لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مامادو♡م
۲۰۲ عضو

مامادو♡

مامادو = مامان دوقلو + یک
شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدیمادرِ همیشگی
@Zkashanipour
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ تیر
بازارسال شده از کلمات‌ِکال‌ِمن | سیمین پورمحمود
thumbnail

۱۸

۹:۰۰

بازارسال شده از کلمات‌ِکال‌ِمن | سیمین پورمحمود
thumbnail
روز قتل، هواتاریکی می‌رفتیم امام‌زاده علی‌اصغر ابن زین‌العابدین علیه‌السلام. دست‌کم پانزده کیلومتر بیرون از دزفول. حوالی نُه، آفتاب که پهن می‌شد روضه‌خوان‌ها «و سَیَعلَمُ الّذینَ ظَلَمُوا» می‌گفتند و دسته‌ها کج می‌کردند سمت شهر. ما هم پشت دسته‌های سنج و طبل و زنجیر، دنبال علَم به دوش‌های گِل به سر مالیده برمی‌گشتیم خانه بابابزرگ. روی پیاده‌‌روی خانه‌شان می‌ایستادیم و چشم از پارچ‌های شربتی که تندتند پر و خالی می‌شدند، بر نمی‌داشتیم. از شلنگ آبی که از زیر در بیرون آمده بود و عزادارها می‌گرفتند روی سرشان. از گوسفندهایی که جلوی دسته‌ها زمین می‌‌زدند. از پاهایی که روی آسفالت داغ برهنه بودند. شلپ‌شلپ می‌کردیم توی آب. پابلندی می‌کردیم روبه‌روی سیاه‌پوش‌هایی که مخزن گلاب روی شانه‌شان بود. حلوا و آش و شله تا زیر چشم می‌خوردیم. تنها آدابی که قُرص و قایم مراقبش بودیم و به خوشی‌هایمان نمی‌خورد، لباس مشکی بود و دستْ ندادن. هر کس را می‌دیدیم، فشنگی دست‌ها را پشت‌سر قفل می‌کردیم و می‌گفتیم «ببخشید عاشورا‌ست، نمیشه دست بدیم»چند خط بالا، گوشه‌ای از تصویرهای دور بچگی‌ام و عزای اباعبدالله علیه‌السلام است.
کمی عقل‌رَس که شدم، عقب کشیدم و مدل‌ عاشوراهایم را عوض کردم. دلم عزادرای عمیق می‌خواست. نشستن زیر منبر روضه‌خوان‌هایی که صداشان گرفته باشد. هئیت‌هایی که نماز ظهر را وصل می‌کنند به ناحيه مقدسه و تا غروب کش می‌‌دهند.
پارسال بعد از خیلی سال، هواتاریکی بیدار شدم و با بقیه خودم را رساندم به عزادارهای زیر سایهٔ امام‌زاده. امسال هم نتوانستم صبح عاشورا خانه بمانم. هوای بیابان که از داغی موج برداشته، بیشتر به عاشورا می‌آید. وقتی گرما و عطش بی‌داد کرد و آدم‌ها بی‌تاب شدند، خود به خود همه چیز روضه‌خوان‌ می‌شود.
@siminpourmahmoud |کلمات‌ِکال‌ِمن|

۱۶

۹:۰۰

بازارسال شده از کلمات‌ِکال‌ِمن | سیمین پورمحمود
thumbnail

۱۳

۹:۰۰

بازارسال شده از هرم
thumbnail
متاسفانه داریم برمیگردیم به عهد غیبت صغریباید اجازه نداد، غیبت امام و امنیت نداشتن امام بشود قاعده
https://eitaa.com/maminnakhaei

