مــــــــاجـــــَرای شــــُــــــمـــــــــــا
برای آقــــــــــا

هزار و سیصد و بیست ماجرا در پنجاهونُه ثانیه...

حالا ما همه، یکسَر و یکصدا «شما» شدهایم...ماه نو شد
، سال نو شد
و فصلها دارند یکییکی عوض میشود
!و ما هنوز اینجاییم... وقتی شب اول آمدیم، شاخههای درخت چنار و توت سرچهارراه، همه برهنه بودند و خشک؛ کمکم نزدیک شدیم به بهار، سر شاخههای توت و چنار، جوانههای ریز و تازه سبز شد و ما هنوز سر همان چهارراه اسم شما را فریاد میزدیم.

عید شد، برگهای پهن و تازه چنار، شاخههای ترد درخت زیر چراغ راهنمایی سر چهارراه را پوشاند
و ما هنوز عکستان را سر دست بلند کرده بودیم و مشتهایمان گرهکرده بود رو به ماه نو...بهارشد، و ما هنوز در همان چهارراه ایستاده بودیم... رگبارهای ناغافل بهار آمد...
باد، شاخهها و پرچمها را به هر سمت و سو میکشاند، صاعقههای زرد و سفید میزد توی آسمان و ما هنوز همانجا بودیم... حالا باد که میآید و پرچمها که تکان میخورند توتهای سفید و شیرین را میاندازد کف آسفالت خیابان... و این یعنی دومین فصلی که توی خیابان هستیم، نیمه را رد کرده... هنوز هم شبها همینجاییم... با عکستان، با اسمتان، و با رَسمِتان...
هرجا را نگاه میکنیم شما را میبینیم.هرکُدامِمان شدهایم یک قطعه از پازلی که قرار است قابی باید از شما؛ با همان محاسن سفید، با همان لبخند که تمام صورتتان را میپوشاند، با همان چشمهایی که جهانمان را در آن میدیدیم وقتی که چینِ شادمانی میافتاد بر چشمهایتان، وقتی ابروهایتان درهم گره میخورد و وقتی برق اشک مینشست به نگاهتان... روایتِ ما، همه روایتِ «شـُمـا» است! و ما «همه» شُــمــاییم...

ماجرای پیروزی از: همهی شُما

@majaraye_piroozi
برای آقــــــــــا
حالا ما همه، یکسَر و یکصدا «شما» شدهایم...ماه نو شد
هرجا را نگاه میکنیم شما را میبینیم.هرکُدامِمان شدهایم یک قطعه از پازلی که قرار است قابی باید از شما؛ با همان محاسن سفید، با همان لبخند که تمام صورتتان را میپوشاند، با همان چشمهایی که جهانمان را در آن میدیدیم وقتی که چینِ شادمانی میافتاد بر چشمهایتان، وقتی ابروهایتان درهم گره میخورد و وقتی برق اشک مینشست به نگاهتان... روایتِ ما، همه روایتِ «شـُمـا» است! و ما «همه» شُــمــاییم...
۱K
۱۱:۳۷
مــــــــاجـــــَرای شــــُــــــمـــــــــــا
برای آقــــــــــا

هزار و سیصد و بیست ماجرا
در پنجاهونُه ثانیه...
حالا ما همه، یکسَر و یکصدا «شما» شدهایم...ماه نو شد
، سال نو شد
و فصلها دارند یکییکی عوض میشود
!عیدها و عزاها میآیند و میروند...و ما هنوز اینجاییم...
این ماجرا را «شما» ساختید و «شما» روایت کردید.

