لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل دبیرستان دخترانه فرهنگد
۴.۳ هزار عضو

دبیرستان دخترانه فرهنگ

undefined کانال اطلاع‌رسانی دبیرستان دخترانه فرهنگ
بله - وبسایت  - پروازنامه
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۸ تیر
thumbnail
undefined۱۴۷
undefined۱

۵.۳K

۱۵:۳۷

thumbnail
به نیابت از یک شاگرد کوچک
در همان ساعت‌های نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد. ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو…
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:https://parvaznameh.ir/blog/notes/P45392-به-نیابت-از-یک-شاگرد-کوچک.html
undefined<img style=" />undefined به‌قلم ریحانه هداوند | پایه دهمundefined #کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
undefined۴۸
undefined۱۶

۵K

۱۸:۰۶

۱۹ تیر
thumbnail
undefined۱۱۷
undefined۱

۴.۵K

۱۳:۳۶

thumbnail
عاقبت آن عمر گرانبها و پر فراز و نشیب شما، گره خورده‌بود به اعتکاف‌ها و رزق‌هایی که از دست شهدای راهیان می‌گرفتی..سحر آخر و روضه‌ی حضرت زینب دل‌تان را متصل می‌کرد به زینبیه و حرم غریب سوریه. و شما همان سحرهای آخر اعتکاف‌ها رزق شهادت را از ام‌المصائب گرفتید..و چه زیبا نام مبارک حضرتش بر پیکر شما جای گرفت.undefined #کارگروه_رسانه@mehre_farhang1
undefined۴۸
undefined۴۴

۴.۷K

۱۶:۲۲

۲۰ تیر
بازارسال شده از هنرستان فرهنگ
thumbnail
undefined باید برخاست...
undefinedمراسم عزاداری ایام دهه سوم محرم به نیت توسل به حضرت سجاد (علیه السلام)
undefined هدیه به روح پاک رهبر شهید انقلاب،
"آیت‌ الله العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای "
و شهدای خانواده ایشان

undefined به کلام :حجت‌ الاسلام و المسلمين محمدمهدی طباخیان undefined با نوای :کربلایی سجاد خسروآبادی
undefined از دوشنبه‌ ۲۲ تیر ماه، به مدت ۵ شبundefined از ساعت ۱۷:۳۰ تا نماز مغربundefined خيابان فلسطین، نرسیده به میدان فلسطین، بعد از کوچه نوبخت، مدرسه هنر فرهنگ
#مدرسه_هنر_فرهنگ
@madreseh_honar_farhang

۳۰۴

۶:۵۶

۲۱ تیر
thumbnail
undefined ماییم و زخم‌های تو و مرهم حسین...
undefined مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام هیئت عزاداری فرهنگ اهل بیت
undefined به یاد رهبر شهید ایران و معلمان عزیزمان
undefined پنجشنبه و جمعه ۲۵ و ۲۶ تیرماهundefined بعد از اذان مغرب و عشا
undefinedخیابان شهید فیاضی، خیابان چناران، کوی یاسمن، پلاک ۱۱، دبیرستان دخترانه مهرفرهنگ
@mehre_farhang1
undefined۱۸۵
undefined۱۵
undefined۴

