سلام سلامصبح آدینه تون به نیکی




۸۲
۴:۴۶
این هفته در کلاس «فرش تصمیم»، برای بچهها داستانی تعریف کردیم.
پدری دست پسرش را گرفت و گفت: «میخواهم تو را به دیدن جنگل ببرم.»آنها وارد جنگل شدند.پسرک چند دقیقه بعد پرسید: «پس جنگل کو؟!»پدر لبخند زد و گفت: «الان فقط داری درختها را میبینی...»آنها جلوتر رفتند.باز هم پسر پرسید: «پس جنگل کو؟»تا اینکه پدر او را به بالای تپهای برد.پسر یکباره گفت: «آها... این همان جنگل است!»
مثلاً...
اما اگر «جنگل» را ببینیم، از خودمان میپرسیم:
آیا این روزها خسته است؟آیا اضطراب یا نگرانی دارد؟آیا بیش از حد تحت فشار بوده؟آیا به جای تنبلی، به کمک و همدلی نیاز دارد؟
شاید آنچه امروز فقط یک «درخت» به نظر میرسد، بخشی از «جنگلی» باشد که هنوز آن را کامل ندیدهایم.
#مهارینو #تفکر_سیستمی #دیدن_جنگل_از_بین_درختان #والدگری #مهارت_های_نرم #فرش_تصمیم
۱۰۹
۱۶:۰۷
کیم شنی تا حالا دیده بودید؟؟؟دستپخت بچه های مهارینو
البته که دارن یه قاب شنی میسازن..
هر چقدر هم محتوا بزاری باز هم سخن هنر خوش ترست..
و تو همین بده بستون های چسبو رنگو شن و..بچه ها بزرگ میشن..یاد میگیرن با احترام خواسته شون رو بگن..باهم حرف بزنن.. همکاری کنن..🫂
البته که دارن یه قاب شنی میسازن..
هر چقدر هم محتوا بزاری باز هم سخن هنر خوش ترست..
و تو همین بده بستون های چسبو رنگو شن و..بچه ها بزرگ میشن..یاد میگیرن با احترام خواسته شون رو بگن..باهم حرف بزنن.. همکاری کنن..🫂
۵۴
۱۲:۲۸
ما فقط مواد اولیه رو براشون میزاریم رو میز..دیگه خودشون هستن و خلاقیت و هنر..و البته مشورت دادن هاشون بهم شنیدنیه

امروز یادِ کلاس شهرسازی پارسال افتادم..حیف دوست داشتیم امسال ورژن بزرگترشو برگزار کنیم نرسیدیم فعلا که..
امروز یادِ کلاس شهرسازی پارسال افتادم..حیف دوست داشتیم امسال ورژن بزرگترشو برگزار کنیم نرسیدیم فعلا که..
۶۶
۱۲:۲۸
قبول دارید تابستون داره بدو بدو میکنه..ما یه عالمه هنوووز کلاس و کارگاه مونده میخواستیم بزاریم
دیروز بچه ها میگفتنخانوووماسلایم نزاشتیدمکرومهشمعفیجتو... گفتم راست میگید..داره تموم میشهو ما امسال بیشتر مشغول کلاس های بازی محور مون بودیم..
دیروز بچه ها میگفتنخانوووماسلایم نزاشتیدمکرومهشمعفیجتو... گفتم راست میگید..داره تموم میشهو ما امسال بیشتر مشغول کلاس های بازی محور مون بودیم..
۵۶
۱۲:۳۰
فرصتی برای شکوفایی خلاقیت در آخرین روزهای تابستان با مهارینو
۳ کارگاه آخر ما در مرداد ماه، ترکیبی از هنر «مرواریدبافی» و یادگیری خوشمزههای «کافینو» هست

