لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کتاب میثاقک
۹۱۳ عضو

کتاب میثاق

undefinedغرفه کتاب هیئت میثاق با شهداundefinedارسال پستیundefined zaya.io/misaqbookundefined @sorena_dundefined از غرفه هیئت که کتاب میخرید، ویژه نیت کنید! هم به جبهه فرهنگی انقلاب کمک میکنید هم به مجلس اهل بیت
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۵ خرداد
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined به نام نامی سر
undefined سیده مارال بابائی
undefined دردر ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
می‌توانستم در ذهنم غروبی را تجسم کنم که پیکرهای خون‌آلود بر زمین افتاده و زنگ کاروان بلند است تا اسیران را از میانۀ میدان بیرون ببرد. زینب خواهر حسین بن علی، پرستار کودکان و زنان زخم‌دیده از نینوا بود. هرگاه کوچک‌ترین نشانه‌ای از خستگی در اسراء می‌دید، فوری به سراغشان می‌رفت. زینب با دست‌هایش خاک و غبار از چهرۀ کودکان می‌تکاند و آن‌ها را در آغوش می‌کشید، سر کودکان را به قلب خودش نزدیک می‌کرد و به آن‌ها می‌فهماند هر اتفاقی هم که بیفتد، در کنار همۀ آن‌ها می‌ماند و حواسش به همه‌چیز هست. او دستش را مادرانه بر سر کودکان می‌کشید و با حرف‌هایش آن‌ها را تسلّی می‌داد. هربار که نگاهش به نیزه‌ها و سرهای غنیمتی می‌افتاد، چشم‌هایش پرآب می‌شد و بغضش را فرو می‌برد.
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۹

۳.۱K

۱۲:۴۰

۲۶ خرداد
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined چابکسوار
undefined مسلم ناصری
undefined دردر ادامه برشی از معرفی این کتاب را می‌خوانید:
«چابكسوار» داستان مختار ثقفی است كه با الگويی از يك كتاب كهن كه به ادعای نويسنده آن را از دستفروشی در عراق خريده، نوشته شده است. الگوی قديمی كتاب را نويسنده در ماجرايی از دست مي دهد و او مجبور به باز آفرينی آن كتاب در قالب «چابكسوار» می شود. نوع ادبيات و سبک بيان كتاب توسط « مسلم ناصری» اين اثر را از ديگر آثار به وجود آمده در مورد مختار و قيام او متمايز می كند.
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۱۳

۳.۲K

۱۳:۴۴

۲۷ خرداد
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined میقات بلا
undefined محسن هاشمی
undefined در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
تاریخ اسلام پر از سرگذشت بزرگ مردان راستین و مومنان مبارز، و زندگی هر یک حماسه ای است بی بدیل که ثانیه ثانیه اش را باید زیست؛ اما چرا این تاریخ سراسر شور و حماسه، برای جوانان ناشناخته باقی مانده است؟
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۹

۳.۲K

۱۴:۳۰

۲۸ خرداد
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined پشت درهای بهشت
undefined رضا کاشانی اسدی
undefined در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
خیلی سریع تر از آنکه فکرش را می کردم لباس های تمیزم را پوشیده بودم. هرگاه مادرم نزدیک می شد، نکته ای کوتاه اما پر رمز و راز می گفت. اما پدرم سفارشش این بود: »ذوق و شوق در چهره ات دیده شود. شمرده، با تأمل و لطیف حرف بزن. تا نپرسیدند وارد نشو. اشتیاق دیدار را با تمام وجودت ابراز کن و در پایان بفهمان که حاضر نیستی از این مجلس دل بکنی. فرصتی شد در بین کلام از دشمنان امیرالمومنین یزید تبرّی بجوی.» کار که به اینجا رسید، پایم سست شد و رنگم برافروخته. دلم آتش گرفت. نزدیک بود بر زمین افتم. دستم را به تنه درخت گرفتم اما از حرف های مادرم فهمیده بودم که دشمن پیچیده تر از آن است که فکر می کردیم. باید خودم را برای یک نبرد بزرگ آماده می کردم. خودم را جمع و جور کردم و تنها ناخواسته نگاه تلخی به پدرم افکندم. نباید این اتفاق می افتاد. بلافاصله لبخند زدم. گفتم: چشم. از عکس العمل پدرم فهمیدم از این همه هیاهوی درون، او فقط چشم من را شنیده و از این بابت خوشحال شدم. حرکت کردیم. حال من دیگر حرف ها و سفارش هایش را نمی شنیدم، در برابرم چشم اندازی بسیار سخت و پر صعوبت بود. اما در این بین گویا کسی به من نهیب می زد: خودت را کوچک نشمار، حرکت کن. 
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۱۰

