لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مهتاب و کتاب🌛🌟📚م
۳۳۰ عضو

مهتاب و کتاب🌛🌟📚

کتاب‌خوانی همان حلقه‌ی گمشده‌ی آرامش انسان‌هاست
ارتباط با مالک کانال:@moonlightbooks
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۹ آذر ۱۴۰۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
#کتاب_خریدم #نذر_کتاب
یه چند وقتی بود تقریظ حضرت آقا روی این سه تا کتاب دراومده بود. قلبم به تپش افتاد. خیلی وقت بود دلم هوس خوندن یه کتاب باحال شهدایی کرده بود که هم محتوای جالبی داشته باشه و هم نویسنده‌ی خوب و خوش‌ذوق. روحم احتیاج به یه صیقل حسابی داشت. آخرین باری که یه کتابِ این‌طوری خوندم و احساس کردم به‌جای خوندن کتاب، از چشمه‌ی معرفت، نوشیدنی گوارا نوشیده‌ام، موقع مطالعه‌ی کتاب هواتو دارم بود.
به هر دری هم می‌زدم و سرگشته دنبال کتاب خوب می‌گشتم، پیدا نمی‌کردم. دیگه ناامید شده بودم و خودمو سپرده بودم دست تقدیر. با خودم گفتم شاید فعلاً قسمتم نیست.undefined
تا این‌که در کمال خوشحالی متوجه شدم که قراره تقریظ سه تا کتاب باهم بیرون بیاد! آخ‌جون! هورا! نه یکی، نه دوتا بلکه سه تا کتاب خوب! مگه میشه؟ مگه داریم؟undefined
ولی بعد از کلی ابراز احساسات و هیجانات، رفتم تو فکر. چه‌قدر خوب میشه اگه بتونم همه‌شونو برای کتاب‌خونه‌ی گروه تهیه کنم. نور علی نور میشه! خنده‌هامو جمع کردم و مثل ای‌کیو‌سان انگشتامو با آب دهنم خیس کردم و کشیدم روی سرم و رفتم تو حالت مراقبه! به امید این‌که یه راهی برای خرید این سه تا کتاب پیدا کنم. ولی خب از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، چیزی به عقلم نرسید! آخه من که ای‌کیوسان نیستم! فقط یه فکری به ذهنم رسید و اونم این بود که فعلا برم کتابا رو بذارم تو سبد خریدم تا ببینم بعدا چه اتفاقی میفته. خدا بزرگه! می‌تونم به خدا بگم:" ببین خداجون! من کتابا رو گذاشتم تو سبد خرید، حاضر و آماده! دیگه بقیه‌ش با خودت!"
شاید هر روز می‌رفتم به سبد خرید کتابام سر می‌زدم، کتابا رو می‌دیدم و بالا و پایین‌شون می‌کردم. کورسوی امید هنوز توی دلم روشن بود.
کِی بالاخره یه فرجی شد؟ روزی که رفته بودیم اردوگاه جوادالائمه، آش بخوریم دورهم! با دوستان نشسته بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم که صحبت نذرکتاب و خرید کتاب برای کتابخونه شد. داشتم می‌گفتم که دلم می‌خواد کتابای جدید به کتابخونه اضافه کنم اما آهی در بساط ندارم. مخصوصاً دوست دارم این سه تا کتابی که تازه تقریظشون دراومده رو بخرم! دوستانم یه چندتا سؤال کردن و یه‌خورده پرس‌جو و منم یه‌کمی براشون توضیح دادم و بالاخره در کمال ناباوری دو نفرشون پیشنهاد کمک مالی دادن!! از خوشحالی داشتم بال درمی‌آوردم! چه دوستان خوبی دارم! خدایا حفظشون کن!

