امام سیدمجتبی خامنه ای
۱.۲K
۱۱:۳۱
نخ را باید کوتاه گرفت.
روزی بود ، روزگاری . خیاطی در شهری زندگی می کرد و برای مردم لباس می دوخت . او شاگردی داشت که بسیار با سیلقه بود و دوخت هایش ، مثل استادش خوب و با دوام بود . اما از نظر سرعت به پای استادش نمی رسید . مثلاً لباسی را که استاد در یک هفته می دوخت ، شاگرد در دو هفته .روزی شاگرد به استاد گفت : نمی دانم چرا سرعت کارم به اندازه ی تو نیست . دلم می خواهد بدانم کجای کارم ایراد دارد ؟استاد گفت : من در کارم رازی دارم که حالا به تو نمی گویم .شاگرد گفت : چرا نمی گویی ؟استاد گفت : می بینی که مشتری های زیادی داریم و من از تو راضی هستم اما هنوز به تو اطمینان ندارم ، می ترسم که رازم را به تو بگویم ، فوری دکانی رو به روی دکان من باز کنی . آن وقت من تمام مشتری هایم را از دست می دهم . شاگرد سعی می کرد که اطمینان استادش را جلب کند و خوب کار می کرد . خلاصه روزی ، استاد که خیلی پیر شده بود به شاگردش گفت , حالا که عمر من به پایان می رسد ، می خواهم راز سرعت کارم را به تو بگویم . شاگرد منتظر شنیدن راز بزرگی بود اما استادش گفت : تو نخ دوخت و دوزت را کوتاه نمی گیری . نخ را باید کوتاه کنی تو وقتی سوزنت را نخ می کنی ، نخ بلند انتخاب می کنی و مجبوری که نخ را از لابه لای پارچه ها رد کنی برای همین وقت زیادی تلف می شود .از آن به بعد هر وقت بخواهند کسی را به همراهی با دیگران و دوری از تند روی دعوت کنند می گویند : نخ را باید کوتاه گرفت .
داستان کوتاه ⇩⇩
iD ➠ @Matalsara
روزی بود ، روزگاری . خیاطی در شهری زندگی می کرد و برای مردم لباس می دوخت . او شاگردی داشت که بسیار با سیلقه بود و دوخت هایش ، مثل استادش خوب و با دوام بود . اما از نظر سرعت به پای استادش نمی رسید . مثلاً لباسی را که استاد در یک هفته می دوخت ، شاگرد در دو هفته .روزی شاگرد به استاد گفت : نمی دانم چرا سرعت کارم به اندازه ی تو نیست . دلم می خواهد بدانم کجای کارم ایراد دارد ؟استاد گفت : من در کارم رازی دارم که حالا به تو نمی گویم .شاگرد گفت : چرا نمی گویی ؟استاد گفت : می بینی که مشتری های زیادی داریم و من از تو راضی هستم اما هنوز به تو اطمینان ندارم ، می ترسم که رازم را به تو بگویم ، فوری دکانی رو به روی دکان من باز کنی . آن وقت من تمام مشتری هایم را از دست می دهم . شاگرد سعی می کرد که اطمینان استادش را جلب کند و خوب کار می کرد . خلاصه روزی ، استاد که خیلی پیر شده بود به شاگردش گفت , حالا که عمر من به پایان می رسد ، می خواهم راز سرعت کارم را به تو بگویم . شاگرد منتظر شنیدن راز بزرگی بود اما استادش گفت : تو نخ دوخت و دوزت را کوتاه نمی گیری . نخ را باید کوتاه کنی تو وقتی سوزنت را نخ می کنی ، نخ بلند انتخاب می کنی و مجبوری که نخ را از لابه لای پارچه ها رد کنی برای همین وقت زیادی تلف می شود .از آن به بعد هر وقت بخواهند کسی را به همراهی با دیگران و دوری از تند روی دعوت کنند می گویند : نخ را باید کوتاه گرفت .
۱.۳K
۱۱:۳۱
بازارسال شده از امام رضایی ها
بسته مواد غذایی خانواده بد سرپرست
یه خانواده داریم که متاسفانه پدر معتادش هست و مادر هم خانه دار و وضعیت خوبی ندارند و بچه ها هم در مضایقه هستند؛ قصد داریم براشون به بسته مواد غذایی به مبلغ 10 میلیون تومان خریداری کنیم که ان شاء الله با همت شما خوبان هرچه زودتر تامین بشه و بتونیم لبخند شادی رو بهشون هدیه کنیم.