۱۸

۹:۰۰

thumbnail
«میخِ محکم سه‌سالگی»دو روز است که می‌روم روضه؛ روز تاسوعا با آیه و عاشورا تنها. امروز غریب بودم. به ظاهر راحت گوشه‌ای نشسته بودم و برای خودم بودم. عزایی که توی دلم بود را فریاد می‌زدم. هر ساعت پسرها را نمی‌بردم دستشویی و به خاطر آیه بغضم را هی قورت نمی‌دادم. دلم سبک شد ولی در اوج غم ارباب فهمیدم ارزش آدم به میزان رنجی است که می‌کشد و رنجِ الانِ من سختیِ بزرگ‌کردن فرزندان پشت‌سرهم است. بین حسین‌حسین گفتن‌ها فکر می‌کردم چرا دارم گریه می‌کنم. دیدم من حسین را خیلی دوست دارم. مرد بزرگ و ارزشمندی است برایم. رفتنش، این‌طور رفتنش برایم درد است. داغ‌اش سی‌ودو سال است که از دلم بیرون نرفته.عشق حسین از کودکی در دلم جا گرفته. از توی زیارت عاشوراهای مدرسه. خانم بلالی گفته بود هر کس نوحه‌ای پیدا کند و بیاید نوحه‌سرا شود. من یک صفحه نوشتم و رفتم جلوی بچه‌ها خواندم. سینه می‌زدیم و میخِ عشق حسین را توی دلمان می‌کوبیدیم. کودکی خیلی مهم است. اینکه بچه احساس قدرت کند و ارزش. این ارزش با هرچه پیوند بخورد ماندگار می‌شود. این روزها آیه توی خانه مسئول شعار است. راه می‌افتد و به پسرها هم جان می‌دهد. امیرعباس را می‌کند بالای مبل. خودش آن پایین دستش را می‌کوبد توی هوا. امیرعباس خیبر خیبر یا صهیون می‌گوید و آیه مرگ‌برآمریکا. بعد نوبت امیررضا است. دور می‌گیرد و شروع می‌کند به سینه زنی. حسین می‌گوید و سینه‌ی دور مرحله‌ای می‌زند. من دلم آن گوشه‌ی آشپزخانه قنج می‌رود و چهارقل می‌خوانم. سه‌سالگی خیلی مهم است. بچه‌ها از آن وابستگی به شیر و پوشک جدا شده‌اند و دارند زندگی را مستقل تجربه می‌کنند. مادر هم فراغتی پیدا می‌کند تا دور از سختی‌های ابتدای مادری فرزندانش را تماشا کند. امروز وسط روضه و بین غریبی و تنهایی فکر کردم دیگر هیچ چیزی برای خودم نمی‌خواهم جز حوصله و عاقبت‌بخیری بچه‌ها. عاقبت بخیری یعنی توی مسیر باشند و آخرش خیر باشد. به خیرِ آخرش فکر نمی‌کنم. دعایم سربسته است. بغض می‌کنم. روضه‌ی دختر سه ساله‌ی توی خرابه امسال برایم مکشوفه است. دو روز است آمده‌ایم خانه‌ی مامان. آیه یک دفعه بین بازی می‌پرد بغلم و می‌گوید: «بابا شیرم رو می‌خوام...». پدر برای دختر نقش شیر را دارد چه بی‌سر چه با سرundefined....

#جنگ_نگاری#محرم‌نگاری

_@Mamaaado
undefined۱۶
undefined۸

۲۰۸

۱۶:۱۷

۵ تیر

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۶ تیر
thumbnail
توی کروم بالا و پایین می‌کنم. تیتر خبر و سایتش می‌آید. همین که اینترنشنال زده این کانال یعنی ما خیلی باید حواس‌مون جمع باشه!
#جنگ‌نگاریشش‌خرداد‌هزار‌وچهارصدوپنج
_@Mamaaado
undefined۲

