لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مهلیمان/حبیبه آقایی‌پور🇮🇷م
۲.۴ هزار عضو

مهلیمان/حبیبه آقایی‌پور🇮🇷

حبیبه آقایی‌پوریکی از دخترهای #بابانفسیعضو هیئت مدیره‌ی گروه مهلیمان🫠نویسنده‌ی کتاب: #سفیر_ما_در_بهشتو #به_قلبش_اشاره_کردمشاوره خوانده‌ای با دغدغه‌های روزارتباط با من:@h_aghai
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۸ خرداد
thumbnail
این راه ادامه دارد...

@mahlimaan
undefined۵۰
undefined۳۳

۱K

۱۹:۳۱

۲۹ خرداد
بازارسال شده از ✍️غفارحدادی__"دیمزن"
thumbnail
من ذکرائیل م.فرشته ی یادآوری. تلنگر هم می زنم گاهی. مثلا یاد آدم ها می آورم به مادرشان سر بزنند یا برای خوشحال کردن دخترشان پاستیل بخرند‌. این روزها هم که توی ایرانم کارم شده یادآوری بیانات رهبرشهید و تلنگر در لحظه های تردید. یک جمله، یک بارقه، یک دریافت می اندازم توی سرشان و می کشم کنار. خودشان باید تصمیم بگیرند. همیشه همین طور بوده. از ابتدای تاریخ. آنجا که توی سر هابیل انداختم "خدا لایق بهترین هاست" خودش تصمیم گرفت بهترین قوچ گله اش را برای قربانی انتخاب کند. یا آنجا که از دل ذکریا گذشتم که کاش تو هم وارث داشتی خودش تصمیم گرفت سر پیری توی محراب بنشیند و برای بچه دار شدن دعا کند. یا وقتی خیال روزبه را قلقلک دادم که حیف است پیامبری در حجاز مبعوث شود و تو در فارس مسئول آتشکده ی روستایتان باشی، خودش تصمیم گرفت برود دنبال پیامبر و به سلمان محمدی تبدیل شود. حتی آن روز که من زیر گوش زن زهیر گفتم "مگر حسین پسر رسول الله نیست؟" خودش تصمیم گرفت به شوهرش نهیب بزند که: "پسر رسول الله کارت دارد و تو داری لقمه می گذاری توی دهانت؟" من حتی حر را مجبور نکردم فحش ندهد. امام که گفت: "مادرت به عزایت بنشیند" دهانش را باز کرده بود جواب بدهد. من فقط نسیم شدم و توی دهانش چرخیدم. "مادرش فاطمه است ها" خودش دهانش را بست و چیزی نگفت. ولی وقتی دیدم خوب همکاری می کند ولش نکردم. آنقدر دورش پلکیدم و هرچه بلد بود را یادش آوردم که دلش لرزید. فهمیدم کار تمام است و آرام گوشه ای به تماشا نشستم. خودش ایده زد پوتین هایش را به هم ببندد و از گردنش آویزان کند. خودش تصمیم گرفت سرش پایین باشد و وقتی امام دستش را زیر چانه اش گذاشت و بالا آورد خودش تصمیم گرفت بگوید: "می شه من اولین نفر فداتون بشم؟"آن لحظه دوست داشتم لحظه ای تردید توی امام ببینم و از خاطرش عبور کنم که "اگر جدتان بود اجازه می داد" اما امام نیاز به یادآوری هیچ ذکرائیلی نداشت.مطمئن توی چشم های حر نگاه کرد و اجازه داد. بالهایم را به محبت جاری در اتمسفر بین شان تبرک کردم و رفتم سراغ ماموریت بعدی م.
#روزنوشت‌های‌فرشتگان#پیچائیل‌و‌رفقا#این‌قسمت‌ذکرائیل
undefined<img style=" />undefinedدیمزن

