سلامعزاداریهاتون قبول باشه.الحمدلله توی نظرسنجی جدید مرکز متا درباره میزان بیننده برنامههای تلویزیونی در بازه بعد از آتش بس، پاورقی سومه.واقعا خدا رو شکر.توی نظرسنجی قبلی همین موسسه، در اردیبهشت هم پاورقی از نظر میزان بیننده رتبه اول رو داشت.در نظرسنجیای که قبل از اینها هم به نقل از مرکز افکارسنجی صدا و سیما توی رسانهها منتشر شد، پاورقی دومین برنامه پربیننده در دوران جنگ شده بود.
دم بچههای پاورقی گرم که خودشون دیده نمیشن اما کاری کردن برنامه شون چه در روزای عادی، چه جنگ، چه آتش بس و... جزو پربینندهها باشه.خدا خیر بده به همه کسایی که دیده نشدن اما کاری کردن پاورقی بعد از هشتصد قسمت تکراری نشه و همچنان برای مخاطب جذاب باشه.خیر ببینن همه اونایی که توی جنگ، با اون سختیهای خاص خودش برنامه رو هر روز حتی پنجشنبه جمعهها به دندون کشیدن و به آنتن رسوندن و حالا این آمارها نشون میده زحماتشون موثر بوده.
اینکه در همه این سالهای مختلف، در شرایط اجتماعی گوناگون، با حضور رقبای متفاوت روی آنتن، توی نظرسنجی جاهای از خود صدا و سیما گرفته تا بیرون از سازمان مثل متا و ایسپا پاورقی جزو پربینندههاس، حتما حاصل زحمت خیلیاس که حتی شاید اسمشون توی تیتراژ هم نباشه.دم همهشون گرم.
دم بچههای پاورقی گرم که خودشون دیده نمیشن اما کاری کردن برنامه شون چه در روزای عادی، چه جنگ، چه آتش بس و... جزو پربینندهها باشه.خدا خیر بده به همه کسایی که دیده نشدن اما کاری کردن پاورقی بعد از هشتصد قسمت تکراری نشه و همچنان برای مخاطب جذاب باشه.خیر ببینن همه اونایی که توی جنگ، با اون سختیهای خاص خودش برنامه رو هر روز حتی پنجشنبه جمعهها به دندون کشیدن و به آنتن رسوندن و حالا این آمارها نشون میده زحماتشون موثر بوده.
اینکه در همه این سالهای مختلف، در شرایط اجتماعی گوناگون، با حضور رقبای متفاوت روی آنتن، توی نظرسنجی جاهای از خود صدا و سیما گرفته تا بیرون از سازمان مثل متا و ایسپا پاورقی جزو پربینندههاس، حتما حاصل زحمت خیلیاس که حتی شاید اسمشون توی تیتراژ هم نباشه.دم همهشون گرم.
۴.۱K
۱۰:۴۷
رسیدن یه کتاب از انتشاراتمون به چاپ ششم واقعا خوشحال کنندهس و جا داره همگی بیاید تبریک بگید که آقای شهبازی چقدر انتشارت خفنی دارید و چقدر کتابای خوب خوب چاپ میکنید که در کمتر از یکسال به چاپ ششم میرسه و اصلا چقدر شما میخیها خفنید و اینا!
که خب البته من تواضع خواهم کرد و خواهم گفت که ای بابا، لطف دارید و بالاخره کاریه که از دستمون برمیاد و اینا.
ولی واقعیتش بهتره بجای این لوس بازیا که شما تبریک بگید و هندونه زیر بغل ما بذارید و منم هی الکی تواضع کنم و به روی خودم نیارم در حالی که در پوست خودم نمیگنجم، پیشنهاد بدم که بیاید همین کتاب رو بخرید... بخدا!وگرنه نه با این تواضع من به شما نیم کیلو گوجه میدن، نه با هندونههای شما ما میتونیم یدونه از چکهای کاغذ و چاپخونه و... رو پاس کنیم.
پس یعنی یا برید توی سایت میخ (در گوگل بزنید نشر مبخ!) و بصورت نقدی یا حتی قسطی (اصلا اوووفففف) کتاب رو بخرید یا اینکه به آی دی فروش مجازیمون (@mikh_foroush) همینجا پیام بدید و بگید یکی از بهترین کتابهای طنزی که تا حالا در اقصی نقاط جهان و تاریخ چاپ شده و به چاپ ششم رسیده رو میخواید. اینو که بگید، خودشون تاریخ کرموی جهان رو بهتون میدن!
