پویش ماجرای پیروزی✊🏻
(۱۵۴) ماجرای یک ستاره...
نمیدانم این ستاره چیست که من هر شب آن را میبینم؛ شاید این، تکهای از قلبِ یک شهید است که در خاکِ ایران جا مانده، و حالا در بلندای آسمان، به امانت میدرخشد. نمیدانم این ستاره چیست؛
که هرگاه به آن مینگرم، بویِ عطرِ خاکِ شلمچه، و نسیمِ غروبِ آزادی را میشنوم.
این ستاره، همان دیدهبانِ همیشگیِ من است، که از فرازِ کهکشان، بر این خاکِ پاک چشم دوخته،🪐
تا مبادا ذرهای از این پرچم، در طوفانِ روزگار خم شود.
من در این ستاره، وصیتِ نانوشتهی شهیدی را میبینم؛ که برایِ بلند ماندنِ این پرچمِ سه رنگ، جانِ او نه یک بار، که هزاران بار، به این ستارهها پیوند خورده است... 
#ماجرای_پیروزی از ●Reyhaneh●
@majaraye_piroozi
(۱۵۵) کارهای بزرگ، با دستهای کوچکدوتا خواهر بودند...زیر انداز انداخته بودند و خواهر بزرگتر روی دست بچهها با گواش، طرح پرچم، طرح میکشید؛ چند مدل هم داشتند و بچهها از بین آنها انتخاب میکردند. موشک
، پرچم
، گل لاله
و ...خیلی هم تمیز و با حوصله میکشید.آخرسر به بچههایی که روی دستشان با گواش سبز و سفید و قرمز طرح کشیده بود میگفت اگر سوره ای بلدهستند بخوانند و بهشان برای جایزه شکلات، پاستیل یا بیسکوییت میداد...

#ماجرای_پیروزی از: قاسمی
@majaraye_piroozi
۱۲.۱K
۲۰:۳۷
پویش ماجرای پیروزی✊🏻
(۱۵۴) ماجرای یک ستاره...
نمیدانم این ستاره چیست که من هر شب آن را میبینم؛ شاید این، تکهای از قلبِ یک شهید است که در خاکِ ایران جا مانده، و حالا در بلندای آسمان، به امانت میدرخشد. نمیدانم این ستاره چیست؛
که هرگاه به آن مینگرم، بویِ عطرِ خاکِ شلمچه، و نسیمِ غروبِ آزادی را میشنوم.
این ستاره، همان دیدهبانِ همیشگیِ من است، که از فرازِ کهکشان، بر این خاکِ پاک چشم دوخته،🪐
تا مبادا ذرهای از این پرچم، در طوفانِ روزگار خم شود.
من در این ستاره، وصیتِ نانوشتهی شهیدی را میبینم؛ که برایِ بلند ماندنِ این پرچمِ سه رنگ، جانِ او نه یک بار، که هزاران بار، به این ستارهها پیوند خورده است... 
#ماجرای_پیروزی از ●Reyhaneh●
@majaraye_piroozi
۱۲.۱K
۲۰:۳۷
پویش ماجرای پیروزی✊🏻
(۱۵۴) ماجرای یک ستاره...
نمیدانم این ستاره چیست که من هر شب آن را میبینم؛ شاید این، تکهای از قلبِ یک شهید است که در خاکِ ایران جا مانده، و حالا در بلندای آسمان، به امانت میدرخشد. نمیدانم این ستاره چیست؛
که هرگاه به آن مینگرم، بویِ عطرِ خاکِ شلمچه، و نسیمِ غروبِ آزادی را میشنوم.
این ستاره، همان دیدهبانِ همیشگیِ من است، که از فرازِ کهکشان، بر این خاکِ پاک چشم دوخته،🪐
تا مبادا ذرهای از این پرچم، در طوفانِ روزگار خم شود.
من در این ستاره، وصیتِ نانوشتهی شهیدی را میبینم؛ که برایِ بلند ماندنِ این پرچمِ سه رنگ، جانِ او نه یک بار، که هزاران بار، به این ستارهها پیوند خورده است... 
#ماجرای_پیروزی از ●Reyhaneh●
@majaraye_piroozi
۱۲.۱K
۲۰:۳۷
پویش ماجرای پیروزی✊🏻
(۱۵۴) ماجرای یک ستاره...
نمیدانم این ستاره چیست که من هر شب آن را میبینم؛ شاید این، تکهای از قلبِ یک شهید است که در خاکِ ایران جا مانده، و حالا در بلندای آسمان، به امانت میدرخشد. نمیدانم این ستاره چیست؛
که هرگاه به آن مینگرم، بویِ عطرِ خاکِ شلمچه، و نسیمِ غروبِ آزادی را میشنوم.
این ستاره، همان دیدهبانِ همیشگیِ من است، که از فرازِ کهکشان، بر این خاکِ پاک چشم دوخته،🪐
تا مبادا ذرهای از این پرچم، در طوفانِ روزگار خم شود.
من در این ستاره، وصیتِ نانوشتهی شهیدی را میبینم؛ که برایِ بلند ماندنِ این پرچمِ سه رنگ، جانِ او نه یک بار، که هزاران بار، به این ستارهها پیوند خورده است... 
#ماجرای_پیروزی از ●Reyhaneh●
@majaraye_piroozi
۱۲.۱K
۲۰:۳۷
(۱۵۶)۷۰روزه نیستی آقا جان۷۰ روزه نَنشستی روی این صندلی، برامون حرف بزنی دلامون و گرم کنی...امشب که این جایگاه رو دیدم همش منتظر بودم همه چیز دروغ باشه و بیای دوباره روی این صندلی بنشینی، ما هم با جون و دل به حرفهات گوش بدیم و اون همه عظمت و نورانیت و اقتدار رو ببینیم... اما نیستید و ما فرزندان شما ۷۰ شبه بدون خانه پدری تو خیابونیم...

