از خلوتِ سجاده تا جلوتِ جهان؛ روایتی از مادرانگیهای حاجیه خانم میردامادی نجفآبادی
با خواندن این روایت کوتاه، رهسپار خانهای کوچک در روزهایی دور میشوید؛ خانهای که مادر با تربیت عالمانه و در سایهسار مجاهدتها و صبوریهای بیبدیل، شاکلۀ وجودی، فکری و اعتقادی فرزندانش را ترسیم میکرد. خانهای که جایگاه پرورش و شکوفایی شخصیتی وارسته، عالم، مبارز، مجاهد و ذوابعادی چون «سیدعلی حسینی خامنهای» بود. شاید مادر هرگز گمان نمیبرد که نقطۀ آغاز و ریشههای پرقدرتِ این شاکله که به دست او بنیان نهاده شد، در سالهای بعد چنان ظرفیت عظیمی مییابد که فرزندش سکاندارِ تحولات و تدبیرهای شگرف، بیمانند و همهجانبه در جهان میشود. حال برای چند لحظه، به روایتهایی از نقشآفرینی مادرانۀ «حاجیه خانم میردامادی نجفآبادی» دل بسپارید؛ آنچه در ادامه میخوانید برداشتهایی مختصر از خاطرات رهبر شهیدمان است:
مادر که با قرآن و حدیث آشنا و مأنوس بود فرزندانش را با طمأنینه و آرامش در نزد خود مینشاند و قطرهقطره آموزههای دینی را از دریای باعظمت قرآن و سنت، در رگ و جانشان جاری میساخت، داستان پیامبران و سرنوشت پرفراز و نشیبشان در مسیر هدایت امت را آهستهآهسته نجوا مینمود و پس از آن کامشان را با خواندن اشعاری از حافظ شیرین میکرد. لهجۀ نجفی مادر و تعلیمات قرآنی و عربیاش چنان لذتبخش و دوستداشتنی بود که حتی شیوههای نادرست آموزشی و پرورشی مکتبخانه نیز نتوانست ذرهای از علاقۀ آقا سید علی به قرآن و زبان عربی را بکاهد و او را در مسیر بارور ساختن این عشق و علاقه سست نماید. ساختمان مدرسه و مکتبخانه به صدایِ خوش او هنگام تلاوت آیات نورانی قرآن شهادت میدهند، ساکنان بغداد، ساحل دجله، هیئتهای عراقی زائرِ مشهد، سلولهای زندان، اشعار، قصائد و کتب عربی، غلیان احساس وی هنگام شنیدن این زبان و تلاش برای یادگیری و بهبود آن را به چشم دیده و از این همه ذوق و قریحۀ ادبی او به وجد آمدهاند.
عرفه که فرا میرسید، فرزندان دستهای کوچکشان را در دستانِ پرمهر مادر میسپردند تا به حیاط خانه بروند و زیر آسمانِ آبی، در کنار سجادۀ مادر به نماز بایستند. عطرِ گلهایِ یاس رویِ سجاده، مشامشان را در آغوش میکشید و نغمههای دعای عرفه آهستهآهسته از لبهایشان میتراوید. مادر، همراهی با فرزندان در نماز و دعا را به مناسبتهای خاص گره نمیزد؛ او هر فرصتی را مغتنم میشمرد تا روحِ عبادی آنان را پرورش دهد و رشتههای پیوندشان با نماز را استوار و ناگسستنی نماید. در آن روزهای سخت و طاقتفرسا که فرزند در زندانهای طاغوت به سر میبرد و ماهها از او خبری نمیشد، مادر با توسل و تمسک به معنویات برای سلامتیاش دعا مینمود. متقابلاً در آن سوی سلولهای تاریک و کوچکِ زندان رژیم پهلوی، مأمن و پناهگاه فرزند و ریسمان امنیتش در برابر شکنجههای روحی و جسمی ساواک، چیزی جز نماز و آیات روشنیبخش قرآن نبود.#ادامه_دارد
خانم فاطمه الیاسی؛ عضو بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(ع)
مقدامه
صدای دختران پیشرو جريان دانشجویی
️ @meghdameh_eslamenab
با خواندن این روایت کوتاه، رهسپار خانهای کوچک در روزهایی دور میشوید؛ خانهای که مادر با تربیت عالمانه و در سایهسار مجاهدتها و صبوریهای بیبدیل، شاکلۀ وجودی، فکری و اعتقادی فرزندانش را ترسیم میکرد. خانهای که جایگاه پرورش و شکوفایی شخصیتی وارسته، عالم، مبارز، مجاهد و ذوابعادی چون «سیدعلی حسینی خامنهای» بود. شاید مادر هرگز گمان نمیبرد که نقطۀ آغاز و ریشههای پرقدرتِ این شاکله که به دست او بنیان نهاده شد، در سالهای بعد چنان ظرفیت عظیمی مییابد که فرزندش سکاندارِ تحولات و تدبیرهای شگرف، بیمانند و همهجانبه در جهان میشود. حال برای چند لحظه، به روایتهایی از نقشآفرینی مادرانۀ «حاجیه خانم میردامادی نجفآبادی» دل بسپارید؛ آنچه در ادامه میخوانید برداشتهایی مختصر از خاطرات رهبر شهیدمان است:
مادر که با قرآن و حدیث آشنا و مأنوس بود فرزندانش را با طمأنینه و آرامش در نزد خود مینشاند و قطرهقطره آموزههای دینی را از دریای باعظمت قرآن و سنت، در رگ و جانشان جاری میساخت، داستان پیامبران و سرنوشت پرفراز و نشیبشان در مسیر هدایت امت را آهستهآهسته نجوا مینمود و پس از آن کامشان را با خواندن اشعاری از حافظ شیرین میکرد. لهجۀ نجفی مادر و تعلیمات قرآنی و عربیاش چنان لذتبخش و دوستداشتنی بود که حتی شیوههای نادرست آموزشی و پرورشی مکتبخانه نیز نتوانست ذرهای از علاقۀ آقا سید علی به قرآن و زبان عربی را بکاهد و او را در مسیر بارور ساختن این عشق و علاقه سست نماید. ساختمان مدرسه و مکتبخانه به صدایِ خوش او هنگام تلاوت آیات نورانی قرآن شهادت میدهند، ساکنان بغداد، ساحل دجله، هیئتهای عراقی زائرِ مشهد، سلولهای زندان، اشعار، قصائد و کتب عربی، غلیان احساس وی هنگام شنیدن این زبان و تلاش برای یادگیری و بهبود آن را به چشم دیده و از این همه ذوق و قریحۀ ادبی او به وجد آمدهاند.
