لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت تشییع مشهدر
۷۰۹ عضو

روایت تشییع مشهد

ارتباط با ما:@revayat_mashhad
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۲ تیر
مراقب پرچم باشید
نشسته ایم توی موکبی در خیابان فداییان اسلام. راستی که چه اسم بامسمایی. شهادت رهبر چنان حیات طیبه‌ای به تن مرده زمین دوانده که اسم خیابان‌ها هم جان دوباره گرفته.
موکب، آپارتمان جنوبی چهارطبقه‌ای است که پارکینگ سایه‌دار و خنکش را مفروش کرده‌اند. از زوار پذیرایی می‌کنند. از همان ورودی در پارکینگ تا انتهای حیاط سرسبزش آدم نشسته. بچه‌ها روی بالش‌های تر و تمیز سفید موکب دراز کشیده‌اند و بزرگترها کنارشان نشسته اند. سکوت پرهیاهویی است بینشان. مثل وقتی که خبر می.رسد عزیزی از دست رفته و کل خانواده دور هم جمع می شوند و گریه میکنند و بعد که موقع مراسم تشییع می‌شود، همه سعی می‌کنند خودشان را سرپا بگیرند تا مراسم خوب برگزار شود.
بیرون، غوغای جمعیت است. و اینجا سکوت سنگین. پیرمردی وارد می‌شود. گوشه‌ای می‌نشیند. پرچم سرخ یالثارات کنار دستش را که روی زمین گذاشته‌اند برمی‌دارد. می‌خواهد کنار دیوار بگذارد که جوانی سر می‌رسد و پرچم را از او می‌گیرد. و‌ دوباره روی زمین می‌گذارد. جوان وضو گرفته و همانطور که آستین‌ها را پایین می‌زند می‌گوید: مال منه، پرچم منه. و بعد قامت می‌بندد.پیرمرد می‌گوید: روی زمین بود. این پرچم اباعبدالله دوباره بعد از ۱۴۰۰سال به دست این مردم بلند شده. نذاریدش زمین. هیچ کس تو این دنیا نمی‌تونه از شما بگیردش. الا اینکه خودتون بذاریدش زمین.
زنی نوزاد دوماهه‌اش را آرام می‌کند. بغض می‌کند. زیر لب یا حسین می‌گوید. پدر نوزاد با یاحسین بغضش می‌ترکد: حاج آقا دعا کنید، که نگیرن ازمون. بعدِ آقا همین یه پرچم اباعبدالله مونده برامون.پیرمرد بلند که همه بشنوند جواب می‌دهد: کسی نمی‌تونه از این مردم مبعوث این پرچم رو بگیره. فقط نذاریدش زمین. دشمن برنامه‌ها داشت. برید ببینید. فکر‌کردید فقط بحث لیبی و سوریه بود؟همین اذربایجان. سه هزار تا مسجد داشت. هفده تاش موند. مسجدها رو مشروب‌خونه کردند.حسینیه ها رو طویله کردند... مسجد بی بی هیبت مزار خواهر همین امام رضا بود. تخریب کردند که نشه مثل قم و مشهد. مردمی که نود و خرده ای درصدشون مسلمانند. شیعه ان. اجازه ندارند توی دانشگاه و مدرسه حجاب سرکنند. کاری کردند باهاشون که شد این. نفتشون رو کی می‌بره؟اسراییل. با شما می‌خواستند همین کار رو بکنن. شما نذاشتین. مگر نیومدند و آتش نزدن؟ کی اومد جلوشون رو‌گرفت؟ همین شما مردم...
مرد جوان صاحب پرچم که نماز می‌خواند، حالا به سجده رفته. شانه‌هایش می‌لرزد. سر از سجده بر می‌دارد و موقع بلند شدن و قامت، مکث می‌کند. به خودش مسلط می‌شود. هرچه هست، هرجور هست، باید برخاست. اما قبلش، پرچم را از روی زمین برمی‌دارد و صاف و راست، به دیوار تکیه می‌زند. می‌بینمش که قنوت می‌خواند و هنوز شانه هایش می‌لرزد.
زهرا ایزدی

