بسمه تعالیامروز در اوج گرفتاری های ساعت ده، صدای تلفن بلند شد. نگاهش کردم. بر روی صفحه اش نوشته بود: حضرت یار! و می دانی ساعت کار، زمان پرداختن به امور شخصی نیست. رجکتش کردم و مشغول کار شدم. ده ثانیه بعد دوباره صدایش درآمد و دوباره ساکتش کردم. و چند ثانیه بعد بازهم تلفن زنگ خورد. قرارمان این است که اگر مسئله خیلی اضطراری بود، تماس تا بار سوم ادامه پیدا کند. نگران شدم و تلفن را برداشتم...از آنسوی خط صدای کسی میآمد که در خانه موشی دیده بود و اصرار می کرد به خانه بروم و موش را بگیرم. توضیح دادم که آدمی زاد وسط گرفتاری های ساعت ده نمی تواند به دنبال گرفتن موش برود. پیشنهاد دادم یکی دو ساعت بالای صندلی ها بمانند تا برسم. و شنیدم که محمد مهدی از ترس یک نفس جیغ می زند و قلبش ضربان قلب گنجشک را دارد.سر و ته گرفتاری های ساعت ده که در آمد، خودم را به خانه رساندم. محمد مهدی از خانه بیرون زده بود و پشت در نشسته بود. با دیدن من از جا پرید و درحالیکه با هیجان دستهایش را تکان می داد، شروع به جیغ و فریاد کرد. از میان کلمات بریده بریده اش فقط موش و کتابخانه معلوم بود. با هم وارد شدیم و محمد مهدی که با دیدن پدرش جان گرفته بود برای آقا موشه لگد می پراند. القصه! تله گذاشتیم و نیم ساعته گرفتیمش. حالا محمد مهدی که دو ساعتی را بالای صندلی و پشت در خانه گذرانده بود، شیر شده و می خواست با دست موش را بگیرد و تحویل گربه سیاهه کوچه بدهد. پس از عملیات معدوم سازی هم به مادرش قوت قلب می داد که اگر دوباره موشی به خانه آمد لازم نیست جیغ بزند و بالای صندلی برود؛ بل کافی است فقط به شیر ژیان، یعنی محمد مهدی بگوید.الغرض! سالها است موش به زندگیمان افتاده و آرامشمان را برهم زده؛ ولی پدرمان نیامده است. سالها است از ترس موش بالای صندلی و پشت در خانه نشسته ایم؛ ولی پدرمان نیامده است. سالها است با هیجان و بریده بریده از موش حرف می زنیم؛ ولی پدرمان از راه نرسیده است...و سرانجام پدرمان از راه می رسد و ما شیر می شویم. رجز می خوانیم و آقا موشه را نابود می کنیم.یا علی مدد
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۳.۲K
۱۵:۵۹
بسم الله پس از دفاع دوازده روزه،پس از اغتشاشات دی ماه و حماسه مردم در ۲۲ دیپس از حضور ۲۲ بهمن،و پس از هزاران حماسه دیگر مردم در دفاع از انقلاب،اندیشمندان مختلفی رفتار ایرانیان را تحلیل کردهاند.
اما به گمان من، این جملات حضرت آیت الله جوادی آملی، یکی از سادهترین و برترین تحلیلها است.
#در_جان_ما_تنیده_است
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
اما به گمان من، این جملات حضرت آیت الله جوادی آملی، یکی از سادهترین و برترین تحلیلها است.
#در_جان_ما_تنیده_است
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۱.۲K
۱۵:۱۷
بسم الله...به مناسبت شروع ماه مبارک رمضان،و به مناسبت جشن ایران جوان ( دانشجویان علم و صنعتی که امسال بچهدار شدهاند) این متن قدیمی مربوط به چالشهای بچهداری را بخوانید:
صبح خیلی دیر از خواب بیدار می شوم. باید عجله کنم. به سرعت لباس می پوشم و به سراع شیشه عطر می روم؛ اما خالی است. تعجب می کنم. یک هفته نیست قیمت گزافی بالایش داده ام. بی خیال سنت پیامبر می شوم و به پارکینگ می روم تا سوار ماشین شوم. اما هرچه استارت می زنم روشن نمی شود. لعنتی به شیطان حواله می کنم و پایین می آیم. آبی را می بینم که از زیر ماشین روان است. به پشت ماشین می روم و شلنگی را می بینم که در اگزوز ماشین فرو رفته و هنوز باز است. از دست محمد مهدی و کارهایش کلافه شده ام. مجبورم با تاکسی بروم. هنوز دو ساعت نشده که موبایل زنگ می زند. خلاصه مکالمات این است که محمد مهدی می خواسته از تلویزیون بالا برود که از آن بالا افتاده؛ تلویزیون نیز. امروز زودتر به خانه بر میگردم تا به کارهای درسم برسم. با هزار التماس کتاب نایابی را از استاد قرض گرفته ام و فردا باید پس بدهم. اما هرچه میان کتابهای روی میز می گردم پیدایش نمی کنم. محمد مهدی دقایقی قبل از تخت بالا رفته و یکی دیگر از شیشه عطرها را پیدا کرده و آن را وسط فرش خالی کرده است. مادرش که به دنبال رفع و رجوع این شاهکار هنری است را صدا می زنم، شاید او کتاب را پیدا کند. حدسم درست است؛ کتاب را او از دست محمد مهدی مخفی کرده؛ البته کمی دیر؛ زیرا جلد و چند صفحه ای از کتاب پاره شده است. قیافه عصا قورت داده استاد را به خاطر می آورم و آسمان دور سرم می چرخد. یاد یکی از دلال های کتاب می افتم. آنهایی که هرچه بخواهی را برایت پیدا می کنند. تصمیم می گیرم تلفنی به او بزنم، اما تلفن را پیدا نمی کنم. بازهم پرسش، کلید حل معما است. پاسخ هم جوابی معمولی است. محمد مهدی تلفن را داخل چاه توالت انداخته و مادرش آن را شسته است. حداقل امروز کار نمی کند. بعد از امروز هم با خداست. با موبایل با جناب دلال تماس می گیرم.