#ماجرای_پیروزی از: همهی شُما
@majaraye_piroozi
برای آقــــــــــا
در پنجاهونُه ثانیه...
حالا ما همه، یکسَر و یکصدا «شما» شدهایم...ماه نو شد
این ماجرا را «شما» ساختید و «شما» روایت کردید.
۲.۲K
۱۳:۱۹
(۱۵۷)اَلْسَّلامُ عَلَیْكَ یا أمینَ اللهِ في أرضِهِ 

خدا بذر حبّ علی را کاشت در وجودمان؛پدر، نان حلال آورد و مادر با دستش لقمه گرفت و لقمه را با حبّ علی گذاشت در دهانمان...قدکشیدیم، روی پا بلند شدیم و در هر تلاش برای قدم برداشتن، وقتی زمین خوردیم، مادر مچ دست کوچکمان را گرفت و بهجای «بلندشو!» گفت: «بگو یاعلی...»
بزرگ شدیم و هروقت ترسیدیم، گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!» خواستیم ماشین را روشن کنیم و بزنیم به جاده و خیابان و اتوبان، بعد از بسم الله گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!»ذوق کردیم و خوشحال بودیم، غمگین شدیم، افتادیم، بلندشدیم، زمین خوردیم و دوباره بلند شدیم و همیشه گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!»
حبّ علی گره خورد به زلف حبّ سیدعلی خامنهای، که تکرار مرام و رسم علی بود در زمانه ما...او که همیشه بود و همیشه هست و جایش امروز خالیتر از همه این نود و چند شب است! او که علی دورانمان بود و نفس کشیدن در زمانهی بودنش، نعمتی که خدا به ما ارزانی کرد.
شکر خدا که اهل غدیر علی شدیم.

#ماجرای_پیروزی از: خورشید
@majaraye_piroozi
خدا بذر حبّ علی را کاشت در وجودمان؛پدر، نان حلال آورد و مادر با دستش لقمه گرفت و لقمه را با حبّ علی گذاشت در دهانمان...قدکشیدیم، روی پا بلند شدیم و در هر تلاش برای قدم برداشتن، وقتی زمین خوردیم، مادر مچ دست کوچکمان را گرفت و بهجای «بلندشو!» گفت: «بگو یاعلی...»
بزرگ شدیم و هروقت ترسیدیم، گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!» خواستیم ماشین را روشن کنیم و بزنیم به جاده و خیابان و اتوبان، بعد از بسم الله گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!»ذوق کردیم و خوشحال بودیم، غمگین شدیم، افتادیم، بلندشدیم، زمین خوردیم و دوباره بلند شدیم و همیشه گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!»
حبّ علی گره خورد به زلف حبّ سیدعلی خامنهای، که تکرار مرام و رسم علی بود در زمانه ما...او که همیشه بود و همیشه هست و جایش امروز خالیتر از همه این نود و چند شب است! او که علی دورانمان بود و نفس کشیدن در زمانهی بودنش، نعمتی که خدا به ما ارزانی کرد.
شکر خدا که اهل غدیر علی شدیم.
۱.۱K
۱۳:۳۰
(۱۵۹)ای قلم باز من هستم و تو
چقدر به تو مانوسم. چه خوب موهبتی هستی و مرهم دلتنگی های بی پایانم. دستم را بگیر و از امشبم هم روایت کن.

وداع و باز هم وداع، و ما ادراک الوداع...آری این آخرین دیدار است... آخرین باری که برای آقای تمام سال های زندگی ام، به بیت رهبری آمده ام. خدایا این حسینیه را چه شده؟!، چقدر سنگین است. خوب که بنگری، تمام آجرها و در دیوارش ناله می زنند. حتی می توانی قطرات اشک هایشان را، وقتی روی صورتت می لغزند، حس کنی. 🥲
هر وقت می آمدیم, چقدر با نشاط و پر شعف بود، چقدر روشن بود، حتی عزاداری های محرم و فاطمیه...
اما حالا اینقدر دلگیر و سنگین و سیه پوش است... آن وقت می خواندیم: ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم... و حالا هم، می خوانیم... اما این کجا و آن کجا.
نفسم در سینه حبس شده، اولین چیزی که به ذهنم می رسد، شب وداع شهیدم است. من که هر روز و هر شب، آن شب دیجور را مرور می کنم و سر در تابوت با خدایم مناجات می کنم... اما مرور حالا، طور دیگری است.
هرچند آن شب سخت ترین شب زندگیم بود، اما سعی کردم آرام باشم، حتی نگریم، و من و تابوت و آن پیکر بی سر و... خودم را به دست خدا سپردم و سر در تابوت، چیزهایی دیدم که باید. و شاید.
حالا چرا فرق کرده ام. مرا چه می شود...دارند می خوانند:... کاشکی یکی بهم بگه دروغه... چقدر این دروغ را دوست می دارم.
عنان از کف داده ام، تاب تحمل حتی ثانیه ای را ندارم. ای کاش این نفسی که فروبرده ام، بیرون نیاید و لحظه ی آخرم باشد. خدایا، این ناله ها تا به حال کجا بودند، چرا در این صد و چند شب خبری ازشان نبود...
و باز می خوانند:...*بیا برگرد خیمه*...اما، کجا دانند حال ما، سبکبالان ساحل ها...!