خلاصه دردسرتون ندم! دو تا کتاب هم خودم اضافه کردم به فهرست خرید و بالاخره سفارش رو ثبت نمودم!!undefined‍undefined نذر کتاب یه کار خیلی قشنگه! صدقه‌ی جاریه است! تا هر زمان که کتاب نذری بچرخه بین اعضای کتابخونه و سطح فکر و آگاهی‌شونو بالا ببره، برای صاحب نذر ثواب نوشته می‌شه!undefinedundefined

اون‌قدر تو این مدت از این نیت‌های خوب و نذرهای قشنگ کتابی دیدم تو گروهمون و این‌ور و اون‌ور که شاید وقت نکنم همه‌شونو بنویسم!ولی سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم این روایت‌های شنیدنی رو براتون نقل کنم.کانال مهتاب و کتاب

۱۸۱

۸:۵۵

thumbnail

۱۸۲

۸:۵۵

thumbnail

۱۸۰

۸:۵۵

thumbnail

۱۸۱

۸:۵۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
#برشی_از_کتاب #تب_ناتمام
پا که از حرم بیرون گذاشتم، حس کردم دو تا کماندو با باتوم و سپر و تفنگ به سمتم می‌آیند. زدم به بی‌خیالی که بیخود و بی‌جهت فکر می‌کنم و توهّم برم داشته. چندباری که نگاه‌نگاه کردم، فهمیدم نخیر، اشتباه نکرده‌ام. ساواکی‌ها من را به هم نشان می‌دادند و جلو می‌آمدند. ضبط را زیر بغلم محکم کردم. پیش خودم گفتم:" اگه بکشنَم حرفی نیست، اما اگه بگیرنم و بندازنم تو ماشین و ببرنم زندان....نه، نه، تحمل این یکی رو ندارم‌."
نفسم بند آمده بود. سعی کردم مسلط بر خودم راه بروم. توی دلم به حسین غر می‌زدم که :" مادرجون باید درست همون روزی که ساواکی‌ها حرم رو قُرُق کردن، این رو بدی دست من!"
ضبط زیر بغلم لق خورد. به این فکر کردم که آن خانم هرقدر هم چادرم را پاک کرده باشد، باز اثر گچ‌ها مانده و الان است که من را بگیرند و بیندازند داخل ماشین.
رنگ صورتم برگشته بود. این را در آن تاریکی، هم خودم می‌توانستم بفهمم هم کماندوها. ضبط را صاف کردم و چادر را محکم گرفتم. لحظه به لحظه به هم نزدیک‌تر می‌شدیم. صدای پوتین‌ها که محکم و همزمان به زمین می‌خورد، توی سرم می‌پیچید. قلبم داشت از جا کنده می‌شد و صورتم خیس عرق شده بود. کماندوها رسیده بودند به دوقدمی‌ام.کانال مهتاب و کتاب
undefined۱

۳۳۲

۸:۵۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۲۴ فروردین
#برشی_از_کتاب#بر_جاده‌های_آبی_سرخ
هلندیان آسوده و بی‌پروا از لب دریا به سوی استقبال کنندگان می‌آمدند و گفتگویی شیرین و دلنشین در میان ایشان جریان داشت.
- به زودی آقایانی که ندیده‌اند خواهند دید که ایران_ منظورم خاک ایران است_ همانند دریای ایران غرق در نعمت است...‌. غرق در نعمت.....
-به راستی که چنین است. ایرانیان همه چیز دارند به جز لیاقت. من این را بارها گفته‌ام.
- البته به اعتقاد شخص من بسیاری از مردم این سرزمین لیاقت هم دارند. خودتان ملاحظه بفرمایید که نوکرانِ ایرانی ما تا چه حدّ بهتر از نوکران هندی یا اندونزیایی ما هستند. تمیز، کاری، باهوش و درست‌کار. به هیچ چیز اگر رسماً به خودشان تعلق نگرفته باشد، دست نمی‌زنند و آن را اصطلاحاً حرام می‌نامند. آن‌چه ایرانیان ندارند فقط و فقط حکومتِ خوب است. یک حکومتِ خوب تمامِ هوش و لیاقت آن‌ها را سریعاً به کار می‌اندازد.کانال مهتاب و کتاب

۱۰۱

۱۴:۳۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.