۵.۳K
۱۵:۳۷
به نیابت از یک شاگرد کوچک
در همان ساعتهای نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد. ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو…
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:https://parvaznameh.ir/blog/notes/P45392-به-نیابت-از-یک-شاگرد-کوچک.html
" />
بهقلم ریحانه هداوند | پایه دهم
#کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
در همان ساعتهای نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد. ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو…
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:https://parvaznameh.ir/blog/notes/P45392-به-نیابت-از-یک-شاگرد-کوچک.html
۵K
۱۸:۰۶
۴.۵K
۱۳:۳۶
عاقبت آن عمر گرانبها و پر فراز و نشیب شما، گره خوردهبود به اعتکافها و رزقهایی که از دست شهدای راهیان میگرفتی..سحر آخر و روضهی حضرت زینب دلتان را متصل میکرد به زینبیه و حرم غریب سوریه. و شما همان سحرهای آخر اعتکافها رزق شهادت را از امالمصائب گرفتید..و چه زیبا نام مبارک حضرتش بر پیکر شما جای گرفت.
#کارگروه_رسانه@mehre_farhang1
۴.۷K
۱۶:۲۲
بازارسال شده از هنرستان فرهنگ
"آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنهای "
و شهدای خانواده ایشان
#مدرسه_هنر_فرهنگ
@madreseh_honar_farhang
۳۰۴
۶:۵۶
@mehre_farhang1
۹.۹K
۸:۱۳
آن شبِ بود و نبود
با خودم فکر کردم شاید بتوانم یکبار دیگر خانم حداد را ببینم؛ بیهیچ شائبهای. نه شائبهی روایتی که از ایشان بگوید، نه حتی شائبهی خاطرهای که وجهی از ایشان را نشان دهد و وجوهی را نه. فقط یک دیدنِ ساده؛ دیدنی که حالا کارش به «شاید» کشیده بود.بعد از دیدنشان تصمیم بگیرم چه کار کنم: جلو بروم و سلام کنم؟ واکنشی لازم نبینم؟ یا فرار کنم تا مرا نبینند؟ ببینمشان که دستهایشان را تکان میدهند؛ یک ثانیه هستند و دیگر نیستند، و اگر با ایشان کاری داشته باشم، بعد از آن ثانیه باید دوبار پلهها را بالا و پایین بروم تا پیدایشان کنم.دیر راه افتاده بودم تا نزدیک ننشینم. مراسم حتماً سنگین بود. اما در راه فکر کردم شاید بتوانم خانم حداد را ببینم. ممکن است صورت خانم حداد را ببینم؟ فکر کردم میبینم و دیدار میکنیم. اما نه؛ در بهترین حالت، دیداری بود با شائبهی پردهای سرد و سفید؛ بیفایده.اشتباه میکردم. مانع، نردهای سرخ بود؛ و پیچیدهتر. باید یاد بگیرم تا بتوانم دستم را از فاصلهی میان نردهها رد کنم.— دست یا دل؟در حیاط مدرسه گم شده بودم و فکر میکردم: «من وسط این همه مرد چه کار میکنم؟» ون را در حیاط دیدم؛ خاکستری، با خطوط مشکی. طوری بود که بتوانم فکر کنم خانم حداد در آن است. مردانی با لباس بسیجی جلو دویدند. ایستادم و فکر می... نه، نایستاده بودم؛ پاهایم میلرزید و فکری نمیکردم. فهمیدم. چرخیدم و دنبال جایی که باید میرفتم گشتم. راه را پیدا کردم. دمِ در کسی ایستاده بود و به ون نگاه میکرد. همانجا میچرخیدم و به ون نگاه نمیکردم؛ دنبال فردی میگشتم که نگذارد کسی گم شود.