باید محمد مهدی را به حیاط ببرم؛ اما حوصله ندارم. از روزی که پسر همسایه می خواسته ماشینش را بگیرد و محمد مهدی دست پسر را گاز گرفته، قرار شده فقط من او را به حیاط ببرم. مادرش از همسایه ها خجالت می کشد که می گویند پسر شما زیادی سالم و با هوش است. به کناری می روم تا خستگی در کنم. محمد مهدی سیم جارو برقی را داخل ویدیو فرو کرده و لوله آن را به ماشینش گرفته است. مثلاً مشعول بنزین زدن است. زیر لب عر می زنم که کاش همه بازی هایت بی دردسر بود. یاد کودکی خودم و بازی های سالمی که در آن دوران با علی داشتیم می افتم. در افکارم فرو رفته ام که تا معز استخوانم یخ می کند. محمد مهدی نیمی از آب لیوان را خورده و بقیه را که نمی خواسته، طبق معمول خالی کرده؛ البته این بار روی سر من. از کوره در می روم و تا می توانم بر سرش فریاد می زنم. واکنش او نیز معلوم است. می نشیند و لب پایینش را جلو می دهد و با انگشت با خورده کیک هایی که روی زمین ریخته بازی می کند. دقایقی بعد دوباره به سراعم می آید؛ باز هم چیزی می خواهد. پلاستیک قرمز چیپس را بالای کابینت دیده و با اشاره می خواهد از جا بلند شوم و چیپس را به او بدهم. اخمهایم را درهم می کشم؛ یعنی قهر؛ یعنی کار بدی کرده ای و من تو را نبخشیده ام. یعنی چیزی که می خواهی را نمی دهم. دقایقی در اطرافم موس موس می کند. یعنی استعفار؛ یعنی کوتاه بیا؛ یعنی تو که می دانی من آدم بشو نیستم؛ فعلاً آنچه می خواهم را بده، تا بعد؛ تا شیطنت های فردا و استعفار فردا. توجه نمی کنم. نیم ساعت بعد صدایش نمی آید. حدس می زنم دوباره مشعول کاری است. از جا می پرم تا پیدایش کنم. اما گوشه ای به خواب رفته و امروزش تمام شده. چهره اش را که می بینم قلبم در هم می شکند. عمگینم که چرا او را نبخشیدم و آنچه می خواست را ندادم.امام علیه السلام فرمودند: زیاد استغفار کن، که طلب بخشش رزقت را زیاد می کند.
پی نوشت:ببخشید که تمام "عین+نقطه" ها را "عین" زدم. لب تاب وسط اتاق بوده و محمد مهدی با ماشینش روی آن رفته و کلید "عین+نقطه" شکسته است. بنابراین تا اطلاع ثانوی هر جا لازم است "عین" ها را "عین+نقطه" بخوانید.یا علی مدد.
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
صبح خیلی دیر از خواب بیدار می شوم. باید عجله کنم. به سرعت لباس می پوشم و به سراع شیشه عطر می روم؛ اما خالی است. تعجب می کنم. یک هفته نیست قیمت گزافی بالایش داده ام. بی خیال سنت پیامبر می شوم و به پارکینگ می روم تا سوار ماشین شوم. اما هرچه استارت می زنم روشن نمی شود. لعنتی به شیطان حواله می کنم و پایین می آیم. آبی را می بینم که از زیر ماشین روان است. به پشت ماشین می روم و شلنگی را می بینم که در اگزوز ماشین فرو رفته و هنوز باز است. از دست محمد مهدی و کارهایش کلافه شده ام. مجبورم با تاکسی بروم. هنوز دو ساعت نشده که موبایل زنگ می زند. خلاصه مکالمات این است که محمد مهدی می خواسته از تلویزیون بالا برود که از آن بالا افتاده؛ تلویزیون نیز. امروز زودتر به خانه بر میگردم تا به کارهای درسم برسم. با هزار التماس کتاب نایابی را از استاد قرض گرفته ام و فردا باید پس بدهم. اما هرچه میان کتابهای روی میز می گردم پیدایش نمی کنم. محمد مهدی دقایقی قبل از تخت بالا رفته و یکی دیگر از شیشه عطرها را پیدا کرده و آن را وسط فرش خالی کرده است. مادرش که به دنبال رفع و رجوع این شاهکار هنری است را صدا می زنم، شاید او کتاب را پیدا کند. حدسم درست است؛ کتاب را او از دست محمد مهدی مخفی کرده؛ البته کمی دیر؛ زیرا جلد و چند صفحه ای از کتاب پاره شده است. قیافه عصا قورت داده استاد را به خاطر می آورم و آسمان دور سرم می چرخد. یاد یکی از دلال های کتاب می افتم. آنهایی که هرچه بخواهی را برایت پیدا می کنند. تصمیم می گیرم تلفنی به او بزنم، اما تلفن را پیدا نمی کنم. بازهم پرسش، کلید حل معما است. پاسخ هم جوابی معمولی است. محمد مهدی تلفن را داخل چاه توالت انداخته و مادرش آن را شسته است. حداقل امروز کار نمی کند. بعد از امروز هم با خداست. با موبایل با جناب دلال تماس می گیرم.