۶۴

۷:۲۴

مهلیمان/حبیبه آقایی‌پور🇮🇷
undefined من ذکرائیل م. فرشته ی یادآوری. تلنگر هم می زنم گاهی. مثلا یاد آدم ها می آورم به مادرشان سر بزنند یا برای خوشحال کردن دخترشان پاستیل بخرند‌. این روزها هم که توی ایرانم کارم شده یادآوری بیانات رهبرشهید و تلنگر در لحظه های تردید. یک جمله، یک بارقه، یک دریافت می اندازم توی سرشان و می کشم کنار. خودشان باید تصمیم بگیرند. همیشه همین طور بوده. از ابتدای تاریخ. آنجا که توی سر هابیل انداختم "خدا لایق بهترین هاست" خودش تصمیم گرفت بهترین قوچ گله اش را برای قربانی انتخاب کند. یا آنجا که از دل ذکریا گذشتم که کاش تو هم وارث داشتی خودش تصمیم گرفت سر پیری توی محراب بنشیند و برای بچه دار شدن دعا کند. یا وقتی خیال روزبه را قلقلک دادم که حیف است پیامبری در حجاز مبعوث شود و تو در فارس مسئول آتشکده ی روستایتان باشی، خودش تصمیم گرفت برود دنبال پیامبر و به سلمان محمدی تبدیل شود. حتی آن روز که من زیر گوش زن زهیر گفتم "مگر حسین پسر رسول الله نیست؟" خودش تصمیم گرفت به شوهرش نهیب بزند که: "پسر رسول الله کارت دارد و تو داری لقمه می گذاری توی دهانت؟" من حتی حر را مجبور نکردم فحش ندهد. امام که گفت: "مادرت به عزایت بنشیند" دهانش را باز کرده بود جواب بدهد. من فقط نسیم شدم و توی دهانش چرخیدم. "مادرش فاطمه است ها" خودش دهانش را بست و چیزی نگفت. ولی وقتی دیدم خوب همکاری می کند ولش نکردم. آنقدر دورش پلکیدم و هرچه بلد بود را یادش آوردم که دلش لرزید. فهمیدم کار تمام است و آرام گوشه ای به تماشا نشستم. خودش ایده زد پوتین هایش را به هم ببندد و از گردنش آویزان کند. خودش تصمیم گرفت سرش پایین باشد و وقتی امام دستش را زیر چانه اش گذاشت و بالا آورد خودش تصمیم گرفت بگوید: "می شه من اولین نفر فداتون بشم؟" آن لحظه دوست داشتم لحظه ای تردید توی امام ببینم و از خاطرش عبور کنم که "اگر جدتان بود اجازه می داد" اما امام نیاز به یادآوری هیچ ذکرائیلی نداشت. مطمئن توی چشم های حر نگاه کرد و اجازه داد. بالهایم را به محبت جاری در اتمسفر بین شان تبرک کردم و رفتم سراغ ماموریت بعدی م. #روزنوشت‌های‌فرشتگان #پیچائیل‌و‌رفقا #این‌قسمت‌ذکرائیل undefined<img style=" />undefinedدیمزن
گفتم چرا اینهمه این یادداشت فائضه رو دوست داشتما...نگو یه جای خاص رفته نشسته و نوشتهundefined
undefined۲۴
undefined۴

۶۴۹

۲۰:۱۰

بازارسال شده از ✍️غفارحدادی__"دیمزن"
thumbnail
متن فرشته ی ذکرائیل رو روی این صندلی نشستم نوشتم.کنار بابانفسی عزیز
undefined<img style=" />undefinedدیمزن

۱۵۹

۲۰:۱۰

۳۰ خرداد
تو گروه رفقام یه یادداشت قشنگ خوندم...کیف کردم.براتون میذارمش.به این فکر میکنم چقدر میشه حال خوب ساخت و منتشر کرد.و چقدر خودمون سوژه‌های جالب و ساده داریم برای ساختن چنین جمع‌هایی...
undefined۲۳

۵۷۹

۷:۰۷

" زنها زندگی‌ می‌سازند حتی با یک کاموا و قلاب "

