بازارسال شده از رسانه تصویری آن
از زهرا حدادعادل چه درسهایی گرفتم؟
زهره احمدلو، جهادگر در گفتوگو با رسانه تصویری «آن»:
خانم حدادعادل، معلم جامعهشناسی، تجسم بصیرت و تواضع بود. ایشان بر آگاهیِ عمیقِ دختران از پیشینه جریانات سیاسی و تحلیل ریشهای جنبشها تأکید داشت. آموختنِ پرسشگری و درکِ مفاهیمی چون استعمار در کنار همراهی صمیمی با دانشآموزان، از او الگویی ساخت که میراثش بیداریِ نسلِ جوان و آگاهیِ همیشگی است.
#مثبت_آن
️ @ONnewsmedia
زهره احمدلو، جهادگر در گفتوگو با رسانه تصویری «آن»:
#مثبت_آن
۹:۲۸
آری، ما ایستادهایم....ایستادهایم تا آخرین نفس، تا آخرین قطرهٔ خون. ایستادهایم تا دنیا بفهمد ایران و ایرانی کم نمیآورد...ما زندهایم و زندگی در لحظه لحظههای ما جریان دارد. از شما میخواهیم برایمان قابهایی از زندگی بیاورید. قابهایی از زندگی و استقامت در دل طوفان حوادث
#کارگروه_رسانه#گروه_رسانهای_موج_فرهنگ@mehre_farhang1
۰:۲۲
در میانهی طوفان، صخرهها استوارتر از همیشه ایستادهاند.
«زمانه، همواره با آزمونهای سخت، جوهرهی جانها را میآزماید؛ تا مشخص شود کدام روح در برابر طوفانها نه خم میشود و نه میلرزد. امروز، در روزی که محاصرهی دریایی همچون سایهای سنگین بر پهنهی آبها چیره گشته، و یادِ یاران جانفشانی چون خانم حداد و رهبر عزیزمان...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45355-در-میانه-ی-طوفان-صخره-ها-استوارتر-از-همیشه-ایستاده-اند.html
بهقلم ملیسا مبارکی | پایه هشتم
#کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
«زمانه، همواره با آزمونهای سخت، جوهرهی جانها را میآزماید؛ تا مشخص شود کدام روح در برابر طوفانها نه خم میشود و نه میلرزد. امروز، در روزی که محاصرهی دریایی همچون سایهای سنگین بر پهنهی آبها چیره گشته، و یادِ یاران جانفشانی چون خانم حداد و رهبر عزیزمان...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45355-در-میانه-ی-طوفان-صخره-ها-استوارتر-از-همیشه-ایستاده-اند.html
۷:۱۹
از طبس تا امروز، نشانهها خاموش نمیشوند.
طبس معجزه خدا بود؛ شاهدان ایرانی، برقِ آنروزِ چشمهایشان هنوز در نگاهشان مشهود بود و وقتی صحبت میکردند، شورِ جوانی را میشد از صدایشان شنید. میگفتند از لاشههای سوختهی تجهیزاتِ پیشرفتهترین ارتش جهان...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45356-از-طبس-تا-امروز-نسانه-ها-خاموش-نمی-شوند.html
بهقلم حوراسادات شجاعالدینی | پايه هشتم
#کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
طبس معجزه خدا بود؛ شاهدان ایرانی، برقِ آنروزِ چشمهایشان هنوز در نگاهشان مشهود بود و وقتی صحبت میکردند، شورِ جوانی را میشد از صدایشان شنید. میگفتند از لاشههای سوختهی تجهیزاتِ پیشرفتهترین ارتش جهان...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45356-از-طبس-تا-امروز-نسانه-ها-خاموش-نمی-شوند.html
۱۱:۳۲
امداد غیبی یا خطای محاسباتی؟
طبس، اردیبهشتماه ۱۳۵۹؛ طوفان شنی ناگهانی و حادثهای کمسابقه، که بعدها بر آن نام «امداد غیبی» گذاشتند؛ رخدادی در دل یک عملیات کاملاً محرمانه از سوی دشمن، عملیاتی که قرار بود بیصدا آغاز شود و بیصدا به نتیجه برسد، بدون آنکه حتی ردی از خود به جا بگذارد. سالها روایت این ماجرا...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه: http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45357-امداد-غیبی-یا-خطای-محاسباتی.html
بهقلم رضوانه خجسته | پایه نهم
#کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