باید محمد مهدی را به حیاط ببرم؛ اما حوصله ندارم. از روزی که پسر همسایه می خواسته ماشینش را بگیرد و محمد مهدی دست پسر را گاز گرفته، قرار شده فقط من او را به حیاط ببرم. مادرش از همسایه ها خجالت می کشد که می گویند پسر شما زیادی سالم و با هوش است. به کناری می روم تا خستگی در کنم. محمد مهدی سیم جارو برقی را داخل ویدیو فرو کرده و لوله آن را به ماشینش گرفته است. مثلاً مشعول بنزین زدن است. زیر لب عر می زنم که کاش همه بازی هایت بی دردسر بود. یاد کودکی خودم و بازی های سالمی که در آن دوران با علی داشتیم می افتم. در افکارم فرو رفته ام که تا معز استخوانم یخ می کند. محمد مهدی نیمی از آب لیوان را خورده و بقیه را که نمی خواسته، طبق معمول خالی کرده؛ البته این بار روی سر من. از کوره در می روم و تا می توانم بر سرش فریاد می زنم. واکنش او نیز معلوم است. می نشیند و لب پایینش را جلو می دهد و با انگشت با خورده کیک هایی که روی زمین ریخته بازی می کند. دقایقی بعد دوباره به سراعم می آید؛ باز هم چیزی می خواهد. پلاستیک قرمز چیپس را بالای کابینت دیده و با اشاره می خواهد از جا بلند شوم و چیپس را به او بدهم. اخمهایم را درهم می کشم؛ یعنی قهر؛ یعنی کار بدی کرده ای و من تو را نبخشیده ام. یعنی چیزی که می خواهی را نمی دهم. دقایقی در اطرافم موس موس می کند. یعنی استعفار؛ یعنی کوتاه بیا؛ یعنی تو که می دانی من آدم بشو نیستم؛ فعلاً آنچه می خواهم را بده، تا بعد؛ تا شیطنت های فردا و استعفار فردا. توجه نمی کنم. نیم ساعت بعد صدایش نمی آید. حدس می زنم دوباره مشعول کاری است. از جا می پرم تا پیدایش کنم. اما گوشه ای به خواب رفته و امروزش تمام شده. چهره اش را که می بینم قلبم در هم می شکند. عمگینم که چرا او را نبخشیدم و آنچه می خواست را ندادم.امام علیه السلام فرمودند: زیاد استغفار کن، که طلب بخشش رزقت را زیاد می کند.
پی نوشت:ببخشید که تمام "عین+نقطه" ها را "عین" زدم. لب تاب وسط اتاق بوده و محمد مهدی با ماشینش روی آن رفته و کلید "عین+نقطه" شکسته است. بنابراین تا اطلاع ثانوی هر جا لازم است "عین" ها را "عین+نقطه" بخوانید.یا علی مدد.
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۲.۱K
۱۲:۱۲
بسم الله...شب بیست و سوم، کمی قبل از شروع مراسم قدر، در مسجد دانشگاه با چند نفر از استادان نشسته بودیم که صدای مهیبی آمد. از جا پریدم و به اطراف نگاه کردم. همه سرشان به کار خودشان بود. یکی از اساتید زیر لب گفت: بچهها در آبدارخانه را بهم میکوبند. چند لحظه بعد، دوباره بومببب... باز هم از جا پریدم و بازهم در آبدارخانه بود. خادم مسجد را صدا کردم و گفتم یک چیزی لای در بگذار که اینقدر تن ما را نلرزاند. بی قید گفت: آخه چی بگذارم؟؟ غریدم که پایت را بگذار. انگار که کشفی کرده باشد گفت: یک لنگه دمپایی میگذارم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره بومببب. و پشت سرش صدای خادم بود که: یک ، دو ،سه ... امتحان میکنیم... صدا... دندانهایم را به هم فشار دادم و چشم غرهای رفتم.
دوباره چند لحظه بعد، بومببب، بومبببب. نیمخیز شدم برای خادم که گفت: حاج آقا داره میزنه!!! اینبار واقعا بمب بود. یا شاید پهپاد. یا پدافند. من در تشخیص صداها ضعیفم، اما خادم میگفت پهپاد است و بعدش پدافند..
قصد داشتم در منبر شب قدر، درباره وظایفمان صحبت کنم. درباره ضرورت شرکت در راهپیمایی روز قدس. میخواستم به مردم بگویم از تهدیدها نترسید و میدان را خالی نکنید. در مقدمات بحث بودم که بازهم بمباران شد. صحبت از نترسیدن منتفی بود، باید با ظرافت، موضوع بحث را به چیز دیگری میکشاندم. حتی پیرمردی که کل منبر را چرت میزد هم نترسیده بود و به کارش ادامه میداد. درباره مردم و سلاح آخرالزمانی خمینی کبیر حرف زدم.
فردا صبح به شدت سرماخورده بودم. بدن درد داشتم و صدایم در نمیآمد. به سختی لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. وقتی به کوچه پا گذاشتم، پورههای برف و باران، با سردی هوا به صورتم خورد. همین را کم داشتم. گلویم از آلودگی سوختن مخازن نفت هنوز میسوخت که سرما هم اضافه شده بود. کاش دیشب حداقل درباره سرما یا آلودگی هوا یا خلوت بودن تهران یا چیزی مشابه آن تذکری داده بودم تا مردم میدان را خالی نمیگذاشتند...
پیچیدم در خیابان و تا تئاتر شهر آمدم. خبر دادند اسرائیل تهدید کرده میخواهد منیریه را بزند. با یک نفر بحث میکردیم که میخواهد مردم را بترساند که میدان را خالی کنند و زهی خیال باطل که... بومبببب. گردن کشیدم به امید دیدن دری که بهم بخورد، صدای باندی که آزمایش شود یا ... ولی از لای جمعیت، دود چهارراه ولیعصر پیدا بود و صدای شعارهای مردم، این سلاح آخرالزمانی خمینی کبیر.یا علی مدد
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره بومببب. و پشت سرش صدای خادم بود که: یک ، دو ،سه ... امتحان میکنیم... صدا... دندانهایم را به هم فشار دادم و چشم غرهای رفتم.
