خلاصه سکانس:چهارراه فلسطین؛ ظهرِ روز قدس. در کشاکشِ طنینِ اذان، مردی روزهدار، پیکرِ غرقِ در خونِ همسرش را در آغوش میکشد. خون از فرقِ شکافتهی زن ، بر دستان و لبانِ تشنهی مرد جاری میشود.
#روایت_جنگ#عکس_نوشتراضیه ترکان
~~~~~~~~~~~~~~~~
۳۴۷
۱۹:۵۳
پسرک تا دیروز با صدای فریادهای مادرش مشقهایش را یکی نه یکی مینوشت.آخه چرا باید مشق بنویسم؟ خسته می شم. دیروز اما کوله به پشت انداخت، دست مادرش را گرفت تا به راهپیمایی برود. نوشته روی کولهاش نشانه این بود که عزمش را جزم کرده. دیگر مشقهایش را زودتر از همیشه خواهد نوشت و صفحهصفحه کتابش را به یاد دوستان شهیدش از بر خواهد کرد. چرا که حالا میداند ترس دشمنش از چیست ..!
#روایت_جنگ#عکس_نوشت
سمیه مصطفیپور
~~~~~~~~~~~~~~~~
۳۵۲
۶:۳۴
بالای سر قبر تازه کنده شده ای ایستاده ام. خیلی عمیق نیست. بچه که بودم از نگاه کردن توی قبر میترسیدم. مینشینم و به خاک های داخل قبر دست میکشم. فردا یا شاید پس فردا شهدای دیگری در این خانه ها آرام خواهند گرفت. من از قبل به زیارتشان آمده ام. دست خاکی ام را به صورتم میکشم. تبرکی از انها که هنوز نمیشناسمشان، که ندیدمشان ولی عجیب دوستشان دارم.قبلتر ها که گلستان میآمدم، کسی را نمیشناختم. به صورتهای رنگ و رو رفته قاب ها نگاه میکردم و فاتحه ای زیر لب زمزمه میکردم. بابا که سر بعضی از قبرها میایستاد اگر قصه ای از صاحب عکس نمیگفت، بی حوصله میشدم و برای خودم میان قبور می پلکیدم یا دائم سراغ زمان رفتن را میگرفتم. بعضی وقتها هم بین قبور بازی میکردم و گاهی کنجکاو بودم بدانم هر کدام این آدمها چند ساله بوده اند. حالا اما چند سالی ست خودم مثل بابا شده ام. دیگر عکس ها برایم غریب نیستند، انگار همه شان را میشناسم. یا صدا و تصویرشان را در جعبه جادویی دیده ام یا کتابهایشان را خوانده ام و برای بدرقه خیلی هایشان مسیر از فیض تا گلستان یا بزرگمهر تا گلستان را قدم زده ام.
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#زندگی_در_سایه_جنگ
راوی: طیبه_براتی
~~~~~~~~~~~~~~~~
۳۵۶
۱۸:۵۸
نمیدانم چرا از میان تمام فیلمها و عکسهایی که توی کانالهای خبری میدیدم، آن یک عکس را انتخاب کردم و توی گالری گوشیام ذخیره کردم؛ حتی آن را گذاشتم روی پروفایلم. قبل از اینکه پسرم به پایگاه برود، گوشی را نشانش دادم و گفتم: «پسرم، این عکس را بگذار روی پروفایلت.» سرسری نگاهی انداخت و جدی نگرفت. عکس، تصویرِ جوانی بود از پشت سر؛ با کاپشنی فسفری که میان آوار و سنگ و خاک، به سمت شعلههای آتش میرفت. انگار خودش بود. یونیفرم سفیدش را اتو کردم. کتابچهی یاسین را مثل همیشه توی جیب روی سینهاش گذاشتم و دکمهاش را بستم. چهارقل و آیهالکرسی خواندم و راهیاش کردم.
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#زندگی_در_سایه_جنگ
~~~~~~~~~~~~~~~~
۶۳۱
۹:۴۶
پیک نوروزیشان سوال داده: چیزی شکستنی که با حرف «آ» شروع میشود. فکرهایم را روی هم میریزم و ذوقزده فریاد میکشم: «یافتم!!! میشه آینه مامانجون!»ابرو بالا میاندازد: «نُچ، میشه آمریکا، مامانی!»هاج و واج نگاهش میکنم.«چه ربطی داره پسرم؟!»با انگشت کوچش، به صفحه تلویزیون اشاره میکند.شبکهی خبر، از قول رسانههای خارجی زیرنویس کرده است:«شکستِ سخت آمریکا در تنگه هرمز»
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#زندگی_در_سایه_جنگ
راوی:محمدحسن مردانی
~~~~~~~~~~~~~~~~
۳۲۸
۱۹:۴۷
نه شببونه سنبلامسال عید که برایمان پیام نمیدهیبه یادت لاله خریدهام...