عرفه که فرا میرسید، فرزندان دستهای کوچکشان را در دستانِ پرمهر مادر میسپردند تا به حیاط خانه بروند و زیر آسمانِ آبی، در کنار سجادۀ مادر به نماز بایستند. عطرِ گلهایِ یاس رویِ سجاده، مشامشان را در آغوش میکشید و نغمههای دعای عرفه آهستهآهسته از لبهایشان میتراوید. مادر، همراهی با فرزندان در نماز و دعا را به مناسبتهای خاص گره نمیزد؛ او هر فرصتی را مغتنم میشمرد تا روحِ عبادی آنان را پرورش دهد و رشتههای پیوندشان با نماز را استوار و ناگسستنی نماید. در آن روزهای سخت و طاقتفرسا که فرزند در زندانهای طاغوت به سر میبرد و ماهها از او خبری نمیشد، مادر با توسل و تمسک به معنویات برای سلامتیاش دعا مینمود. متقابلاً در آن سوی سلولهای تاریک و کوچکِ زندان رژیم پهلوی، مأمن و پناهگاه فرزند و ریسمان امنیتش در برابر شکنجههای روحی و جسمی ساواک، چیزی جز نماز و آیات روشنیبخش قرآن نبود.#ادامه_دارد
مقدامه
۴۲۱
۱۹:۱۵
خانه هر چند کوچک بود اما مادر هرازگاه، روضهای برپا میکرد و جانِ تازهای به کالبد خانواده میبخشید؛ اتصال و ارتباطِ فرزندان با معارف جانفزایِ اهل بیت -و بهویژه مکتب سیدالشهدا- از همان زمان آغاز و سپس در سراسرِ زندگیشان جاری و ساری گشت. جهان و جهانیان عاشورایی زیستن، اندیشیدن، سخن گفتن و حتی به شهادت رسیدن سید علی حسینی خامنهای را هرگز از یاد نخواهند برد. نجوایِ مقتدرانۀ او هنوز در گوش تاریخ طنینانداز میشود: «شخصی مثل من هرگز با کسی مثل یزید بیعت نمیکند.»
در آن روزهای سرد و تاریک که سایۀ طاغوت بر سرِ مردم و کشور سنگینی میکرد، نهضت امام خمینی برای برکندن ریشۀ ظلم و ستم و اعتلای اسلام و مسلمین آغاز گشت؛ آقا سید علی از همان روزهای نخست، در این راه گام نهاد. در مسیر مبارزاتی خود علیه رژیم حاکمۀ ستمگر، شش بار زندانی و یک بار تبعید شد، تا سرانجام انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید. و مادر در این بین، کوهِ پایداری بود، صلابتش، عزم فرزند را در ادامۀ راه استوار میکرد، به جانش نیرو میبخشید و دلگرمش میساخت.
آن هنگام که از نخستین بازداشتِ خود به خانه بازمیگشت و از برخورد خانواده دلنگران بود، استقبال گرم و برخورد افتخارآمیز مادر از داشتن چنین پسری که در راه خدا مبارزه میکند آبی بر آتش درونیاش بود. یا آن زمان که مأموران ساواک برای دستگیری آقا سید علی، به خانۀ پدری هجوم آوردند، مادر همچون شیری دلیر غرّید و با آنان سخت به مجادله برخاست؛ میگفت آنان گرگهایی درندهاند که چارۀ کار، دفع شرّ ایشان است.
آری! چگونه ممکن است از چنین زنی فرزندی پرورش یافته باشد که در برابر ستم قامت خم کند و در برابر جور از هم بگسلد؟ تاریخ تربیتِ مجاهدانه و سعادتمندانۀ مادری چون او را از یاد نخواهد برد؛ ما، اینک سپاسگزار آن مادرانگیهای بیکرانیم؛ که در نتیجۀ آن، فرزندی چون رهبر شهیدمان پرورش یافت؛ رهبری که در دوران زعامتش عزت و اقتدارمان بخشید و خود نیز امتی را تربیت نمود که پس از شهادتش، شجاعانه به پاخاست و حماسهها آفرید. و نیز سپاسگزار مادرانی هستیم که امروزه در دلِ تاریخ، فرزندانی همچون او را میپرورانند؛ فرزندانی که ادامهدهندۀ راه آن شهید عزیزند.
خانم فاطمه الیاسی؛ عضو بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(ع)
مقدامه
صدای دختران پیشرو جریان دانشجویی
️ @meghdameh_eslamenab
در آن روزهای سرد و تاریک که سایۀ طاغوت بر سرِ مردم و کشور سنگینی میکرد، نهضت امام خمینی برای برکندن ریشۀ ظلم و ستم و اعتلای اسلام و مسلمین آغاز گشت؛ آقا سید علی از همان روزهای نخست، در این راه گام نهاد. در مسیر مبارزاتی خود علیه رژیم حاکمۀ ستمگر، شش بار زندانی و یک بار تبعید شد، تا سرانجام انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید. و مادر در این بین، کوهِ پایداری بود، صلابتش، عزم فرزند را در ادامۀ راه استوار میکرد، به جانش نیرو میبخشید و دلگرمش میساخت.
آن هنگام که از نخستین بازداشتِ خود به خانه بازمیگشت و از برخورد خانواده دلنگران بود، استقبال گرم و برخورد افتخارآمیز مادر از داشتن چنین پسری که در راه خدا مبارزه میکند آبی بر آتش درونیاش بود. یا آن زمان که مأموران ساواک برای دستگیری آقا سید علی، به خانۀ پدری هجوم آوردند، مادر همچون شیری دلیر غرّید و با آنان سخت به مجادله برخاست؛ میگفت آنان گرگهایی درندهاند که چارۀ کار، دفع شرّ ایشان است.