اما ما انتقامجویان خون شما هستیم!و چون شما پدر مایی ما هیچوقت تسلیم دشمن نمیشیم و نا امیدی در کار نیست!!قسم به خون رهبرایستادهایم تا آخر


#ماجرای_پیروزی از ملیکا فیضی
@majaray_piroozi
اما ما انتقامجویان خون شما هستیم!و چون شما پدر مایی ما هیچوقت تسلیم دشمن نمیشیم و نا امیدی در کار نیست!!قسم به خون رهبرایستادهایم تا آخر
۱.۱K
۱۰:۰۷
مــــــــاجـــــَرای شــــُــــــمـــــــــــا
برای آقــــــــــا

هزار و سیصد و بیست ماجرا در پنجاهونُه ثانیه...

حالا ما همه، یکسَر و یکصدا «شما» شدهایم...ماه نو شد
، سال نو شد
و فصلها دارند یکییکی عوض میشود
!و ما هنوز اینجاییم... وقتی شب اول آمدیم، شاخههای درخت چنار و توت سرچهارراه، همه برهنه بودند و خشک؛ کمکم نزدیک شدیم به بهار، سر شاخههای توت و چنار، جوانههای ریز و تازه سبز شد و ما هنوز سر همان چهارراه اسم شما را فریاد میزدیم.

عید شد، برگهای پهن و تازه چنار، شاخههای ترد درخت زیر چراغ راهنمایی سر چهارراه را پوشاند
و ما هنوز عکستان را سر دست بلند کرده بودیم و مشتهایمان گرهکرده بود رو به ماه نو...بهارشد، و ما هنوز در همان چهارراه ایستاده بودیم... رگبارهای ناغافل بهار آمد...
باد، شاخهها و پرچمها را به هر سمت و سو میکشاند، صاعقههای زرد و سفید میزد توی آسمان و ما هنوز همانجا بودیم... حالا باد که میآید و پرچمها که تکان میخورند توتهای سفید و شیرین را میاندازد کف آسفالت خیابان... و این یعنی دومین فصلی که توی خیابان هستیم، نیمه را رد کرده... هنوز هم شبها همینجاییم... با عکستان، با اسمتان، و با رَسمِتان...
هرجا را نگاه میکنیم شما را میبینیم.هرکُدامِمان شدهایم یک قطعه از پازلی که قرار است قابی باید از شما؛ با همان محاسن سفید، با همان لبخند که تمام صورتتان را میپوشاند، با همان چشمهایی که جهانمان را در آن میدیدیم وقتی که چینِ شادمانی میافتاد بر چشمهایتان، وقتی ابروهایتان درهم گره میخورد و وقتی برق اشک مینشست به نگاهتان... روایتِ ما، همه روایتِ «شـُمـا» است! و ما «همه» شُــمــاییم...