🧶همسرم همیشه فکر می‌کند که من صبح‌های پنج‌شنبه‌ام را هدر می‌دهم.
هر پنج‌شنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگ‌ریزه‌ای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک می‌کنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی می‌شوم، روی یک صندلی راحتی می‌نشینم و شروع می‌کنم به قلاب‌بافی.
من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشسته‌ام و حالا آن‌قدر وقت آزاد دارم که گاهی نمی‌دانم با آن چه کنم.
اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من می‌پرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟
لبخند می‌زدم و می‌گفتم:«نه، فقط دارم با کاموایم کار می‌کنم.
کم‌کم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیب‌وغریب اما بی‌آزاری هستم.
اما حقیقت این بود که من فقط قلاب‌بافی نمی‌کردم؛ داشتم آدم‌ها را تماشا می‌کردم.
سالمندانی را می‌دیدم که آرام و خاموش، مثل سایه‌هایی در راهروها حرکت می‌کردند؛ تنها، بی‌صدا و با نگاه‌هایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی.
بعد کم‌کم آن‌ها هم متوجه حضور من شدند.
با واکرهایشان می‌ایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه می‌کردند.
اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور.
یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه.
خندیدم و گفتم: کاملاً درست می‌گی. من واقعاً افتضاح می‌بافم. دوست داری یادم بدی؟
چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بخت‌آزمایی را به دستش داده باشم.
گفت: دیگه دست‌هام خشک شده… دهه‌هاست نبافتم.
یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد می‌بافیم.
کنارم نشست.
و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت می‌کردند؛ ریتمی که حافظه‌اش تصور می‌کرد سال‌ها پیش فراموش شده است.
هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.بعد شدند پنج نفر.بعد ده نفر.
و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشه‌ای را به ما اختصاص داد.اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاب‌بافی فقط بهانه بود.
ما درباره فیلم‌های قدیمی حرف می‌زدیم، از خیابان‌های شهر در دهه شصت خاطره تعریف می‌کردیم و با هم غر می‌زدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنج‌شنبه‌ها همیشه این‌قدر بد است.
تغییر را می‌شد با چشم دید.
زن‌هایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب می‌گذراندند، حالا برای پنج‌شنبه‌ها گردنبند می‌انداختند، موهایشان را مرتب می‌کردند و رژ لب می‌زدند.
یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کم‌حرف و تقریباً بی‌کلام» توصیف می‌کردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود.
کم‌کم تپه‌ای از کلاه‌های کج‌وکوله و رنگارنگ درست شد.
مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با این‌ها چه کار کنیم؟گفتم: حتماً یک نفر به آن‌ها نیاز دارد.
کلاه‌ها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بی‌سرپرست فرستادیم.
هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا می‌شد؛ کلاه‌هایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آن‌ها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آن‌ها را کاملاً در آغوش نگرفته بود.
پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد.
عکسی همراهش بود.
در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همه‌شان کلاه‌های شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند.
به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:
«این پسر به من گفت تا امروز هیچ‌وقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دست‌بافت مارتا، ۸۷ ساله.تو آدم ارزشمندی هستی.
سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. می‌گوید احساس می‌کند یک مادربزرگ حواسش به او هست.
چشمان مارتا پر از اشک شد.همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.
همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمی‌دارم، چشم‌هایش را از سر تعجب می‌چرخاند.
فکر می‌کند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچ‌کس سفارش نداده، اتلاف وقت است.
اما النور سه‌شنبه گذشته، آرام و بی‌درد از دنیا رفت.
در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنج‌شنبه‌ها زندگی می‌کرد. همیشه می‌گفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.
حالا هم گروه ما برقرار است.
ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاه‌های نامرتب و رنگارنگ برای بچه‌هایی می‌بافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند.
من مسیر تاریخ را عوض نمی‌کنم.
فقط در اتاقی آفتاب‌گیر، کنار آدم‌هایی که سال‌ها با تنهایی زندگی کرده‌اند، قلاب‌بافی می‌کنم.
اما در این سال‌ها یک چیز را فهمیده‌ام: گاهی نجات دادن یک زندگی، با کارهای بزرگ و پر سر و صدا اتفاق نمی‌افتد.
@mahlimaan
undefined۱۰۶
undefined۹
undefined۷
undefined۶
undefined۳

