به مناسبت هفته دفاع مقدس جدید ترین اثر موسسه رونمایی شد.
کتاب " او مارا فرا خوانده " با حضور حجت الاسلام طائب رئیس سازمان بسیج کشور در تهران رونمایی شد.
به گزارش روابط عمومی موسسه نشر فرهنگ شهادت، کتاب "او مارا فرا خوانده" شامل ۲۸۰ روایت از حماسه نگاری ایام جنگ رمضان رونمایی گردید.
این روایت ها که درپی فراخوان پویش "روایت صبح" تیم حماسه نگاران موسسه به دبیرخانه ارسال گردید در کتابی با عنوان "او مارا فراخوانده " به چاپ رسید.
این کتاب در قالب ۲۴۵ صفحه و با روایت های مردمی وروایت نویسندگان ارزشمند استانی شامل آثار مریم شیدا، ساجده تقی زاده، سمیرا اکبری، رقیه بابایی، طاهره کوهکن، مینا فیاضی، زینب نادرینسب، فریبا صادقی، صدیقه بذرافشان، مطهره زارعی، سمیه کرمی، معصومه سجادیان، فاطمه پیروی نژاد و نازنین آرمان با همکاری انتشارات آسمان سوم کنگره سرداران شهید استان و نشر فاتحان به چاپ رسید.
حماسه نگاران
موسسه نشر فرهنگ شهادت
https://eitaa.com/nashreshahadat
کتاب " او مارا فرا خوانده " با حضور حجت الاسلام طائب رئیس سازمان بسیج کشور در تهران رونمایی شد.
به گزارش روابط عمومی موسسه نشر فرهنگ شهادت، کتاب "او مارا فرا خوانده" شامل ۲۸۰ روایت از حماسه نگاری ایام جنگ رمضان رونمایی گردید.
این روایت ها که درپی فراخوان پویش "روایت صبح" تیم حماسه نگاران موسسه به دبیرخانه ارسال گردید در کتابی با عنوان "او مارا فراخوانده " به چاپ رسید.
این کتاب در قالب ۲۴۵ صفحه و با روایت های مردمی وروایت نویسندگان ارزشمند استانی شامل آثار مریم شیدا، ساجده تقی زاده، سمیرا اکبری، رقیه بابایی، طاهره کوهکن، مینا فیاضی، زینب نادرینسب، فریبا صادقی، صدیقه بذرافشان، مطهره زارعی، سمیه کرمی، معصومه سجادیان، فاطمه پیروی نژاد و نازنین آرمان با همکاری انتشارات آسمان سوم کنگره سرداران شهید استان و نشر فاتحان به چاپ رسید.
https://eitaa.com/nashreshahadat
۲۰۰
۲۲:۱۴
۲۰۱
۲۲:۱۴
۲۰۱
۲۲:۱۴
۲۰۱
۲۲:۱۴
تا تو هستی بهانه یعنی چه؟
از قدیم گفتند خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را. ما همه بیآنکه بخواهیم گاه و بیگاه درگیر شرایطی میشویم که دنبال علت و معلولش میگردیم. میخواهیم همهچیز را برای خودمان قابل کنترل کنیم تا جلوی حادثههای ناگهانی را بگیریم. خدا دقیقاً در همین لحظههایی که فکر میکنیم کسی از ما مدبرتر نیست، ظهور میکند. اینجاست که اگر حواسمان به بازی دنیا نباشد با خودمان و خدا و کل عالم چَپ میافتیم. کاسهٔ چهکنم به دست میگیریم و عالم و آدم را مقصر میکنیم. ما همیشه دنبال کس و چیزی هستیم که چالشهای پیشبینی نشدهمان را گردنش بیندازیم. بعد هم از بیرون گود بگوییم: «لنگش کن». معدود آدمهایی هستند که با آنکه در تمامی این احساسات و اتفاقات با ما مشترکاند، یک فرق اساسی با ما دارند آن هم نحوهٔ مواجهه شدنشان با چالشهاست. یکی میشود محمدباقر؛ پسر هجده سالهٔ دبیرستان فرهنگ که در سال کنکورش، مادر و پدربزرگش را به سختترین حالت ممکن از دست میدهد. زندگیاش، کشورش، یکی یکی اعضای خانوادهاش یک شبه جلوی چشمش پرپر میشوند. بعد از آن هم برای مدتی نامعلوم از دیدن پدرش محروم میشود و در چنین شرایطی با رتبهٔ صد و شش، کنکور را پشت سر میگذارد. دیگری هم میشود یکی مثل من که اگر امسال کنکوری بودم، بابتِ همین یک اتفاق، بابت شهادتِ پدربزرگِ محمدباقر که رهبر کشورم بود، میتوانستم تا اطلاع ثانوی از رسیدن به همهٔ هدفهایم صرف نظر کنم. میتوانستم کوهی از توجیه و دلیل و شاهد پشت سر هم سوار کنم که: جنگ شد، خانه به دوش شدم، سوگواری کشیدم، تمرکزم کم شد، نشد، نتوانستم، فلان و بهمان.اما درست در همین لحظههای غرق شدن در منجلاب گرفتاریها یک نفر بیآنکه بیخودی ناله کند و با اتفاقها بجنگد. با همهٔ غصهها و ملالتها، با همهٔ دلتنگیهایش برای عزیزانِ از دست رفته و با همهٔ دغدغهاش برای تنها پدر و تنها تکیهگاهش، یک گوشه مینشیند، غرغر نمیکند، سگرمههایش را باز میکند، کتاب را ورق میزند، دفتر و مدادش را بیرون میآورد و برای اولین و آخرین کاری که از دستش برمیآید، تلاش میکند. برای آنچه فکر میکند اوضاع را بهتر میکند، میجنگد. او نه برای زندگی که برای فلسفهٔ زندگی قدم برمیدارد. او منشأ اتفاقها را خوب میشناسد. او خوب یاد گرفته چطور با رنجهایش نشست و برخاست کند. حالا من ماندم و این سؤال بزرگ: «ما چقدر مسئولیتپذیر بودیم و چقدر بهانه تراشیدیم؟»