#ماجرای_پیروزی از: همسر شهید گمنام
@majaraye_piroozi
چقدر به تو مانوسم. چه خوب موهبتی هستی و مرهم دلتنگی های بی پایانم. دستم را بگیر و از امشبم هم روایت کن.
وداع و باز هم وداع، و ما ادراک الوداع...آری این آخرین دیدار است... آخرین باری که برای آقای تمام سال های زندگی ام، به بیت رهبری آمده ام. خدایا این حسینیه را چه شده؟!، چقدر سنگین است. خوب که بنگری، تمام آجرها و در دیوارش ناله می زنند. حتی می توانی قطرات اشک هایشان را، وقتی روی صورتت می لغزند، حس کنی. 🥲
هر وقت می آمدیم, چقدر با نشاط و پر شعف بود، چقدر روشن بود، حتی عزاداری های محرم و فاطمیه...
اما حالا اینقدر دلگیر و سنگین و سیه پوش است... آن وقت می خواندیم: ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم... و حالا هم، می خوانیم... اما این کجا و آن کجا.
نفسم در سینه حبس شده، اولین چیزی که به ذهنم می رسد، شب وداع شهیدم است. من که هر روز و هر شب، آن شب دیجور را مرور می کنم و سر در تابوت با خدایم مناجات می کنم... اما مرور حالا، طور دیگری است.
هرچند آن شب سخت ترین شب زندگیم بود، اما سعی کردم آرام باشم، حتی نگریم، و من و تابوت و آن پیکر بی سر و... خودم را به دست خدا سپردم و سر در تابوت، چیزهایی دیدم که باید. و شاید.
حالا چرا فرق کرده ام. مرا چه می شود...دارند می خوانند:... کاشکی یکی بهم بگه دروغه... چقدر این دروغ را دوست می دارم.
عنان از کف داده ام، تاب تحمل حتی ثانیه ای را ندارم. ای کاش این نفسی که فروبرده ام، بیرون نیاید و لحظه ی آخرم باشد. خدایا، این ناله ها تا به حال کجا بودند، چرا در این صد و چند شب خبری ازشان نبود...
و باز می خوانند:...*بیا برگرد خیمه*...اما، کجا دانند حال ما، سبکبالان ساحل ها...!
۷۶۲
۷:۳۰
(۱۶۰)حیف
خوب یادم است.خانهیمان روشن بود. پردهها همه کنار کشیده شده. نورِ تابستان، وسطِ هال میرقصید. بوی قورمهی مامان دلم را مالِش میداد. سفرهی طلایی، از بالانشین، تا نزدیکیِ در پهن بود. بادِ پنکه، سبزی های به خط شده را تکان میداد.زنها، دیس و بشقاب به دست در رفت و آمد بودند.بچهها از روی سفره میپریدند و دنبال هم میدویدند.مردها هم لم داده به پشتی، حرف میزدند و تسبیح میگرداندند.
تکیه به دیوار، به ساعتِ روی طاقچه نگاه کردم. عقربهی کوچک، نزدیک دو بود و بزرگتر، چیزی نمانده بود که به دوازده برسد.