#قرار_دوم
undefined۵
undefined۱

۲۹۱

۹:۱۹

۲۵ تیر
thumbnail
شربت آبلیموی راونگ
بلاخره رسیدم به کاشانی ۷۳ و موکب هرمزگانی ها. اومده بودم که به همین برسم. به یک لیوان شربت آبلیمو!آخه این فقط شربت آبلیمو نیست، ساعت ها دور هم نشستن ِزنان روستای راونگ ِ مینابه...می گفتن آب لیمو رو با دستگاه نگرفتیم که تلخ نشه... برای تشییع آقا، یک وانت آبلیمو آورده بودن که همش با دست گرفته شده بود. وقتی ازشون پرسیدم سخت نبود، این همه آبلیمو، بادست؟ اینطوری شنیدم: «صفاش بیشتره!»دلم برای خواهران راونگیم تنگ میشه، و برای اون روزی که توی یک مسافرخونه کوچیکِ پنهان شده در کوچه پس کوچه‌های مشهد، با وجود گرمای تابستون و کم آوردن کولر مسافرخونه، با هم نشستیم و از جنگ، از آقا، از مدرسه شجره طیبه گفتیم... قبل مصاحبه با خودم شرط کرده بودم هیچی از واقعه تلخ میناب نمی پرسم و به خاطر کنجکاوی خودم، آزارشون نمی‌دم. فقط از سفر تشییع حرف می زنیم... . اما وقتی رسیدیم به قرار، جمعیتی از زنان رو دیدیم که همگی از طبقه بالا اومده بودن پایین و کودک و جوون و پیر، ما رو در آغوش گرفتن، در حالی که دستشون قاب عکس شهدای روستا و رهبر بود... حتی به دیوار مسافرخونه هم عکس یکی از پسرای شهید رو نصب کرده بودن... و گفتن از روز واقعه...
پیمانه‌ها
#قرار_اول
undefined۵

۱۶۳

۸:۴۴

thumbnail
undefined۵

۱۶۳

۸:۴۴

جای خالی موکب‌ها...
موکب دار نبودیم ولی موکب‌هایی که داخل کوچه پشتی خانه‌مان به پا شده بود را دوست داشتیم. می‌رفتیم گهگاه سر میزدیم . خبر می‌گرفتیم اگر چیزی یا کمکی لازم داشتند دستی می‌رساندیم. حال و هوایی عوض می‌کردیم، هُرم گرمای آفتاب سوزان را به تن می‌زدی ، عاشقانه‌های مردم را می‌نوشیدیم، کمی که سیراب شدیم بر می‌گشتیم. فردای روز تشییع با آنکه تقریبا مطمئن بودم موکب‌ها جمع شده، باز با دخترم هوس کردیم سری بزنیم و دل سبک کنیم. وقتی وارد کوچه شدم و جای خالی موکب‌ها را دیدم غصه‌ام گرفت . با آنکه می‌دانستم با این صحنه مواجه می‌شوم اما انگار دلم می‌خواست چیز دیگری ببینم.داربست‌های بی‌پرچم و پرده دلم را چلاند.
حالا می‌فهمم چرا عراقی‌ها بعد از اربعین، وقتی دارند موکب‌هایشان را جمع می‌کنند هق هق گریه هایشان امانشان نمی‌دهد.

سمیه فرشتیان

#قرار_دوم
undefined۵

۱۴۳

۸:۴۵

thumbnail
گرفتنِ حق...
پرچمِ ایران را پشتش بسته بود. کنار بندِ کیفش هم مچ‌بند ایران. آنقدر با شور و ذوق بود که ایستادم تا عکس بگیرم...پرسیدم: «چرا اومدی؟» برگشت و گفت: «من می‌خوام حقِ رهبرم رو بگیرم. من رهبرمو خیلی دوست داشتم!»
روایت هجدهم تیرماه ۱۴۰۵/ مترویِ پارکِ ملت
رادیو مائده

#قرار_اول
undefined۹

۱۴۶

۹:۱۴

بهارِ هفت
دیروز در برگشت از تشییع، از مسیر مسدود شده خیابان بهار، به بهار ۷ که رسیدم وارد کوچه شدم. کوچه باریک و بن بست با نسیمی خنک که در کوچه پیچیده بود. زن و مرد، داخل کوچه نشسته به استراحت؛ یک دختر کوچک با شیشه نوشابه و چند لیوان آب هندوانه می‌داد؛ یک پسربچه آب طالبی، اون یکی آب؛ آخر کوچه دیگ بود و سیب زمینی سرخ کرده می‌دادند. جلوتر سمت راست، ته زیبایی کوچه بود... با حیاطی باصفا مواجه شدم، مسقف با تور سبز رنگ، کولر بزرگ و فرش شده و زائران خسته که دراز کشیده بودند.وارد منزل شدم. پشت پرده جایی که خانم‌ها مشغول بودند هم خیلی زیبا بود. انگار پرت شده بودی وسط اربعین. برای منی که چند سال است نرفته و امسال هم توفیق رفتن ندارم، برکتی بود...
خانم عطاری