۲.۸K

۱۳:۵۷

۲۹ خرداد
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefinedنشستگان
undefined علی نصیری کیا
undefined در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
پیرمرد در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود، دستان خود را به‌سوی آسمان بلند کرد:خداوندا، تو امیر مؤمنان، جناب معاویه‌بن‌ابی‌سفیان، را بر ما برتری و سروری دادی، به او عزت و حکومت عطا کردی و دینت را به‌واسطۀ او به ما تعلیم دادی. خداوندا، هم‌اکنون او برترین خلق تو بر روی زمین و نزدیک‌ترین فرد به پیامبر توست. خدایا، خودت به ایشان سلامتی بده و سایۀ او را بر سر ما مستدام بدار.
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۸

۲.۶K

۱۴:۴۰

۳۰ خرداد
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined برادر من تویی
undefined داوود امیریان
undefined در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
مولا علی (ع) به قدری رنجور شده بود که نمی توانست حتی در حالت نشسته نمازش را بخواند. عباس به قدری دلواپس پدر بود که در آن دو روز بدون خوردن حتی تکه ای نان، روزه گرفت. حتی می ترسید برای لحظه ای چشم هایش را ببندد که نکند پدر برود. در لحظات دلهره آور و طولانی که می گذشت، مولا علی (ع) لحظه به لحظه رنجورتر و بی حال تر می شد. چندین بار بغض عباس ترک برداشت. سر بر سینه ی پدر گذاشت و های های گریه کرد. تنها دلخوشی اش در آن لحظات سخت، شنیدن صدای قلب پدر بود. قلبی که حالا کندتر و کندتر می تپید. در یکی از لحظاتی که مولا علی (ع) به هوش آمد، به عباس اشاره کرد گوشش را نزدیک کند. عباس نجوای آرام پدر را شنید که می گفت: -پسرم، برادرانت را تنها مگذار. از حسن و حسین دست برندار. آن ها را بی یاور و تنها مگذار.
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۱۰

۲.۲K

۱۵:۰۷

۳۱ خرداد
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined داستان بریده بریده
undefined علیرضا نظری خرم
undefined در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
به شازده پسر قرتی معاویه که برای یلّلی تلّلی به منطقۀ خوش آب وهوای حوران در اطراف دمشق رفته بود خبردادن اگه پیالۀ شراب به دست داری زمین بگذار و خیلی زود خودت رو به کاخ سبز برسون که بابات داره نفس های آخرش رو می کشه! یزید که پی هرزگی رفته بود وقتی خبر بدحالی معاویه به گوشش رسید به جای اینکه خودش رو جلدی برسونه، سلانه سلانه به طرف دمشق راه افتاد. معاویه که فرزند سر به هوای خودش رو بهتر از هرکس دیگه ای می شناخت، واهمه داشت که نکنه پسرک بازیگوش دیر برسه و اجل، مهلتش نده تا وصیتش رو بهش بگه. برای همین ضحّاک، فرماندۀ محافظ های قصر رو صدا زد تا به اون وصیت کنه! ضحّاک جلو اومد و بعد از ادای احترام، خم شد و گوشش رو چسبوند به دهان معاویه تا ببینه خلیفۀ رو به موت، چه وصیتی می خواد بکنه! در همین گیرودار، شیپورچی قصر به محض دیدن موکب همایونی ولیعهد توی نقاره دمید و اومدن یزید رو اعلام کرد. جارچی ویژۀ کاخ هم با شنیدن آهنگ مخصوص ورود ولیعهد، سرش رو به داخل تالار چرخوند و با صدای کش دار و بلندی گفت: جناب ولیعهد وارد می شوند!
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۸