دویدم سمت آشپزخانه. دمِ در، خوردم به دخترِ عمه و چند قطره از دوغِ توی پارچ، روی لباسم پاشید.مامان روی زیلو نشسته بود و دیگ بزرگی جلویش. با بشقاب پهنی، توی دیسهای ملامین، برنج میکشید. از میانِ زن و دخترها گذشتم. دو زانو کنارش نشستم و زیر گوشش پرسیدم: «*مامان، مهمونا کی میرن*؟»
نشنید. داشت به زنعمو میگفت که زعفرانِ روی پلو یادش نرود. دوباره پرسیدم؛ اینبار بلندتر. نگاهم کرد و با گرهای میان ابروهاش آهسته گفت: «*وا! زشته بچه. حالا فکر میکنن ازشون خسته شدیم.*» آب دهانم را قورت دادم و نالیدم: «*خسته نشدم*... نمیخوام برن؟» مامان با خنده جواب داد: «حالا چرا گریه میکنی؟ فعلاً که سرِ ظهره، کو تا عصری که بخوان برن!»
توپی در گلویم گیر کرده بود. برگشتم توی هال. بچهها صدایم میکردند که بیا بازی.دوباره به ساعت نگاه کردم. از روی طاقچه برش داشتم، زیر پیراهنم گرفتم و دویدم توی اتاق. نفسنفس میزدم. دانههای عرق را پاک کردم. باتریِ قلمی را از پشتش درآوردم.
صدای تیکتاک قطع شد.
ساعت روی دو و ربع ماند. لبخند زدم. پاورچین برگشتم و گذاشتم سر جایش....
آن تابستانِ هفتسالگی، مهمانهایمان عصر نرفتند. شب را هم ماندند. بچهها تا صبح توی رختخوابهای گلقرمزِ مامان بازی کردند. زنها تا سپیده بزند پچپچ کردند و مردها دور هم توی پشهبند خوابیدند.من هم حسِ قهرمانی را داشتم که شادیِ همه، مدیونِ فداکاریِ او بود.به خیالم، ساعتِ خوابرفته، حواسها را از زمان پرت کرد و مهمانهایمان را ماندگار!...این روزها هم دلم میخواهد هر ساعتی که میبینم، جلوی تیکتاکش را بگیرم.که نگذارم از این جلوتر برود.بلکه نگذارم وقتِ رفتنت برسد...
کاش هنوز هم میتوانستم با خواباندنِ ساعت، جلوی رفتن عزیزم را بگیرم...
کاش هنوز بچه بودم؛ این داغ زیادی برایم بزرگ است..
صد حیف...
#ماجرای_پیروزی از: فاطمه نورانی
@majaraye_piroozi
خوب یادم است.خانهیمان روشن بود. پردهها همه کنار کشیده شده. نورِ تابستان، وسطِ هال میرقصید. بوی قورمهی مامان دلم را مالِش میداد. سفرهی طلایی، از بالانشین، تا نزدیکیِ در پهن بود. بادِ پنکه، سبزی های به خط شده را تکان میداد.زنها، دیس و بشقاب به دست در رفت و آمد بودند.بچهها از روی سفره میپریدند و دنبال هم میدویدند.مردها هم لم داده به پشتی، حرف میزدند و تسبیح میگرداندند.
تکیه به دیوار، به ساعتِ روی طاقچه نگاه کردم. عقربهی کوچک، نزدیک دو بود و بزرگتر، چیزی نمانده بود که به دوازده برسد.