✓ لینک کانال #امام_رضایی_ها | عضویت
۵۱,۰۰۰,۰۰۰ ریال
از ۲۰۰,۰۰۰,۰۰۰ ریال
۲۵%
تامین شده
۲۱
روز مانده
جزئیات و مشارکت
۴
۱۵:۳۱
بازارسال شده از امام رضایی ها
وام قرض الحسنه فوری
مادر سرپرست خانواری رو داریم که چندین سال هست در چندین مرحله سرپناهی رو با کمک خیرین و آشنایان و گرفتن وام های کوچیک ساخته ولی هنوز آماده سکونت نیست و قصد داریم یه وام #قرض_الحسنه به مبلغ 100 میلیون تومان با اقساطی که که خودشون امکانش رو داشته باشند بهشون بدیم تا کارشون به سرانجام برسه و امیدواریم هرچه زودتر به کمک شما خوبان این مبلغ تامین بشه
✓ لینک کانال #امام_رضایی_ها | عضویت
۵۶,۵۰۰,۰۰۰ ریال
از ۱,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ ریال
۵%
تامین شده
۲۱
روز مانده
جزئیات و مشارکت
۵
۱۶:۰۶
{
'
}چند نفری که در جستجوی آرامش و رضایت درون بودند، نزد یک استاد رفتند و از او پرسیدند: «استاد شما همیشه یک لبخند روی لبتان است و به نظر ما خیلی آرام و خشنود به نظر میرسید. لطفاً به ما بگویید که راز خشنودی شما چیست؟»
استاد گفت: «بسیار ساده! من زمانی که دراز میکشم، دراز میکشم. زمانی که راه میروم، راه میروم. زمانی که غذا میخورم، غذا میخورم.»این چند نفر عصبانی شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدی نگرفته است. به او گفتند: «تمام این کارها را ما هم انجام میدهیم, پس چرا خشنود نیستیم و آرامش نداریم؟»
استاد به آنها گفت: «زیرا زمانی که شما دراز میکشید به این فکر میکنید که باید بلند شوید، زمانی که بلند شدید به این فکر میکنید که باید کجا بروید، زمانی که دارید میروید به این فکر میکنید که چه غذایی بخورید. فکر شما همیشه در جای دیگر است و نه در آنجایی که شما هستید! زمان حال، تقاطع گذشته و آینده است و شما در این تقاطع نیستید بلکه در گذشته و یا آینده هستید. به این علت است که از لحظههایتان، لذت واقعی نمیبرید زیرا همیشه در جای دیگر سیر میکنید و حس میکنید زندگی نکردهاید و یا نمیکنید.»
داستان کوتاه ⇩⇩
iD ➠ @Matalsara
استاد گفت: «بسیار ساده! من زمانی که دراز میکشم، دراز میکشم. زمانی که راه میروم، راه میروم. زمانی که غذا میخورم، غذا میخورم.»این چند نفر عصبانی شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدی نگرفته است. به او گفتند: «تمام این کارها را ما هم انجام میدهیم, پس چرا خشنود نیستیم و آرامش نداریم؟»
استاد به آنها گفت: «زیرا زمانی که شما دراز میکشید به این فکر میکنید که باید بلند شوید، زمانی که بلند شدید به این فکر میکنید که باید کجا بروید، زمانی که دارید میروید به این فکر میکنید که چه غذایی بخورید. فکر شما همیشه در جای دیگر است و نه در آنجایی که شما هستید! زمان حال، تقاطع گذشته و آینده است و شما در این تقاطع نیستید بلکه در گذشته و یا آینده هستید. به این علت است که از لحظههایتان، لذت واقعی نمیبرید زیرا همیشه در جای دیگر سیر میکنید و حس میکنید زندگی نکردهاید و یا نمیکنید.»
۶۰۴
۷:۴۹
اگر میخواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی عشق میورزد.
کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است
اما کسی که عشقش خداست، ارزشش اندازه خداست.
۷۰۱
۷:۴۹
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:احمق،راهی که به پایتخت می رود کدامست؟هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:به چه می خندی؟نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.مرد دوم نخست وزیر او بودو مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟نابینا پاسخ داد:فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.
طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست!
داستان کوتاه ⇩⇩
iD ➠ @Matalsara
طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست!
۶۱۷
۷:۴۹
امام سیدمجتبی خامنه ای
۵۸۲
۷:۴۹
خداوند بزرگ به حضرت موسی خطاب کرد آیا در عمرت برای من عملی انجام داده ای موسی عرض کرد (قال الهی صلیت لک و صمت و تصدقت و ذکرتک کثیرا) یعنی خداوندا نماز و روزه و زکوة از برای تو انجام داده ام و پیوسته ترا یاد می کردم .