۹۸۹

۷:۱۷

بازارسال شده از ✍️غفارحدادی__"دیمزن"
thumbnail
من قاطعیل م. فرشته قطع کننده. قاطعیل ها مختلفند. بعضی مسئول قطع کردن رشته افکارند و بعضی رشته کلام را آنجا که لازم است قطع می کنند.من اما قطع کننده ی رشته ی اُنسم. ماموریتم هم سبک و سنگین دارد. بعضی رشته های انس نازکند و راحت بریده می شوند و بعضی آنقدر کلفت و پرتعدادند که زورم به قطع شان نمی رسد. تا هرجا که می توانم انجام وظیفه می کنم. هرسال ایام حج سرمان شلوغ می شود. باید به تک تک حاجی ها سر بزنیم و رشته های انس شان را پاره کنیم. انس به کار و خانه و خانواده و سبک زندگی شان. پرفشار است اما سخت نیست. به جز آنهایی که بچه های کوچک دارند. عاملی که دل کندن را سخت تر و پیچیده تر می کند. مثلا تا می خواهم رشته های طرف مادر را قطع کنم یکهو رشته های طرف بچه مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنند و اگر نجنبم تبدیل به دلتنگی و بدقلقی می شود و اطرافیانش را له می کند. امسال که حج و جنگ ایران روی هم افتاده بود کارمان چند برابر هم شده بود. باید همزمان به خانواده شهدا سر می زدم و رشته های انس شان را هرس می کردم. خیلی عجیب بود. مثلا به همان زنی سر می زدم که رشته انسش را در ساعات اول بعد از شهادت همسرش آرام و بی دردسر قطع کرده بودم و بی گریه در مجلس ترحیم همسرش نشسته و به همه تبریک گفته بود . بعد از چندماه به یکباره با دلتنگی عجیبی مواجه می شدم که مثل طناب های ضخیم قیچی نمی شد. اُنس، چیز غریبی است. در عین لطافت، قدرت زیادی دارد. آدم ها را به کارهای عجیب وادار می کند. پدری را متقاعد می کند صد و ده روز کنار مزار پسرش در قبرستان میناب بخوابد یا خواهری را وادار می کند از مدینه با شتر به مقصد خراسان عزم سفر کند. حتی می تواند قدرتی به یک پسرک یازده ساله ریزنقش بدهد که از دستان پرقدرت عمه فرار کند و خودش را حائل بین شمشیر دشمن و پیکر عمویش قرار دهد. من خودم رشته انس عمو را پاره پاره کرده بودم. توی آن آخرین خداحافظی که بچه ها پای اسبش را گرفته بودند و نمی گذاشتند برود. به رشته های انس بچه ها هم تا توانستم ضربه زدم. آنقدر که به مویی بند بود. اما به یکباره عبدالله غافلگیرم کرد. یادگار برادر امام بود و در خانه عمویش بزرگ شده بود. به هم انس زیادی داشتند. در لحظه رشته های پاره به هم گره خوردند و عبدالله را به میدان کشاندند. تا خودم را برسانم نامردی رسید و دست عبدالله را قطع کرد. رشته های انس ضخیم درهم تنیدند و عبدالله را به سینه ی عمو فشار دادند و من هیچ تلاشی برای قطعشان نکردم. عوضش نشستم همانجا و گریه کردم برای ناتوانی خودم. برای قاطعیلی که به درد قطع کردن دست قاتل عبدالله نمی خورد.

#روزنوشت‌های‌فرشتگان#پیچائیل‌و‌رفقا#این‌قسمت‌قاطعیل
undefined<img style=" />undefinedدیمزن