آری! چگونه ممکن است از چنین زنی فرزندی پرورش یافته باشد که در برابر ستم قامت خم کند و در برابر جور از هم بگسلد؟ تاریخ تربیتِ مجاهدانه و سعادتمندانۀ مادری چون او را از یاد نخواهد برد؛ ما، اینک سپاسگزار آن مادرانگیهای بیکرانیم؛ که در نتیجۀ آن، فرزندی چون رهبر شهیدمان پرورش یافت؛ رهبری که در دوران زعامتش عزت و اقتدارمان بخشید و خود نیز امتی را تربیت نمود که پس از شهادتش، شجاعانه به پاخاست و حماسهها آفرید. و نیز سپاسگزار مادرانی هستیم که امروزه در دلِ تاریخ، فرزندانی همچون او را میپرورانند؛ فرزندانی که ادامهدهندۀ راه آن شهید عزیزند.
مقدامه
۳۷۶
۱۲:۴۶
بسم رب النور
و اگر بگوییم ماه ذیالحجه، یکی از بهترین ماههای خداست، حقیقت را گفتهایم. از همان اول که میآید، خبر از پیوند آسمانی دلیل خلقت عالم، فاطمهی زهرا(س) و امیرالمؤمنین(ع) را میدهد و نسیمی از عطر وجودشان را به ما میرساند. بعد در هفتم ماه، شهادت بازماندهی کربلا، امام باقر(ع) را به خاطرمان میآورد و دستمان را دخیل پنجرههای بقیع و غربتش میکند.
نهم ماه که میشود ما را پای ذکر و مناجات سرور جوانان اهل بهشت، اباعبدالله الحسین(ع) مینشاند و جرعه جرعه یادمان میدهد که برای تک به تک استخوانهای بدنمان هم خدا را شاکر باشیم و با اشک دیدهی او اشک بریزیم و با دل ِباصفای او، خدا را صدا بزنیم. و خوش به سعادت حاجیانی که در صحرای منا و عرفات، دوست را صدا زدند؛ آن هم با لباس احرامی که یادآور ساده زیستی و روز رفتن ماست...
در دهم ماه، ما را کنار ابراهیم خلیل الرحمن میبرد و از ما میپرسد، چه چیزهایی را در زندگیت داری قربانی میکنی؟ اصلا حواست هست ۷۲ یار امام، در کربلا قربانی ولی خدا و خود ولی خدا، قربانی خدایش شد؟ تو برای که خرج میشوی؟ برای خدا و ولی او یا برای...پانزدهم ماه از راه میرسد تا بگوید، هادی اگر علی(ع) است، کسی گم نمیشود! پس پیرو او باش تا در مسیر حق قدم برداری.
و اما در هجدهم ذیالحجه، بزرگترین عید شیعیان، عید غدیر خم از راه میرسد، تا نعمت عظیم ولایت را به تو یادآوری کند. نعمتی که اگر تمام عمر به خاطرش شکر خدا را به جا بیاوری، باز حقش را ادا نکردهای! اصلا خود خدا گفته است نعمت را بر ما تمام کرده است، پس مگر میشود شکر زبانی برایش کافی باشد؟ به قول رهبر شهیدمان ولایت علی بن ابی طالب(ع) یعنی در افکارت پیرو علی(ع) باشی، در افعالت پیرو علی(ع) باشی. و ما همیشه مدیون پیروان راه علی بن ابی طالب، یعنی امام خمینی کبیر و رهبر شهید امام خامنهای خواهیم بود؛ چرا که آنها با کلام و رفتار خود معنای ولایت را برای ما روشن کردند. و تقارن عید غدیر امسال با سالروز وفات امام راحل و رهبری امام شهید، به ما نشان داد که اگر پیرو علی (ع) باشی، ماندگار خواهی شد.
بیستم ماه، ما را سر سفرهی باب الحوائج نشانده تا رزق دنیا و آخرتمان را از او بگیریم و کشورمان را در پناه اهلبیتش، به خدا بسپاریم و مثل عراقیها بگوییم: بامانة موسی بنجعفر(ع). و به قول آن شاعر : شد تمام دلخوشی مردم ایران زمینسفره موسی بن جعفر، سفره امالبنین
بیست و چهارم ماه، واقعهی مباهله را یادآوری میکند؛ واقعهای برای نشان دادن حقانیت اسلام به تمام عالم. پنجتن از بهترین خلق ِعالم، در مقابل مسیحیان نجران، خانوادگی ایستادند تا یادمان بماند پای کدام مکتب و چگونه بایستیم.
و در شب آخر این ماه، پای روضهی ارباب ِهمهی نوکرها، حسین بن علی(ع) میرویم. پای مکتب کسی که تا آخرین قطرهی خون خود و عزیزانش را در راه حفظ اسلام ریخت اما با یزید و امثال او بیعت نکرد. اصلا ماه ذیالحجه آمده است تا بگوید اگر غدیر را فراموش کنی، کربلا رقم میخورد. پس طرف حق بایست و خودت و عالم را آمادهی پذیرش آن منتقم حقیقی ثارالله، مهدی صاحب الزمان(عج) کن؛ که وعدهی تخلف ناپذیر خداست آمدنش...
#مقدامه_نوشت
مقدامه
صدای دختران پیشرو جریان دانشجویی
️ @meghdameh_eslamenab
و اگر بگوییم ماه ذیالحجه، یکی از بهترین ماههای خداست، حقیقت را گفتهایم. از همان اول که میآید، خبر از پیوند آسمانی دلیل خلقت عالم، فاطمهی زهرا(س) و امیرالمؤمنین(ع) را میدهد و نسیمی از عطر وجودشان را به ما میرساند. بعد در هفتم ماه، شهادت بازماندهی کربلا، امام باقر(ع) را به خاطرمان میآورد و دستمان را دخیل پنجرههای بقیع و غربتش میکند.
نهم ماه که میشود ما را پای ذکر و مناجات سرور جوانان اهل بهشت، اباعبدالله الحسین(ع) مینشاند و جرعه جرعه یادمان میدهد که برای تک به تک استخوانهای بدنمان هم خدا را شاکر باشیم و با اشک دیدهی او اشک بریزیم و با دل ِباصفای او، خدا را صدا بزنیم. و خوش به سعادت حاجیانی که در صحرای منا و عرفات، دوست را صدا زدند؛ آن هم با لباس احرامی که یادآور ساده زیستی و روز رفتن ماست...