خلاصه که ممنونبخرید تاریخ کرموی جهان رو تا خیلی شیک و مجلسی و بامزه، ببینید استعمارگرها چه بلایی سر مردم جاهای مختلف دنیا آوردن.اینم بگم که این کتاب خدایی خوراک هدیه دادن و کمپین کردن و مسابقه برگزار کردنه. دیگه هرچی عشقتونه.
که خب البته من تواضع خواهم کرد و خواهم گفت که ای بابا، لطف دارید و بالاخره کاریه که از دستمون برمیاد و اینا.
ولی واقعیتش بهتره بجای این لوس بازیا که شما تبریک بگید و هندونه زیر بغل ما بذارید و منم هی الکی تواضع کنم و به روی خودم نیارم در حالی که در پوست خودم نمیگنجم، پیشنهاد بدم که بیاید همین کتاب رو بخرید... بخدا!وگرنه نه با این تواضع من به شما نیم کیلو گوجه میدن، نه با هندونههای شما ما میتونیم یدونه از چکهای کاغذ و چاپخونه و... رو پاس کنیم.
پس یعنی یا برید توی سایت میخ (در گوگل بزنید نشر مبخ!) و بصورت نقدی یا حتی قسطی (اصلا اوووفففف) کتاب رو بخرید یا اینکه به آی دی فروش مجازیمون (@mikh_foroush) همینجا پیام بدید و بگید یکی از بهترین کتابهای طنزی که تا حالا در اقصی نقاط جهان و تاریخ چاپ شده و به چاپ ششم رسیده رو میخواید. اینو که بگید، خودشون تاریخ کرموی جهان رو بهتون میدن!
خلاصه که ممنونبخرید تاریخ کرموی جهان رو تا خیلی شیک و مجلسی و بامزه، ببینید استعمارگرها چه بلایی سر مردم جاهای مختلف دنیا آوردن.اینم بگم که این کتاب خدایی خوراک هدیه دادن و کمپین کردن و مسابقه برگزار کردنه. دیگه هرچی عشقتونه.
۴.۹K
۲۰:۲۲
یادم بود اما پیدا نشدی| بریدهای از یک متن بلند |
مامان گفت «فکر کن ببین آخرین بار کجا دیدیش؟» و من هرچه فکر کردم یادم نیامد.من خیلی چیز گم میکردم و مامان هربار همین را میگفت و من هربار فکر میکردم و هربار یادم نمی آمد آخرین بار کجا دیدمش.اصلا آخرین بارها چرا باید یاد آدم بمانند؟ خیلی از آخرین بارها، همان موقع که آخرین بار نیستند! بعدا، وقتی که دیگر تکرار نمی شوند، اسمشان میشود آخرین بار. باز اینکه اولین بار یادم آدم بماند منطقی ست. اینکه بعد از اولین بار چه میشود مهم نیست. تکرار بشود یا نشود مهم نیست. اولین بار همیشه اولین بار است. شاید به یاد داشتن اولین بار کمکی در پیدا کردن گمشده نکند، اما خب من اولین بار را یادم هست:
«آقای شهبازی شما هستید؟»سال 92 بود، بعد از نمایشگاه کتاب. هوا گرم بود. «ماهبندان» را نوشته بودم از سفرت به خراسان شمالی. آخرین سفر استانی ات بود. از روابط عمومی بیت زنگ زدند که فلان روز، بیا نماز ظهر را پشت آقا میخوانیم. شاید 20 سی نفر بودیم. در همان اتاق تو در تویی که بعدها هم آنجا دیدمت. نماز را خواندیم و بعد دور اتاق ایستادیم و آمدی یکی یکی احوالپرسی کردی و به قدر چند جمله ای با افراد حرف زدی. به من که رسیدی مسئول روابط عمومی معرفی کرد و گفت نویسنده ماهبندان هستند و شما گفتی «آقای شهبازی شما هستید؟» و من گفتم «بله حاج آقا»! من هیچ وقت آنقدر و به اندازه آن لحظه از اینکه آقای شهبازی هستم خوشحال نشدم و هیچوقت آنقدر از اینکه یک نفر اسم من را یادش هست به خودم نبالیدم.میبینی؟ من هم یادم هست اولین بار کجا دیدمت، هم اولین بار بهم چه گفتی و هم من چه گفتم و حتی یادم هست که احمد احمد هم بود؛ کتاب خاطراتش را خوانده بودم. پیر شده بود و بیش از خودش، عصا مسئولیت ایستادنش را به دوش میکشید.میبینی من چقدر اولین بار را یادم هست؟ ولی حیف که به یاد داشتن اولین بارها کمک نمیکند چیزی را پیدا کنیم...