— چرا؟ نردهای بود؟بالا رفتم. در اتاقِ دورتر نشستم. نمیخواستم نزدیک بنشینم. خانم حداد حالا قرار بود بخشی از مراسم باشند. من اینجا چه کار میکنم؟دوستم گفت تابوت ایشان در اتاقی بوده است، نه در ون. او پیش از من وارد شده بود. نفهمیدم خانم حداد چند ثانیهای بودند و دیگر نبودند، یا نبودند و نبودند؟اکثریت ایستادند. دیرتر از بقیه ایستادم، اما کامل. «اگر پاهایت نمیلرزند، نزدیک نرو.» دمِ درِ اتاق رفتم. همانجا ماندم. چقدر گریه کردم با بیتی که معنای خاصی نداشت: «فغان تا عالم لاهوت میره / تابوت میره، تابوت میره.» سنگین بود.ندیدم؛ دستی بر آن نکشیدم.— بر چه چیز؟ بر نرده؟دمی که بچهها بالای سر خانم حداد خواندند، مرا یاد روزهای تئاتر انداخت. در آن روزها، هنگام تمرین تئاترِ نهمها، اینطور نوایی میآمد. گذشته چقدر پُر است و سرریز میشود.آقای حداد روایتی از خانم حداد نگفتند. گفتند: «اگه بچههاش بپرسن چرا ما رو نیاوردی برای آخرین بار مادرمونو ببینیم، چی بگم؟»ایشان را بردند و تخته ماند، و پارچهی سبز، و گلهای توی محفظهها.— همین؟اشکها ماندند. نه؛ نماندند، ریختند. حتی نفهمیدیم خانم حداد عمری بودند و بعد دیگر نبودند، یا نبودند و نبودند.— اشک چیست؟+ چه میگویی؟ — چرا اشکها ریختند؟+ به خاطر ایشان. — تو گفتی ایشان را بردند.+ شاید دلمان؛ نه، هنوز آنقدر نمیفهمم. دستمان؛ نه، قدرتی و قدری ندارم. چشمهایمان شاید به ایشان رسید. — شاید بعدِ دیدنشان راه را پیدا کنی. کمی بگرد.شاید عمری نماندند، اما نرفتند.
#یاد_نوشت
نیایش رحمتی @mehre_farhang1
با خودم فکر کردم شاید بتوانم یکبار دیگر خانم حداد را ببینم؛ بیهیچ شائبهای. نه شائبهی روایتی که از ایشان بگوید، نه حتی شائبهی خاطرهای که وجهی از ایشان را نشان دهد و وجوهی را نه. فقط یک دیدنِ ساده؛ دیدنی که حالا کارش به «شاید» کشیده بود.بعد از دیدنشان تصمیم بگیرم چه کار کنم: جلو بروم و سلام کنم؟ واکنشی لازم نبینم؟ یا فرار کنم تا مرا نبینند؟ ببینمشان که دستهایشان را تکان میدهند؛ یک ثانیه هستند و دیگر نیستند، و اگر با ایشان کاری داشته باشم، بعد از آن ثانیه باید دوبار پلهها را بالا و پایین بروم تا پیدایشان کنم.دیر راه افتاده بودم تا نزدیک ننشینم. مراسم حتماً سنگین بود. اما در راه فکر کردم شاید بتوانم خانم حداد را ببینم. ممکن است صورت خانم حداد را ببینم؟ فکر کردم میبینم و دیدار میکنیم. اما نه؛ در بهترین حالت، دیداری بود با شائبهی پردهای سرد و سفید؛ بیفایده.اشتباه میکردم. مانع، نردهای سرخ بود؛ و پیچیدهتر. باید یاد بگیرم تا بتوانم دستم را از فاصلهی میان نردهها رد کنم.— دست یا دل؟در حیاط مدرسه گم شده بودم و فکر میکردم: «من وسط این همه مرد چه کار میکنم؟» ون را در حیاط دیدم؛ خاکستری، با خطوط مشکی. طوری بود که بتوانم فکر کنم خانم حداد در آن است. مردانی با لباس بسیجی جلو دویدند. ایستادم و فکر می... نه، نایستاده بودم؛ پاهایم میلرزید و فکری نمیکردم. فهمیدم. چرخیدم و دنبال جایی که باید میرفتم گشتم. راه را پیدا کردم. دمِ در کسی ایستاده بود و به ون نگاه میکرد. همانجا میچرخیدم و به ون نگاه نمیکردم؛ دنبال فردی میگشتم که نگذارد کسی گم شود.