را میشنیدم و وقتی با دیس حلوا کنارنشان مینشستم تا صحبتهایشان تمام شود، اما از نگاهشان و از صدایشان، هیاهوی دلشان را میشنیدم ...بیشتر از همیشه فهمیدم آن نویدی که رهبرم میداد چقدر به ما نزدیک است؛ که نظم نوین جهانی در حال شکلگیری است و من کجای این نظام هستم؟!
مینویسیم زینب تا به رسم ادب زینبگونه به ولیمان اقتدا کنیم. بیانات را میخوانیم تا چراغ راه را گم نکرده و در مسیر بمانیم و صدای اماممان را به همه عالم برسانیم.
#مادرانه_اصفهان#مادرانه_محله_پروین#روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۳۴۸
۵:۳۰
پلی میان تاریخ و حقیقت
امروز جلسهی آخر «الغارات» بود. از ۱۱ بهمن، یعنی از اولین جلسه تا امروز، اتفاقات ریز و درشت افتاد؛ از تغییر ساعت جلسات و ادغام دو مسجد گرفته تا جنگ، شهادت و بعثت مردم...
۹ اسفند، همان روزی که جنگ شروع شد، قرار بود ظهرش در مسجدالنبی باشیم و الغارات بخوانیم. آن موقع هنوز نمیدانستیم که باز هم امام امت را شهید کردند...
به قول حاج قاسم، مقتل امیرالمؤمنین (کتاب الغارات) را زمانی خواندیم که مظلومِ مقتدرِ دیگر، توسط ادامه دهندگان راه همان خبیثهای ثبت شده در تاریخ، به شهادت رسید.
هفتهها وقفه افتاد؛ اما به لطف خدا، الغارات خوانده شد و ما بارها با دیدن حوادث، در دل تاریخ سفر کردیم تا عملکرد و مواضع خواص و نقش مردم را بشناسیم...و چقدر این جملهی مقدمهی کتاب، جان داشت: «اگر بخواهیم مقدمهساز ظهور باشیم، باید بتوانیم از مشکلاتی که امت اسلام در دوران غارات به آن مبتلا بودهاند، به سلامت عبور کنیم.»الغارات خوانده شد؛ گاهی با سه نفر و گاه با جمعی بزرگتر و دایرهای وسیعتر، درست مثل امروز.
امروز خانمی برای نماز به مسجد آمده بود و روی صندلی نشست. زهره خانم با صدای دلنشینی کتاب را میخواندند و ما مطلب را دنبال می کردیم.سرم را بلند کردم و دیدم آن خانم میانسال نزدیک زهره خانم آمده و با دقت گوش میدهد. بعد از جلسه تشکر کرد و اسم کتاب را پرسید...
زینب الماسی
#مادرانه_تهران#مادرانه_محله_شهرکولایت#گعده_کتاب_مسجد
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
امروز جلسهی آخر «الغارات» بود. از ۱۱ بهمن، یعنی از اولین جلسه تا امروز، اتفاقات ریز و درشت افتاد؛ از تغییر ساعت جلسات و ادغام دو مسجد گرفته تا جنگ، شهادت و بعثت مردم...
۹ اسفند، همان روزی که جنگ شروع شد، قرار بود ظهرش در مسجدالنبی باشیم و الغارات بخوانیم. آن موقع هنوز نمیدانستیم که باز هم امام امت را شهید کردند...
به قول حاج قاسم، مقتل امیرالمؤمنین (کتاب الغارات) را زمانی خواندیم که مظلومِ مقتدرِ دیگر، توسط ادامه دهندگان راه همان خبیثهای ثبت شده در تاریخ، به شهادت رسید.