طبس، اردیبهشتماه ۱۳۵۹؛ طوفان شنی ناگهانی و حادثهای کمسابقه، که بعدها بر آن نام «امداد غیبی» گذاشتند؛ رخدادی در دل یک عملیات کاملاً محرمانه از سوی دشمن، عملیاتی که قرار بود بیصدا آغاز شود و بیصدا به نتیجه برسد، بدون آنکه حتی ردی از خود به جا بگذارد. سالها روایت این ماجرا...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه: http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45357-امداد-غیبی-یا-خطای-محاسباتی.html
۱۶:۵۲
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۳:۵۲
بازارسال شده از دبستان پسرانه فرهنگ
#دبستان_پسرانه_فرهنگ#مدرسـه_هنـر_فـرهنـگ
۱۲:۳۲
خوش آمدی، ای پناه جهان
کنارِ پنجرهفولادت، ای امید و قرار، تمامِ بغضهای گلویم چه خوب مأوا داشت، به استعاره بگویم که میهمانِ توأم، و میزبانیت انگار یک جهان تماشا داشت. شاعر: معلم شهیدم، شهیده زهرا حدادعادل»ایران قطعاً در پناه امام رضاست و من نسبت به این حقیقت مطمئنم. از همان لحظات آغازین جنگ...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه: http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45359-خوش-آمدی-ای-پناه-جهان.html
از طرف دخترتان | پایه نهم
#کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
کنارِ پنجرهفولادت، ای امید و قرار، تمامِ بغضهای گلویم چه خوب مأوا داشت، به استعاره بگویم که میهمانِ توأم، و میزبانیت انگار یک جهان تماشا داشت. شاعر: معلم شهیدم، شهیده زهرا حدادعادل»ایران قطعاً در پناه امام رضاست و من نسبت به این حقیقت مطمئنم. از همان لحظات آغازین جنگ...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه: http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45359-خوش-آمدی-ای-پناه-جهان.html
از طرف دخترتان | پایه نهم
۱۵:۱۴
بازارسال شده از یک ذهن مُشَبَّک|| ساجده ابراهیمی
سه دیدار با زنی که همیشه ایستاده استساجده ابراهیمی
سراپا مشکی پوشیده، ایستاده و گریه میکند. بعد چشمهای درشتش برق میزند، صورتش به خنده باز میشود، عکسی را نشان میدهد و میگوید: «ایشون شهید شدنها. خوش بهحالشون.» میدانم که خواب میبینم و او نیز شهید شده است. به عکس معلمی که نمیشناسم نگاه میکنم و من هم گریه میکنم.
*در دیدار اول او «عروس رهبر» است. همسن و سال این روزهای من، در اتاق فرهنگی مدرسه ایستاده است. دور و برش شلوغ و رفت و آمدها به اتاق زیاد است. تا کلمههایش به یک جملهٔ کامل برسد، چندبار حرفش را قطع میکند تا جواب بقیه را بدهد. اصل حرفمان به طول یک پاراگراف است اما دو ساعتی طول میکشد تا تمام شود و نقطهاش را بگذاریم. من آن روزها نویسندهای تازهکارم. دانشکدهٔ حقوق را تمام کردهام، چندسالی دور سر خودم چرخیدهام، کنکور ارشد دادهام و منتظر نتیجهام. در یک مجلهٔ ادبی کار میکنم، میخوانم و مینویسم. او معلم است. از «بچههایش» حرف میزند و چشمهای درشتش برق میزند. میگوید برای نوجوان باید ماند و مستمر کار کرد تا میوه بدهد. هر دو دستش را محکم در هوا تکان میدهد و با شور و حرارت از خاطرههای اتاق فرهنگی میگوید؛ از اینکه چقدر سختیهایش قابل تحملند، البته اگر آدم بخواهد: «میشه مادر بود، درس خوند، خانهدار بود و کار هم کرد.» او عروس رهبر است، لابد زندگیاش با من فرق دارد و نمیپذیرم که انجام همهٔ اینها باهم قابل تحمل است. میگوید: «اتاق فرهنگی یعنی ماندن و مبتلا شدن.»من اما آمدهام که نمانم. هنوز خیلی جوانم و دلم میخواهد رو به آینده با شتاب بدوم. هنوز مشتاق کشفهای جدیدم، هنوز دنیاندیدهام و ایستادن در جایی که او ایستاده، در آرزوهایم هیچ جایی ندارد. میگویم: «اگر بهشتی قبول شدم، میآیم. اگر تهران قبول شدم، نمیآیم.» در مدرسه را که میبندم، میدانم که برنمیگردم. هنوز دنیا ندیدهام و نمیدانم تقدیر چه بازیهایی دارد.