|||آخرین بار را هم یادم هست.12 بهمن بود. با میمندیان و آزادی و سلیمی نشسته بودیم دقیقا روبروی صندلی شما، جلوی جلو. معلوم نبود میایی یا نه. هربار که چین های پرده ی پشت جایگاه تکان میخورد امیدوار میشدیم که شما باشی اما نبودی. اما بالاخره آمدی و من گریه کردم. بخدا چون دوستت داشتم گریه کردم. آدم گاهی وقتها فقط بخاطر دوست داشتن گریه میکند. نه دلش تنگ است، نه ناراحت است، نه خبر خوشی شنیده، نه خواسته ای دارد. آخرش هم که خواستی بروی، آمدم جلو و چشم در چشم شدیم و من دست روی سینه گذاشتم و شما لبخندی زدی و با چشم و ابرو اشاره کردی و لعنت به من که نمیدانستم آخرین بار است.اصلا شاید آن لبخند و آن چشم و ابرو آمدن برای من نبوده باشد اما بخدا اگر میدانستم آخرین بار است مگر به همین خیال خوش و فال خوب که شاید با من بوده باشی قانع میشدم... آه خامنه ای!
|||
آه خامنه ای!خیلی روز است که روزی خیلی بار همینطور وسط کارهایم و نفسهایم هی یادم می آیی و هی میگویم آه خامنه ای...همیشه فکر میکردم شاید اگر از قبل می دانستم که کدام بار، آخرین بار است، دیگر هیچ چیز را گم نمیکردم. فکر میکردم اگر آخرین بارها یادم می آمد و میدانستم «آخرین بار کجا دیدمش» گمشده هایم هم پیدا میشدند. اما الان میبینم نه فقط اولین و آخرین بار و وسطهایش، که من اگر هی شما را با جزئیات یادم بیاید هم فایده ندارد...
بعضی چیزها دیگر قرار نیست پیدا شوند و امان از دست آن یادهایی که بعدش قرار نیست چیزی پیدا شود! ای کاش وقتی قرار نیست چیزی پیدا شود، اصلا چیزی هم یاد آدم نمی آمد. آه از حسرت و داغ و... آه خامنه ای...
ماهبندان | محمدرضا شهبازی @mahbandan
مامان گفت «فکر کن ببین آخرین بار کجا دیدیش؟» و من هرچه فکر کردم یادم نیامد.من خیلی چیز گم میکردم و مامان هربار همین را میگفت و من هربار فکر میکردم و هربار یادم نمی آمد آخرین بار کجا دیدمش.اصلا آخرین بارها چرا باید یاد آدم بمانند؟ خیلی از آخرین بارها، همان موقع که آخرین بار نیستند! بعدا، وقتی که دیگر تکرار نمی شوند، اسمشان میشود آخرین بار. باز اینکه اولین بار یادم آدم بماند منطقی ست. اینکه بعد از اولین بار چه میشود مهم نیست. تکرار بشود یا نشود مهم نیست. اولین بار همیشه اولین بار است. شاید به یاد داشتن اولین بار کمکی در پیدا کردن گمشده نکند، اما خب من اولین بار را یادم هست:
«آقای شهبازی شما هستید؟»سال 92 بود، بعد از نمایشگاه کتاب. هوا گرم بود. «ماهبندان» را نوشته بودم از سفرت به خراسان شمالی. آخرین سفر استانی ات بود. از روابط عمومی بیت زنگ زدند که فلان روز، بیا نماز ظهر را پشت آقا میخوانیم. شاید 20 سی نفر بودیم. در همان اتاق تو در تویی که بعدها هم آنجا دیدمت. نماز را خواندیم و بعد دور اتاق ایستادیم و آمدی یکی یکی احوالپرسی کردی و به قدر چند جمله ای با افراد حرف زدی. به من که رسیدی مسئول روابط عمومی معرفی کرد و گفت نویسنده ماهبندان هستند و شما گفتی «آقای شهبازی شما هستید؟» و من گفتم «بله حاج آقا»! من هیچ وقت آنقدر و به اندازه آن لحظه از اینکه آقای شهبازی هستم خوشحال نشدم و هیچوقت آنقدر از اینکه یک نفر اسم من را یادش هست به خودم نبالیدم.میبینی؟ من هم یادم هست اولین بار کجا دیدمت، هم اولین بار بهم چه گفتی و هم من چه گفتم و حتی یادم هست که احمد احمد هم بود؛ کتاب خاطراتش را خوانده بودم. پیر شده بود و بیش از خودش، عصا مسئولیت ایستادنش را به دوش میکشید.میبینی من چقدر اولین بار را یادم هست؟ ولی حیف که به یاد داشتن اولین بارها کمک نمیکند چیزی را پیدا کنیم...