۱۴ مرداد: ساخت مرواریدبافی + شیک شکلاتی و میوهای
۱۹ مرداد: ساخت مرواریدبافی + شکلات لاکچری
۲۸ مرداد: ساخت مرواریدبافی + فالوده شیرازی و کرمانی
ظرفیت کارگاهها محدوده، پس تا پر نشده برای ثبتنام اقدام کنید!@admahaarino
منتظر دیدارتون هستیم!
مهارینو @mahaarinoخیابان دانشگاه_دانشگاه۱۵ اسرار ۱/۱
۳ کارگاه آخر ما در مرداد ماه، ترکیبی از هنر «مرواریدبافی» و یادگیری خوشمزههای «کافینو» هست
ظرفیت کارگاهها محدوده، پس تا پر نشده برای ثبتنام اقدام کنید!@admahaarino
منتظر دیدارتون هستیم!
۲۷۳
۱۴:۰۵
به تنها عکس ِ خواهر برادری لحظه آخری اکتفا کنیم
کلاس های بازی محور خییلی پُر کاره واقعاااکِی براتون بگم نمیدونم

از کلاس شناسنامه خدا بگم..که خییلی با بچه ها مچ شده جعبه نور مونو بچه ها خیلی دِل میدن بهش..
یا از کلاس مهارت ارتباطی که به ایستگاه آخرِ حل تعارض رسیده..و بچه ها هِی تمرین میکنن تا چه جوری دعوا هاشونو رفع و رجوع کننکمی مکث..
از کلاس شناسنامه خدا بگم..که خییلی با بچه ها مچ شده جعبه نور مونو بچه ها خیلی دِل میدن بهش..
یا از کلاس مهارت ارتباطی که به ایستگاه آخرِ حل تعارض رسیده..و بچه ها هِی تمرین میکنن تا چه جوری دعوا هاشونو رفع و رجوع کننکمی مکث..
۶۸
۱۷:۴۱
#ماجرای_روز؛ سالگرد ارتحال مرحومه میردامادی مادرگرامی رهبر شهید انقلاب
حقوق مادرم بر من پایانناپذیر است/ ارادت من به حضرت موسی(ع) متاثر از مادرم است
مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، با دیوان حافظ مأنوس و با قرآن و حدیث کاملاً آشنا بود. ایشان زنی بامعرفت و آدمی بود پر از اطّلاعات. آیات و احادیث زیادی حفظ بود و متن قرآن و روایت را هم خیلی خوب میفهمید؛ یعنی کمتر آیه و حدیثی بود که خوانده شود و ایشان نفهمد. مادرم به خاطر اینکه کودکیاش را در نجف گذرانده بود و با محیط عربی خو داشت، عربی را بلد بود. اصلاً تهلهجهی عربی داشت؛ در جوانی بیشتر و بعدها کمتر. مقداری هم درس عربی پیش پدرم خوانده بود. خود من اَمثله و مقداری از شرح اَمثله را پیش مادرم خواندم و البتّه بعداً بخشهایی از جامع المقدّمات را به مادرم درس دادم. ایشان با اینکه خیلی درس رسمی عربی نخوانده بود، امّا متون عربی را میفهمید. هرچند گاهی به خاطر اینکه یک لغت را نمیدانست، ممکن بود جایی را اشتباه بخواند، امّا با یک تذکّر مختصر، فوراً میفهمید. ایشان صدای خیلی خوبی هم داشت و قرآن را با صوت خیلی شیرین و خوبی میخواند و بعضی از آیهها را برای ما ترجمه میکرد. ما بچّهها از صدایش خوشمان میآمد و دورش جمع میشدیم؛ من، خواهرِ بعد از خودم و یک مدّتی برادر بزرگم. حالا یا جاذبهی صدایش بود یا اینکه خودش میگفت که بچّهها بیایند و بنشینند. مادرم برای خودش قرآنی داشت که از بچّگی آن را دیده بودیم. حقوق مادرم بر من پایانناپذیر است؛ من اوّلین نغمههای خوش قرآن را از حنجرهی او شنیدم. داستانهای گوناگون قرآن و بخصوص داستانهای پیغمبران را هم از او شنیدم؛ اصلاً پایه و مایهی معلومات من از زندگی پیغمبران، همانهایی است که مادرم برایمان میگفت؛ مثلاً مادرم حضرت موسی را خیلی دوست میداشت و میگفت کارهایش جالب است و مثلاً با خدا جور خاصّی صحبت میکند. من هم همینطور هستم و به حضرت موسی ارادت مضاعفی دارم که شاید تحت تأثیر ایشان است.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir
حقوق مادرم بر من پایانناپذیر است/ ارادت من به حضرت موسی(ع) متاثر از مادرم است
مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، با دیوان حافظ مأنوس و با قرآن و حدیث کاملاً آشنا بود. ایشان زنی بامعرفت و آدمی بود پر از اطّلاعات. آیات و احادیث زیادی حفظ بود و متن قرآن و روایت را هم خیلی خوب میفهمید؛ یعنی کمتر آیه و حدیثی بود که خوانده شود و ایشان نفهمد. مادرم به خاطر اینکه کودکیاش را در نجف گذرانده بود و با محیط عربی خو داشت، عربی را بلد بود. اصلاً تهلهجهی عربی داشت؛ در جوانی بیشتر و بعدها کمتر. مقداری هم درس عربی پیش پدرم خوانده بود. خود من اَمثله و مقداری از شرح اَمثله را پیش مادرم خواندم و البتّه بعداً بخشهایی از جامع المقدّمات را به مادرم درس دادم. ایشان با اینکه خیلی درس رسمی عربی نخوانده بود، امّا متون عربی را میفهمید. هرچند گاهی به خاطر اینکه یک لغت را نمیدانست، ممکن بود جایی را اشتباه بخواند، امّا با یک تذکّر مختصر، فوراً میفهمید. ایشان صدای خیلی خوبی هم داشت و قرآن را با صوت خیلی شیرین و خوبی میخواند و بعضی از آیهها را برای ما ترجمه میکرد. ما بچّهها از صدایش خوشمان میآمد و دورش جمع میشدیم؛ من، خواهرِ بعد از خودم و یک مدّتی برادر بزرگم. حالا یا جاذبهی صدایش بود یا اینکه خودش میگفت که بچّهها بیایند و بنشینند. مادرم برای خودش قرآنی داشت که از بچّگی آن را دیده بودیم. حقوق مادرم بر من پایانناپذیر است؛ من اوّلین نغمههای خوش قرآن را از حنجرهی او شنیدم. داستانهای گوناگون قرآن و بخصوص داستانهای پیغمبران را هم از او شنیدم؛ اصلاً پایه و مایهی معلومات من از زندگی پیغمبران، همانهایی است که مادرم برایمان میگفت؛ مثلاً مادرم حضرت موسی را خیلی دوست میداشت و میگفت کارهایش جالب است و مثلاً با خدا جور خاصّی صحبت میکند. من هم همینطور هستم و به حضرت موسی ارادت مضاعفی دارم که شاید تحت تأثیر ایشان است.
شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir
۲۸
۸:۵۱
۲۴
۸:۵۱
یه مبحثی هست تو نوروساینس یا همون علوم اعصابخیلی قشنگ اینو بهش میپردازه..اینکه کودکی چراغ راهنمای یادگیری بزرگسالی ست