در دیدار دوم او «خانم حداد» است. در همان اتاق فرهنگی ایستاده، توی کمدها دنبال چیزی میگردد و تنهاست. این بار کلمهها بیشتر از طول یک پاراگرافاند و ساعتی مینشینیم. من حالا نویسندهای صاحب کتابم. تازه از سفر برگشتهام. مستندنگاری میکنم و آنقدر چرخیدهام که دیگر دلم میخواهد تجربهام را با دیگران سهیم بشوم. اما او از نقطهای که ایستاده بود تکان نخورده؛ هنوز معلم است و بیشتر وقتش را در اتاق فرهنگی میگذراند. این بار آمدهام که بمانم. در مدرسه را که میبندم، عنوانی جدید دارم: معلم شدهام.خیال خامِ جهان دیده بودن و تجربه داشتن، از روزهای اول خودش را نشان میدهد. من معلمی همقامت او نیستم. او در قلهایست که برای دیدنش باید سر بالا ببرم، دستها را سایهبان چشم کنم تا بتوانم ببینم و بشنومش. همین هم گاهی لجدرارش میکند. مقابل ایدههای تازهام، سری تکان میدهد: «مخالفتی ندارم... اما...» و به تجربههای سالیان درازش اشاره میکند. من معلم تازه واردیام که هنوز کنار زمین باید گرم کنم و او سرمربی کاربلدی است. تجربهاش را گاهی کنار میگذارد تا کار خودم را بکنم. گاهی محکم پای حرف خودش میماند و مجبور میشوم به حرف او تن بدهم. او خانم حداد است. یک آدم زمینی که می شود با او بحث کرد. از او عصبانی شد، از حرف زدن با او طفره رفت و میشود از او ناامید شد. اما هیچ نفهمیدم آیا او هم به قدر من از او، از من ناامید میشد؟گاهی میایستم و خودم را نگاه میکنم: معلم صفر کیلومتری بودهام، حالا وسط زمینم، گرم شدهام، دویدهام و گل زدهام و گل خوردهام. حالا میتوانم مثل او با هیجان و حرارت از «بچههایم» حرف بزنم. بدون اینکه بدانم من را میداندارِ زمین کرده؛ در سایهٔ بودنش غرق شدهام و نشئهٔ حضورش چنان قوی بوده که نگذاشته بفهمم کجاها پایم ایستاده، کجاها بهخاطرم کنار کشیده و کجاها تمام قد از من دفاع کرده است.