هفتهها وقفه افتاد؛ اما به لطف خدا، الغارات خوانده شد و ما بارها با دیدن حوادث، در دل تاریخ سفر کردیم تا عملکرد و مواضع خواص و نقش مردم را بشناسیم...و چقدر این جملهی مقدمهی کتاب، جان داشت: «اگر بخواهیم مقدمهساز ظهور باشیم، باید بتوانیم از مشکلاتی که امت اسلام در دوران غارات به آن مبتلا بودهاند، به سلامت عبور کنیم.»الغارات خوانده شد؛ گاهی با سه نفر و گاه با جمعی بزرگتر و دایرهای وسیعتر، درست مثل امروز.
امروز خانمی برای نماز به مسجد آمده بود و روی صندلی نشست. زهره خانم با صدای دلنشینی کتاب را میخواندند و ما مطلب را دنبال می کردیم.سرم را بلند کردم و دیدم آن خانم میانسال نزدیک زهره خانم آمده و با دقت گوش میدهد. بعد از جلسه تشکر کرد و اسم کتاب را پرسید...
#مادرانه_تهران#مادرانه_محله_شهرکولایت#گعده_کتاب_مسجد
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۳۵۳
۱۱:۳۱
پشت پردهی مدرنیته
روزهایی که جلسه «حلقه معماران» برگزار میشود، مطالب جزوه تمام هفته ذهنم را درگیر میکند؛ مطالبی که هر بار گویی دریچهای جدید به سوی دنیایی مادی میگشایند؛ دنیایی که تا امروز برای من تنها در قالب روزمرگی جاری بود، اما حالا باید آن را عمیقتر بشناسم و در بسیاری از اوقات، از رندی و پیچیدگیِ روزگارش بیم داشته باشم و با آن بجنگم.
این هفته درباره مبانی غربی و نفوذ تمدن و فرهنگ غرب در بطن زندگی امروزیمان گفتگو کردیم. وقتی به این بخش از جزوه رسیدم که نوشته بود: «*بعد از جنگهای جهانی و سلطهی آمریکا به عنوان بستر جدید تمدن غرب، آنها به این نتیجه رسیدند که مبانی ایدئولوژیک مدرنیته، قابل ارائه به سرزمینهای شرقی که پیوندی عمیق با سنت و دین دارند نیست و با این روش نمیتوان آنها را برای استعمارِ بیشترِ منابعشان همراه کرد؛ پس مفاهیمی چون تکثرگرایی و نسبیگرایی را پدید آوردند و از طریق هنر، موسیقی، معماری، روانشناسی و... سعی کردند این جوامع را با خود همسو کنند.*»
از این حجم از برنامهریزی و تفکر که غربیها از حدود یک قرن پیش برای تصرف و استعمار ما طراحی کردهاند، مغزم سوت کشید! با خود گفتم: «اما ما چه؟...»
شاید در آن لحظه، ترس و ناامیدی از آینده در دلم نشست، اما آموختم وقتی مسیر درست باشد، نباید ترسید و نباید ناامید شد. درست در همان لحظه، بخش دیگری از جزوه در ذهنم جان گرفت و آن را برای دوستانم با صدای بلند خواندم؛ سخنی از آقای شهیدمان که امید را دوباره زنده کرد:
«هجرت دانشمندان ما به مناطق آنها و منتقل شدن کتابهای ما به آنها، کمک کرد تا از ما بياموزند. یک روز آنها از ما یاد گرفتند و شاگرد ما بودند، بعد شدند استاد ما؛ الان هم ما از آنها یاد میگيریم و شاگرد آنها میشویم و بعد میشویم استاد آنها. پس نسل دانشپژوه و محقق و پژوهندهی کشور ما بداند؛ امروز اگر برتری علمی با غربیهاست، در آیندهای نه چندان دور، با همت و ارادهی شما میتوان کاری کرد که فردا آنها از شما یاد بگیرند.*»
پس نباید ناامید شد؛ آینده از آن ماست، به امید حق.