دوباره چند لحظه بعد، بومببب، بومبببب. نیمخیز شدم برای خادم که گفت: حاج آقا داره میزنه!!! اینبار واقعا بمب بود. یا شاید پهپاد. یا پدافند. من در تشخیص صداها ضعیفم، اما خادم میگفت پهپاد است و بعدش پدافند..
قصد داشتم در منبر شب قدر، درباره وظایفمان صحبت کنم. درباره ضرورت شرکت در راهپیمایی روز قدس. میخواستم به مردم بگویم از تهدیدها نترسید و میدان را خالی نکنید. در مقدمات بحث بودم که بازهم بمباران شد. صحبت از نترسیدن منتفی بود، باید با ظرافت، موضوع بحث را به چیز دیگری میکشاندم. حتی پیرمردی که کل منبر را چرت میزد هم نترسیده بود و به کارش ادامه میداد. درباره مردم و سلاح آخرالزمانی خمینی کبیر حرف زدم.
فردا صبح به شدت سرماخورده بودم. بدن درد داشتم و صدایم در نمیآمد. به سختی لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. وقتی به کوچه پا گذاشتم، پورههای برف و باران، با سردی هوا به صورتم خورد. همین را کم داشتم. گلویم از آلودگی سوختن مخازن نفت هنوز میسوخت که سرما هم اضافه شده بود. کاش دیشب حداقل درباره سرما یا آلودگی هوا یا خلوت بودن تهران یا چیزی مشابه آن تذکری داده بودم تا مردم میدان را خالی نمیگذاشتند...
پیچیدم در خیابان و تا تئاتر شهر آمدم. خبر دادند اسرائیل تهدید کرده میخواهد منیریه را بزند. با یک نفر بحث میکردیم که میخواهد مردم را بترساند که میدان را خالی کنند و زهی خیال باطل که... بومبببب. گردن کشیدم به امید دیدن دری که بهم بخورد، صدای باندی که آزمایش شود یا ... ولی از لای جمعیت، دود چهارراه ولیعصر پیدا بود و صدای شعارهای مردم، این سلاح آخرالزمانی خمینی کبیر.یا علی مدد
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۱.۱K
۲۱:۱۵
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ با کمال تأسف، از خبر ترور و شهادت استاد فرهیخته دانشگاه علم و صنعت ایران، جناب آقای دکتر سعید شمقدری و فرزندانشان به دست رژیم سفاک صهیونیستی مطلع شدیم.به یقین این استاد دانشمند، از سلاله اندیشمندان مسلمانی بود که آرزویش اعتلای اسلام و ایران بود. کسی که جرمی جز اندیشیدن و ظلم ستیزی نداشت و منش خود را به خوبی به دانشجویانش آموخت.اینجانب فقدان این استاد فرهیخته را به امام زمان عجل الله تعالی فرجه و مقام معظم رهبری و جامعه دانشگاهیان دانشگاه علم و صنعت ایران تبریک و تسلیت عرض کرده و قسم یاد میکنیم انتقام خون او و همه شهدای جنگ اخیر را خواهیم گرفت.عاش سعیدا و مات سعیدا
میثم شریف اصفهانی مسئول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علم و صنعت ایران
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
میثم شریف اصفهانی مسئول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علم و صنعت ایران
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۷.۲K
۹:۲۴
بسم الله صبح سه شنبه یک دانشجوی دکترا آمده بود برای مشاوره. مادرش چند ماه پیش فوت شده بود و گرفتار اختلال سوگ بود. انسان وقتی مصیبتی میبیند، در چند مرحله آن مصیبت را هضم میکند. ابتدا بهتزده میشود. سپس انکار میکند. سپس دنبال مقصر است. بعد از آن به دنبال توجیه فلسفی میافتد. و دست آخر با موضوع کنار میآید. اختلال سوگ این است که انسان از یکی از این مراحل عبور نکند. و این خانم منکر مرگ مادرش بود و اعتقاد داشت او را زنده به گور کردهاند.
پس از او خانم دکتر جلیلی آمد. هیئت علمی معماری است و مشاور امور بانوان رییس دانشگاه. بیش فعال است و همیشه فهرستی از کارهای مربوط به خانمهای استاد و دانشجو در موبایلش دارد. فهرستش که تمام شد، موقع رفتن، پا به پا کرد و گفت: «حاج آقا ببخشید خانم دکتر انصاری از دست شما به شدت ناراحت است.» دکتر انصاری، استاد مکانیک است و مادر چهار فرزند. متعجب پرسیدم: از دست من؟ چرا؟ ـ یک سال است برای دیدار آقا به شما گفته و کاری نکردهاید.ـ یکبار که رفت.ـ اگر رفته بود که گله نداشت.به دفتر گفتم خانم دکتر انصاری را بگیرد. معلوم شد گمان من اشتباه بوده. قول دادم در اولین دیدار ممکن، برایش کارت بگیرم. با دلخوری آمیخته با خوشحالی خداحافظی کرد.