۳۱

۱۱:۳۵

مهلیمان/حبیبه آقایی‌پور🇮🇷
undefined من قاطعیل م. فرشته قطع کننده. قاطعیل ها مختلفند. بعضی مسئول قطع کردن رشته افکارند و بعضی رشته کلام را آنجا که لازم است قطع می کنند. من اما قطع کننده ی رشته ی اُنسم. ماموریتم هم سبک و سنگین دارد. بعضی رشته های انس نازکند و راحت بریده می شوند و بعضی آنقدر کلفت و پرتعدادند که زورم به قطع شان نمی رسد. تا هرجا که می توانم انجام وظیفه می کنم. هرسال ایام حج سرمان شلوغ می شود. باید به تک تک حاجی ها سر بزنیم و رشته های انس شان را پاره کنیم. انس به کار و خانه و خانواده و سبک زندگی شان. پرفشار است اما سخت نیست. به جز آنهایی که بچه های کوچک دارند. عاملی که دل کندن را سخت تر و پیچیده تر می کند. مثلا تا می خواهم رشته های طرف مادر را قطع کنم یکهو رشته های طرف بچه مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنند و اگر نجنبم تبدیل به دلتنگی و بدقلقی می شود و اطرافیانش را له می کند. امسال که حج و جنگ ایران روی هم افتاده بود کارمان چند برابر هم شده بود. باید همزمان به خانواده شهدا سر می زدم و رشته های انس شان را هرس می کردم. خیلی عجیب بود. مثلا به همان زنی سر می زدم که رشته انسش را در ساعات اول بعد از شهادت همسرش آرام و بی دردسر قطع کرده بودم و بی گریه در مجلس ترحیم همسرش نشسته و به همه تبریک گفته بود . بعد از چندماه به یکباره با دلتنگی عجیبی مواجه می شدم که مثل طناب های ضخیم قیچی نمی شد. اُنس، چیز غریبی است. در عین لطافت، قدرت زیادی دارد. آدم ها را به کارهای عجیب وادار می کند. پدری را متقاعد می کند صد و ده روز کنار مزار پسرش در قبرستان میناب بخوابد یا خواهری را وادار می کند از مدینه با شتر به مقصد خراسان عزم سفر کند. حتی می تواند قدرتی به یک پسرک یازده ساله ریزنقش بدهد که از دستان پرقدرت عمه فرار کند و خودش را حائل بین شمشیر دشمن و پیکر عمویش قرار دهد. من خودم رشته انس عمو را پاره پاره کرده بودم. توی آن آخرین خداحافظی که بچه ها پای اسبش را گرفته بودند و نمی گذاشتند برود. به رشته های انس بچه ها هم تا توانستم ضربه زدم. آنقدر که به مویی بند بود. اما به یکباره عبدالله غافلگیرم کرد. یادگار برادر امام بود و در خانه عمویش بزرگ شده بود. به هم انس زیادی داشتند. در لحظه رشته های پاره به هم گره خوردند و عبدالله را به میدان کشاندند. تا خودم را برسانم نامردی رسید و دست عبدالله را قطع کرد. رشته های انس ضخیم درهم تنیدند و عبدالله را به سینه ی عمو فشار دادند و من هیچ تلاشی برای قطعشان نکردم. عوضش نشستم همانجا و گریه کردم برای ناتوانی خودم. برای قاطعیلی که به درد قطع کردن دست قاتل عبدالله نمی خورد. #روزنوشت‌های‌فرشتگان #پیچائیل‌و‌رفقا #این‌قسمت‌قاطعیل undefined<img style=" />undefinedدیمزن
حتما برید تو کانال نویسنده‌اش و پیشنهاد به مجله رو بزنید undefinedحیفه این روضه‌های قشنگ به گوش ادم‌های بیشتری نرسه. اینجوری شمام در ثواب انتشارش شریکید.undefined
undefined۱۶
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۵۵۷

۱۱:۳۶

thumbnail
للحق

من هیچ کانال خبری ندارم.هر روز به قول آمنه اسماعیلی عزیز خودم را به زندگی سنجاق می‌کنم. و از هجوم غصه‌هایی که کاری بابتش نمیتوانم بکنم فرار میکنم.خبرها اما سمج و لجوج توی همه‌ی گروه‌هایی که عضوم منتظرم ایستاده‌اند. هر روز و هر روز بدون استثنا.
امروز از صبح بین کارهای خانه و میزم در رفت و آمد بودم. دلشوره‌ای مدام اما هی یقه‌ام را میگرفت و می‌نشاند . ریشه‌اش چه بود؟ خبرهالبنان عکس‌های بمب فسفریبوی خون و صدای موشک و جنگی که دیگر برای ما دور و غریب نیست.
قلبم مچاله است.همه‌ی مطالبه‌ها و گله‌ها را میخوانم.و از خودم می‌پرسم :از تو همین حالا چه کاری برمی‌آد؟
دلم داد میزند: "سوره‌ی فتح"
با بغضبا همان قرآنی که هدیه‌ی آقاست شروع میکنم.
بسم الله الرحمن الرحیم....

#احوال_این_روزها#ما_را_به_سخت_جانی_خود_این_گمان_نبود


@mahlimaan
undefined۷۳
undefined۹
undefined۹

۶۶۴

۱۴:۱۲

۳۱ خرداد
یک ساعت نشستم و روایتی درباره‌ی اتفاقی از سال گذشته نوشتم. برای امشب....اما صاحب روایت اونو خوند و وتو کردundefined
در نتیجه بی روایت از من قبول کنید.امشب شب مهمیه.روضه‌ی شش ماهه رو خیلی جدی بگیرید.گره‌های کور زیادی به دست این باب‌الحوائج باز میشه.
تو دنیای مننذر روضه گرفتن برای علی اصغر عین معجزه است.

تیر تو قامت عباس به آن روز انداخت
اینکه اندازه‌ی تیر است تمام بدنش....


دعای من‌ید امشبundefinedدعاتون باشم لطفاundefined
undefined۳۸
undefined۷

۲۸۶

۱۳:۴۴