دویدم سمت آشپزخانه. دمِ در، خوردم به دخترِ عمه و چند قطره از دوغِ توی پارچ، روی لباسم پاشید.مامان روی زیلو نشسته بود و دیگ بزرگی جلویش. با بشقاب پهنی، توی دیسهای ملامین، برنج میکشید. از میانِ زن و دخترها گذشتم. دو زانو کنارش نشستم و زیر گوشش پرسیدم: «*مامان، مهمونا کی میرن*؟»
نشنید. داشت به زنعمو میگفت که زعفرانِ روی پلو یادش نرود. دوباره پرسیدم؛ اینبار بلندتر. نگاهم کرد و با گرهای میان ابروهاش آهسته گفت: «*وا! زشته بچه. حالا فکر میکنن ازشون خسته شدیم.*» آب دهانم را قورت دادم و نالیدم: «*خسته نشدم*... نمیخوام برن؟» مامان با خنده جواب داد: «حالا چرا گریه میکنی؟ فعلاً که سرِ ظهره، کو تا عصری که بخوان برن!»
توپی در گلویم گیر کرده بود. برگشتم توی هال. بچهها صدایم میکردند که بیا بازی.دوباره به ساعت نگاه کردم. از روی طاقچه برش داشتم، زیر پیراهنم گرفتم و دویدم توی اتاق. نفسنفس میزدم. دانههای عرق را پاک کردم. باتریِ قلمی را از پشتش درآوردم.
صدای تیکتاک قطع شد.
ساعت روی دو و ربع ماند. لبخند زدم. پاورچین برگشتم و گذاشتم سر جایش....
آن تابستانِ هفتسالگی، مهمانهایمان عصر نرفتند. شب را هم ماندند. بچهها تا صبح توی رختخوابهای گلقرمزِ مامان بازی کردند. زنها تا سپیده بزند پچپچ کردند و مردها دور هم توی پشهبند خوابیدند.من هم حسِ قهرمانی را داشتم که شادیِ همه، مدیونِ فداکاریِ او بود.به خیالم، ساعتِ خوابرفته، حواسها را از زمان پرت کرد و مهمانهایمان را ماندگار!...این روزها هم دلم میخواهد هر ساعتی که میبینم، جلوی تیکتاکش را بگیرم.که نگذارم از این جلوتر برود.بلکه نگذارم وقتِ رفتنت برسد...
کاش هنوز هم میتوانستم با خواباندنِ ساعت، جلوی رفتن عزیزم را بگیرم...
کاش هنوز بچه بودم؛ این داغ زیادی برایم بزرگ است..
صد حیف...
۸۰۹
۱۴:۱۵
(۱۶۱)
نه اینجا تهران نیست...
هر چه فکر می کنم آن روز ها خیابان ها هیچ شباهتی به خیابان های تهران نداشت
تهران شبیه مسیر پیادهروی اربعین شده بود..
همان موکب ها و همان خادم هایی که با اصرار و التماس از مردم پذیرایی می کردند؛
خانه ها و دانشگاه ها و مدارس و اماکنی که درهایشان را به روی زائران گشوده بودند و آماده ی خدمت رسانی و پذیرایی از عاشقان رهبر شهید بودند.
حتی یکی از خیابان ها هم ظاهرش با قبل تفاوت زیادی کرده بود...
خیابان کشور دوست که مقتل کشور دوست ترین رهبر دنیا شده ...
نه اینجا تهران نیست اینجا کربلاست...