🪴https://ble.ir/mohajer128
از قدیم گفتند خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را. ما همه بیآنکه بخواهیم گاه و بیگاه درگیر شرایطی میشویم که دنبال علت و معلولش میگردیم. میخواهیم همهچیز را برای خودمان قابل کنترل کنیم تا جلوی حادثههای ناگهانی را بگیریم. خدا دقیقاً در همین لحظههایی که فکر میکنیم کسی از ما مدبرتر نیست، ظهور میکند. اینجاست که اگر حواسمان به بازی دنیا نباشد با خودمان و خدا و کل عالم چَپ میافتیم. کاسهٔ چهکنم به دست میگیریم و عالم و آدم را مقصر میکنیم. ما همیشه دنبال کس و چیزی هستیم که چالشهای پیشبینی نشدهمان را گردنش بیندازیم. بعد هم از بیرون گود بگوییم: «لنگش کن». معدود آدمهایی هستند که با آنکه در تمامی این احساسات و اتفاقات با ما مشترکاند، یک فرق اساسی با ما دارند آن هم نحوهٔ مواجهه شدنشان با چالشهاست. یکی میشود محمدباقر؛ پسر هجده سالهٔ دبیرستان فرهنگ که در سال کنکورش، مادر و پدربزرگش را به سختترین حالت ممکن از دست میدهد. زندگیاش، کشورش، یکی یکی اعضای خانوادهاش یک شبه جلوی چشمش پرپر میشوند. بعد از آن هم برای مدتی نامعلوم از دیدن پدرش محروم میشود و در چنین شرایطی با رتبهٔ صد و شش، کنکور را پشت سر میگذارد. دیگری هم میشود یکی مثل من که اگر امسال کنکوری بودم، بابتِ همین یک اتفاق، بابت شهادتِ پدربزرگِ محمدباقر که رهبر کشورم بود، میتوانستم تا اطلاع ثانوی از رسیدن به همهٔ هدفهایم صرف نظر کنم. میتوانستم کوهی از توجیه و دلیل و شاهد پشت سر هم سوار کنم که: جنگ شد، خانه به دوش شدم، سوگواری کشیدم، تمرکزم کم شد، نشد، نتوانستم، فلان و بهمان.اما درست در همین لحظههای غرق شدن در منجلاب گرفتاریها یک نفر بیآنکه بیخودی ناله کند و با اتفاقها بجنگد. با همهٔ غصهها و ملالتها، با همهٔ دلتنگیهایش برای عزیزانِ از دست رفته و با همهٔ دغدغهاش برای تنها پدر و تنها تکیهگاهش، یک گوشه مینشیند، غرغر نمیکند، سگرمههایش را باز میکند، کتاب را ورق میزند، دفتر و مدادش را بیرون میآورد و برای اولین و آخرین کاری که از دستش برمیآید، تلاش میکند. برای آنچه فکر میکند اوضاع را بهتر میکند، میجنگد. او نه برای زندگی که برای فلسفهٔ زندگی قدم برمیدارد. او منشأ اتفاقها را خوب میشناسد. او خوب یاد گرفته چطور با رنجهایش نشست و برخاست کند. حالا من ماندم و این سؤال بزرگ: «ما چقدر مسئولیتپذیر بودیم و چقدر بهانه تراشیدیم؟»
🪴https://ble.ir/mohajer128
۱۷۷
۱۲:۰۸
دو روزِ پیش دقیق شد دو سال که دست در دستان همسرت آقای عواضه، زدی به #جاده_خاکی و پریدی تو آسمونا.ما همه تو جادهٔ زندگی، ته تلاشمونو میکنیم صاف و صوف برونیم، منحرف نشیم، آینه پشت و بغلمونو مدام چک میکنیم یهوقت کسی سپرمونو نزنه.ولی خب! همیشه آدمایی مثل شما قاعده رو عوض میکنن؛ یه لبخند به کل ما و ادا و اصولامون میزنن و میپیچن تو #جاده_خاکی و یا علی مدد! شما از همونایی معصومه خانوم. همونایی که زدن به خاکی و مسیرِ میونبر رو خوب بلد بودن. یه جا توی نوشتههای شهیده خوندم که میگفت: «ترس تو سقف توحیدت را مشخص میکند. ترسهای تو سقف استقامتت را مشخص میکند. همراهی با امام، مسیر بریدن ترسهاست. ترسهای من چیست؟»انگار داره میگه: «چی جلومو گرفته نزنم به خاکی؟ چیییی؟ بیا، حریف منم!»
