یه لحظه فکرکردم اگه امشب وقت ظهور امام زمان(عج) باشه، دوست دارم اون لحظهی ناب تو خیابون و تکبیرگو باشم یا پای سجاده؟دیدم انگار اولی به رضایت امام نزدیکتره...
خلاصه هرشب نمیخوایم بریم، یه چیزی میشه که بریم

خلاصه هرشب نمیخوایم بریم، یه چیزی میشه که بریم
۳۹۳
۲۰:۰۷
«گنبدی از چترها»
مشکی، سرمهای و صورتی. هرکدام روی دیگری سوار شده بودند. چک چک آب از بالایی، روی زیری میریخت و بعد جذبِ میلهی چوبی پرچم سه رنگی میشد. ما زیر انبوه چترها، انگار که سنگر گرفته باشیم، مثل شبهای قبل و قبلتر فریاد میزدیم که «ما مردِ این نبردیم، بجنگ تا بجنگیم!» خارج شدن این کلمات از دهان من و همچتریهای کناری، در این باران مفهوم جاندارتری داشت. ما در شب بارش تند قطرات روی چترها، آمده بودیم توی خیابان تا بعثتمان را تکمیل کنیم. هر چتر شده بود مسجدی که یک یا دو رزمنده را زیر خودش پناه میداد. امشب، هر چتر هزار چتر بود به حکمِ «لیلةُ القدرِ خیرٌ من الفِ شَهر».مشکی، سرمهای و صورتی. هرکدام روی دیگری سوار شده بودند و تا عرش بالا میرفتند...
| از شب سیزدهمِ بارانی |
• @moh_haj | مُحاج •
مشکی، سرمهای و صورتی. هرکدام روی دیگری سوار شده بودند. چک چک آب از بالایی، روی زیری میریخت و بعد جذبِ میلهی چوبی پرچم سه رنگی میشد. ما زیر انبوه چترها، انگار که سنگر گرفته باشیم، مثل شبهای قبل و قبلتر فریاد میزدیم که «ما مردِ این نبردیم، بجنگ تا بجنگیم!» خارج شدن این کلمات از دهان من و همچتریهای کناری، در این باران مفهوم جاندارتری داشت. ما در شب بارش تند قطرات روی چترها، آمده بودیم توی خیابان تا بعثتمان را تکمیل کنیم. هر چتر شده بود مسجدی که یک یا دو رزمنده را زیر خودش پناه میداد. امشب، هر چتر هزار چتر بود به حکمِ «لیلةُ القدرِ خیرٌ من الفِ شَهر».مشکی، سرمهای و صورتی. هرکدام روی دیگری سوار شده بودند و تا عرش بالا میرفتند...
| از شب سیزدهمِ بارانی |
• @moh_haj | مُحاج •
۴۲۲
۲۱:۵۲
آخرین باری که اینجا، روبهروی این جانماز و در مسجد جامع نشسته بودم، ایام جنگ دوازده روزه بود.هیچ چیزی از خطبهها نمیفهمیدم. اشک انگار جلوی چشم و گوشم را گرفته بود. اما یادم هست هرموقع امام جمعه به بیان تهدیدهای اسرائیل علیه حضرت آقا میرسید، مثل زنهای کناری روی زانوهایم بلند میشدم و با هردو دست مشتهایم را توی هوا پرتاب میکردم که «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست». آتش حماسی خطبه که تندتر میشد، اشکهای من هم با سرعت بیشتری روی گونهها سر میخوردند و تُن صدایم بلندتر میشد که:«یا مرگ یا خامنهای».
امروز اما رو به این تکّه پارچهی روبان دوزی شده نشسته بودم، در حالیکه خون توی رگهای او به ما هدیه شده بود. حالم شبیه به سربازی بود که فرماندهاش او را برای نبرد انتخاب نکرده. یا حتی شبیه به بچهای که او را کتک زده و توی بازی محبوبش راه نداده اند.