ماجرای پیروزی از: همهی شُما

@majaraye_piroozi
برای آقــــــــــا
حالا ما همه، یکسَر و یکصدا «شما» شدهایم...ماه نو شد
هرجا را نگاه میکنیم شما را میبینیم.هرکُدامِمان شدهایم یک قطعه از پازلی که قرار است قابی باید از شما؛ با همان محاسن سفید، با همان لبخند که تمام صورتتان را میپوشاند، با همان چشمهایی که جهانمان را در آن میدیدیم وقتی که چینِ شادمانی میافتاد بر چشمهایتان، وقتی ابروهایتان درهم گره میخورد و وقتی برق اشک مینشست به نگاهتان... روایتِ ما، همه روایتِ «شـُمـا» است! و ما «همه» شُــمــاییم...
۳۹۶
۱۱:۳۷
مــــــــاجـــــَرای شــــُــــــمـــــــــــا
برای آقــــــــــا

هزار و سیصد و بیست ماجرا
در پنجاهونُه ثانیه...
حالا ما همه، یکسَر و یکصدا «شما» شدهایم...ماه نو شد
، سال نو شد
و فصلها دارند یکییکی عوض میشود
!عیدها و عزاها میآیند و میروند...و ما هنوز اینجاییم...
این ماجرا را «شما» ساختید و «شما» روایت کردید.

#ماجرای_پیروزی از: همهی شُما
@majaraye_piroozi
برای آقــــــــــا
در پنجاهونُه ثانیه...
حالا ما همه، یکسَر و یکصدا «شما» شدهایم...ماه نو شد
این ماجرا را «شما» ساختید و «شما» روایت کردید.
۹۶۴
۱۳:۱۹
(۱۵۷)اَلْسَّلامُ عَلَیْكَ یا أمینَ اللهِ في أرضِهِ 

خدا بذر حبّ علی را کاشت در وجودمان؛پدر، نان حلال آورد و مادر با دستش لقمه گرفت و لقمه را با حبّ علی گذاشت در دهانمان...قدکشیدیم، روی پا بلند شدیم و در هر تلاش برای قدم برداشتن، وقتی زمین خوردیم، مادر مچ دست کوچکمان را گرفت و بهجای «بلندشو!» گفت: «بگو یاعلی...»
بزرگ شدیم و هروقت ترسیدیم، گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!» خواستیم ماشین را روشن کنیم و بزنیم به جاده و خیابان و اتوبان، بعد از بسم الله گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!»ذوق کردیم و خوشحال بودیم، غمگین شدیم، افتادیم، بلندشدیم، زمین خوردیم و دوباره بلند شدیم و همیشه گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!»
حبّ علی گره خورد به زلف حبّ سیدعلی خامنهای، که تکرار مرام و رسم علی بود در زمانه ما...او که همیشه بود و همیشه هست و جایش امروز خالیتر از همه این نود و چند شب است! او که علی دورانمان بود و نفس کشیدن در زمانهی بودنش، نعمتی که خدا به ما ارزانی کرد.
شکر خدا که اهل غدیر علی شدیم.

#ماجرای_پیروزی از: خورشید
@majaraye_piroozi
خدا بذر حبّ علی را کاشت در وجودمان؛پدر، نان حلال آورد و مادر با دستش لقمه گرفت و لقمه را با حبّ علی گذاشت در دهانمان...قدکشیدیم، روی پا بلند شدیم و در هر تلاش برای قدم برداشتن، وقتی زمین خوردیم، مادر مچ دست کوچکمان را گرفت و بهجای «بلندشو!» گفت: «بگو یاعلی...»
بزرگ شدیم و هروقت ترسیدیم، گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!» خواستیم ماشین را روشن کنیم و بزنیم به جاده و خیابان و اتوبان، بعد از بسم الله گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!»ذوق کردیم و خوشحال بودیم، غمگین شدیم، افتادیم، بلندشدیم، زمین خوردیم و دوباره بلند شدیم و همیشه گفتیم: «یـــاعــــلـــــی!»
حبّ علی گره خورد به زلف حبّ سیدعلی خامنهای، که تکرار مرام و رسم علی بود در زمانه ما...او که همیشه بود و همیشه هست و جایش امروز خالیتر از همه این نود و چند شب است! او که علی دورانمان بود و نفس کشیدن در زمانهی بودنش، نعمتی که خدا به ما ارزانی کرد.
شکر خدا که اهل غدیر علی شدیم.
۲۲۷
۱۳:۳۰