|||آخرین بار را هم یادم هست.12 بهمن بود. با میمندیان و آزادی و سلیمی نشسته بودیم دقیقا روبروی صندلی شما، جلوی جلو. معلوم نبود میایی یا نه. هربار که چین های پرده ی پشت جایگاه تکان میخورد امیدوار میشدیم که شما باشی اما نبودی. اما بالاخره آمدی و من گریه کردم. بخدا چون دوستت داشتم گریه کردم. آدم گاهی وقتها فقط بخاطر دوست داشتن گریه میکند. نه دلش تنگ است، نه ناراحت است، نه خبر خوشی شنیده، نه خواسته ای دارد. آخرش هم که خواستی بروی، آمدم جلو و چشم در چشم شدیم و من دست روی سینه گذاشتم و شما لبخندی زدی و با چشم و ابرو اشاره کردی و لعنت به من که نمیدانستم آخرین بار است.اصلا شاید آن لبخند و آن چشم و ابرو آمدن برای من نبوده باشد اما بخدا اگر میدانستم آخرین بار است مگر به همین خیال خوش و فال خوب که شاید با من بوده باشی قانع میشدم... آه خامنه ای!
|||
آه خامنه ای!خیلی روز است که روزی خیلی بار همینطور وسط کارهایم و نفسهایم هی یادم می آیی و هی میگویم آه خامنه ای...همیشه فکر میکردم شاید اگر از قبل می دانستم که کدام بار، آخرین بار است، دیگر هیچ چیز را گم نمیکردم. فکر میکردم اگر آخرین بارها یادم می آمد و میدانستم «آخرین بار کجا دیدمش» گمشده هایم هم پیدا میشدند. اما الان میبینم نه فقط اولین و آخرین بار و وسطهایش، که من اگر هی شما را با جزئیات یادم بیاید هم فایده ندارد...
بعضی چیزها دیگر قرار نیست پیدا شوند و امان از دست آن یادهایی که بعدش قرار نیست چیزی پیدا شود! ای کاش وقتی قرار نیست چیزی پیدا شود، اصلا چیزی هم یاد آدم نمی آمد. آه از حسرت و داغ و... آه خامنه ای...
ماهبندان | محمدرضا شهبازی @mahbandan
۶.۶K
۶:۲۳
خبتمام شدبالاخره زور واقعیت چربید و باورم شدآن لحظه که ماشین میدان آزادی را دور میزد و دور میشد و دستم را بلند کردم و گفتم خداحافظ، دیگر باورم شدآه خامنه ای...
۴.۵K
۱۲:۵۰
رزمندهها پشت پیراهنشان مینوشتند زائر کربلا و سربند یاحسین میبستند و با ذکر یا زینب کبری به خط میزدند و احتمالا آن روزها هیچکس فکر نمیکرد فرمانده سپاه ایران در جنگ با عراق، کمتر از چهل سال بعد، در فرودگاه نجف میایستد و بر سر و سینه زدن عراقیها زیر تابوت رهبر جمهوری اسلامی را تماشا میکند.اینکه خامنهای که بود و چه کرد را همین یک قاب کفایت میکند.