انگار که باید خونمان غلیظتر و سرختر از این میبود تا انتخاب شود و هنوز آن روز نرسیده است...
• @moh_haj | مُحاج •
امروز اما رو به این تکّه پارچهی روبان دوزی شده نشسته بودم، در حالیکه خون توی رگهای او به ما هدیه شده بود. حالم شبیه به سربازی بود که فرماندهاش او را برای نبرد انتخاب نکرده. یا حتی شبیه به بچهای که او را کتک زده و توی بازی محبوبش راه نداده اند.
انگار که باید خونمان غلیظتر و سرختر از این میبود تا انتخاب شود و هنوز آن روز نرسیده است...
• @moh_haj | مُحاج •
۴۶۶
۲۳:۰۶
من مویِ خویش را نه از آن میکنم سیاه
تا باز نوجوان شَوَم و نو کنم گناه
چون جامهها به وقتِ مصیبت سیه کنند
من موی در مصیبت پیری کنم سیاه
رودکی سمرقندی
• @moh_haj | مُحاج •
تا باز نوجوان شَوَم و نو کنم گناه
چون جامهها به وقتِ مصیبت سیه کنند
من موی در مصیبت پیری کنم سیاه
• @moh_haj | مُحاج •
۱۲۶
۱۷:۵۲
بازارسال شده از نیمرخِ | علی حقیقی
۱۳
۱۲:۲۶
• شنیده بودم آقای شاهآبادی از بهترین نویسندههای ایرانی رمان نوجوان است و همیشه دوست داشتم از کتابهایش بخوانم اما قسمت نشده بود تا اردیبهشت امسال که آقای همسر از باغ کتاب تهران، این رمان را به دستم رساند. البته اگر خودم بودم هیچوقت راضی به خرج کردن ۴۵۵هزار وجه رایج مملکت برای رمان نوجوان نمیشدم! هرچند حالا که کتاب را تمام کردهام، کمی از غصه خوردنهایم برای قیمت کم شده :)
• کتاب، ماجرای یک خانواده است که شغلشان تقلیدبازی است. دوره میافتند توی مراسمها و نمایش اجرا میکنند. حبیب سلمونی، پدر خانواده، همیشه خاطرهای عجیب را تعریف میکند. او و تیم تقلید بازی قدیمیاش در اصفهان با نمایش، ظلم حاکم را برملا میکنند تا آنجایی که شاه او را برکنار میکند. ماجرایی که هیچکس در شهرشان آن را باور نمیکند. تا اینکه یک روز کار عجیبی به آنها پیشنهاد میشود؛ اجرا در یک عمارت خارج از شهر با ماجراهایی تیره و تار...
• کابوسهای خندهدار برای نوجوانهایی که مشتاق داستانهای ترسناک اند، شدیدا پیشنهاد میشود. به عنوان یک غیرنوجوان هم یک جاهایی از خواندن کتاب خوف میکردم :) کتاب از نمایشهای سنتی(رو حوضی، تقلید بازی، بقال بازی) صحبت کرده بود که برایم خیلی دلنشین بود. تا آخر کتاب را هم خواندم اما نفهمیدم اسم کتاب چرا این شده!
• کتاب را در دو روز تمام کردم. هرموقع چرخ گاری(اثرات کتاب
) کتاب خواندنم به سنگلاخها گیر میکند، رمانهای نوجوان یک هُل محکم به آن میدهند و راهم میاندازند...
کابوسهای خندهدار (۲۵۵ صفحه)
حمیدرضا شاهآبادی
نشر افق
یک
#کتابخانه_من
• @moh_haj | مُحاج •
• کتاب، ماجرای یک خانواده است که شغلشان تقلیدبازی است. دوره میافتند توی مراسمها و نمایش اجرا میکنند. حبیب سلمونی، پدر خانواده، همیشه خاطرهای عجیب را تعریف میکند. او و تیم تقلید بازی قدیمیاش در اصفهان با نمایش، ظلم حاکم را برملا میکنند تا آنجایی که شاه او را برکنار میکند. ماجرایی که هیچکس در شهرشان آن را باور نمیکند. تا اینکه یک روز کار عجیبی به آنها پیشنهاد میشود؛ اجرا در یک عمارت خارج از شهر با ماجراهایی تیره و تار...