فرمود اما نماز راهنمای تو است به بهشت و اما روزه سپری است از آتش ، صدقه زکوة نیز نور است ، یادآوری و ذکر هم برای تو قصرهای آراسته ی بهشتی خواهد شد برای من چکار کرده ای ؟!
حضرت موسی عرض کرد پروردگارا مرا به آن عملی که مخصوص تو است راهنمائی فرما.خطاب رسید ای موسی هرگز شد دوست مرا دوست داشته باشی و یا دشمن مرا دشمن .
(فعلم موسی ان افضل الاعمال الحب فی الله و البغض فی الله ) حضرت موسی از آن موقع متوجه شد بهترین اعمال دوستی در راه خدا و دشمنی نیز برای خدا است .
از حضرت صادق علیه السلام نقل شده که روز قیامت بنده ای را در مقام حساب می آورند که هیچ حسنه ای ندارد به او می گویند فکر کن ببین هیچ کار نیکی کرده ای .
عرض می کند پروردگار را کاری نکرده ام جز اینکه فلان بنده ی تو از منزل ما می گذشت تقاضای آب کرد تا وضو بگیرد و نماز بخواند من او را آب دادم
آن بنده را می آورند عرض می کند صحیح است پروردگارا خطاب می رسد ترا بخشیدم این بنده مرا داخل بهشت کنید.روز قیامت به مؤ من می گویند میان مردم جستجو کن و دقت نما هر کس به تو شربت آبی یا یک خوراک غذا و یا نوعی نیکی از این قبیل نموده است ، دست او را بگیر و داخل بهشت نما
آن مؤمن بر صراط با جمعیت کثیری می گذرد ملائکه می گویند ای ولی خدا کجا می روی در این هنگام خداوند به ملائکه خطاب می کند: بنده ی مرا اجازه دهید هر کجا دوست دارد برود ملائکه او را اجازه می دهند
داستان کوتاه ⇩⇩
iD ➠ @Matalsara
فرمود اما نماز راهنمای تو است به بهشت و اما روزه سپری است از آتش ، صدقه زکوة نیز نور است ، یادآوری و ذکر هم برای تو قصرهای آراسته ی بهشتی خواهد شد برای من چکار کرده ای ؟!
حضرت موسی عرض کرد پروردگارا مرا به آن عملی که مخصوص تو است راهنمائی فرما.خطاب رسید ای موسی هرگز شد دوست مرا دوست داشته باشی و یا دشمن مرا دشمن .
(فعلم موسی ان افضل الاعمال الحب فی الله و البغض فی الله ) حضرت موسی از آن موقع متوجه شد بهترین اعمال دوستی در راه خدا و دشمنی نیز برای خدا است .
از حضرت صادق علیه السلام نقل شده که روز قیامت بنده ای را در مقام حساب می آورند که هیچ حسنه ای ندارد به او می گویند فکر کن ببین هیچ کار نیکی کرده ای .
عرض می کند پروردگار را کاری نکرده ام جز اینکه فلان بنده ی تو از منزل ما می گذشت تقاضای آب کرد تا وضو بگیرد و نماز بخواند من او را آب دادم
آن بنده را می آورند عرض می کند صحیح است پروردگارا خطاب می رسد ترا بخشیدم این بنده مرا داخل بهشت کنید.روز قیامت به مؤ من می گویند میان مردم جستجو کن و دقت نما هر کس به تو شربت آبی یا یک خوراک غذا و یا نوعی نیکی از این قبیل نموده است ، دست او را بگیر و داخل بهشت نما
آن مؤمن بر صراط با جمعیت کثیری می گذرد ملائکه می گویند ای ولی خدا کجا می روی در این هنگام خداوند به ملائکه خطاب می کند: بنده ی مرا اجازه دهید هر کجا دوست دارد برود ملائکه او را اجازه می دهند
۶۴۵
۷:۵۰
داستان کوتاه 📚☕
جمعسپاری مالی
همچنان منتظر حمایت شما عزیزان هستیم.
الحمدالله تا این لحظه برای
پروژه ۱۱۸۹ مبلغ 7 میلیون و 300 تومان
و پروژه ۱۱۹۰ مبلغ 7 میلیون 500 تومان
دریافت شده
الحمدالله تا این لحظه برای
پروژه ۱۱۸۹ مبلغ 7 میلیون و 300 تومان
و پروژه ۱۱۹۰ مبلغ 7 میلیون 500 تومان
دریافت شده
۲۲۷
۱۲:۰۱