میتوانستم در ذهنم غروبی را تجسم کنم که پیکرهای خونآلود بر زمین افتاده و زنگ کاروان بلند است تا اسیران را از میانۀ میدان بیرون ببرد. زینب خواهر حسین بن علی، پرستار کودکان و زنان زخمدیده از نینوا بود. هرگاه کوچکترین نشانهای از خستگی در اسراء میدید، فوری به سراغشان میرفت. زینب با دستهایش خاک و غبار از چهرۀ کودکان میتکاند و آنها را در آغوش میکشید، سر کودکان را به قلب خودش نزدیک میکرد و به آنها میفهماند هر اتفاقی هم که بیفتد، در کنار همۀ آنها میماند و حواسش به همهچیز هست. او دستش را مادرانه بر سر کودکان میکشید و با حرفهایش آنها را تسلّی میداد. هربار که نگاهش به نیزهها و سرهای غنیمتی میافتاد، چشمهایش پرآب میشد و بغضش را فرو میبرد.
۲.۶K
۱۲:۴۰
«چابكسوار» داستان مختار ثقفی است كه با الگويی از يك كتاب كهن كه به ادعای نويسنده آن را از دستفروشی در عراق خريده، نوشته شده است. الگوی قديمی كتاب را نويسنده در ماجرايی از دست مي دهد و او مجبور به باز آفرينی آن كتاب در قالب «چابكسوار» می شود. نوع ادبيات و سبک بيان كتاب توسط « مسلم ناصری» اين اثر را از ديگر آثار به وجود آمده در مورد مختار و قيام او متمايز می كند.
۳.۱K
۱۳:۴۴
تاریخ اسلام پر از سرگذشت بزرگ مردان راستین و مومنان مبارز، و زندگی هر یک حماسه ای است بی بدیل که ثانیه ثانیه اش را باید زیست؛ اما چرا این تاریخ سراسر شور و حماسه، برای جوانان ناشناخته باقی مانده است؟
۳.۱K
۱۴:۳۰
خیلی سریع تر از آنکه فکرش را می کردم لباس های تمیزم را پوشیده بودم. هرگاه مادرم نزدیک می شد، نکته ای کوتاه اما پر رمز و راز می گفت. اما پدرم سفارشش این بود: »ذوق و شوق در چهره ات دیده شود. شمرده، با تأمل و لطیف حرف بزن. تا نپرسیدند وارد نشو. اشتیاق دیدار را با تمام وجودت ابراز کن و در پایان بفهمان که حاضر نیستی از این مجلس دل بکنی. فرصتی شد در بین کلام از دشمنان امیرالمومنین یزید تبرّی بجوی.» کار که به اینجا رسید، پایم سست شد و رنگم برافروخته. دلم آتش گرفت. نزدیک بود بر زمین افتم. دستم را به تنه درخت گرفتم اما از حرف های مادرم فهمیده بودم که دشمن پیچیده تر از آن است که فکر می کردیم. باید خودم را برای یک نبرد بزرگ آماده می کردم. خودم را جمع و جور کردم و تنها ناخواسته نگاه تلخی به پدرم افکندم. نباید این اتفاق می افتاد. بلافاصله لبخند زدم. گفتم: چشم. از عکس العمل پدرم فهمیدم از این همه هیاهوی درون، او فقط چشم من را شنیده و از این بابت خوشحال شدم. حرکت کردیم. حال من دیگر حرف ها و سفارش هایش را نمی شنیدم، در برابرم چشم اندازی بسیار سخت و پر صعوبت بود. اما در این بین گویا کسی به من نهیب می زد: خودت را کوچک نشمار، حرکت کن.
۲.۷K
۱۳:۵۷
پیرمرد در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود، دستان خود را بهسوی آسمان بلند کرد:خداوندا، تو امیر مؤمنان، جناب معاویهبنابیسفیان، را بر ما برتری و سروری دادی، به او عزت و حکومت عطا کردی و دینت را بهواسطۀ او به ما تعلیم دادی. خداوندا، هماکنون او برترین خلق تو بر روی زمین و نزدیکترین فرد به پیامبر توست. خدایا، خودت به ایشان سلامتی بده و سایۀ او را بر سر ما مستدام بدار.
۲.۴K
۱۴:۴۰
مولا علی (ع) به قدری رنجور شده بود که نمی توانست حتی در حالت نشسته نمازش را بخواند. عباس به قدری دلواپس پدر بود که در آن دو روز بدون خوردن حتی تکه ای نان، روزه گرفت. حتی می ترسید برای لحظه ای چشم هایش را ببندد که نکند پدر برود. در لحظات دلهره آور و طولانی که می گذشت، مولا علی (ع) لحظه به لحظه رنجورتر و بی حال تر می شد. چندین بار بغض عباس ترک برداشت. سر بر سینه ی پدر گذاشت و های های گریه کرد. تنها دلخوشی اش در آن لحظات سخت، شنیدن صدای قلب پدر بود. قلبی که حالا کندتر و کندتر می تپید. در یکی از لحظاتی که مولا علی (ع) به هوش آمد، به عباس اشاره کرد گوشش را نزدیک کند. عباس نجوای آرام پدر را شنید که می گفت: -پسرم، برادرانت را تنها مگذار. از حسن و حسین دست برندار. آن ها را بی یاور و تنها مگذار.