حسنا
#مادرانه_اصفهان #مادرانه_محله_حکیمنظامی#حلقه_معماران_ایران_اسلامی
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
روزهایی که جلسه «حلقه معماران» برگزار میشود، مطالب جزوه تمام هفته ذهنم را درگیر میکند؛ مطالبی که هر بار گویی دریچهای جدید به سوی دنیایی مادی میگشایند؛ دنیایی که تا امروز برای من تنها در قالب روزمرگی جاری بود، اما حالا باید آن را عمیقتر بشناسم و در بسیاری از اوقات، از رندی و پیچیدگیِ روزگارش بیم داشته باشم و با آن بجنگم.
این هفته درباره مبانی غربی و نفوذ تمدن و فرهنگ غرب در بطن زندگی امروزیمان گفتگو کردیم. وقتی به این بخش از جزوه رسیدم که نوشته بود: «*بعد از جنگهای جهانی و سلطهی آمریکا به عنوان بستر جدید تمدن غرب، آنها به این نتیجه رسیدند که مبانی ایدئولوژیک مدرنیته، قابل ارائه به سرزمینهای شرقی که پیوندی عمیق با سنت و دین دارند نیست و با این روش نمیتوان آنها را برای استعمارِ بیشترِ منابعشان همراه کرد؛ پس مفاهیمی چون تکثرگرایی و نسبیگرایی را پدید آوردند و از طریق هنر، موسیقی، معماری، روانشناسی و... سعی کردند این جوامع را با خود همسو کنند.*»
از این حجم از برنامهریزی و تفکر که غربیها از حدود یک قرن پیش برای تصرف و استعمار ما طراحی کردهاند، مغزم سوت کشید! با خود گفتم: «اما ما چه؟...»
شاید در آن لحظه، ترس و ناامیدی از آینده در دلم نشست، اما آموختم وقتی مسیر درست باشد، نباید ترسید و نباید ناامید شد. درست در همان لحظه، بخش دیگری از جزوه در ذهنم جان گرفت و آن را برای دوستانم با صدای بلند خواندم؛ سخنی از آقای شهیدمان که امید را دوباره زنده کرد:
«هجرت دانشمندان ما به مناطق آنها و منتقل شدن کتابهای ما به آنها، کمک کرد تا از ما بياموزند. یک روز آنها از ما یاد گرفتند و شاگرد ما بودند، بعد شدند استاد ما؛ الان هم ما از آنها یاد میگيریم و شاگرد آنها میشویم و بعد میشویم استاد آنها. پس نسل دانشپژوه و محقق و پژوهندهی کشور ما بداند؛ امروز اگر برتری علمی با غربیهاست، در آیندهای نه چندان دور، با همت و ارادهی شما میتوان کاری کرد که فردا آنها از شما یاد بگیرند.*»
پس نباید ناامید شد؛ آینده از آن ماست، به امید حق.
#مادرانه_اصفهان #مادرانه_محله_حکیمنظامی#حلقه_معماران_ایران_اسلامی
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۲۸۰
۱۸:۳۰
بیانات راهگشا
تلفنم زنگ خورد و تصویر مریم را روی صفحه دیدم؛ از هلند تماس تصویری گرفته بود. مریم شاگرد اول کلاس، همان دختر نخبه و سرزندهٔ دبیرستان ما بود که روزی با چشمانی پر از امید، خبر قبولی خود را در رشتهٔ دندانپزشکی دانشگاه شهید بهشتی به ما داده بود. اما ناگهان تصمیم به مهاجرت گرفت و اکنون هر بار که تماس میگرفت، از دلتنگیها و تلاشهای بیحاصل در غربت بسیار مینالید.
با چهرهٔ خسته و چشمانی بیفروغ با مریم خداحافظی کردم، لباس پوشیدم و به سمت روضهٔ خانگیِ مادرانه حرکت کردم. حرفهای دوست قدیمی مانند تکهسنگهایی در ذهنم سنگینی میکرد.