۸.۱K
۱۹:۱۶
برادر عزیزم آقا محمدامین سلیمی با کمک رفقا چند خانواده بیبضاعت رو تحت پوشش دارن و مشکلاتشون رو میگیری میکنن
این مدت برای برخی از اونها مسائلی پیش اومده که نیاز به پیگیری پزشکی داره و نیازمند کمک شما عزیزان هست
۱۵۰۰ سهم ۵۰ هزار تومنی به نیت حضرت زهرا در نظر گرفته شده هر مقدار که در توانتون هست و کمک کنید ممنون شما میشم
6273811175358990به نام محمدامین سلیمی
این مدت برای برخی از اونها مسائلی پیش اومده که نیاز به پیگیری پزشکی داره و نیازمند کمک شما عزیزان هست
۱۵۰۰ سهم ۵۰ هزار تومنی به نیت حضرت زهرا در نظر گرفته شده هر مقدار که در توانتون هست و کمک کنید ممنون شما میشم
6273811175358990به نام محمدامین سلیمی
۴.۳K
۵:۳۷
این فیلم را یکجایی دم دستمان بگذاریم و هرچند وقت یکبار تماشایش کنیم.هروقت فکر کردیم ایمانمان به عالم غیب کم شده، هر وقت احساس کردیم خیلی خودمان را و دنیا را جدی گرفتهایم، هر وقت شک کردیم که آدمیزاد میتواند چیزی فراتر از همینی که هستیم باشد یا نه، ایمان این زن را از لابلای کلمات و کلیدواژههایی که اسفاده میکند تماشا کنیم.از لابلای بکاربردن واژههایی مثل شهادت، کافر، بسیج، خاک، ملت، رهبر و... تماشا کنیم که چطور نسبتش با دنیا و آدمها بر اساس حقایق و معارف الهیست.
۶.۵K
۱۹:۲۳
بازارسال شده از خواجه فرزان🚩
شوخی شوخی گفتیم و باورمان شد که انقلاب قطاری دارد و کسانی سوار آن هستند و این قطار دارد حرکت میکند؟ انگار نه انگار که «خدای متعال چک سفیدی نداده است که شما چون برحقید، حتماً پیروز خواهید شد؛ نه، شما پیروز خواهید شد، چون برحقید، و چون ایستادگی می کنید. اگر بایستید، پیروز خواهید شد. ولی تا فرا رسیدن آن پیروزی نهائی، مبارزه، درگیری و چالش ادامه دارد.» ۹۰/۰۷/۲۲
نه خیر! انقلاب یک قطار نیست که کسی توانایی سوار و پیاده شدن بر آن را داشته باشد. یا یک حوض نیست که افراد دور آن جمع شوند و خدایی نکرده روزی به خاطر ترشرویی صاحب حوض، او بماند و حوضش. انقلاب حتی یک دایره نیست که روز به روز تنگتر شود و جا برای کسی نماند. چه انقلاب را قطار بدانیم چه حوض چه دایره، نشان میدهد که نه از انقلاب چیزی فهمیدیم، نه از قطار و نه از حوض و دایره.
انقلاب یک مسیر حق و الهی است. البته رو به قله و تمام این اتفاقاتی که میافتد «حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قلّه است؛ هیچ انتظار نباید داشت که اگر ما میخواهیم برویم به قلّهی توچال یا قلّهی دماوند، در راه چاله نباشد، سنگ نباشد، باد نباشد، دود نباشد، گاز نباشد؛ مگر میشود؟ امّا داریم میرویم، داریم میرویم، عمده این است. اصلاً نگران نباشید؛ این حوادث وجود دارد؛ اگر این حوادث نبود باید تعجّب میکردید.» ۹۵/۱۰/۱۶
حالا در این مسیر ممکن است کسی ثابت قدم باشد، کسی از توی پیاده رو بیاید تا نکند نفتی شود، کسی دکان باز کرده باشد و یک نفر دیگر نیوجرسی گذاشته باشد و بالای سرش ایستاده باشد. مشکل از وقتی شروع میشود که به کسی که راه را بسته انتقاد میکنیم، آن موقع انگاری قطار جا نداشته و او را پایین انداختیم. یا اینکه به کسی که دکان وا کرده بگوییم حالا که داری از مزایای مسیر استفاده میکنی، کمی هم با ما قدم بزن و باری بیاور، آن موقع است که داریم دایره را تنگ میکنیم. یا به کسی که دارد عافیتطلبانه از توی پیاده رو میرود بگوییم کمی کمک بده و همراهی کن، آن موقع است که ما میمانیم و حوضمان.