نزدیک مغرب از نهاد بیرون زدم. عجله داشتم که افطار را به خانه برسم، اما مامور حراست گیت را باز نمیکرد. کمی منتظر شدم ولی فایده نداشت. گمان کردم شاید من را ندیده. بوق کوچکی زدم. مامور حراست سرش را از پنجره اتاقک بیرون آورد و اشاره کرد که باز نمیکنم. وقتی دیدمش توی دلم گفتم: وای دوباره این است. از اتاقکش بیرون آمد. مظلومانه گفتم: خیلی مخلصیم!!ـ به علی نمیگذارم از دانشگاه بیرون بروی. ما با آدم نامرد کاری نداریم. برو از یک در دیگر.بازهم مظلومانه نگاهش کردم که یکهو پرید از پنجره کله ام را گرفت. عمامه بین دست او و سر من و چهارچوب پنجره له شد. هفت هشت تا ماچ کرد. به معنای دقیق کلمه «ماچ». ـ به علی این دفعه آخر است که در را برایت وا میکنم. مسئول نهادی که عرضه نداشته باشد یکبار دائیتو بفرسته دیدن آقا، به درد هیچی نمیخوره.قیافه غلطاندازی دارد. هارت و پورتش هم زیاد است. و یک سال است سمج شده که برود دیدار.ـ آخه برادر من! قاطی کی بفرستمت؟ دانشجوها؟ استادها؟ نخبگان؟براق شد که ما هیچی نیستیم. آقا مگه با کسایی که هیچ کارهاند دیدن نداره؟ از ترس دوباره حملهور شدندش چندبار گفتم چشم و راه افتادم.
در راه بودم که تماس گرفتند و خبر دیدار دانشجویی یکشنبه را دادند. باز هم سهمیه خیلی کم بود. غر زدم که با این چندتا دانه سهمیه نمیتوانم جواب یک دانشگاه را بدهم...ـ حاج آقا ول کن تو را به خدا!! استادیوم آزادی نیست که به هر دانشگاه صدتا سهمیه بدهیم. اسامی و مشخصات را تا فردا برسانید. کارتهای دیدار شنبه صادر میشود...
اول وقت شنبه، کارتها رسید و بلافاصله توزیع شد.یک ساعت بعد تلفنی درباره افطار فعالین فرهنگی با دکتر فرج الهی صحبت میکردم که صدای انفجار آمد. داشتم میگفتم قطع کن تا ببینیم چه خبر شده که پشت دانشگاه را به شدت زدند. از ساختمان بیرون ریختیم. تا شب فقط خبر بد میآمد و ما بهت زده بودیم. و شب، خبر مصیبت اصلی را دادند...
قبل از ظهر یکشنبه، دانشجوی دختری آمد نهاد...ـ حاج آقا برای دیدار دانشجویی امروز، از چه ساعتی بیت باشیم؟؟متعجب نگاهش کردم. پیش خودم گفتم شاید از «مصیبت» خبر ندارد. گفتم بنشیند و بعد آرام آرام توضیح دادم چه خاکی بر سرمان شده. چشمهایش «جان» نداشت. گفت میداند مردم چه میگویند. گفت این حرفها دروغ است. آقا زنده است چون میدانم این حرفها دروغ است و آقا زنده است...
... انسان وقتی مصیبتی میبیند، در چند مرحله با آن مصیبت کنار میآید. اول بهتزده است. بعد انکار میکند. سپس... اختلال سوگ این است که انسان از یکی از این مراحل عبور نکند. کاش همه ملت، مثل آن دختر دانشجو، اختلال سوگ میگرفتیم. کاش زیر بار مصیبت نمیرفتیم. کاش حرف مردم دروغ بود. کاش قبول نمیکردیم بی «آقا» شدهایم...
یا علی مدد!!
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
پس از او خانم دکتر جلیلی آمد. هیئت علمی معماری است و مشاور امور بانوان رییس دانشگاه. بیش فعال است و همیشه فهرستی از کارهای مربوط به خانمهای استاد و دانشجو در موبایلش دارد. فهرستش که تمام شد، موقع رفتن، پا به پا کرد و گفت: «حاج آقا ببخشید خانم دکتر انصاری از دست شما به شدت ناراحت است.» دکتر انصاری، استاد مکانیک است و مادر چهار فرزند. متعجب پرسیدم: از دست من؟ چرا؟ ـ یک سال است برای دیدار آقا به شما گفته و کاری نکردهاید.ـ یکبار که رفت.ـ اگر رفته بود که گله نداشت.به دفتر گفتم خانم دکتر انصاری را بگیرد. معلوم شد گمان من اشتباه بوده. قول دادم در اولین دیدار ممکن، برایش کارت بگیرم. با دلخوری آمیخته با خوشحالی خداحافظی کرد.
نزدیک مغرب از نهاد بیرون زدم. عجله داشتم که افطار را به خانه برسم، اما مامور حراست گیت را باز نمیکرد. کمی منتظر شدم ولی فایده نداشت. گمان کردم شاید من را ندیده. بوق کوچکی زدم. مامور حراست سرش را از پنجره اتاقک بیرون آورد و اشاره کرد که باز نمیکنم. وقتی دیدمش توی دلم گفتم: وای دوباره این است. از اتاقکش بیرون آمد. مظلومانه گفتم: خیلی مخلصیم!!ـ به علی نمیگذارم از دانشگاه بیرون بروی. ما با آدم نامرد کاری نداریم. برو از یک در دیگر.بازهم مظلومانه نگاهش کردم که یکهو پرید از پنجره کله ام را گرفت. عمامه بین دست او و سر من و چهارچوب پنجره له شد. هفت هشت تا ماچ کرد. به معنای دقیق کلمه «ماچ». ـ به علی این دفعه آخر است که در را برایت وا میکنم. مسئول نهادی که عرضه نداشته باشد یکبار دائیتو بفرسته دیدن آقا، به درد هیچی نمیخوره.قیافه غلطاندازی دارد. هارت و پورتش هم زیاد است. و یک سال است سمج شده که برود دیدار.ـ آخه برادر من! قاطی کی بفرستمت؟ دانشجوها؟ استادها؟ نخبگان؟براق شد که ما هیچی نیستیم. آقا مگه با کسایی که هیچ کارهاند دیدن نداره؟ از ترس دوباره حملهور شدندش چندبار گفتم چشم و راه افتادم.