— چرا؟ نردهای بود؟بالا رفتم. در اتاقِ دورتر نشستم. نمیخواستم نزدیک بنشینم. خانم حداد حالا قرار بود بخشی از مراسم باشند. من اینجا چه کار میکنم؟دوستم گفت تابوت ایشان در اتاقی بوده است، نه در ون. او پیش از من وارد شده بود. نفهمیدم خانم حداد چند ثانیهای بودند و دیگر نبودند، یا نبودند و نبودند؟اکثریت ایستادند. دیرتر از بقیه ایستادم، اما کامل. «اگر پاهایت نمیلرزند، نزدیک نرو.» دمِ درِ اتاق رفتم. همانجا ماندم. چقدر گریه کردم با بیتی که معنای خاصی نداشت: «فغان تا عالم لاهوت میره / تابوت میره، تابوت میره.» سنگین بود.ندیدم؛ دستی بر آن نکشیدم.— بر چه چیز؟ بر نرده؟دمی که بچهها بالای سر خانم حداد خواندند، مرا یاد روزهای تئاتر انداخت. در آن روزها، هنگام تمرین تئاترِ نهمها، اینطور نوایی میآمد. گذشته چقدر پُر است و سرریز میشود.آقای حداد روایتی از خانم حداد نگفتند. گفتند: «اگه بچههاش بپرسن چرا ما رو نیاوردی برای آخرین بار مادرمونو ببینیم، چی بگم؟»ایشان را بردند و تخته ماند، و پارچهی سبز، و گلهای توی محفظهها.— همین؟اشکها ماندند. نه؛ نماندند، ریختند. حتی نفهمیدیم خانم حداد عمری بودند و بعد دیگر نبودند، یا نبودند و نبودند.— اشک چیست؟+ چه میگویی؟ — چرا اشکها ریختند؟+ به خاطر ایشان. — تو گفتی ایشان را بردند.+ شاید دلمان؛ نه، هنوز آنقدر نمیفهمم. دستمان؛ نه، قدرتی و قدری ندارم. چشمهایمان شاید به ایشان رسید. — شاید بعدِ دیدنشان راه را پیدا کنی. کمی بگرد.شاید عمری نماندند، اما نرفتند.
۵.۲K
۵:۴۵
عجب آمدید...حاشیهای از آخرین ملاقات خصوصی با شما
مینویسم: «جریان چیه؟» جواب میدهد: «به ما هم نمیگن، ولی انگار برنامهی خیلی خاصیه. خیلی تأکید کردن همه بیایم. تو هم بیا حتما؛ بیا مدرسه، با هم از اینجا میریم.» جوابش را که خواندم، دلم بیهوا پیچید و حالم طوفانی شد؛ معدهام به هم ریخت و پشتبندش، کمکم سرم هم سنگین شد. دریغ از یک صفحه مطالعهی درستوحسابی و با تمرکز میان آن شرایط. حالیام نبود چه میخوانم و هزار…
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:https://parvaznameh.ir/blog/notes/P45394-عجب-آمدید.html
" />
بهقلم حسنا نیلفروشان | پایه دوازدهم
#کارگروه_نشریه@mehre_farhang1
مینویسم: «جریان چیه؟» جواب میدهد: «به ما هم نمیگن، ولی انگار برنامهی خیلی خاصیه. خیلی تأکید کردن همه بیایم. تو هم بیا حتما؛ بیا مدرسه، با هم از اینجا میریم.» جوابش را که خواندم، دلم بیهوا پیچید و حالم طوفانی شد؛ معدهام به هم ریخت و پشتبندش، کمکم سرم هم سنگین شد. دریغ از یک صفحه مطالعهی درستوحسابی و با تمرکز میان آن شرایط. حالیام نبود چه میخوانم و هزار…
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:https://parvaznameh.ir/blog/notes/P45394-عجب-آمدید.html
۴.۸K
۱۷:۲۱
@mehre_farhang1
🥳۱
۳.۳K
۱۲:۴۴
@mehre_farhang1
🥳۴
۶.۹K
۶:۱۶