در دیدار سوم او «زهرای شهید» است. سراپا مشکی پوشیده، ایستاده و گریه میکند. من هم گریه میکنم. سر میچرخاند، چشمهای درشتش برق میزند، میخندد و عکسی را نشان میدهد: «ایشون معلم مدرسهمون هستنها. شهید شدن. خوش بهحالشون.» گریه میکنم و به عکس معلمی که نمیشناسم نگاه میکنم. خود اوست. برمیگردم تا خودش را ببینم. چادرش را روی صورتش میکشد و گریه میکند. از گریهٔ او گریه میکنم. میدانم که شهید شده است. میدانم که خواب میبینم. اما دلم میخواهد این دیدار آخر را غنیمت شمرم. اشکهایش را پاک میکند. بر شانهٔ مادرش بوسهای میزند و میرود. برمیخیزم تا دنبالش بروم. او در راهرویی میپیچد و چشمهایم او را گم میکند.آیا دوباره او را خواهم دید؟ آیا من نیز مانند او، خونینپیکر به ملاقاتش خواهم رفت؟ آیا شکوه شهادت او، شب تاریک من را روشن خواهد کرد؟
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
سراپا مشکی پوشیده، ایستاده و گریه میکند. بعد چشمهای درشتش برق میزند، صورتش به خنده باز میشود، عکسی را نشان میدهد و میگوید: «ایشون شهید شدنها. خوش بهحالشون.» میدانم که خواب میبینم و او نیز شهید شده است. به عکس معلمی که نمیشناسم نگاه میکنم و من هم گریه میکنم.
*در دیدار اول او «عروس رهبر» است. همسن و سال این روزهای من، در اتاق فرهنگی مدرسه ایستاده است. دور و برش شلوغ و رفت و آمدها به اتاق زیاد است. تا کلمههایش به یک جملهٔ کامل برسد، چندبار حرفش را قطع میکند تا جواب بقیه را بدهد. اصل حرفمان به طول یک پاراگراف است اما دو ساعتی طول میکشد تا تمام شود و نقطهاش را بگذاریم. من آن روزها نویسندهای تازهکارم. دانشکدهٔ حقوق را تمام کردهام، چندسالی دور سر خودم چرخیدهام، کنکور ارشد دادهام و منتظر نتیجهام. در یک مجلهٔ ادبی کار میکنم، میخوانم و مینویسم. او معلم است. از «بچههایش» حرف میزند و چشمهای درشتش برق میزند. میگوید برای نوجوان باید ماند و مستمر کار کرد تا میوه بدهد. هر دو دستش را محکم در هوا تکان میدهد و با شور و حرارت از خاطرههای اتاق فرهنگی میگوید؛ از اینکه چقدر سختیهایش قابل تحملند، البته اگر آدم بخواهد: «میشه مادر بود، درس خوند، خانهدار بود و کار هم کرد.» او عروس رهبر است، لابد زندگیاش با من فرق دارد و نمیپذیرم که انجام همهٔ اینها باهم قابل تحمل است. میگوید: «اتاق فرهنگی یعنی ماندن و مبتلا شدن.»من اما آمدهام که نمانم. هنوز خیلی جوانم و دلم میخواهد رو به آینده با شتاب بدوم. هنوز مشتاق کشفهای جدیدم، هنوز دنیاندیدهام و ایستادن در جایی که او ایستاده، در آرزوهایم هیچ جایی ندارد. میگویم: «اگر بهشتی قبول شدم، میآیم. اگر تهران قبول شدم، نمیآیم.» در مدرسه را که میبندم، میدانم که برنمیگردم. هنوز دنیا ندیدهام و نمیدانم تقدیر چه بازیهایی دارد.