در راه بودم که تماس گرفتند و خبر دیدار دانشجویی یکشنبه را دادند. باز هم سهمیه خیلی کم بود. غر زدم که با این چندتا دانه سهمیه نمیتوانم جواب یک دانشگاه را بدهم...ـ حاج آقا ول کن تو را به خدا!! استادیوم آزادی نیست که به هر دانشگاه صدتا سهمیه بدهیم. اسامی و مشخصات را تا فردا برسانید. کارتهای دیدار شنبه صادر میشود...
اول وقت شنبه، کارتها رسید و بلافاصله توزیع شد.یک ساعت بعد تلفنی درباره افطار فعالین فرهنگی با دکتر فرج الهی صحبت میکردم که صدای انفجار آمد. داشتم میگفتم قطع کن تا ببینیم چه خبر شده که پشت دانشگاه را به شدت زدند. از ساختمان بیرون ریختیم. تا شب فقط خبر بد میآمد و ما بهت زده بودیم. و شب، خبر مصیبت اصلی را دادند...
قبل از ظهر یکشنبه، دانشجوی دختری آمد نهاد...ـ حاج آقا برای دیدار دانشجویی امروز، از چه ساعتی بیت باشیم؟؟متعجب نگاهش کردم. پیش خودم گفتم شاید از «مصیبت» خبر ندارد. گفتم بنشیند و بعد آرام آرام توضیح دادم چه خاکی بر سرمان شده. چشمهایش «جان» نداشت. گفت میداند مردم چه میگویند. گفت این حرفها دروغ است. آقا زنده است چون میدانم این حرفها دروغ است و آقا زنده است...
... انسان وقتی مصیبتی میبیند، در چند مرحله با آن مصیبت کنار میآید. اول بهتزده است. بعد انکار میکند. سپس... اختلال سوگ این است که انسان از یکی از این مراحل عبور نکند. کاش همه ملت، مثل آن دختر دانشجو، اختلال سوگ میگرفتیم. کاش زیر بار مصیبت نمیرفتیم. کاش حرف مردم دروغ بود. کاش قبول نمیکردیم بی «آقا» شدهایم...
یا علی مدد!!
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۱K
۱۱:۰۳
ایمانِ تومایکی از حواریون عیسی مسیح، «توما» است. توما از یک سو دلداده مسیح بود و از سوی دیگر به سختی به چیزی باور پیدا میکرد. تا آنجا که به او «تومای شکاک» میگفتند. مسیحیان معتقدند توما بر خلاف بقیه حواریون به رستاخیز مسیح پس از به صلیب کشیده شدندش باور نداشت. تا آنکه مسیح بر یارانش ظاهر شد و توما را در آغوش کشید و توما انگشتش را در زخم پهلوی مسیح فروکرد. پس از آن بود که تومای شکاک، به رستاخیز مسیح ایمان آورد.
یکی از تمناهای امثال من، «شهادت طلبی» است. در موارد زیادی این تمنا با احوال واقعی آدم فاصله زیادی دارد. قرآن هم میگوید پیش از آنکه زمینهاش پیش آید، آرزوی شهادت داشتید و زمانیکه با آن روبرو شدید، بهت زده، فرار کردید.مواجهه با مرگ سه مرحله دارد: اولی کاملاً ذهنی و برخاسته از مبانی فکری و ایدئولوژیک آدم است. اینکه به دنیا و مرگ چگونه نگاه میکنی و ...
هفته پیش اصفهان بودم که برای سومین بار مجموعه صنایع اپتیک وزارت دفاع را در صد متری ما با هفت موشک کروز زدند. کنار ورودی شیشهای ایوان نشسته بودم که صدای سوت موشکی که با سرعت نزدیک میشد آمد و فقط سه ثانیه فرصت داد از کنار پنجره روی سر مادرم شیرجه بروم که مثلاً از هرآنچه ممکن بود بعدش پیش آید جلوگیری کنم و بعد از آن صدای انفجار و موج انفجار و تخریبهای انفجار.تجربه من این است که در آن سه ثانیه، کاملاً سلب اختیار هستی. آدرنالین میپاشد توی خونت و چشم در چشم مرگ میشوی...
چند سال پیش، پابوس امام رئوف بودیم که دانشجوها سمج شدند که موجهای آبی برویم. آنجا هم به زور من را سوار تونل سقوط آزاد کردند. مکانیسم ماجرا این است که نیم ساعتی باید لخت توی صف بایستید، و متلک و دلهره و دلداری بقیه را تحمل کنید. وقتی نوبتت رسید وارد یک محفظه شیشهای شبیه تابوتی ایستاده میشوی. در تابوت را میبندند و صداها ناگهان قطع میشود. اپراتور در را قفل میکند و با پایین هماهنگ میشود که کسی در مسیر نباشد. بعد از آن با کلید تابوت، دو تقه به شیشه میزند تا آماده باشی. و سه ثانیه بعد زیر پایت خالی میشود. آن سه ثانیه میان تقه تا خالی شدن زیر پایت، دقیقا مثل لحظات شنیدن سوت کروز است. بیاختیار میشوی و آدرنالین میپاشد توی خونت. در آن لحظه است که با مرگ چشم در چشم شدهای. این دومین مرحله مردن است...
... وقتی زیر پایت خالی میشود، دیگر چیزی نمیفهمی. یک تونل است و ناگهان وارد محیط دیگری شدهای .به قول کسی: وقتی صدای بمب را میشنوی، یعنی زنده ماندهای و طبعا وقتی از خط عبور کردی، دیگر هراسی نیست. نکته این جاست که عبور از خط که مهمترین مرحله ماجرا و اصل فرآیند مردن است، یک لحظه است و هیچ احساسی همراه خود ندارد. آن سه ثانیهی آدرنالین، آن سه ثانیهی سلب اختیار هم که در دست ما نیست. میماند همان مرحله ذهنی مواجهه با مرگ.