در دهم ماه، ما را کنار ابراهیم خلیل الرحمن میبرد و از ما میپرسد، چه چیزهایی را در زندگیت داری قربانی میکنی؟ اصلا حواست هست ۷۲ یار امام، در کربلا قربانی ولی خدا و خود ولی خدا، قربانی خدایش شد؟ تو برای که خرج میشوی؟ برای خدا و ولی او یا برای...پانزدهم ماه از راه میرسد تا بگوید، هادی اگر علی(ع) است، کسی گم نمیشود! پس پیرو او باش تا در مسیر حق قدم برداری.
و اما در هجدهم ذیالحجه، بزرگترین عید شیعیان، عید غدیر خم از راه میرسد، تا نعمت عظیم ولایت را به تو یادآوری کند. نعمتی که اگر تمام عمر به خاطرش شکر خدا را به جا بیاوری، باز حقش را ادا نکردهای! اصلا خود خدا گفته است نعمت را بر ما تمام کرده است، پس مگر میشود شکر زبانی برایش کافی باشد؟ به قول رهبر شهیدمان ولایت علی بن ابی طالب(ع) یعنی در افکارت پیرو علی(ع) باشی، در افعالت پیرو علی(ع) باشی. و ما همیشه مدیون پیروان راه علی بن ابی طالب، یعنی امام خمینی کبیر و رهبر شهید امام خامنهای خواهیم بود؛ چرا که آنها با کلام و رفتار خود معنای ولایت را برای ما روشن کردند. و تقارن عید غدیر امسال با سالروز وفات امام راحل و رهبری امام شهید، به ما نشان داد که اگر پیرو علی (ع) باشی، ماندگار خواهی شد.
بیستم ماه، ما را سر سفرهی باب الحوائج نشانده تا رزق دنیا و آخرتمان را از او بگیریم و کشورمان را در پناه اهلبیتش، به خدا بسپاریم و مثل عراقیها بگوییم: بامانة موسی بنجعفر(ع). و به قول آن شاعر : شد تمام دلخوشی مردم ایران زمینسفره موسی بن جعفر، سفره امالبنین
بیست و چهارم ماه، واقعهی مباهله را یادآوری میکند؛ واقعهای برای نشان دادن حقانیت اسلام به تمام عالم. پنجتن از بهترین خلق ِعالم، در مقابل مسیحیان نجران، خانوادگی ایستادند تا یادمان بماند پای کدام مکتب و چگونه بایستیم.
و در شب آخر این ماه، پای روضهی ارباب ِهمهی نوکرها، حسین بن علی(ع) میرویم. پای مکتب کسی که تا آخرین قطرهی خون خود و عزیزانش را در راه حفظ اسلام ریخت اما با یزید و امثال او بیعت نکرد. اصلا ماه ذیالحجه آمده است تا بگوید اگر غدیر را فراموش کنی، کربلا رقم میخورد. پس طرف حق بایست و خودت و عالم را آمادهی پذیرش آن منتقم حقیقی ثارالله، مهدی صاحب الزمان(عج) کن؛ که وعدهی تخلف ناپذیر خداست آمدنش...
#مقدامه_نوشت
مقدامه
۲۸۵
۱۷:۵۱
از حراء تا غدیر؛ روایتِ قبایی که بر قامتِ او دوخته شد
هوا، هُرمِ آتش میبارد و زمین، سوزان از التهابِ یک مأموریتِ بزرگ است. اما پیش از آنکه کاروان در غدیر متوقف شود، پیش از آنکه دستها بالا بروند و رازِ مکتومِ سدهها فاش شود باید به عقب بازگشت؛ به سالهایی که تاریخ هنوز الفبایِ عشق را نیاموخته بود.
من خیال میکنم...اولین باری که نامِ علی(ع) در دیوانِ مَلکوت به عنوان جانشین ثبت شد، نه در غدیر، که در همان مسیرِ دشوارِ غارِ حراء بود. آنجا که پسربچهای با دستانی کوچک اما ارادهای به وسعتِ آسمان، آذوقهای را که بانو خدیجه(س) بسته بود، بر دوش میکشید و روی ریگهای داغ میدوید تا به محمدِ امین برسد. من خیال میکنم، همانجا، وقتی زانوی کوچکش بر سنگی تیز خورد و اولین زخمِ راهِ خدا بر تنش نشست، فرشتگان ایستادند و او را تحسین کردند؛ چرا که فهمیدند این تن، قرار است سپرِ بلایِ تمامِ تاریخِ اسلام شود.
من خیال میکنم...در سیزدهسالگی، وقتی سهمِ علی از دنیا، سنگ خوردن به جایِ پیامبر بود؛ یا در لیلةالمبیت، وقتی در بسترِ خطر خوابید تا نور زنده بماند، کائنات دانستند که امامت، قبایی نیست که بر هر قامتی برازنده باشد. امامت مزدِ آن زخمهایی ست که در اُحُد دهان باز کردند، وقتی خنجرِ دشمن به دنبالِ جانِ رسولِ خدا میدوید و علی(ع) سپرِ جانِ پیامبر میشد. امامت برازنده آن قامتی ست که در خیبر، وقتی به تنِ پهلوانانِ کفر گره خورد، شمارِ زخمهایِ راهِ خدا به هشتاد و نود رسید و هر کدام نشانی از عشقی بود که تاریخ نتوانست تمامش را بنویسد.
و اکنون، غدیر!کاروان میایستد. پیامبر فرمانِ توقف میدهند. جهازِ شتران روی هم چیده شده تا منبری به بلندایِ ابدیت بنا شود. خورشید در میانه بود، اما نوری که از سیمای محمد(ص) و علی(ع) میتراوید، آفتاب را به زانو درمیآورد.من خیال میکنم، آن لحظه که پیامبر، دستِ علی را گرفت و بالا برد، همه ساکت شدند. نه فقط به خاطرِ کلامِ وحی، بلکه به خاطرِ آن که وقتی به دستِ علی نگاه میکردند، جایِ زخمهایِ کهنهیِ بدر و حنین را دیدند.