در دیدار دوم او «خانم حداد» است. در همان اتاق فرهنگی ایستاده، توی کمدها دنبال چیزی میگردد و تنهاست. این بار کلمهها بیشتر از طول یک پاراگرافاند و ساعتی مینشینیم. من حالا نویسندهای صاحب کتابم. تازه از سفر برگشتهام. مستندنگاری میکنم و آنقدر چرخیدهام که دیگر دلم میخواهد تجربهام را با دیگران سهیم بشوم. اما او از نقطهای که ایستاده بود تکان نخورده؛ هنوز معلم است و بیشتر وقتش را در اتاق فرهنگی میگذراند. این بار آمدهام که بمانم. در مدرسه را که میبندم، عنوانی جدید دارم: معلم شدهام.خیال خامِ جهان دیده بودن و تجربه داشتن، از روزهای اول خودش را نشان میدهد. من معلمی همقامت او نیستم. او در قلهایست که برای دیدنش باید سر بالا ببرم، دستها را سایهبان چشم کنم تا بتوانم ببینم و بشنومش. همین هم گاهی لجدرارش میکند. مقابل ایدههای تازهام، سری تکان میدهد: «مخالفتی ندارم... اما...» و به تجربههای سالیان درازش اشاره میکند. من معلم تازه واردیام که هنوز کنار زمین باید گرم کنم و او سرمربی کاربلدی است. تجربهاش را گاهی کنار میگذارد تا کار خودم را بکنم. گاهی محکم پای حرف خودش میماند و مجبور میشوم به حرف او تن بدهم. او خانم حداد است. یک آدم زمینی که می شود با او بحث کرد. از او عصبانی شد، از حرف زدن با او طفره رفت و میشود از او ناامید شد. اما هیچ نفهمیدم آیا او هم به قدر من از او، از من ناامید میشد؟گاهی میایستم و خودم را نگاه میکنم: معلم صفر کیلومتری بودهام، حالا وسط زمینم، گرم شدهام، دویدهام و گل زدهام و گل خوردهام. حالا میتوانم مثل او با هیجان و حرارت از «بچههایم» حرف بزنم. بدون اینکه بدانم من را میداندارِ زمین کرده؛ در سایهٔ بودنش غرق شدهام و نشئهٔ حضورش چنان قوی بوده که نگذاشته بفهمم کجاها پایم ایستاده، کجاها بهخاطرم کنار کشیده و کجاها تمام قد از من دفاع کرده است.
در دیدار سوم او «زهرای شهید» است. سراپا مشکی پوشیده، ایستاده و گریه میکند. من هم گریه میکنم. سر میچرخاند، چشمهای درشتش برق میزند، میخندد و عکسی را نشان میدهد: «ایشون معلم مدرسهمون هستنها. شهید شدن. خوش بهحالشون.» گریه میکنم و به عکس معلمی که نمیشناسم نگاه میکنم. خود اوست. برمیگردم تا خودش را ببینم. چادرش را روی صورتش میکشد و گریه میکند. از گریهٔ او گریه میکنم. میدانم که شهید شده است. میدانم که خواب میبینم. اما دلم میخواهد این دیدار آخر را غنیمت شمرم. اشکهایش را پاک میکند. بر شانهٔ مادرش بوسهای میزند و میرود. برمیخیزم تا دنبالش بروم. او در راهرویی میپیچد و چشمهایم او را گم میکند.آیا دوباره او را خواهم دید؟ آیا من نیز مانند او، خونینپیکر به ملاقاتش خواهم رفت؟ آیا شکوه شهادت او، شب تاریک من را روشن خواهد کرد؟
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
۶:۴۶
مجمع بانوان فرهیخته برگزار میکند و از خانواده فرهنگ دعوت میکند:
بسم رب الشهدا و الصدیقین به مناسبت گرامیداشت روز معلم، توفیق آن یافتهایم که یاد و نام آن معلمان راه حق را گرامی بداریم؛ از استاد شهید مرتضی مطهری آن معلم بصیرت افزا و مجاهد راه اندیشه اسلامی، تا رهبر شهیدمان آیت الله سید علی خامنهای که عمر خویش را وقف احیای دین، عزت ملت و تربیت نسلی مؤمن و مجاهد نمود. همچنین در این روز یاد دو بانوی معلم، دو چراغ فروزان راه دانش و ایمان، شهیده زهرا حداد عادل و شهیده بشری سادات حسینی خامنهای را پاس میداریم،؛ معلمانی که درسشان تنها در کلاس نماند، بلکه در صفحه تاریخ این سرزمین نقش بست.
️ زمان: شنبه ۱۲اردیبهشت، ساعت ۱۵ تا ۱۸
️ مکان: مجموعه فرهنگی شهدای سرچشمه
بسم رب الشهدا و الصدیقین به مناسبت گرامیداشت روز معلم، توفیق آن یافتهایم که یاد و نام آن معلمان راه حق را گرامی بداریم؛ از استاد شهید مرتضی مطهری آن معلم بصیرت افزا و مجاهد راه اندیشه اسلامی، تا رهبر شهیدمان آیت الله سید علی خامنهای که عمر خویش را وقف احیای دین، عزت ملت و تربیت نسلی مؤمن و مجاهد نمود. همچنین در این روز یاد دو بانوی معلم، دو چراغ فروزان راه دانش و ایمان، شهیده زهرا حداد عادل و شهیده بشری سادات حسینی خامنهای را پاس میداریم،؛ معلمانی که درسشان تنها در کلاس نماند، بلکه در صفحه تاریخ این سرزمین نقش بست.