نه انقلاب قطار است که بشود کسی را از آن پیاده کرد، و نه انتقاد کردن به کسی در این مسیر معنایش این است که با او مخالفیم. باید بساط این برچسبزنیهای عافیتطلبانه و از روی تنبلی را جمع کنیم. انتقاد را بشنویم؛ روا بود اصلاح کنیم و اگر ناروا بود پاسخ بدهیم یا اینکه به نرمی از کنارش عبور کنیم. دوران قطاربازیهای توی شهربازی تمام شده و وسط یک جنگیم.@khajefarzan
نه خیر! انقلاب یک قطار نیست که کسی توانایی سوار و پیاده شدن بر آن را داشته باشد. یا یک حوض نیست که افراد دور آن جمع شوند و خدایی نکرده روزی به خاطر ترشرویی صاحب حوض، او بماند و حوضش. انقلاب حتی یک دایره نیست که روز به روز تنگتر شود و جا برای کسی نماند. چه انقلاب را قطار بدانیم چه حوض چه دایره، نشان میدهد که نه از انقلاب چیزی فهمیدیم، نه از قطار و نه از حوض و دایره.
انقلاب یک مسیر حق و الهی است. البته رو به قله و تمام این اتفاقاتی که میافتد «حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قلّه است؛ هیچ انتظار نباید داشت که اگر ما میخواهیم برویم به قلّهی توچال یا قلّهی دماوند، در راه چاله نباشد، سنگ نباشد، باد نباشد، دود نباشد، گاز نباشد؛ مگر میشود؟ امّا داریم میرویم، داریم میرویم، عمده این است. اصلاً نگران نباشید؛ این حوادث وجود دارد؛ اگر این حوادث نبود باید تعجّب میکردید.» ۹۵/۱۰/۱۶
حالا در این مسیر ممکن است کسی ثابت قدم باشد، کسی از توی پیاده رو بیاید تا نکند نفتی شود، کسی دکان باز کرده باشد و یک نفر دیگر نیوجرسی گذاشته باشد و بالای سرش ایستاده باشد. مشکل از وقتی شروع میشود که به کسی که راه را بسته انتقاد میکنیم، آن موقع انگاری قطار جا نداشته و او را پایین انداختیم. یا اینکه به کسی که دکان وا کرده بگوییم حالا که داری از مزایای مسیر استفاده میکنی، کمی هم با ما قدم بزن و باری بیاور، آن موقع است که داریم دایره را تنگ میکنیم. یا به کسی که دارد عافیتطلبانه از توی پیاده رو میرود بگوییم کمی کمک بده و همراهی کن، آن موقع است که ما میمانیم و حوضمان.
نه انقلاب قطار است که بشود کسی را از آن پیاده کرد، و نه انتقاد کردن به کسی در این مسیر معنایش این است که با او مخالفیم. باید بساط این برچسبزنیهای عافیتطلبانه و از روی تنبلی را جمع کنیم. انتقاد را بشنویم؛ روا بود اصلاح کنیم و اگر ناروا بود پاسخ بدهیم یا اینکه به نرمی از کنارش عبور کنیم. دوران قطاربازیهای توی شهربازی تمام شده و وسط یک جنگیم.@khajefarzan
۱
۱۲:۲۴
تونستید، بیایدمجلس انتقام و ترامپکشی برپاست و شاعرا قراره از خجالت ترامپ دربیان!
امروز ساعت ۱۷روبروی سردر دانشگاه تهرانکتابفروشی حافظه تاریخی ایرانی
امروز ساعت ۱۷روبروی سردر دانشگاه تهرانکتابفروشی حافظه تاریخی ایرانی
۱.۷K
۹:۰۹
تا آمریکا میگه آخ، اینور رفقای فرانچسکو دست به کار میشن.
درباره دروغگوهایی که هیچ ترسی از بیآبرویی ندارن و دست از سر مملکت هم برنمیدارن...
ماهبندان | محمدرضا شهبازی @mahbandan
درباره دروغگوهایی که هیچ ترسی از بیآبرویی ندارن و دست از سر مملکت هم برنمیدارن...
ماهبندان | محمدرضا شهبازی @mahbandan
۷۴۷
۱۶:۲۷