من خیال میکنم...آن لحظه که طنین " مَن کُنتُ مَولاه" طنین انداز شد، تمام حاضران، از آنانی که از شوق میگریستند تا آنانی که در دل بذرِ تردید کاشتند، در اعماقِ وجدانشان فریاد زدند:«چه کسی جز او؟!»کدام پیشینه میتوانست با شکوهِ نوجوانیِ او در حراء، با غیرتِ جوانیاش در خندق و با وفایِ بیمرزش در شعبِ ابیطالب رقابت کند؟! آنها دیدند که علی، تنها کسی است که پیش از آنکه امیر شود، اسیرِ عشقِ خدا بوده است.
من خیال میکنم...وقتی خلیفهی الهی برگزیده شد، مردم به ویژگیهایی خیره شده بودند که در هیچکسِ دیگری نیافته بودند. آنها مردی را میدیدند که شیرِ بیشه حق بود در برابر کفار، اما دلش برای یتیمان، نازکتر از پرِ پروانه بود...! مردی که شمشیرش دو دَم داشت، یکی برای بریدنِ ریشهی کفر و دیگری برای پاسبانی از حریمِ ولایت. آری! همگان فهمیدند که علی(ع) نه فقط جانشین پیامبر، که ادامهی نبوت در کالبدِ امامت است. مردی که هر نگاهِ پُر فروغش، تفسیری از قرآن و هرسکوتش دریایی از حکمت بود.
من خیال میکنم...در آن لحظه بیهمتا، فرشتگان دسته دسته فرود میآمدند تا بر دستی که خیبر را گشوده بود بوسه بزنند. راستی که غدیر، اعلام یک نام نبود؛ اتمام حجت بود برای تمامِ قلبهایی که به دنبالِ پناه میگشتند.
ای آینه تمام نمایِ مردانگی! پناهِ تمام دلهای خسته، ما را ببخش که اگر در غدیر نبودیم تا سَرِ تعظیم فرود آوریم و " بخ بخ" بگوییم، امروز با کولهباری از ارادتِ دست و پا شکسته، به میدان آمدهایم. ما از تمامِ این دنیا، فقط همین" دوست داشتنِ شما " را داریم که به هیچ بهشتی نمیفروشیم.
من خیال میکنم...هنوز هم شما در محرابِ تاریخ ایستادهاید، با پیکری که جای جایَش نشان از جانفشانی دارد. و غدیر، هنوز ادامه دارد؛ برای هر قلبی که بفهمد راهِ حق، از میانِ دستانِ گرهخوردهیِ رسول خدا و امیرمؤمنین میگذرد.
الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أمیرالمُؤمِنِینَ و الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُالسَّلام
خانم فاطمه نجفی؛ عضو بسیج دانشجویی دانشگاه شاهد
مقدامه
صدای دختران پیشرو جريان دانشجویی
️ @meghdameh_eslamenab
هوا، هُرمِ آتش میبارد و زمین، سوزان از التهابِ یک مأموریتِ بزرگ است. اما پیش از آنکه کاروان در غدیر متوقف شود، پیش از آنکه دستها بالا بروند و رازِ مکتومِ سدهها فاش شود باید به عقب بازگشت؛ به سالهایی که تاریخ هنوز الفبایِ عشق را نیاموخته بود.
من خیال میکنم...اولین باری که نامِ علی(ع) در دیوانِ مَلکوت به عنوان جانشین ثبت شد، نه در غدیر، که در همان مسیرِ دشوارِ غارِ حراء بود. آنجا که پسربچهای با دستانی کوچک اما ارادهای به وسعتِ آسمان، آذوقهای را که بانو خدیجه(س) بسته بود، بر دوش میکشید و روی ریگهای داغ میدوید تا به محمدِ امین برسد. من خیال میکنم، همانجا، وقتی زانوی کوچکش بر سنگی تیز خورد و اولین زخمِ راهِ خدا بر تنش نشست، فرشتگان ایستادند و او را تحسین کردند؛ چرا که فهمیدند این تن، قرار است سپرِ بلایِ تمامِ تاریخِ اسلام شود.
من خیال میکنم...در سیزدهسالگی، وقتی سهمِ علی از دنیا، سنگ خوردن به جایِ پیامبر بود؛ یا در لیلةالمبیت، وقتی در بسترِ خطر خوابید تا نور زنده بماند، کائنات دانستند که امامت، قبایی نیست که بر هر قامتی برازنده باشد. امامت مزدِ آن زخمهایی ست که در اُحُد دهان باز کردند، وقتی خنجرِ دشمن به دنبالِ جانِ رسولِ خدا میدوید و علی(ع) سپرِ جانِ پیامبر میشد. امامت برازنده آن قامتی ست که در خیبر، وقتی به تنِ پهلوانانِ کفر گره خورد، شمارِ زخمهایِ راهِ خدا به هشتاد و نود رسید و هر کدام نشانی از عشقی بود که تاریخ نتوانست تمامش را بنویسد.
و اکنون، غدیر!کاروان میایستد. پیامبر فرمانِ توقف میدهند. جهازِ شتران روی هم چیده شده تا منبری به بلندایِ ابدیت بنا شود. خورشید در میانه بود، اما نوری که از سیمای محمد(ص) و علی(ع) میتراوید، آفتاب را به زانو درمیآورد.من خیال میکنم، آن لحظه که پیامبر، دستِ علی را گرفت و بالا برد، همه ساکت شدند. نه فقط به خاطرِ کلامِ وحی، بلکه به خاطرِ آن که وقتی به دستِ علی نگاه میکردند، جایِ زخمهایِ کهنهیِ بدر و حنین را دیدند.
من خیال میکنم...آن لحظه که طنین " مَن کُنتُ مَولاه" طنین انداز شد، تمام حاضران، از آنانی که از شوق میگریستند تا آنانی که در دل بذرِ تردید کاشتند، در اعماقِ وجدانشان فریاد زدند:«چه کسی جز او؟!»کدام پیشینه میتوانست با شکوهِ نوجوانیِ او در حراء، با غیرتِ جوانیاش در خندق و با وفایِ بیمرزش در شعبِ ابیطالب رقابت کند؟! آنها دیدند که علی، تنها کسی است که پیش از آنکه امیر شود، اسیرِ عشقِ خدا بوده است.