۶:۴۸
در قاب عکس، نبودش دیده میشد،اما نور از همان گوشه میتابید،
گویی خودش آمده بود تا یادش را تدریس کنددیروز اولین مراسم روز معلم را بدون خانم حداد برگزار کردیم...نبود اما حضورش پررنگتر از همیشه احساس میشد
فاطمه سادات منتظرالمهدی
#کارگروه_رسانه @mehre_farhang1
۱۰:۵۲
چایِ تلخی که به لب نرسید
دیروز تمام مدت نگاهم به در بود. یاد تو مثل پروانهای شده بود که دور شمع دلِ سوختهام میچرخید. گوشهای از مراسم یادبودت ایستاده بودم؛ به چشمِ مهمانانت نگاه میکردم و...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه: http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45361-چای-تلخی-که-به-لب-نرسید.html
" />
بهقلم نازنینزهرا سادات رحمانی | پایه یازدهم
#کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
دیروز تمام مدت نگاهم به در بود. یاد تو مثل پروانهای شده بود که دور شمع دلِ سوختهام میچرخید. گوشهای از مراسم یادبودت ایستاده بودم؛ به چشمِ مهمانانت نگاه میکردم و...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه: http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45361-چای-تلخی-که-به-لب-نرسید.html
۱۵:۲۵
_ تکرار نشد،اما هست.
حسرتی که این روز و شبها بر دلم نشسته،کم از ماتمزدگی و عزاداری ندارد.فکر میکنم که اگر راهیان نور دوباره تکرار میشد،آدم دیگری بودم.بیشتر نگاهتان میکردم و همه چیز را یاد میگرفتم.حرف گوش کن تر بودم و تا جایی که میشد دست از پا خطا نمیکردم.این مدت به این فکر میکنم که هر وقت میگفتی شهیدان زندهاند و تمام وجنات و سکنات ما را زیر نظر دارند،آیا حالا خودت هم ما را نگاه میکنی؟حواست به ما هست؟به مایی که هنوز درست برایت گریه نکردیم.به مایی که هنوز جای خالیات باورمان نمیشود.به مایی که هنوز پایمان را در آن مدرسه که حالا بیتو رنگ و بویی دیگر دارد،نگذاشتیم.به مایی از ته دل صدایت میزنیم و تشنهی نگاهت هستیم.پاسخ سوالم را در قلبم مییابم.در تکتک ضربانهایش.در برگزاری مراسمت.در پخش کردن یادبودها.در یادگاریهایی که کم و بیش پیشمان جا گذاشتی.در نشانههایی که خودت نشانمان دادی.در اندک عکسها و صداها.در جریان موجهای عمیقِ تکاپوی دانشآموزان و همکارانت.در مرور خاطرات.حالا که رفتی دیگر جسمت حسِ گرم آغوش ندارد،سرمای وجود من را هم از بین ببر.کاری کن که گرمای روحت،آن چنان شعله ور شود که جسمهای سرد و بیروح را رمقی بخشد.رمقی بخشد،تا شاید توانست از این برههی سخت، جانفرسا،جانکاه و جانسوز عبور کرد.روزت در آسمانها مبارک :)
#یاد_نوشت
زینب معمار زاده @mehre_farhang1
حسرتی که این روز و شبها بر دلم نشسته،کم از ماتمزدگی و عزاداری ندارد.فکر میکنم که اگر راهیان نور دوباره تکرار میشد،آدم دیگری بودم.بیشتر نگاهتان میکردم و همه چیز را یاد میگرفتم.حرف گوش کن تر بودم و تا جایی که میشد دست از پا خطا نمیکردم.این مدت به این فکر میکنم که هر وقت میگفتی شهیدان زندهاند و تمام وجنات و سکنات ما را زیر نظر دارند،آیا حالا خودت هم ما را نگاه میکنی؟حواست به ما هست؟به مایی که هنوز درست برایت گریه نکردیم.