به روضه رسیدم؛ میخواستم در آرامشِ ذکر، آرامشِ ذهنم را پیدا کنم. آنجا هممحلیها مشغول بیاناتخوانی بودند و موضوع، صحبتهای رهبر انقلاب در اربعین سال ۱۴۰۳ بود. صحبتهای آقای شهید بسیار خواندنی و آموزنده بود؛ پس چرا من تا امروز آنها را با دقت ندیده و نشنیده بودم؟
امام، هدف زندگی را بندگی خدا دانسته بود و به جوانان توصیه کرده بودند که فرصتِ جوانی را مغتنم بشمارند و با برنامهریزی، مطالعه و تفکرِ صحیح از آن استفاده کنند. ایشان فرموده بودند: مقابله با جبههٔ یزیدی همیشه به معنای تفنگ در دست گرفتن نیست؛ گاهی درست اندیشیدن، درست شناسایی کردن و دقیق به هدف زدن است در تمام دورانهای زندگی. توصیهٔ همیشگی آقا به برنامهریزی برای من بسیار پررنگ بود.
در مسیر برگشت از روضه، بیاناتِ رهبرِ شهیدِ انقلاب را از سایت کپی کردم و برای مریم فرستادم و نوشتم: «جواب همهٔ سؤالات و بههمریختگیهایت را از این بیاناتِ امامِ شهید بگیر، رفیق.»
فاطمه کاظمی
مینویسیم زینب تا به رسم ادب زینبگونه به ولیمان اقتدا کنیم. بیانات را میخوانیم تا چراغ راه را گم نکرده و در مسیر بمانیم و صدای اماممان را به همه عالم برسانیم.
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_صادقیه#روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
تلفنم زنگ خورد و تصویر مریم را روی صفحه دیدم؛ از هلند تماس تصویری گرفته بود. مریم شاگرد اول کلاس، همان دختر نخبه و سرزندهٔ دبیرستان ما بود که روزی با چشمانی پر از امید، خبر قبولی خود را در رشتهٔ دندانپزشکی دانشگاه شهید بهشتی به ما داده بود. اما ناگهان تصمیم به مهاجرت گرفت و اکنون هر بار که تماس میگرفت، از دلتنگیها و تلاشهای بیحاصل در غربت بسیار مینالید.
با چهرهٔ خسته و چشمانی بیفروغ با مریم خداحافظی کردم، لباس پوشیدم و به سمت روضهٔ خانگیِ مادرانه حرکت کردم. حرفهای دوست قدیمی مانند تکهسنگهایی در ذهنم سنگینی میکرد.
به روضه رسیدم؛ میخواستم در آرامشِ ذکر، آرامشِ ذهنم را پیدا کنم. آنجا هممحلیها مشغول بیاناتخوانی بودند و موضوع، صحبتهای رهبر انقلاب در اربعین سال ۱۴۰۳ بود. صحبتهای آقای شهید بسیار خواندنی و آموزنده بود؛ پس چرا من تا امروز آنها را با دقت ندیده و نشنیده بودم؟
امام، هدف زندگی را بندگی خدا دانسته بود و به جوانان توصیه کرده بودند که فرصتِ جوانی را مغتنم بشمارند و با برنامهریزی، مطالعه و تفکرِ صحیح از آن استفاده کنند. ایشان فرموده بودند: مقابله با جبههٔ یزیدی همیشه به معنای تفنگ در دست گرفتن نیست؛ گاهی درست اندیشیدن، درست شناسایی کردن و دقیق به هدف زدن است در تمام دورانهای زندگی. توصیهٔ همیشگی آقا به برنامهریزی برای من بسیار پررنگ بود.
در مسیر برگشت از روضه، بیاناتِ رهبرِ شهیدِ انقلاب را از سایت کپی کردم و برای مریم فرستادم و نوشتم: «جواب همهٔ سؤالات و بههمریختگیهایت را از این بیاناتِ امامِ شهید بگیر، رفیق.»
مینویسیم زینب تا به رسم ادب زینبگونه به ولیمان اقتدا کنیم. بیانات را میخوانیم تا چراغ راه را گم نکرده و در مسیر بمانیم و صدای اماممان را به همه عالم برسانیم.