یعنی اگر حسِ خوب و تداعی مثبت در ذهن یادگیرنده باشه چراغ سبز میشه...
و اگر تداعیِ منفی باشه اصلا اجازه ورود داده نمیشه و انتخاب نمیشه
️
حواس مون به تداعی ها باشه
چون همه خانواده های ما رویکرد تربیت دینی اولویت شونه عرض میکنم..
تداعیِاز روضه هااز محیط های مذهبیاز مدرسهاز خونه ی فلانی...حتیاز صحبت های فلانی...
این تداعی رو منِ مادر در سن کودکی میتونم ایجاد کنم یا تغییرش بدم.. بعدا به مرور زمان از دستِ ما خارج میشه..از جامعه و محیط اطرافش میگیره
و اونجاست که به خیلی حرفا اصلا اجازه ورود نمیدن نوجوان های ما..نه اینکه بخوان بپذیرند یا نپذیرند..
️
️

حواس مون به تداعی ها باشه
چون همه خانواده های ما رویکرد تربیت دینی اولویت شونه عرض میکنم..
تداعیِاز روضه هااز محیط های مذهبیاز مدرسهاز خونه ی فلانی...حتیاز صحبت های فلانی...
این تداعی رو منِ مادر در سن کودکی میتونم ایجاد کنم یا تغییرش بدم.. بعدا به مرور زمان از دستِ ما خارج میشه..از جامعه و محیط اطرافش میگیره
و اونجاست که به خیلی حرفا اصلا اجازه ورود نمیدن نوجوان های ما..نه اینکه بخوان بپذیرند یا نپذیرند..
۳۱
۸:۵۱