۹.۹K

۸:۱۳

۲۲ تیر
آن شبِ بود و نبود
با خودم فکر کردم شاید بتوانم یک‌بار دیگر خانم حداد را ببینم؛ بی‌هیچ شائبه‌ای. نه شائبه‌ی روایتی که از ایشان بگوید، نه حتی شائبه‌ی خاطره‌ای که وجهی از ایشان را نشان دهد و وجوهی را نه. فقط یک دیدنِ ساده؛ دیدنی که حالا کارش به «شاید» کشیده بود.بعد از دیدنشان تصمیم بگیرم چه کار کنم: جلو بروم و سلام کنم؟ واکنشی لازم نبینم؟ یا فرار کنم تا مرا نبینند؟ ببینمشان که دست‌هایشان را تکان می‌دهند؛ یک ثانیه هستند و دیگر نیستند، و اگر با ایشان کاری داشته باشم، بعد از آن ثانیه باید دوبار پله‌ها را بالا و پایین بروم تا پیدایشان کنم.دیر راه افتاده بودم تا نزدیک ننشینم. مراسم حتماً سنگین بود. اما در راه فکر کردم شاید بتوانم خانم حداد را ببینم. ممکن است صورت خانم حداد را ببینم؟ فکر کردم می‌بینم و دیدار می‌کنیم. اما نه؛ در بهترین حالت، دیداری بود با شائبه‌ی پرده‌ای سرد و سفید؛ بی‌فایده.اشتباه می‌کردم. مانع، نرده‌ای سرخ بود؛ و پیچیده‌تر. باید یاد بگیرم تا بتوانم دستم را از فاصله‌ی میان نرده‌ها رد کنم.— دست یا دل؟در حیاط مدرسه گم شده بودم و فکر می‌کردم: «من وسط این همه مرد چه کار می‌کنم؟» ون را در حیاط دیدم؛ خاکستری، با خطوط مشکی. طوری بود که بتوانم فکر کنم خانم حداد در آن است. مردانی با لباس بسیجی جلو دویدند. ایستادم و فکر می... نه، نایستاده بودم؛ پاهایم می‌لرزید و فکری نمی‌کردم. فهمیدم. چرخیدم و دنبال جایی که باید می‌رفتم گشتم. راه را پیدا کردم. دمِ در کسی ایستاده بود و به ون نگاه می‌کرد. همان‌جا می‌چرخیدم و به ون نگاه نمی‌کردم؛ دنبال فردی می‌گشتم که نگذارد کسی گم شود.— چرا؟ نرده‌ای بود؟بالا رفتم. در اتاقِ دورتر نشستم. نمی‌خواستم نزدیک بنشینم. خانم حداد حالا قرار بود بخشی از مراسم باشند. من اینجا چه کار می‌کنم؟دوستم گفت تابوت ایشان در اتاقی بوده است، نه در ون. او پیش از من وارد شده بود. نفهمیدم خانم حداد چند ثانیه‌ای بودند و دیگر نبودند، یا نبودند و نبودند؟اکثریت ایستادند. دیرتر از بقیه ایستادم، اما کامل. «اگر پاهایت نمی‌لرزند، نزدیک نرو.» دمِ درِ اتاق رفتم. همان‌جا ماندم. چقدر گریه کردم با بیتی که معنای خاصی نداشت: «فغان تا عالم لاهوت می‌ره / تابوت می‌ره، تابوت می‌ره.» سنگین بود.ندیدم؛ دستی بر آن نکشیدم.— بر چه چیز؟ بر نرده؟دمی که بچه‌ها بالای سر خانم حداد خواندند، مرا یاد روزهای تئاتر انداخت. در آن روزها، هنگام تمرین تئاترِ نهم‌ها، این‌طور نوایی می‌آمد. گذشته چقدر پُر است و سرریز می‌شود.آقای حداد روایتی از خانم حداد نگفتند. گفتند: «اگه بچه‌هاش بپرسن چرا ما رو نیاوردی برای آخرین بار مادرمونو ببینیم، چی بگم؟»ایشان را بردند و تخته ماند، و پارچه‌ی سبز، و گل‌های توی محفظه‌ها.— همین؟اشک‌ها ماندند. نه؛ نماندند، ریختند. حتی نفهمیدیم خانم حداد عمری بودند و بعد دیگر نبودند، یا نبودند و نبودند.— اشک چیست؟+ چه می‌گویی؟ — چرا اشک‌ها ریختند؟+ به خاطر ایشان. — تو گفتی ایشان را بردند.+ شاید دلمان؛ نه، هنوز آن‌قدر نمی‌فهمم. دستمان؛ نه، قدرتی و قدری ندارم. چشم‌هایمان شاید به ایشان رسید. — شاید بعدِ دیدنشان راه را پیدا کنی. کمی بگرد.شاید عمری نماندند، اما نرفتند.
undefined #یاد_نوشتundefined نیایش رحمتی @mehre_farhang1
undefined۴۵
undefined۱۲
undefined۲

۵.۲K

۵:۴۵

۲۴ تیر
thumbnail
عجب آمدید...حاشیه‌ای از آخرین ملاقات خصوصی با شما
می‌نویسم: «جریان چیه؟» جواب می‌دهد: «به ما هم نمی‌گن، ولی انگار برنامه‌ی خیلی خاصیه. خیلی تأکید کردن همه بیایم. تو هم بیا حتما؛ بیا مدرسه، با هم از اینجا می‌ریم.» جوابش را که خواندم، دلم بی‌هوا پیچید و حالم طوفانی شد؛ معده‌ام به هم ریخت و پشت‌بندش، کم‌کم سرم هم سنگین شد. دریغ از یک صفحه مطالعه‌ی درست‌وحسابی و با تمرکز میان آن شرایط. حالی‌ام نبود چه می‌خوانم و هزار…
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:https://parvaznameh.ir/blog/notes/P45394-عجب-آمدید.html
undefined<img style=" />undefined به‌قلم حسنا نیلفروشان | پایه دوازدهمundefined #کارگروه_نشریه@mehre_farhang1
undefined۴۱
undefined۲۲

۴.۸K

۱۷:۲۱

۲۸ تیر
thumbnail
undefined یک سال پیش، از در و دیوار مدرسه که به پیشواز هیئت سالانه، سیاه‌پوش شده بودند عکس گرفتیم و در یک پاکت برای شما فرستادیم. برای شمایی که نمی‌دانستیم کجایید و چطور ما و کارهایمان را می‌بینید. دلمان خوش بود که آخرین بار است در نبودتان روضه می‌گیریم. اما...امسال هم با دلتنگی برای شما، روضه گرفتیم، که میراثتان باقی بماند؛ با این تفاوت که می‌دانیم کجایید و ما را می‌بینید. و حالا...
undefined ماییم و زخم‌های تو و مرهم حسینما را که گریه‌ایم روی شانه‌های همدر هم بخر به جان تن درهم حسین
undefined گزارش مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام
undefined هیئت عزاداری فرهنگ اهل بیت
@mehre_farhang1
undefined۱۰۲
undefined۲۳
undefined۷
🥳۱

۳.۳K

۱۲:۴۴

۲۹ تیر
thumbnail
undefined وَلَا تَحسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَموَٰتَا بَل أَحيَآءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقُونَ undefined
undefined مراسم بزرگداشت شـهـیـد زهـرا حـداد عـادل undefined
undefined پنجشنبه ۱ مرداد ماه ۱۴۰۵undefined ساعت ۱۷:۰۰ الـی ۱۹:۰۰undefined میدان فلسطین، مسجد امام صادق علیه‌السلام
undefined از طرف « خـانواده شـهیـد »
@mehre_farhang1
undefined۱۵۸
undefined۱۱
undefined۱۰
undefined۵
🥳۴
undefined۴

۶.۹K

۶:۱۶