من خیال میکنم...وقتی خلیفهی الهی برگزیده شد، مردم به ویژگیهایی خیره شده بودند که در هیچکسِ دیگری نیافته بودند. آنها مردی را میدیدند که شیرِ بیشه حق بود در برابر کفار، اما دلش برای یتیمان، نازکتر از پرِ پروانه بود...! مردی که شمشیرش دو دَم داشت، یکی برای بریدنِ ریشهی کفر و دیگری برای پاسبانی از حریمِ ولایت. آری! همگان فهمیدند که علی(ع) نه فقط جانشین پیامبر، که ادامهی نبوت در کالبدِ امامت است. مردی که هر نگاهِ پُر فروغش، تفسیری از قرآن و هرسکوتش دریایی از حکمت بود.
من خیال میکنم...در آن لحظه بیهمتا، فرشتگان دسته دسته فرود میآمدند تا بر دستی که خیبر را گشوده بود بوسه بزنند. راستی که غدیر، اعلام یک نام نبود؛ اتمام حجت بود برای تمامِ قلبهایی که به دنبالِ پناه میگشتند.
ای آینه تمام نمایِ مردانگی! پناهِ تمام دلهای خسته، ما را ببخش که اگر در غدیر نبودیم تا سَرِ تعظیم فرود آوریم و " بخ بخ" بگوییم، امروز با کولهباری از ارادتِ دست و پا شکسته، به میدان آمدهایم. ما از تمامِ این دنیا، فقط همین" دوست داشتنِ شما " را داریم که به هیچ بهشتی نمیفروشیم.
من خیال میکنم...هنوز هم شما در محرابِ تاریخ ایستادهاید، با پیکری که جای جایَش نشان از جانفشانی دارد. و غدیر، هنوز ادامه دارد؛ برای هر قلبی که بفهمد راهِ حق، از میانِ دستانِ گرهخوردهیِ رسول خدا و امیرمؤمنین میگذرد.
الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أمیرالمُؤمِنِینَ و الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُالسَّلام
مقدامه
۲۹۵
۱۵:۰۰
۱. امروز، سالروز مباهله بود؛ وقتی پیامبر اسلام هرچه توانست با مسیحیان نجران درباره حقانیت اسلام گفتگو کرد و آنان قانع نشدند، پپیشنهاد مباهله داد:«هر دو طرف عزیزترین افرادشان را بیاورند، و از خدا بخواهند که دروغگو را نابود کند.»و خودش فقط چهار نفر را آورد:علی، فاطمه، حسن و حسین.عزیزترینهایش…وقتی مسیحیان دیدند که پیامبر، نزدیکترین کسانش را آورده و اهلبیت او با چهرهای مصمم وارد میدان شدهاند، ترسیدند.عقب کشیدند.و مباهله نکردند…
۲. خبرنگار از زن پرسید: این چند روز آسمان تهران دائما زیر فشار و تهدید اسرائیل بوده. در این شرایط بچههایت را آوردی نترسیدی دوباره بزند؟ زن با غیظ جواب داد: اولا که جراتش را ندارد. ثانیا از چه بترسم وقتی حق با ماست؟او انگار به همراه همهٔ مردمی که با خانواده آمده بودند نماز جمعه، مباهله را در قرن جدید تکرار میکرد. هرکس که طرف حق است با عزیزترینهایش میآید…
۳. امید در سنتهای الهی محصول اطمینان به حصول حتمی قریبالوقوع در میدان مادی نیست. مؤمن امید دارد چون مطمئن است آنچه برایش میجنگد و برای رسیدن به آن تلاش میکند ارزش این همه سختی را دارد. حتی اگر نشد، او برای چیز درستی جنگیده! این همهٔ تفاوت طرف درست ماجرا با دشمن مقابلش است؛ همهٔ چیزی که باعث میشود از آوردن عزیزترینهایش نترسد و سنگینترین هزینهها را مشتاقانه بدهد؛ چون حتم دارد همه را هم که ببازد مهمترین چیز را به دست آورده؛ قرار گرفتن در صف آنهایی که برای خدا شمشیر میزنند...
خانم فاطمه رایگانی
مقدامه
صدای دختران پیشرو جریان دانشجویی
️ @meghdameh_eslamenab
۲. خبرنگار از زن پرسید: این چند روز آسمان تهران دائما زیر فشار و تهدید اسرائیل بوده. در این شرایط بچههایت را آوردی نترسیدی دوباره بزند؟ زن با غیظ جواب داد: اولا که جراتش را ندارد. ثانیا از چه بترسم وقتی حق با ماست؟او انگار به همراه همهٔ مردمی که با خانواده آمده بودند نماز جمعه، مباهله را در قرن جدید تکرار میکرد. هرکس که طرف حق است با عزیزترینهایش میآید…
۳. امید در سنتهای الهی محصول اطمینان به حصول حتمی قریبالوقوع در میدان مادی نیست. مؤمن امید دارد چون مطمئن است آنچه برایش میجنگد و برای رسیدن به آن تلاش میکند ارزش این همه سختی را دارد. حتی اگر نشد، او برای چیز درستی جنگیده! این همهٔ تفاوت طرف درست ماجرا با دشمن مقابلش است؛ همهٔ چیزی که باعث میشود از آوردن عزیزترینهایش نترسد و سنگینترین هزینهها را مشتاقانه بدهد؛ چون حتم دارد همه را هم که ببازد مهمترین چیز را به دست آورده؛ قرار گرفتن در صف آنهایی که برای خدا شمشیر میزنند...
مقدامه
۲۵۸
۱۰:۲۲
دفاعِ مقدس؛ از خاکریزهای دیروز تا آسمانهای امروز
همه چیز از یک شبِ تیره آغاز شد... آن ۱۲ روز، نه یک حادثهی گذرا، که استمرارِ همان ایستادگی بود که سالها پیش در خاکریزهای جنوب در رگهایِ وطن ریشه دواند. آنگاه که جادویِ فریبندهی رسانه و غرشِ آهنپارههایِ دشمن، خیال میکردند میتوانند خورشیدِ این سرزمین را در بند کنند، دگرباره عاشورا تکرار شد.
دشمن که چهل سال رشته بود تا هویتِ ما را به یغما ببرد، ناباورانه دید که با اولین غرشِ "نصرتِ الهی "، تمامِ بافتههایش در شعلههای غیرت، پنبه شد. سربازانِ گمنام و سردارانِ سرفرازِ این خاک، آرشوار زِهِ کمانِ طهرانیمقدم را تا کرانههایِ فتح کشیدند تا به جهان ثابت کنند مرزِ حق و باطل را نه امپراطوریِ فریب، بلکه آتشِ غیرت و خونِ مطهرِ شهیدان تعیین میکند.