#قرار_دوم
undefined۶

۱۵۱

۹:۳۳

thumbnail
قلب...
عمل قلب باز کرده بود.راننده که نگه داشت تا برای مقداری از مسیر منتهی به تشییع امام، او و حاج خانم را سوار کند، همان طور تشکر می‌کرد.گفت: از شهرستان اومدیم. بچه‌هام گفتن تو که عمل قلب کردی نمی‌خواد، ولی گفتم می‌رم و هیچی نمی‌شه.
روز تاریخی تشییع امام شهید/۱۸تیر ۱۴۰۵
آمنه افشار

#قرار_دوم
undefined۵
undefined۱

۱۴۶

۹:۴۸

داستانِ رسیدن
دلش مشهد بود. هی کانال‌ها را زیر و رو می کرد.مکان‌های اسکان را...تصاویر حضور مهمانان در مشهد را...هرچه تلاش کرد نتوانست شیفت کاری‌اش را عوض کند. شب را در بیمارستان ماند به خدمت.دیگر از رفتن ناامید شده بود.بین کارهایش وقتی کمی نشست تا خستگی در کند ناگهان چشمش به زیرنویس تلویزیون افتاد. باورش نمی‌شد! مراسم ۶ ساعت عقب افتاده بود!انگار آقا بعد این همه سال که زائر سیدالشهدا ع شده دلش نمی‌آید به این زودی‌ها برگردد.انگار آقا همه حرف های نگفته دلش را شنیده بود.انگار برایش کارت دعوت خصوصی فرستاده بود. تصمیمش را گرفت.شیفتش که تمام شد راه افتاد. بی آن که شب را خوابیده باشد. مثل همه آن‌هایی که در خیابان های مشهد تا صبح خواب شان نبرد. آن‌هایی هم که خوابیده بودند کفشهایشان را بالش کرده بودند و آسمان را لحافی پر ستاره.رفت ترمینال.پای اتوبوس‌ها التماس راننده‌ها را می‌کرد.می‌گفتند جا نداریم.گفت اگر اجازه بدهید بین صندلی‌ها روی زمین می‌نشینم. یکی از راننده‌ها دلش سوخت و پرستار سینه سوخته ما را سوار کرد. چند ساعت بعد، هستی به مشهد رسیده بود،و در دریای خروشان امت خیابانی گم شده بود.
زهرا میرزایی

#قرار_دوم
undefined۳
undefined۲

۱۷۲

۱۰:۰۴

خانم حداد
یکشنبه. حرم. آخرین شب روضه شهیدانِ خانواده حسینی خامنه‌ای.آخر روضه، مادر شهیده زهرا حداد عادل، از جایش بلند می‌شود و می‌رود سمت خانم‌هایی که بیرون از قسمت فنسِ جداکننده جایگاه ایستادند، از اول تا آخر را صبورانه می‌رود، با تک تکشان دست می‌دهد، احترام می‌کند و صحبت‌ها را گوش می‌کند. چقدر زهرایِ شهید، شبیه مادرش بوده.از جمعیت، خانمی فریاد می‌زند: خانم حداد، برای بچه‌های ما هم دعا کن عاقبت بخیر بشن...چه درخواست عجیبی. جا می‌خورم. انگار کسی توی گوشم سیلی زده. روضه برایم دوباره شروع می‌شود. چقدر این خاک، زینب و رباب دارد...
فریده متدین

#قرار_دوم
undefined۵

۲۱۰

۱۰:۲۱

او می‌دوید و من می‌دویم...
زن درشت هیکلی بود. هنوز روسری‌ و لباس مشکی‌هایش را درنیاورده بود. آمده بود توی آشپزخانه سینی چای را برای همسفرهایش ببرد.یک لحظه خم شد. مچ پایش را گرفت و صدای آخ گفتنش بلند شد.گفتم: «خداقوت، حتما امروز حسابی خسته شدی.»گفت: «می‌دونی چی شد؟ پشت سر ماشین پیکرها دویدم...»پرسیدم: «توی اون شلوغی چطور تونستی بدوی؟»گفت: «نمی‌دونم.»چند لحظه سکوت کرد. لبخند بغض داری زد و گفت: «خودم جز نیروهای امدادم‌. همیشه می‌گم از این کارهای خطرناک نکنید، مراقب باشید. ولی خب نمی‌دونم چی شد، دیگه دست خودم نبود. ماشین پیکرها رو که دیدم فقط دویدم....»
ذهن مسطور

#قرار_دوم
undefined۶
undefined۲

۲۲۲

۱۰:۳۵