لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایتِ‌خانه|صدای میز پایداری روایتخانهر
۷۷۹ عضو

روایتِ‌خانه|صدای میز پایداری روایتخانه

آنچه اینجا می‌خوانید و از نگاه‌تان می‌گذرد، برخاسته از میز پایداری و مقاومت روایتخانه است؛ خانه داستان‌نویسان انقلاب اسلامی...!@revayat_khane
ادمین صفحه:@bestravi04
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۲ اسفند ۱۴۰۴
thumbnail
undefinedاین صحنه برداشت دوم ندارد
خلاصه سکانس:چهارراه فلسطین؛ ظهرِ روز قدس. در کشاکشِ طنینِ اذان، مردی روزه‌دار، پیکرِ غرقِ در خونِ همسرش را در آغوش می‌کشد. خون از فرقِ شکافته‌ی زن ، بر دستان و لبانِ تشنه‌ی مرد جاری می‌شود.
#روایت_جنگ#عکس‌_نوشتراضیه ترکانundefined<img style=" />undefined

undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane

۳۴۷

۱۹:۵۳

۲۳ اسفند ۱۴۰۴
thumbnail
undefinedکوله‌پشتی
پسرک تا دیروز با صدای فریادهای مادرش مشق‌هایش را یکی نه یکی می‌نوشت.آخه چرا باید مشق بنویسم؟ خسته می شم. دیروز اما کوله به پشت انداخت، دست مادرش را گرفت تا به راهپیمایی برود. نوشته روی کوله‌اش نشانه این بود که عزمش را جزم کرده. دیگر مشق‌هایش را زودتر از همیشه خواهد نوشت و صفحه‌صفحه کتابش را به یاد دوستان شهیدش از بر خواهد کرد. چرا که حالا می‌داند ترس دشمنش از چیست ..!
#روایت_جنگ#عکس_نوشت
سمیه مصطفی‌پورundefined<img style=" />undefined

undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane

۳۵۲

۶:۳۴

undefinedروتین خواب
بالای سر قبر تازه کنده شده ای ایستاده ام. خیلی عمیق نیست. بچه که بودم از نگاه کردن توی قبر میترسیدم. می‌نشینم و به خاک های داخل قبر دست میکشم. فردا یا شاید پس فردا شهدای دیگری در این خانه ها آرام خواهند گرفت. من از قبل به زیارتشان آمده ام. دست خاکی ام را به صورتم میکشم. تبرکی از انها که هنوز نمیشناسمشان، که ندیدمشان ولی عجیب دوستشان دارم.