۲.۱K
۱۵:۰۷
به شازده پسر قرتی معاویه که برای یلّلی تلّلی به منطقۀ خوش آب وهوای حوران در اطراف دمشق رفته بود خبردادن اگه پیالۀ شراب به دست داری زمین بگذار و خیلی زود خودت رو به کاخ سبز برسون که بابات داره نفس های آخرش رو می کشه! یزید که پی هرزگی رفته بود وقتی خبر بدحالی معاویه به گوشش رسید به جای اینکه خودش رو جلدی برسونه، سلانه سلانه به طرف دمشق راه افتاد. معاویه که فرزند سر به هوای خودش رو بهتر از هرکس دیگه ای می شناخت، واهمه داشت که نکنه پسرک بازیگوش دیر برسه و اجل، مهلتش نده تا وصیتش رو بهش بگه. برای همین ضحّاک، فرماندۀ محافظ های قصر رو صدا زد تا به اون وصیت کنه! ضحّاک جلو اومد و بعد از ادای احترام، خم شد و گوشش رو چسبوند به دهان معاویه تا ببینه خلیفۀ رو به موت، چه وصیتی می خواد بکنه! در همین گیرودار، شیپورچی قصر به محض دیدن موکب همایونی ولیعهد توی نقاره دمید و اومدن یزید رو اعلام کرد. جارچی ویژۀ کاخ هم با شنیدن آهنگ مخصوص ورود ولیعهد، سرش رو به داخل تالار چرخوند و با صدای کش دار و بلندی گفت: جناب ولیعهد وارد می شوند!
۳.۶K
۱۴:۰۹
امروز آن روزی نیست که ما هر مسئله ای را بخواهیم بفهمیم و هر مشکلی را بخواهیم حل کنیم برای خاطر اینکه ما اوّلی ترین مشکلاتمان را هم هنوز ندانسته ایم ما هنوز ضروری ترین مسائل زندگیمان را نمیدانیم؛ تعارف هم نداریم هنوز در دست اول اعتقادات عالی ،اسلامی عامل تحریف وجود دارد و بسیاری از حقایق از نظر ما پوشیده است که یک مسئله همین مسئله ای است که بنده ان شاء الله در این چند روزه بحث خواهم کرد و خواهید دید که دست تحریف چه کرده؛ غوغایی کرده ما در مسائل اولیمان مبتلای به ناشناسی و عدم معرفت هستیم؛ پس چه لزومی دارد که دنبال مسائلی برویم که در زندگی ما برای آینده ما برای خط مشی ما اثری ندارد؟ چرا در این زمینه بحث کنیم؟
۴.۱K
۱۴:۴۱
تمام راههایی که میشود فرزند پیغمبر از آن راهها استفاده کند برای حفظ میراث عظیم اسلام -که میراث جدّ او و پدر او و پیروان راستین آنها است- در زندگی سیدالشهداء (ع) محسوس است؛ از تبیین و انذار، از تحرّک تبلیغاتی، از بیدار کردن و حساس کردن وجدانهای عناصر خاص -همین خواص که ما تعبیر میکنیم- در آن خطبه منا، اینها همه در طول زندگی سیدالشهداء است. بعد هم ایستادگی در مقابل یک انحراف بزرگ با قصد مجاهدت با جان؛ نه اینکه امام حسین از سرنوشت این حرکت بیاطلاع بود؛ نه، اینها امام بودند.
۱۰۰
۱۵:۳۹
اگر گفتند در ماجرای عاشورا عمر سعد بود و حسین ، یزیدی بود و حسینی هم درست گفته اند و هم غلط در عاشورا سه گروه بودند. نه دو گروه امام حسین اله و یارانش در یک سو، عمر سعد و یزیدیان در دیگر سو و اصحاب تل که ما به آنها اهالی تپه ند به میگوییم در . سوی سوم بودند. اهالی تپه ند به نیز در کربلا حضور داشتند. این مثل بزرگی است، اما چرا این تکه از تاریخ سانسور شده است؟ هر قدر لشکر عمر سعد زیاد بوده است. سه چهار برابر آن بر سر تل بوده اند که برای حسین هم گریه میکردند برای امام حسین اله گریه و زاری می کنند. اما وقتی می بینند حضرت علی اصغر را روی دست گرفته است. «الله اکبر» نگفتند و به حضرت ملحق نشدند من با این افراد کار دارم باید برویم یقه این ها را بگیریم و محاکمه تاریخی کنیم که شما که بودید؟ چه بودید؟ از کجا آمده بودید؟ چه فکر و اندیشه ای داشتید؟ چه اتفاقی در درون شما افتاد که این گونه عمل کردید؟ و بعد عبور کنیم به زمان خودمان و بیندیشیم که چه ضمانتی هست من چنین نشوم؟
۳.۸K
۱۴:۴۶