من این نبرد را دفاع مقدس مینامم؛ چرا که در قاموسِ غیرتِ این مرز و بوم، فرقی میان شهریور ۱۳۵۹ و خردادِ سوزان ۱۴۰۴ نیست. تقویمها تنها شماره عوض میکنند، اما یک حقیقت در رگهای این خاک جاری است: قامت این ملت در تلاطم هیچ طوفانی خم نخواهد گشت، ما ایستادهایم؛ یکپارچه چون سَد، استوار چون کوه و بیباک چون صاعقه.
این "دفاع مقدس" است؛ چرا که دگرباره به رخِ جهانیان کشید که ایران، صرفاً یک جغرافیا در نقشه نیست؛ بلکه میثاقیست ابدی میانِ رنگینکمانی از اقوام و مذاهب که در لحظهیِ حادثه، قلبهایشان در سینه به یک ضربآهنگِ واحد میتپد. به راستی در چنین شکوهِ جمعیای، کدام دستِ پلید است که جرئت کند حتی یک وجب از این خاکِ اهورایی را از ارادهی پولادینِ مالکانش جدا سازد!
اما آه از آن سحرگاهِ ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، چه شد که آن سپیدهیِ آرام به التهابی سرخ بدل گشت! چه شد که موشکهای کین، حریمِ آسمانِ پایتخت را خراشیدند؟! ما چشم گشودیم و در هجومِ بُغض، جای خالیِ آن لبخندهای رندانهی سردار حاجیزاده را دیدیم! چه شد که ناگهان طنینِ با صلابتِ سردار سلامی و اقتدارِ بیبدیلِ سردار باقری در پسِ غبارِ حادثه پنهان گشت؟! آنهمه ستارهی دانش و دانشمندانِ هستهایمان کجای این معرکه پرکشیدند؟!
آن روز، دشمن با رؤیای واهیِ محوِ هویت ما آمده بود؛ حتی در خیالِ خامشان، دخترکانِ معصومِ ما را با عروسکهایشان نشانه رفتند. اما در میانهی این پرسشهای جانسوز، یک حقیقت از خورشید هم روشنتر بود: ما مردم دیاری بودیم که در سختترین ثانیهها، تکیهگاهی جز ذاتِ اقدسِ الهی و شانههای استوار یکدیگر نداشته و نداریم.
این ملت، جادهی پایداری را با قدمهای سالیانِ خویش میشناخت. ما نسلِ فریادهای استکبارستیزیم؛ ملتی که دهههاست در برابر زورگوییِ فرعونیان زمان ایستاده است. دشمنانِ ما میپنداشتند پیروزیشان قطعی است؛ چرا که آنان تنها زمانی پا به میدان میگذارند که از فتح مطمئن باشند، اما زهی خیال باطل! ورق از همان ساعتِ نخست برگشت.
مردم، چون سیلی خروشان و بنیانی مرصوص، شانه به شانهی هم ایستادند. خیابانها در آستانهی عید غدیر، نه فقط شاهدِ حضور، که گواه تجلیِ یک هویتِ اصیل بودند؛ خروشی که فریاد میزد:«این سرزمین صاحب دارد...» و در همان دقایقِ سرنوشتساز، کلامِ قاطع و آرامِ ناخدایِ باخدایِ انقلاب، چون آبی بر آتش، جانها را جلا داد و قطبنمای روحیِ کشور را در اوجِ تلاطم، تثبیت کرد. همین اشاره کافی بود تا ارادهها منسجم و گامها استوارتر از پیش شود.
و امروز، اگرچه داغِ سردارانِ سرافراز بر سینههایمان سنگینی میکند؛ دلتنگیِ سردارِ آسمانها، شهید حاجی زاده، مردی که صورتِ منورش بویِ اخلاصِ حاج قاسم را میداد. دلتنگِ شهید سلامی، فرماندهای که لبخندهای اطمینانبخشاش، آرامش را به دلهایمان بازمیگرداند. و جانمان پر است از حسرتِ آن نبوغِ بیبدیل؛ دلتنگِ شهید باقری که هوش و درایتش، بنبستهای سخت را به بزرگراههایِ عزت بدل میکرد.
و دلتنگیمان برای آن دیدگانِ بیدار، تمام ناشدنی ست، اما میراثِ آنها یعنی "اتحادِ مقدس"، چون نگینی بر پیشانی تاریخِ ایران میدرخشد. و ما بر این پیمانِ خونین ماندهایم؛ یک ملت، یک آرمان و یک ایرانِ مقتدر...
خانم فاطمه نجفی؛ عضو بسیج دانشجویی دانشگاه شاهد
مقدامه
صدای دختران پیشرو جريان دانشجویی
️ @meghdameh_eslamenab
همه چیز از یک شبِ تیره آغاز شد... آن ۱۲ روز، نه یک حادثهی گذرا، که استمرارِ همان ایستادگی بود که سالها پیش در خاکریزهای جنوب در رگهایِ وطن ریشه دواند. آنگاه که جادویِ فریبندهی رسانه و غرشِ آهنپارههایِ دشمن، خیال میکردند میتوانند خورشیدِ این سرزمین را در بند کنند، دگرباره عاشورا تکرار شد.
دشمن که چهل سال رشته بود تا هویتِ ما را به یغما ببرد، ناباورانه دید که با اولین غرشِ "نصرتِ الهی "، تمامِ بافتههایش در شعلههای غیرت، پنبه شد. سربازانِ گمنام و سردارانِ سرفرازِ این خاک، آرشوار زِهِ کمانِ طهرانیمقدم را تا کرانههایِ فتح کشیدند تا به جهان ثابت کنند مرزِ حق و باطل را نه امپراطوریِ فریب، بلکه آتشِ غیرت و خونِ مطهرِ شهیدان تعیین میکند.
من این نبرد را دفاع مقدس مینامم؛ چرا که در قاموسِ غیرتِ این مرز و بوم، فرقی میان شهریور ۱۳۵۹ و خردادِ سوزان ۱۴۰۴ نیست. تقویمها تنها شماره عوض میکنند، اما یک حقیقت در رگهای این خاک جاری است: قامت این ملت در تلاطم هیچ طوفانی خم نخواهد گشت، ما ایستادهایم؛ یکپارچه چون سَد، استوار چون کوه و بیباک چون صاعقه.