قبلتر ها که گلستان می‌آمدم، کسی را نمیشناختم. به صورتهای رنگ و رو رفته قاب ها نگاه میکردم و فاتحه ای زیر لب زمزمه میکردم. بابا که سر بعضی از قبرها می‌ایستاد اگر قصه ای از صاحب عکس نمیگفت، بی حوصله میشدم و برای خودم میان قبور می پلکیدم یا دائم سراغ زمان رفتن را می‌گرفتم. بعضی وقتها هم بین قبور بازی میکردم و گاهی کنجکاو بودم بدانم هر کدام این آدمها چند ساله بوده اند. حالا اما چند سالی ست خودم مثل بابا شده ام. دیگر عکس ها برایم غریب نیستند، انگار همه شان را میشناسم. یا صدا و تصویرشان را در جعبه جادویی دیده ام یا کتابهایشان را خوانده ام و برای بدرقه خیلی هایشان مسیر از فیض تا گلستان یا بزرگمهر تا گلستان را قدم زده ام. undefinedسالهاست هر چه نذر میکنم میبرم تکیه شهدا. الویه، کیک و شیر، شکلات، حلوا.. هر چه باشد از صبح بسته و دسته میکنم و پا به پای ثانیه شمار ساعت، لحظه ها را می‌شمارم تا وقت اذان بشود و راه بیوفتم. بعد در آستانه درب می‌ایستم و تمام ساکنینش را سلام میدهم. مدتی ست رفتنم به گلستان ترتیب پیدا کرده. اول یک سر به شهید خرازی و کاظمی و زاهدی و نیلفروشان میزنم. بعد شهدای مدافع حرم و مخصوصا شهید افشاری و شهید کامران. سراغ شهدای جنگ ۱۲ روزه میروم و شهدای دی و شهدای این چند روزه، شهید کارگران، شهید علیخانی و شهید رهبر. و در آخر همیشه به خاطر دخترم حنا که دوست دارد گندم روی قبر شهدای گمنام بگذارد پیش آنها میرویم تا مبادا احساس تنهایی و سرما کنند.undefinedاین روزها تکیه شهدا رفتنمان بخش مهمی از روتین قبل از خوابمان شده است. افطار کرده و نکرده میرویم سمت میدان غدیر تا در راهپیمایی شرکت کنیم، بعد از آن ماشین‌ مان را با پرچم های بزرگ ایران و عکس های آقا جانم کادو پیچ میکنیم و خیابان های شهر را زیرو و رو میکنیم. در آخر ماشین که راه خودش را یاد گرفته، هر کجا باشد سر می‌چرخاند طرف تکیه شهدا. حالا فاتحه هم بعد از سلام و احوال پرسی گرمی از هر کدامشان،‌ روی لبهایم جاری میشود. دیگر آمدنم سرسری نیست. دستانم را مثل زائری که پنجه در پنجره فولاد میاندازد، ملتمسانه به دیوارهای نرم و خاکی خانه های ابدیشان میکشم و از هر کدام میخواهم ما هم جایی میان خودشان جا دهند. برای من و امثال من دیدن روی همچو ماه این شهدا، آن هم هر شب، ترکیب آمپول تقویتی و آرامش بخشی ست که دلم را گرم میکند و به زانوهایم قوت میدهد فردا هم، فردا هم، اگر خدا بخواهد در راهشان بمانم. انشالله
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#زندگی_در_سایه_جنگ
راوی: طیبه_براتیundefined<img style=" />undefined

undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane

۳۵۶

۱۸:۵۸

۲۴ اسفند ۱۴۰۴
undefinedکربلا را به چشم دیدماولین جمله‌ی پسرم، وقتی از مأموریت برگشت
نمی‌دانم چرا از میان تمام فیلم‌ها و عکس‌هایی که توی کانال‌های خبری می‌دیدم، آن یک عکس را انتخاب کردم و توی گالری گوشی‌ام ذخیره کردم؛ حتی آن را گذاشتم روی پروفایلم. قبل از اینکه پسرم به پایگاه برود، گوشی را نشانش دادم و گفتم: «پسرم، این عکس را بگذار روی پروفایلت.» سرسری نگاهی انداخت و جدی نگرفت. عکس، تصویرِ جوانی بود از پشت سر؛ با کاپشنی فسفری که میان آوار و سنگ و خاک، به سمت شعله‌های آتش می‌رفت. انگار خودش بود. یونیفرم سفیدش را اتو کردم. کتابچه‌ی یاسین را مثل همیشه توی جیب روی سینه‌اش گذاشتم و دکمه‌اش را بستم. چهارقل و آیه‌الکرسی خواندم و راهی‌اش کردم.undefined عصر بود که صدای سهمگینِ انفجار آمد. چند بار خواستم تماس بگیرم اما طاقت نداشتم؛ صبوری کردم تا خودش زنگ بزند. بعد از افطار آمد، اما چه آمدنی! رنگ‌پریده، با لب‌هایی خشک و ترک‌خورده و دست‌هایی که از سیاهی به زغال می‌ماند. می‌خواست مثل همیشه حالش را پنهان کند، اما من مه‌آلودگی و پریشانیِ چشمانش را می‌خواندم. او حالا رو در روی من ایستاده بود، اما با همان حال و هوایِ آن عکس؛ انگار از میانِ تونلی از دود و خون و آهن‌پاره‌های درهم‌تنیده برگشته بود.تعریف می‌کرد که وقتی به محل حادثه رسیده، مات و مبهوت به کوه آوار نگاه کرده است. او کوهنوردی بلد نبود؛ فقط بلد بود زخم‌ها را محکم ببندد تا خونریزی بند بیاید. اما حالا باید از میان لایه‌های لغزنده‌ی سنگ و شیشه خودش را به مجروحان می‌رساند. می‌گفت آنجا قیامت بود؛ یا شاید کربلا.undefinedهر طرف را که نگاه می‌کرد، تکه‌ای از پیکرِ انسانی پرتاب شده بود. رفقایش با چشم‌های خیس التماس می‌کردند که دوستانشان را از زیر آوار بیرون بیاورد، اما پاها سست می‌شد و قدم‌ها پیش نمی‌رفت. میان آن‌همه پیکرِ مثله شده کنار دستگاه‌های صنعتی، یادِ روضه‌های محرم افتاد؛ یاد روزهایی که علمِ هیئت را به دست می‌گرفت و پیشاپیشِ دسته راه می‌افتاد. حالا اینجا، موبایل‌ها لابلای سنگ‌های سیاه و شیشه‌های خرد شده می‌افتادند و مدام زنگ می‌خوردند. صدای زنگ‌ها بغضش را ترکاند. هر بار که چشمانش به دستی قطع‌شده یا جانی بی‌رمق می‌افتاد، صدایی در درونش فریاد می‌زد: «یا ابوالفضل!». درست مثل وقتی که علمدار قافله بود، پاهایش را توی همان کفش‌هایی که صبح برایش واکس زده بودم، محکم کرد. با دو دست، برزنت را بلند کرد و از شیبِ تند و خون‌آلودِ آوار بالا رفت. هر قدمی که برمی‌داشت، با پیکرِ هم‌وطنی روبرو می‌شد؛ کارگرانی زحمت‌کش و هم‌سن و سال خودش. خون می‌دید و خون گریه می‌کرد. صدای بی‌جوابِ موبایل‌ها کنار جنازه‌ها، لالاییِ غمناکِ آن لحظه‌ها شده بود... خانواده‌ها منتظر بودند. یک لحظه ایستاد. به کفش‌هایش که حالا در خون غرق شده بود نگاه کرد و بعد سرش را بالا گرفت؛ به مجروحانی که آن بالا چشم‌انتظار بودند. دندان‌هایش را به هم فشار داد. هنوز جان‌هایی بودند که به ماندنشان امید بود. یادِ همان عکسی افتاد که من نشانش داده بودم. قامت راست کرد و قدم برداشت؛ محکم، سنگین و استوار...
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#زندگی_در_سایه_جنگ
undefinedهاجر‌ـ‌دهقانیروایتی‌از بمباران‌ـ‌شهرک‌ـ‌صنعتی‌ـجی‌اصفهان

undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane

۶۳۱

۹:۴۶

undefinedچیستان
پیک نوروزی‌شان سوال داده: چیزی شکستنی که با حرف «آ» شروع می‌شود. فکرهایم را روی هم می‌ریزم و ذوق‌زده فریاد می‌‌کشم: «یافتم!!! میشه آینه مامان‌جون!»ابرو بالا می‌اندازد: «نُچ، میشه آمریکا، مامانی!»هاج و واج نگاهش می‌کنم.«چه ربطی داره پسرم؟!»با انگشت کوچش، به صفحه تلویزیون اشاره می‌کند.شبکه‌ی خبر، از قول رسانه‌های خارجی زیرنویس کرده است:«شکستِ سخت آمریکا در تنگه هرمز»
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#زندگی_در_سایه_جنگ
راوی:محمدحسن مردانیundefined<img style=" />undefined

undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane

۳۲۸

۱۹:۴۷

۲۵ اسفند ۱۴۰۴
thumbnail
نه شب‌بونه سنبلامسال عید که برایمان پیام نمی‌دهیبه یادت لاله خریده‌ام...