• کابوسهای خندهدار برای نوجوانهایی که مشتاق داستانهای ترسناک اند، شدیدا پیشنهاد میشود. به عنوان یک غیرنوجوان هم یک جاهایی از خواندن کتاب خوف میکردم :) کتاب از نمایشهای سنتی(رو حوضی، تقلید بازی، بقال بازی) صحبت کرده بود که برایم خیلی دلنشین بود. تا آخر کتاب را هم خواندم اما نفهمیدم اسم کتاب چرا این شده!
• کتاب را در دو روز تمام کردم. هرموقع چرخ گاری(اثرات کتاب
#کتابخانه_من
• @moh_haj | مُحاج •
۱۳۲
۱۳:۰۸
|مُحاج|
• شنیده بودم آقای شاهآبادی از بهترین نویسندههای ایرانی رمان نوجوان است و همیشه دوست داشتم از کتابهایش بخوانم اما قسمت نشده بود تا اردیبهشت امسال که آقای همسر از باغ کتاب تهران، این رمان را به دستم رساند. البته اگر خودم بودم هیچوقت راضی به خرج کردن ۴۵۵هزار وجه رایج مملکت برای رمان نوجوان نمیشدم! هرچند حالا که کتاب را تمام کردهام، کمی از غصه خوردنهایم برای قیمت کم شده :) • کتاب، ماجرای یک خانواده است که شغلشان تقلیدبازی است. دوره میافتند توی مراسمها و نمایش اجرا میکنند. حبیب سلمونی، پدر خانواده، همیشه خاطرهای عجیب را تعریف میکند. او و تیم تقلید بازی قدیمیاش در اصفهان با نمایش، ظلم حاکم را برملا میکنند تا آنجایی که شاه او را برکنار میکند. ماجرایی که هیچکس در شهرشان آن را باور نمیکند. تا اینکه یک روز کار عجیبی به آنها پیشنهاد میشود؛ اجرا در یک عمارت خارج از شهر با ماجراهایی تیره و تار... • کابوسهای خندهدار برای نوجوانهایی که مشتاق داستانهای ترسناک اند، شدیدا پیشنهاد میشود. به عنوان یک غیرنوجوان هم یک جاهایی از خواندن کتاب خوف میکردم :) کتاب از نمایشهای سنتی(رو حوضی، تقلید بازی، بقال بازی) صحبت کرده بود که برایم خیلی دلنشین بود. تا آخر کتاب را هم خواندم اما نفهمیدم اسم کتاب چرا این شده! • کتاب را در دو روز تمام کردم. هرموقع چرخ گاری(اثرات کتاب
) کتاب خواندنم به سنگلاخها گیر میکند، رمانهای نوجوان یک هُل محکم به آن میدهند و راهم میاندازند...
کابوسهای خندهدار (۲۵۵ صفحه)
حمیدرضا شاهآبادی
نشر افق
یک #کتابخانه_من • @moh_haj | مُحاج •
#یکقاچکتاب
• @moh_haj | مُحاج •
۱۴۹
۲۱:۲۰
۱۲۸
۱۲:۲۹
دوباره حسین را شهید کردهاند و ما باز هم فقط به عزاداریاش رسیدهایم...
۹۷
۲۱:۱۷
توی راه، چندبار لیست حاجتها و صحبتهایم را مرور کرده بودم.تا سیاهی چشمهایم به طلایی ضریحش خورد، همه چیز جز آن خون سرخ از ذهنم رفت... فقط زیر لب گفتم: «دیدی چی به سرمون اومد؟! شما بگین چی کار کنیم با جای خالی آقامون...»
• @moh_haj | مُحاج •
• @moh_haj | مُحاج •
۵۰
۱۷:۵۱