این "دفاع مقدس" است؛ چرا که دگرباره به رخِ جهانیان کشید که ایران، صرفاً یک جغرافیا در نقشه نیست؛ بلکه میثاقیست ابدی میانِ رنگینکمانی از اقوام و مذاهب که در لحظهیِ حادثه، قلبهایشان در سینه به یک ضربآهنگِ واحد میتپد. به راستی در چنین شکوهِ جمعیای، کدام دستِ پلید است که جرئت کند حتی یک وجب از این خاکِ اهورایی را از ارادهی پولادینِ مالکانش جدا سازد!
اما آه از آن سحرگاهِ ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، چه شد که آن سپیدهیِ آرام به التهابی سرخ بدل گشت! چه شد که موشکهای کین، حریمِ آسمانِ پایتخت را خراشیدند؟! ما چشم گشودیم و در هجومِ بُغض، جای خالیِ آن لبخندهای رندانهی سردار حاجیزاده را دیدیم! چه شد که ناگهان طنینِ با صلابتِ سردار سلامی و اقتدارِ بیبدیلِ سردار باقری در پسِ غبارِ حادثه پنهان گشت؟! آنهمه ستارهی دانش و دانشمندانِ هستهایمان کجای این معرکه پرکشیدند؟!
آن روز، دشمن با رؤیای واهیِ محوِ هویت ما آمده بود؛ حتی در خیالِ خامشان، دخترکانِ معصومِ ما را با عروسکهایشان نشانه رفتند. اما در میانهی این پرسشهای جانسوز، یک حقیقت از خورشید هم روشنتر بود: ما مردم دیاری بودیم که در سختترین ثانیهها، تکیهگاهی جز ذاتِ اقدسِ الهی و شانههای استوار یکدیگر نداشته و نداریم.
این ملت، جادهی پایداری را با قدمهای سالیانِ خویش میشناخت. ما نسلِ فریادهای استکبارستیزیم؛ ملتی که دهههاست در برابر زورگوییِ فرعونیان زمان ایستاده است. دشمنانِ ما میپنداشتند پیروزیشان قطعی است؛ چرا که آنان تنها زمانی پا به میدان میگذارند که از فتح مطمئن باشند، اما زهی خیال باطل! ورق از همان ساعتِ نخست برگشت.
مردم، چون سیلی خروشان و بنیانی مرصوص، شانه به شانهی هم ایستادند. خیابانها در آستانهی عید غدیر، نه فقط شاهدِ حضور، که گواه تجلیِ یک هویتِ اصیل بودند؛ خروشی که فریاد میزد:«این سرزمین صاحب دارد...» و در همان دقایقِ سرنوشتساز، کلامِ قاطع و آرامِ ناخدایِ باخدایِ انقلاب، چون آبی بر آتش، جانها را جلا داد و قطبنمای روحیِ کشور را در اوجِ تلاطم، تثبیت کرد. همین اشاره کافی بود تا ارادهها منسجم و گامها استوارتر از پیش شود.
و امروز، اگرچه داغِ سردارانِ سرافراز بر سینههایمان سنگینی میکند؛ دلتنگیِ سردارِ آسمانها، شهید حاجی زاده، مردی که صورتِ منورش بویِ اخلاصِ حاج قاسم را میداد. دلتنگِ شهید سلامی، فرماندهای که لبخندهای اطمینانبخشاش، آرامش را به دلهایمان بازمیگرداند. و جانمان پر است از حسرتِ آن نبوغِ بیبدیل؛ دلتنگِ شهید باقری که هوش و درایتش، بنبستهای سخت را به بزرگراههایِ عزت بدل میکرد.
و دلتنگیمان برای آن دیدگانِ بیدار، تمام ناشدنی ست، اما میراثِ آنها یعنی "اتحادِ مقدس"، چون نگینی بر پیشانی تاریخِ ایران میدرخشد. و ما بر این پیمانِ خونین ماندهایم؛ یک ملت، یک آرمان و یک ایرانِ مقتدر...
مقدامه
۲۲۴
۱۳:۳۰
۱۶۸
۷:۴۲
🪧رویداد ایراندار
فرصتی برای طرحهای جریان دانشجویی در پاسخ به سوالاتی که ذیل پنج محور از بیانیهی گام دوم مطرح شده:
علم و پژوهش
اقتصاد
معنویت و اخلاق
عزت ملی/روابط خارجی
سبک زندگی
در سه گام یادداشت، ایده عملیاتی و خروجی رسانهای
مهلت ثبتنام: ۲۶ خرداد ماه الی ۱ تیرماه
ثبت نام به صورت گروههای ۳ الی ۵ نفره
ویژه دختران دانشجو
جایزه رویداددو میلیون تومان جایزه نقدی برای گروه برتر
ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر: @meghdameh_admiin
#به_پا_خیز_میخواند_ایران_تو_را
مقدامه
صدای دختران پیشرو جریان دانشجویی
️ @meghdameh_eslamenab
فرصتی برای طرحهای جریان دانشجویی در پاسخ به سوالاتی که ذیل پنج محور از بیانیهی گام دوم مطرح شده:
#به_پا_خیز_میخواند_ایران_تو_را
مقدامه
۱.۴K
۱۷:۳۰
#به_پا_خیز_میخواند_ایران_تو_را
مقدامه
۲۵۱
۹:۳۰
دنیا به جوان ایرانی و پایداری ایرانی و ابتکارهای ایرانی، در بسیاری از عرصهها با چشم تکریم و احترام مینگرد. قدر خود را بدانید و با قوت خداداد، به سوی آینده خیز بردارید و حماسه بیافرینید.|بیانیه گام دوم|
مهلت ثبتنام در رویداد ایراندار تا پایان هفته، جمعه ۵ تیرماه تمدید شد.
جهت ثبتنام به پیوند مراجعه کنید.
#به_پا_خیز_میخواند_ایران_تو_را
مقدامه
صدای دختران پیشرو جریان دانشجویی
️ @meghdameh_eslamenab
جهت ثبتنام به پیوند مراجعه کنید.
#به_پا_خیز_میخواند_ایران_تو_را
مقدامه
۴۹
۱۵:۰۰