۳.۷K

۱۴:۰۹

۱ تیر
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined همرزمان حسین(علیه السلام)
undefined شهید آیت الله سید علی خامنه‌ای
undefined در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
امروز آن روزی نیست که ما هر مسئله ای را بخواهیم بفهمیم و هر مشکلی را بخواهیم حل کنیم برای خاطر اینکه ما اوّلی ترین مشکلاتمان را هم هنوز ندانسته ایم ما هنوز ضروری ترین مسائل زندگیمان را نمیدانیم؛ تعارف هم نداریم هنوز در دست اول اعتقادات عالی ،اسلامی عامل تحریف وجود دارد و بسیاری از حقایق از نظر ما پوشیده است که یک مسئله همین مسئله ای است که بنده ان شاء الله در این چند روزه بحث خواهم کرد و خواهید دید که دست تحریف چه کرده؛ غوغایی کرده ما در مسائل اولیمان مبتلای به ناشناسی و عدم معرفت هستیم؛ پس چه لزومی دارد که دنبال مسائلی برویم که در زندگی ما برای آینده ما برای خط مشی ما اثری ندارد؟ چرا در این زمینه بحث کنیم؟
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۱۰

۴.۳K

۱۴:۴۱

۲ تیر
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined ره‌نامه ۱۲ (عاشورا)
undefined شهید آیت الله خامنه‌ای
undefined در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
تمام راه‌هایی که می‌شود فرزند پیغمبر از آن راه‌ها استفاده کند برای حفظ میراث عظیم اسلام -که میراث جدّ او و پدر او و پیروان راستین آن‌ها است- در زندگی سیدالشهداء (ع) محسوس است؛ از تبیین و انذار، از تحرّک تبلیغاتی، از بیدار کردن و حساس کردن وجدان‌های عناصر خاص -همین خواص که ما تعبیر می‌کنیم- در آن خطبه منا، این‌ها همه در طول زندگی سیدالشهداء است. بعد هم ایستادگی در مقابل یک انحراف بزرگ با قصد مجاهدت با جان؛ نه اینکه امام حسین از سرنوشت این حرکت بی‌اطلاع بود؛ نه، این‌ها امام بودند.
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۴

۱۳۹

۱۵:۳۹

۳ تیر
thumbnail
undefined undefined #معرفی_کتاب | #کتاب_شب

undefined اهالی تپه ندبه
undefined حجت الاسلام قنبریان
undefined در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید:
اگر گفتند در ماجرای عاشورا عمر سعد بود و حسین ، یزیدی بود و حسینی هم درست گفته اند و هم غلط در عاشورا سه گروه بودند. نه دو گروه امام حسین اله و یارانش در یک سو، عمر سعد و یزیدیان در دیگر سو و اصحاب تل که ما به آنها اهالی تپه ند به میگوییم در . سوی سوم بودند. اهالی تپه ند به نیز در کربلا حضور داشتند. این مثل بزرگی است، اما چرا این تکه از تاریخ سانسور شده است؟ هر قدر لشکر عمر سعد زیاد بوده است. سه چهار برابر آن بر سر تل بوده اند که برای حسین هم گریه میکردند برای امام حسین اله گریه و زاری می کنند. اما وقتی می بینند حضرت علی اصغر را روی دست گرفته است. «الله اکبر» نگفتند و به حضرت ملحق نشدند من با این افراد کار دارم باید برویم یقه این ها را بگیریم و محاکمه تاریخی کنیم که شما که بودید؟ چه بودید؟ از کجا آمده بودید؟ چه فکر و اندیشه ای داشتید؟ چه اتفاقی در درون شما افتاد که این گونه عمل کردید؟ و بعد عبور کنیم به زمان خودمان و بیندیشیم که چه ضمانتی هست من چنین نشوم؟
undefined امشب در غرفه کتاب همراه با ۲۰ درصد تخفیف
undefinedundefinedundefinedundefined Misaq.irundefined @misaqbookundefined @Misaq_ba_shohada
undefined۸

۴K

۱۴:۴۶