به مایی که هنوز جای خالیات باورمان نمیشود.به مایی که هنوز پایمان را در آن مدرسه که حالا بیتو رنگ و بویی دیگر دارد،نگذاشتیم.به مایی از ته دل صدایت میزنیم و تشنهی نگاهت هستیم.پاسخ سوالم را در قلبم مییابم.در تکتک ضربانهایش.در برگزاری مراسمت.در پخش کردن یادبودها.در یادگاریهایی که کم و بیش پیشمان جا گذاشتی.در نشانههایی که خودت نشانمان دادی.در اندک عکسها و صداها.در جریان موجهای عمیقِ تکاپوی دانشآموزان و همکارانت.در مرور خاطرات.حالا که رفتی دیگر جسمت حسِ گرم آغوش ندارد،سرمای وجود من را هم از بین ببر.کاری کن که گرمای روحت،آن چنان شعله ور شود که جسمهای سرد و بیروح را رمقی بخشد.رمقی بخشد،تا شاید توانست از این برههی سخت، جانفرسا،جانکاه و جانسوز عبور کرد.روزت در آسمانها مبارک :)
۴:۱۲
تو رفتی، ما ادامهی تواییم
به یاد زنی که داستانش بخشی از مسیر زندگی ماست. ما دختران توایم؛ دخترانی که هرکدام در گوشهای، هنوز با شنیدن نامت مکث میکنیم، نفس میگیریم و دلمان میلرزد. روزهایی بود که حرفهایمان پراکنده بود؛ هرکسی جملهای نوشته بود، کسی از لبخندت، کسی از نگاهت، یکی از نگرانیهای مادرانهات و دیگری از دستهایی گفت که هر جا میرفتی بیصدا امید میبخشید. اما وقتی این نوشتههای کوچک را کنار هم گذاشتیم.…
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45362-تو-رفتی-ما-ادامه-ی-تواییم.html
" />
از طرف دختران پایه یازدهم برای خانم حداد ما
#کارگروه_نشریه@mehre_farhang1
به یاد زنی که داستانش بخشی از مسیر زندگی ماست. ما دختران توایم؛ دخترانی که هرکدام در گوشهای، هنوز با شنیدن نامت مکث میکنیم، نفس میگیریم و دلمان میلرزد. روزهایی بود که حرفهایمان پراکنده بود؛ هرکسی جملهای نوشته بود، کسی از لبخندت، کسی از نگاهت، یکی از نگرانیهای مادرانهات و دیگری از دستهایی گفت که هر جا میرفتی بیصدا امید میبخشید. اما وقتی این نوشتههای کوچک را کنار هم گذاشتیم.…
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45362-تو-رفتی-ما-ادامه-ی-تواییم.html
۱۳:۰۴
روضهای میانِ دیوارهای مدرسه
ما آن روز به دیدار بانویی میرفتیم که نامش همواره با صلابت، اقتدار و وقاری بیبدیل گره خورده بود؛ همان که سالها عمودِ خیمهی این مدرسه و ستونِ استوارِ این دیار بود. بانویی که ابهتِ حضورش، به دلهای لرزانِ ما آرامش میبخشید و کوه در برابرِ استقامتِ او به تواضع وا میداشت. اما آن روز، در محرابِ پُر از سکوت و خاطره، با تصویری روبهرو شدیم که جگرمان را آتش زد. آن سروِ سربلند، آن بانوی مقتدر که همیشه مظهر ایستادگی بود، حالا زیر بارِ کوهوارِ این مصیبتِ عظیم، زینبوار قد خم کرده بود...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45363-روضه-ای-میان-دیوار-های-مدرسه.html
" />
بهقلم زینب لنگرودی | پایه یازدهم
#کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