۷۱

۳:۴۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
لنگرگاهصبح روز تاسوعا مراسم خادمی خواهرم زینب بود. من هربار از یک چیز زوارالزهرا متعجب می‌شوم. هربار کاری می‌کند که من می‌گویم عجب دم‌ شما گرم چه تشکیلات خفنی دارید. البته من دورم از مامان و زینب و خبرش فقط می‌رسد که سفر می‌روند؛ شمال و مشهد و جنوب و... . دوره و کلاس درسی و اعتقادی دارند و هیئت می‌روند و... .اما اینکه زینب آنقدر جذب این تشکیلات شده برایم جذاب است. صبح تاسوعا داشتم می‌آمدم قم. پیام پشت پیام که دوست دارم موقع خادمی‌ام باشی و چه متن بلند بالایی برایم نوشت. آنقدر با آب و تاب بود که فکر کردم خادمی مسجد جمکران است. ظهر که رسیدم خانه مامان مراسم زینب تمام شده بود و هنوز مسجد جمکران بود. قرار بود عصر بروم هیئت‌شان. از مامان پرسیدم «جریان خادمی چیه؟». گفت زینب خادم زوار الزهرا شده‌. گفتم «یعنی چی؟» .بابا با ذهن حسابگر گفت: « یعنی کارمند زوار شده». مامان گفت: « خادم فرهنگی و آموزش و ... برای هر نیازی که زوار داره از بچه‌های بزرگ‌تر خودش استفاده می‌کنه». تعجب کردم. دم زوار گرمی گفتم و فکر کردم چه جذب نیروی انسانی درستی دارند. خود زینب یک مربی دارد خانم کاظمی. پارسال پزشکی قم قبول شد. بیست‌وچند نفر هستند و با یک مربی. همین‌طور هسته‌های تشکیلاتی تا می‌رسد به بالا. خانم کاظمی هم رفیق صمیمی زینب است هم مشاور درسی و اعتقادی. حالا زینب هم خادم شده و در همین مسیر است.
عصر رفتم هیئت زوارالزهرا. توی جمکران یکی از زیرزمین‌ها در اختیار زوار است برای هئیت. غروب روز تاسوعا بود. چراغ‌های مسجد جمکران روشن شد. زینب را دیدم. قد بلندش توی لباس خادمی زیباتر شده‌بود. سریع انگشترش را آورد جلو. نوجوانی است و این شوق‌ها و هیجان‌ها. عقیق بیضی و کبودی بود. بلند شدیم و بغلش کردم. تا جدا شدیم چندتا از رفقایش آمدند جلو و پشت هم به او تبریک گفتند. زینب هم متواضعانه سرش را خم می‌کرد و تشکر می‌کرد. باز تعجب کردم. از این ارزشی که زوار الزهرا بین بچه‌ها ساخته. زینب جعبه‌ی با سلیقه‌ای را نشانم داد که لباس و انگشترش توی آن بوده. رویش نشان خادمی امام رضا بود. پشت ما دکوری درست کرده بودند. رویش نوشته بودند « خادم حسین کیست؟»و اسم تمام شهدا بود. از آقا سیدعلی خامنه‌ای تا تمام شهدای گذشته و اکنون ایران عزیز. داشتند برای بچه‌ها هویت درست می‌کردند. ارزشمندی می‌دادند. برای زینب ذوق کردم. وقتی به دنیا آمد سال هشتادوهشت بود و کشور در فتنه. اما حالا وسط این جنگ جای خوبی لنگر انداخته بود.منتظرم بچه‌ها کلاس اولی شوند و ما برویم شعبه نازی‌آباد ثبت‌نام کنیم.

#معرفی

_@Mamaaado
undefined۹

۷۵

۴:۱۰

بازارسال شده از با شمیم تا شفق
thumbnail
.گل و‌ که زد گریه کردمآفساید که شد، گریه کردم
از اون گریه تا این گریه خیلی فرق داشت.
اما بعدش وقتی سرم و به پشتی تکیه دادم و داشتم سقف رو نگاه می‌کردم، به خودم گفتم:جدای از نتیجه‌هایی که در انتظارمون خیلی مهمه که ما توی این جام‌جهانی نباختیم.
برای آدمی مثل من که خیلی وقت‌ها در زندگی جنگیده ولی پیروز نشده
باخت ندادن یک ارزش
ممنونم که جنگیدید.دمتون گرم
#جام_جهانی#فوتبال#ایران
@bashamimtashafaghبا شمیم تا شفق

۷

۵:۴۸