#ماجرای_پیروزی از: یاس
@majaraye_piroozi
نه اینجا تهران نیست...
هر چه فکر می کنم آن روز ها خیابان ها هیچ شباهتی به خیابان های تهران نداشت
تهران شبیه مسیر پیادهروی اربعین شده بود..
همان موکب ها و همان خادم هایی که با اصرار و التماس از مردم پذیرایی می کردند؛
خانه ها و دانشگاه ها و مدارس و اماکنی که درهایشان را به روی زائران گشوده بودند و آماده ی خدمت رسانی و پذیرایی از عاشقان رهبر شهید بودند.
حتی یکی از خیابان ها هم ظاهرش با قبل تفاوت زیادی کرده بود...
خیابان کشور دوست که مقتل کشور دوست ترین رهبر دنیا شده ...
نه اینجا تهران نیست اینجا کربلاست...
۷۷۹
۱۲:۴۶
(۱۶۲)
هوالشاهد
صدو پنجاه و سه شب از روزی که ابتدا با یک قرار نانوشته راهی خیابان شدیم و بعد پرچمدار هر شب تجمعات میگذرد...
شبهای اول که کربلایی محمدناصر بخت با آن شور انقلابیش میگفت:اگر لازم باشد صدشب دیگرهم میمانیم گمانمان نبود بیش از آن را هم تاب بیاوریم.
ساعتهای قرار که با تغییرات فصل و روز و اذان بالا و پایین میشد، ما هم زندگیمان را بر مدار تجمعات بالا و پایین میکردیم و از هر گوشه شهر و حتی جادهای که مسیر برگشتی را پیموده، خود را به پست شبانهٔ، بدونِ کارت و اثر انگشتمان میرساندیم...
شور جنگ که هنوز شدت داشت آقای عالمبخش شبی چندبار صدایش را محکم در گلو میانداخت میگفت:اینجا خیابان؟ و مردم یک صدا: پیروزی.چهارراه؟ نبرد. ما ملتِ؟ شهادتیم.
و مردم همین مردمی که با حضورشان در همان شبهای اول نام چهار راه کوکاکولا را تغییر داده بودند، به مرور تبدیل شدند به خانواده اجتماع پیروزی...
هر گوشه چهارراه پاتوق عدهای شده بود؛آدمهای هر قسمت باهم آشنا شده بودند و سلام و احوال پرسی پیدا کرده بودند.جای یکدیگر را نگه میداشتند و دست بچههای هم خوراکی میدادند؛به تناسب هوا از موکبهای اطراف برای هم آب و شربت و چای میآوردند و در باران چترهایشان را شریک و در گرما بادبزنهایشان را دست به دست میکردند...
️
️
جمعهها وقت خواندنِ نمازِ استغاثه، زیراندازهای مشترکشان را پهن میکردند و شانه به شانه، به نماز میایستادند.
خانواده پیروزی حالا بدون اینکه حتی خیلی اسم و نشانی از هم بدانند از دیدن هم برق در چشمشان میافتد و از نبودِ هم نگران میشوند...
این شبها تمام این صدو پنجاه و اَندی شب در غم و لبخند هم شریک بودند و لحظه های عمیقشان را باهم به اشتراک گذاشتند.خاطراتی که در عرض چندین ماه برای خانوادهای رقم میخورد، اینجا در چهارراه نبرد وسعت گرفت و اجتماعی شد.از اولین دگرگونی قلبهای پر از اندوه که شیپور جنگ صدشرحه اش کرد،تا شلوغی چهارشنبه سوری، سال تحویل، افطاری، شب قدر، تشییع شهدا، عقد زوجهای جوان، هیئت، روضه، پخش کردنِ خیرات و نذورات، نماز جماعت و حتی راهی کردن زائران کربلا و خلاصه هر چه که یک زندگی را شامل میشود...
این شبها آسمان اجتماع مردم پیروزی به رنگ پرچمهای سه رنگ ایران و سرخ یالثارات و زرد حماس بر روی ماه سایه مقاومت میاندازد
...
به جرات، طی این شبها هر نقطه این چهار راه را،از روبروی استیج واقع در ابتدای خیابان دهقان گرفته تا اتاقک نگهبانی مخصوص پلیس آن دست چهار راه از غرب و شرق پیروزی و بالای بلوار، وسط خیابان تا گوشه گوشهٔ پیادهروها و پلههای پشت درب مغازهها و زیرِ تیر چراغ راهنمایی حتی مسیر خانه و بلعکسش برای من بیشتر از تمام سالهای عمرم که در این خیابان و محل ساکن بودم، زیستم و زندگی کردم.