ما آن روز به دیدار بانویی میرفتیم که نامش همواره با صلابت، اقتدار و وقاری بیبدیل گره خورده بود؛ همان که سالها عمودِ خیمهی این مدرسه و ستونِ استوارِ این دیار بود. بانویی که ابهتِ حضورش، به دلهای لرزانِ ما آرامش میبخشید و کوه در برابرِ استقامتِ او به تواضع وا میداشت. اما آن روز، در محرابِ پُر از سکوت و خاطره، با تصویری روبهرو شدیم که جگرمان را آتش زد. آن سروِ سربلند، آن بانوی مقتدر که همیشه مظهر ایستادگی بود، حالا زیر بارِ کوهوارِ این مصیبتِ عظیم، زینبوار قد خم کرده بود...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45363-روضه-ای-میان-دیوار-های-مدرسه.html
۱۵:۳۳
تو برایم نهال سبز باطراوتی بودی که همیشه دلت جوان بود و ایدههایت سرشار از تازگی، خلاقیت در دستانت موج میزد و هرآنچه از جذابیت مراسم و جشنها و دکورهای فرهنگ بهیاد دارم همه ردی از دستان هنرمند تو دارد. همیشه از وجود گلهای رنگی و چاشنی سبز گیاهان استقبال میکردی، میگفتی گیاه جان دارد و استقامت ساقههای نازک و بیپناهش آدمی را به یادت میآورد، که چگونه در تندباد حوادث و سختیها ریشهاش همچنان درون خاک ماوا دارد و هر از گاهی، ریشهاش گرمایی به خاک میبخشد که گیاه دیگر را به شوق میآورد. تو مثل همان تک نهال ایستاده در خاک بودی که با ریشهی پهناورت در خاک تکجوانههای تازهکار مهمان فرهنگ را زیر سایهی وجودت پرورش میدادی و هرگز نهال وجودت از استقامت خسته نمیشد و هرگز از پناه دیگران بودن، شانه خالی نمیکردی...
#اتحداک @mehre_farhang1
#اتحداک @mehre_farhang1
۱۶:۰۹
بازارسال شده از اتحداک | طنین اراده تاریخ
#مجاهدت_بیمنت
۱۷:۰۱
در امتداد رد گامهای تو
دوباره باران آمد...و باران چه حرفهایی برای گفتن دارد و من در مقابل قطرات لجوجانهاش چقدر لال بهنظر میرسم.یادم است روزگارانی دور، قلبم را میان ابر ها جا گذاشتم، تا هر موقع باران ببارد به یاد بیاورم بخشی از من هنوز هم زنده است! امشب که این باران بر آجر ها و آوارها و بوی باروت میدود و میروید و میپیچد، من بیش از پیش دلتنگ شدم، دلتنگ کسی که گمانم نبود خودم به او دل ببندم، خودم انکار کنم و...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45364-در-امتداد-رد-گام-های-تو.html
بهقلم باران سعیدی | پایه یازدهم
#کارگروه_نشریه @mehre_farhang1
دوباره باران آمد...و باران چه حرفهایی برای گفتن دارد و من در مقابل قطرات لجوجانهاش چقدر لال بهنظر میرسم.یادم است روزگارانی دور، قلبم را میان ابر ها جا گذاشتم، تا هر موقع باران ببارد به یاد بیاورم بخشی از من هنوز هم زنده است! امشب که این باران بر آجر ها و آوارها و بوی باروت میدود و میروید و میپیچد، من بیش از پیش دلتنگ شدم، دلتنگ کسی که گمانم نبود خودم به او دل ببندم، خودم انکار کنم و...
برای مطالعه کامل این یادداشت در پروازنامه:http://parvaznameh.ir/blog/notes/P45364-در-امتداد-رد-گام-های-تو.html
۹:۵۳
او، خودش به ما یاد داد ناامید نشدن راپا پس نکشیدن و ادامه دادن را... و ما تصمیم گرفتیم در این روز یادش را میان مردم زنده کنیم...
/ خانم حداد! روزت مبارک /
️جمعی از هشتمیها
#کارگروه_پرتو@mehre_farhang1
/ خانم حداد! روزت مبارک /
۱۷:۴۲
بازارسال شده از موسسه یاران حسین (ع)
@yarane_hussain
۱۷:۵۰