هفته گذشته یکی از رفقا پرسید چه کنیم که از موشکها نترسیم؟ پاسخ در مواجهه ذهنی با مرگ است. هرچند سختی ماجرا آنجاست که مرگ مانند گربهای که با موش گرفتار بازی میکند، به راحتی ما را از مرحله دوم عبور نمیدهد و ممکن است بارها با مرگ چشم در چشم شوی ولی از خط عبور نکنی.
یکی از تمناهای امثال من، «شهادت طلبی» است. ادعایی که وقتی با سوت مرگ مواجهه میشویم، آزموده میشود. از خواص جنگ، آزمودن خویشتن است. انسان مادامی که همچون «تومای شکاک» سوت مرگ را در آغوش نکشیده باشد و انگشت در زخم مرگ نکرده باشد، به باور شهادت طلبی نمیرسد. جنگ، گذشته از چهره خشنی که دارد، همیشه یک نعمت بوده است. یکی از آنها رسیدن به یقین است. همه ما «همچون تومای حواری، برای باور، محتاج لمسیم»
یا علی مدد!
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
یکی از تمناهای امثال من، «شهادت طلبی» است. در موارد زیادی این تمنا با احوال واقعی آدم فاصله زیادی دارد. قرآن هم میگوید پیش از آنکه زمینهاش پیش آید، آرزوی شهادت داشتید و زمانیکه با آن روبرو شدید، بهت زده، فرار کردید.مواجهه با مرگ سه مرحله دارد: اولی کاملاً ذهنی و برخاسته از مبانی فکری و ایدئولوژیک آدم است. اینکه به دنیا و مرگ چگونه نگاه میکنی و ...
هفته پیش اصفهان بودم که برای سومین بار مجموعه صنایع اپتیک وزارت دفاع را در صد متری ما با هفت موشک کروز زدند. کنار ورودی شیشهای ایوان نشسته بودم که صدای سوت موشکی که با سرعت نزدیک میشد آمد و فقط سه ثانیه فرصت داد از کنار پنجره روی سر مادرم شیرجه بروم که مثلاً از هرآنچه ممکن بود بعدش پیش آید جلوگیری کنم و بعد از آن صدای انفجار و موج انفجار و تخریبهای انفجار.تجربه من این است که در آن سه ثانیه، کاملاً سلب اختیار هستی. آدرنالین میپاشد توی خونت و چشم در چشم مرگ میشوی...
چند سال پیش، پابوس امام رئوف بودیم که دانشجوها سمج شدند که موجهای آبی برویم. آنجا هم به زور من را سوار تونل سقوط آزاد کردند. مکانیسم ماجرا این است که نیم ساعتی باید لخت توی صف بایستید، و متلک و دلهره و دلداری بقیه را تحمل کنید. وقتی نوبتت رسید وارد یک محفظه شیشهای شبیه تابوتی ایستاده میشوی. در تابوت را میبندند و صداها ناگهان قطع میشود. اپراتور در را قفل میکند و با پایین هماهنگ میشود که کسی در مسیر نباشد. بعد از آن با کلید تابوت، دو تقه به شیشه میزند تا آماده باشی. و سه ثانیه بعد زیر پایت خالی میشود. آن سه ثانیه میان تقه تا خالی شدن زیر پایت، دقیقا مثل لحظات شنیدن سوت کروز است. بیاختیار میشوی و آدرنالین میپاشد توی خونت. در آن لحظه است که با مرگ چشم در چشم شدهای. این دومین مرحله مردن است...
... وقتی زیر پایت خالی میشود، دیگر چیزی نمیفهمی. یک تونل است و ناگهان وارد محیط دیگری شدهای .به قول کسی: وقتی صدای بمب را میشنوی، یعنی زنده ماندهای و طبعا وقتی از خط عبور کردی، دیگر هراسی نیست. نکته این جاست که عبور از خط که مهمترین مرحله ماجرا و اصل فرآیند مردن است، یک لحظه است و هیچ احساسی همراه خود ندارد. آن سه ثانیهی آدرنالین، آن سه ثانیهی سلب اختیار هم که در دست ما نیست. میماند همان مرحله ذهنی مواجهه با مرگ.
هفته گذشته یکی از رفقا پرسید چه کنیم که از موشکها نترسیم؟ پاسخ در مواجهه ذهنی با مرگ است. هرچند سختی ماجرا آنجاست که مرگ مانند گربهای که با موش گرفتار بازی میکند، به راحتی ما را از مرحله دوم عبور نمیدهد و ممکن است بارها با مرگ چشم در چشم شوی ولی از خط عبور نکنی.
یکی از تمناهای امثال من، «شهادت طلبی» است. ادعایی که وقتی با سوت مرگ مواجهه میشویم، آزموده میشود. از خواص جنگ، آزمودن خویشتن است. انسان مادامی که همچون «تومای شکاک» سوت مرگ را در آغوش نکشیده باشد و انگشت در زخم مرگ نکرده باشد، به باور شهادت طلبی نمیرسد. جنگ، گذشته از چهره خشنی که دارد، همیشه یک نعمت بوده است. یکی از آنها رسیدن به یقین است. همه ما «همچون تومای حواری، برای باور، محتاج لمسیم»
یا علی مدد!