حالا شاید اگر بعد این دوران، وقت و بی وقت در خیابان بچرخم آدمهای زیادی ببینم که به آنها بگویم:سلام خداقوت 🫡
#ماجرای_پیروزی از : حمیده خداوردی
@majaraye_piroozi
هوالشاهد
صدو پنجاه و سه شب از روزی که ابتدا با یک قرار نانوشته راهی خیابان شدیم و بعد پرچمدار هر شب تجمعات میگذرد...
شبهای اول که کربلایی محمدناصر بخت با آن شور انقلابیش میگفت:اگر لازم باشد صدشب دیگرهم میمانیم گمانمان نبود بیش از آن را هم تاب بیاوریم.
ساعتهای قرار که با تغییرات فصل و روز و اذان بالا و پایین میشد، ما هم زندگیمان را بر مدار تجمعات بالا و پایین میکردیم و از هر گوشه شهر و حتی جادهای که مسیر برگشتی را پیموده، خود را به پست شبانهٔ، بدونِ کارت و اثر انگشتمان میرساندیم...
شور جنگ که هنوز شدت داشت آقای عالمبخش شبی چندبار صدایش را محکم در گلو میانداخت میگفت:اینجا خیابان؟ و مردم یک صدا: پیروزی.چهارراه؟ نبرد. ما ملتِ؟ شهادتیم.
و مردم همین مردمی که با حضورشان در همان شبهای اول نام چهار راه کوکاکولا را تغییر داده بودند، به مرور تبدیل شدند به خانواده اجتماع پیروزی...
هر گوشه چهارراه پاتوق عدهای شده بود؛آدمهای هر قسمت باهم آشنا شده بودند و سلام و احوال پرسی پیدا کرده بودند.جای یکدیگر را نگه میداشتند و دست بچههای هم خوراکی میدادند؛به تناسب هوا از موکبهای اطراف برای هم آب و شربت و چای میآوردند و در باران چترهایشان را شریک و در گرما بادبزنهایشان را دست به دست میکردند...
جمعهها وقت خواندنِ نمازِ استغاثه، زیراندازهای مشترکشان را پهن میکردند و شانه به شانه، به نماز میایستادند.
خانواده پیروزی حالا بدون اینکه حتی خیلی اسم و نشانی از هم بدانند از دیدن هم برق در چشمشان میافتد و از نبودِ هم نگران میشوند...
این شبها تمام این صدو پنجاه و اَندی شب در غم و لبخند هم شریک بودند و لحظه های عمیقشان را باهم به اشتراک گذاشتند.خاطراتی که در عرض چندین ماه برای خانوادهای رقم میخورد، اینجا در چهارراه نبرد وسعت گرفت و اجتماعی شد.از اولین دگرگونی قلبهای پر از اندوه که شیپور جنگ صدشرحه اش کرد،تا شلوغی چهارشنبه سوری، سال تحویل، افطاری، شب قدر، تشییع شهدا، عقد زوجهای جوان، هیئت، روضه، پخش کردنِ خیرات و نذورات، نماز جماعت و حتی راهی کردن زائران کربلا و خلاصه هر چه که یک زندگی را شامل میشود...
این شبها آسمان اجتماع مردم پیروزی به رنگ پرچمهای سه رنگ ایران و سرخ یالثارات و زرد حماس بر روی ماه سایه مقاومت میاندازد
به جرات، طی این شبها هر نقطه این چهار راه را،از روبروی استیج واقع در ابتدای خیابان دهقان گرفته تا اتاقک نگهبانی مخصوص پلیس آن دست چهار راه از غرب و شرق پیروزی و بالای بلوار، وسط خیابان تا گوشه گوشهٔ پیادهروها و پلههای پشت درب مغازهها و زیرِ تیر چراغ راهنمایی حتی مسیر خانه و بلعکسش برای من بیشتر از تمام سالهای عمرم که در این خیابان و محل ساکن بودم، زیستم و زندگی کردم.
حالا شاید اگر بعد این دوران، وقت و بی وقت در خیابان بچرخم آدمهای زیادی ببینم که به آنها بگویم:سلام خداقوت 🫡
۶۰۹
۲۲:۲۳
(۱۶۳)
200 Nights of the Iranian
People’s Resistance

قابی از ۲۰۰ شب مقاومتِ مردم همدل و مبعوث شده چهارراه نبرد
إِنَّ مَعِيَ رَبّي
#ماجرای_پیروزی از : Mahyas Avaze
@majaraye_piroozi
200 Nights of the Iranian
People’s Resistance
قابی از ۲۰۰ شب مقاومتِ مردم همدل و مبعوث شده چهارراه نبرد
إِنَّ مَعِيَ رَبّي
۱۸۴
۲۲:۳۰