#عکس_نوشت#روایت_جنگ#جنگ_رمضان
زینب عطایی
" />
«روایتِخانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه
~~~~~~~~~~~~~~~~
@moghavemat_revayatkhane
#عکس_نوشت#روایت_جنگ#جنگ_رمضان
زینب عطایی
~~~~~~~~~~~~~~~~
۳۸۰
۶:۴۵
شما در اتاقک تاریکتان خواب و خیال ببافید!ما در صحنه واقعی، زندگی را به جریان میکشیم!
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#عکس_نوشت
منیر پرویزیان
" />
«روایتِخانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه
~~~~~~~~~~~~~~~~
@moghavemat_revayatkhane
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#عکس_نوشت
منیر پرویزیان
~~~~~~~~~~~~~~~~
۳۵۷
۱۴:۲۳
برای خودشان یک پا لشگر هستندمادر، مرزدارپسر، پرچمدارپدر، فرماندهدختر، دیدهبان
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#عکس_نوشت
مهدیه غلامی
«روایتِخانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه
~~~~~~~~~~~~~~~~
@moghavemat_revayatkhane
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#عکس_نوشت
مهدیه غلامی
~~~~~~~~~~~~~~~~
۳۵۹
۱۴:۰۲
اسفند ماه است، ماهی که خیلی ها به نونوار شدن می شناسندش به پاک و پاکیزه کردن خانه و زندگی ها ، به جوانه زدن و روییدن.اما اسفند ماه، ماه پیدا شدن ها هم هست. پیدا شدن چیزهایی که آدم از یک جایی به بعد قیدش را زده و گفته « ولش کن، نیست دیگر»گم شدنش را قبول کرده و بی خیالش شده.و چیزهای دیگری، که گم شدنش را قبول نکرده و حتی نفهمیده از کی از پیش چشمش دور شده اند. گم شدنش را نفهمیده تا آن صبح اسفندماهی که میان ریخته پاش های خانه تکانی، پیدایش کرده و پیش خودش یک «اِ» طولانی گفته است. مثلا گفته« اِ، این همان رواننویس خوش دست من است »« اِ این همان ادویه ای ست که از فلان جا خریده بودم برای فلان غذای»« اِ این همان چاقوی آشپزخانه ی من است که پیازها را نگینی و ریز خورد می کرد»پیدا که می شوند تازه آدم یادش می آید که نبودند. بعدش همه چیز مثل قبل میشود، دوباره می آیند دم دست، انگار نه انگار که چند ماهی ته کشو یا پشت قوطیهای توی کمد داشتند خاک میخوردند. مهم این است که حالا دیگر پیدا شده اند.پرچم های برافراشته را که توی دست مردمِ توی خیابان می بینم به خودم می گویم « اِ، من تو را از کی دیگر ندیده بودم؟»هربار که رفته بودم پرچم بخرم برای هیئت خانگی مان، پرچم سه رنگ را دیده بودم و از خودم پرسیده بودم« کی اینا را میخره؟»«لابد مدیر مدرسه برای مدرسه، مدیر اداره برای اداره، لابد مسئولی برای برای تزیین خیابان ها برای دهه فجر»این اسفند ماه پیدایش کردم. همه مان پیدایش کردیم، آنقدر همراه مان توی ماشین و پیاده رو بردیم که یادم رفته چه طور بدون پرچم میشود رفت توی خیابان.اسفند ماه امسال خانه هایمان یک مهمان عزیز دارد، پرچم سه رنگ دوست داشتنی کشورمان،باید یک جای خوب بالای اتاق برایش درست کنیم. انگار این روزها هزار برابر برایمان عزیز شده. باید جایی باشد که دیگر گم نشود.
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#زندگی_در_سایه_جنگ
راوی: زینب سنجارون
~~~~~~~~~~~~~~~~
۴۵۰
۲۱:۳۲
چند باری از مغازهاش خرید کرده بودم. آخرین بار قبل از اعزام بود که رفتم آب معدنی خریدم...با اخلاق بود و با ادب، کارت بانکی را دو دستی گرفت، دو دستی تحویلم داد...چند روز پیش شهید شد، وقتی توپخانه را زدند...!
#شهید_محمدعلی_قیاسیان#خرده_روایت#روایت_جنگ#جنگ_رمضان
راوی:فرزانه فرجی
" />
«روایتِخانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه
~~~~~~~~~~~~~~~~
@moghavemat_revayatkhane
#شهید_محمدعلی_قیاسیان#خرده_روایت#روایت_جنگ#جنگ_رمضان
راوی:فرزانه فرجی
~~~~~~~~~~~~~~~~
۳۲۴
۷:۲۸