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_صادقیه#روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعلیها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۳۳۸
۸:۳۰
بازارسال شده از دانه دانه دردانه فرزندانه
تنگه بازه یا بستهست؟
پسر چهارسالهمون هر روز صبح که میاد سر سفرهی صبحانه، چشمهاش باز میشه و دو تا لقمه میخوره، میپرسه: «الان تنگه بازه یا بستهست؟»


فهیمه صمدی
دانهدانه با فرزندانه همراه باشید:
@rossgollmir
https://ble.ir/farzandane
حالا نوبت شماست!
اگر بچههای شما هم حرفهای شیرین و بهیادماندنی دارند، پایین همین پست از شیرینزبونیهای کوچولوهایتان برایمان بنویسید. 

پسر چهارسالهمون هر روز صبح که میاد سر سفرهی صبحانه، چشمهاش باز میشه و دو تا لقمه میخوره، میپرسه: «الان تنگه بازه یا بستهست؟»
دانهدانه با فرزندانه همراه باشید:
حالا نوبت شماست!
۳
۱۴:۴۰
دنیای کوچک ما؛ روضه و صمیمیت
کمکم به وقت ساعت قرار مادران رسیدیم و به همراه بچهها، راهی منزل محیاجان شدیم. نیم ساعت پس از زمان مقرر، مادران دغدغهمند به همراه فرزندان عزیزشان وارد منزل شدند؛* چرا که یکی از هدفهای اصلی این جلسات، حضور کودکان در فضای صمیمی روضههاست.*
به رسم اطاعت از امر امام شهید، جلسه را با تلاوت سورهی فتح آغاز کردیم.با آمدن خانم الهام مصلح راد عزیز، بحث و گفتگو آغاز شد. مادران در فضایی صمیمی دور هم جمع شدند و گفتگو پیرامون پاسخ رهبر رشیدمان به بیعت دبیر کل و رزمندگان حزبالله لبنان کلید خورد.در پایان جلسه، روضهای در رثای امام حسن مجتبی(ع) خوانده شد و با مداحی به نیت امام شهید و خانوادهی گرامی ایشان، جلسه به پایان رسید.
فاطمه خليلي
مینویسیم زینب تا به رسم ادب زینبگونه به ولیمان اقتدا کنیم. بیانات را میخوانیم تا چراغ راه را گم نکرده و در مسیر بمانیم و صدای اماممان را به همه عالم برسانیم.
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_تهرانپارس #روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعليها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
کمکم به وقت ساعت قرار مادران رسیدیم و به همراه بچهها، راهی منزل محیاجان شدیم. نیم ساعت پس از زمان مقرر، مادران دغدغهمند به همراه فرزندان عزیزشان وارد منزل شدند؛* چرا که یکی از هدفهای اصلی این جلسات، حضور کودکان در فضای صمیمی روضههاست.*
به رسم اطاعت از امر امام شهید، جلسه را با تلاوت سورهی فتح آغاز کردیم.با آمدن خانم الهام مصلح راد عزیز، بحث و گفتگو آغاز شد. مادران در فضایی صمیمی دور هم جمع شدند و گفتگو پیرامون پاسخ رهبر رشیدمان به بیعت دبیر کل و رزمندگان حزبالله لبنان کلید خورد.در پایان جلسه، روضهای در رثای امام حسن مجتبی(ع) خوانده شد و با مداحی به نیت امام شهید و خانوادهی گرامی ایشان، جلسه به پایان رسید.
مینویسیم زینب تا به رسم ادب زینبگونه به ولیمان اقتدا کنیم. بیانات را میخوانیم تا چراغ راه را گم نکرده و در مسیر بمانیم و صدای اماممان را به همه عالم برسانیم.
#مادرانه_تهران #مادرانه_محله_تهرانپارس #روضههای_برمدار_حضرتزینب_سلاماللهعليها
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۹۷
۲:۴۰