#عکس_نوشت#روایت_جنگ#جنگ_رمضان
زینب عطاییundefined<img style=" />undefined
undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane

۳۸۰

۶:۴۵

۲۶ اسفند ۱۴۰۴
thumbnail
شما در اتاقک تاریک‌تان خواب و خیال ببافید!ما در صحنه واقعی، زندگی را به جریان می‌کشیم!
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#عکس_نوشت
منیر پرویزیانundefined<img style=" />undefined

undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane

۳۵۷

۱۴:۲۳

۲۷ اسفند ۱۴۰۴
thumbnail
برای خودشان یک پا لشگر هستندمادر، مرزدارپسر، پرچمدارپدر، فرماندهدختر، دیده‌بان
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#عکس_نوشت
مهدیه غلامیundefined
undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane
undefined۱

۳۵۹

۱۴:۰۲

undefinedماهِ پیدا شدن‌ها
اسفند ماه است، ماهی که خیلی ها به نونوار شدن می شناسندش به پاک و پاکیزه کردن خانه و زندگی ها ، به جوانه زدن و روییدن.اما اسفند ماه، ماه پیدا شدن ها هم هست. پیدا شدن چیزهایی که آدم از یک جایی به بعد قیدش را زده و گفته « ولش کن، نیست دیگر»گم شدنش را قبول کرده و بی خیالش شده.و چیزهای دیگری، که گم شدنش را قبول نکرده و حتی نفهمیده از کی از پیش چشمش دور شده اند. گم شدنش را نفهمیده تا آن صبح اسفندماهی که میان ریخته پاش های خانه تکانی، پیدایش کرده و پیش خودش یک «اِ» طولانی گفته است. مثلا گفته« اِ، این همان روان‌نویس خوش دست من است »« اِ این همان ادویه ای ست که از فلان جا خریده بودم برای فلان غذای»« اِ این همان چاقوی آشپزخانه ی من است که پیازها را نگینی و ریز خورد می کرد»پیدا که می شوند تازه آدم یادش می آید که نبودند. بعدش همه چیز مثل قبل می‌شود، دوباره می آیند دم دست، انگار نه انگار که چند ماهی ته کشو یا پشت قوطی‌های توی کمد داشتند خاک می‌خوردند. مهم این است که حالا دیگر پیدا شده اند.پرچم های برافراشته را که توی دست مردمِ توی خیابان می بینم به خودم می گویم « اِ، من تو را از کی دیگر ندیده بودم؟»هربار که رفته بودم پرچم بخرم برای هیئت خانگی مان، پرچم سه رنگ را دیده بودم و از خودم پرسیده بودم« کی اینا را می‌خره؟»«لابد مدیر مدرسه برای مدرسه، مدیر اداره برای اداره، لابد مسئولی برای برای تزیین خیابان ها برای دهه فجر»این اسفند ماه پیدایش کردم. همه مان پیدایش کردیم، آنقدر همراه مان توی ماشین و پیاده رو بردیم که یادم رفته چه طور بدون پرچم می‌شود رفت توی خیابان.اسفند ماه امسال خانه هایمان یک مهمان عزیز دارد، پرچم سه رنگ دوست داشتنی کشورمان،باید یک جای خوب بالای اتاق برایش درست کنیم. انگار این روزها هزار برابر برایمان عزیز شده. باید جایی باشد که دیگر گم نشود.
#روایت_جنگ#جنگ_رمضان#زندگی_در_سایه_جنگ
راوی: زینب سنجارون undefined

undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane

۴۵۰

۲۱:۳۲

۱۳ فروردین
thumbnail
چند باری از مغازه‌اش خرید کرده بودم. آخرین بار قبل از اعزام بود که رفتم آب معدنی خریدم...با اخلاق بود و با ادب، کارت بانکی را دو دستی گرفت، دو دستی تحویلم داد...چند روز پیش شهید شد، وقتی توپخانه را زدند...!
#شهید_محمدعلی_قیاسیان#خرده_روایت#روایت_جنگ#جنگ_رمضان
راوی:فرزانه فرجیundefined<img style=" />undefined

undefined«روایتِ‌خانه»صدای میز پایداری و مقاومت روایتخانه

~~~~~~~~~~~~~~~~undefinedundefined@moghavemat_revayatkhane
undefined۹

۳۲۴

۷:۲۸