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۹۷۳
۱۳:۳۴
بسم الله الرحمن الرحیممِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ
با نهایت تأسف از درگذشت اندوهبار استاد فرهیخته جناب آقای عبدالحمید نقرهکار مطلع شدیم.معماری نوین اسلامی با نام این استاد فرهیخته عجین است و طراحی مساجد و بقاع متبرک زیادی همچون حرم حضرت عبدالعظیم حسنی و نیز مسجد باشکوه دانشگاه علم و صنعت، مرهون دانش و هنر اوست.در حوزه سیاست، عبدالحمید نقرهکار از مبارزین دیرین نهضت خمینی کبیر بود و با درک درست از نظریه ولایت فقیه و البته خلوص و دنیاگریزی مثالزدنیاش، هرگز اجازه نداد نسبتهای دنیوی، او را از خط امام شهید جدا کند.
اینجانب فقدان این استاد فرهیخته را به محضر رهبر معظم انقلاب و جامعه دانشگاهیان دانشگاه علم و صنعت ایران تسلیت عرض میکنم عاش سعیدا و مات سعیدا
میثم شریف اصفهانی مسئول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علم و صنعت ایران
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
با نهایت تأسف از درگذشت اندوهبار استاد فرهیخته جناب آقای عبدالحمید نقرهکار مطلع شدیم.معماری نوین اسلامی با نام این استاد فرهیخته عجین است و طراحی مساجد و بقاع متبرک زیادی همچون حرم حضرت عبدالعظیم حسنی و نیز مسجد باشکوه دانشگاه علم و صنعت، مرهون دانش و هنر اوست.در حوزه سیاست، عبدالحمید نقرهکار از مبارزین دیرین نهضت خمینی کبیر بود و با درک درست از نظریه ولایت فقیه و البته خلوص و دنیاگریزی مثالزدنیاش، هرگز اجازه نداد نسبتهای دنیوی، او را از خط امام شهید جدا کند.
اینجانب فقدان این استاد فرهیخته را به محضر رهبر معظم انقلاب و جامعه دانشگاهیان دانشگاه علم و صنعت ایران تسلیت عرض میکنم عاش سعیدا و مات سعیدا
میثم شریف اصفهانی مسئول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علم و صنعت ایران
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۲.۵K
۱۱:۰۰
احسانو.mp3
۲۱:۱۵-۱۹.۴۶ مگابایت
بسم الله...آدمها هنر خودشان را صرف چیزهای زیادی میکنند ولی ورود به بعضی از ساحتها، فقط با نگاه و اجازه اهل بیت ممکن است.همانطور که شهریار با اجازه امیرالمومنین توانست علی ای همای رحمت را بسراید، احسان عبدی پور هم بدون عنایت اباعبدالله نمیتوانست چنین متنی بنویسد.
به گمان من همین یک کار شب عاشورایی برای به سعادت رسیدن «احسانو» کافی است. تا فردا ظهر آن را بشنوید، شما هم با من هم نظر میشوید.
اینجا یک منبر دیجیتال است.!
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
به گمان من همین یک کار شب عاشورایی برای به سعادت رسیدن «احسانو» کافی است. تا فردا ظهر آن را بشنوید، شما هم با من هم نظر میشوید.
اینجا یک منبر دیجیتال است.!
۱.۷K
۱۸:۰۹
بسم الله من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیهفمنهم من قضی نحبهو منهم من ینتظر
ما بر پیمانی که با خمینی کبیر و امام شهیدمان بستیم، صادقانه وفادار خواهیم ماند.امام ما به آرزویش رسیدو ما منتظر ملحق شدن به او هستیم
آنچه در دانشگاه علم و صنعت انجام دادیم، نه از روی تکلیف و نه رفتاری احساسی بود. ستاد تشییع، برونریز عشقی بود که به امام شهیدمان داشتیم. که رازِ عشق برونمیزند به ناچاری، چنانکه بوی خوش از حجرههای عطاران!
هیهات که غمت را فراموش کنیم.هیهات که از مسیرت برگردیم.هیهات که با همچون یزیدی بیعت کنیم.هیهات که از پدرکشتگی با قاتل تو کوتاه بیاییم
حاشا که غمت جامه ی آرام بپوشداز مقتل خونین تو خونخواه بجوشد
چون داغ حسین بن علی تازه و سرخ استموجی ست که لبتشنه به ایام خروشد
هرگز نشود بیعت من با چو یزیدیتا روز ابد دل، سر این جمله بکوشد
با قاتل تو ربط، پدرکشتگی ماستحاشا که پسر خون پدر را بفروشد
میثم شریف اصفهانی آخرین روز ستاد تشییع قائد شهیددانشگاه علم و صنعت
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
ما بر پیمانی که با خمینی کبیر و امام شهیدمان بستیم، صادقانه وفادار خواهیم ماند.امام ما به آرزویش رسیدو ما منتظر ملحق شدن به او هستیم
آنچه در دانشگاه علم و صنعت انجام دادیم، نه از روی تکلیف و نه رفتاری احساسی بود. ستاد تشییع، برونریز عشقی بود که به امام شهیدمان داشتیم. که رازِ عشق برونمیزند به ناچاری، چنانکه بوی خوش از حجرههای عطاران!
هیهات که غمت را فراموش کنیم.هیهات که از مسیرت برگردیم.هیهات که با همچون یزیدی بیعت کنیم.هیهات که از پدرکشتگی با قاتل تو کوتاه بیاییم
حاشا که غمت جامه ی آرام بپوشداز مقتل خونین تو خونخواه بجوشد
چون داغ حسین بن علی تازه و سرخ استموجی ست که لبتشنه به ایام خروشد
هرگز نشود بیعت من با چو یزیدیتا روز ابد دل، سر این جمله بکوشد
با قاتل تو ربط، پدرکشتگی ماستحاشا که پسر خون پدر را بفروشد
میثم شریف اصفهانی آخرین روز ستاد تشییع قائد شهیددانشگاه علم و صنعت
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
۱.۴K
۱۰:۵۰