دوستت دارم °معصومه خانوم یا آرزو خانومِ کرباسی! خودت که اسم مستعارت رو گذاشته بودی زهراء! پس دوستت دارم زهرا خانوم
°معصومه اسم شناسنامهای، آرزو اسمی که در خانهٔ پدری صداشون میزدن و زهرا اسمیه که خودشون برای خودشون انتخاب کردن.°
|با تأخیر صادره از ۲۸ مهرِ ۰۵
🪴https://ble.ir/mohajer128
دوستت دارم °معصومه خانوم یا آرزو خانومِ کرباسی! خودت که اسم مستعارت رو گذاشته بودی زهراء! پس دوستت دارم زهرا خانوم
°معصومه اسم شناسنامهای، آرزو اسمی که در خانهٔ پدری صداشون میزدن و زهرا اسمیه که خودشون برای خودشون انتخاب کردن.°
|با تأخیر صادره از ۲۸ مهرِ ۰۵
🪴https://ble.ir/mohajer128
۱۳۸
۲:۳۳
این اولین فاطمیهای است که تو پیش ما نیستی تا دستانِ حریرِ پنبهرنگت را سوی آسمان بلند کنی و برایمان دعا بخوانی. نیستی تا بنشینیم پای تلویزیون، مراسمهایت را ببینیم و پای به پای تو اشک بریزیم. یادم نمیرود که هیچ اتفاقی باعث نشد چراغ روضههای فاطمیهات خاموش بشود. فاطمیه رسیده، ما عزیزِ از دست دادهمان که تو باشی را سر دست گرفتهایم محضر حضرت مادر، زیر لب زمزمه میکنیم: «ربّنا تقبّل منّا...». فاطمیه رسیده، چراغهای بیت تو اینبار آسمانها را روشن کرده است. امسال هم برایمان دعا میکنی؟ دعا کن که: «خدا افزون کند در هجرِ تو صبر کم ما را ...»
🪴https://ble.ir/mohajer128
🪴https://ble.ir/mohajer128
۱۰۶
۱۵:۰۱
#تراوشات_مینابی
یک/ میبینید؟ دورهمیِ آخر هفتهشان که پیشترها گیمکلاب و زمین فوتبال و دور دور توی کوچه بود، حالا شده وقت و بیوقت کنار مزارِ همکلاسیها نشستن و گپ زدن.
دو/ چه خوب که مادر صاحب این مزار، دور و بر این بچهها نیست. اگر بود، لابد هر کدامشان را میدید یاد یکی از خاطرات پسرش میافتاد.
سه/ اولینباری که چمنمصنوعی دیدم، توی حیاطِ مهد کودکم بود. همیشه از دیدن چمنمصنوعی یاد روزهای شیرین پیش از دبستانم میافتادم. از بعد از ۹ اسفند هر وقت چمنمصنوعی میبینم فقط یاد این گلزار شهدا میافتم و بس.
چهار/ میدانم شما هم مثل من خیلی دوست دارید مزار این دانشآموزها و معلمهای مظلوم را زیارت کنید تا یک وقت یادتان نرود چرا دویست و اندی شب است دارید از ته قلبتان میگویید: «مرگ بر اسرائیل!»
🪴https://ble.ir/mohajer128
یک/ میبینید؟ دورهمیِ آخر هفتهشان که پیشترها گیمکلاب و زمین فوتبال و دور دور توی کوچه بود، حالا شده وقت و بیوقت کنار مزارِ همکلاسیها نشستن و گپ زدن.
دو/ چه خوب که مادر صاحب این مزار، دور و بر این بچهها نیست. اگر بود، لابد هر کدامشان را میدید یاد یکی از خاطرات پسرش میافتاد.
سه/ اولینباری که چمنمصنوعی دیدم، توی حیاطِ مهد کودکم بود. همیشه از دیدن چمنمصنوعی یاد روزهای شیرین پیش از دبستانم میافتادم. از بعد از ۹ اسفند هر وقت چمنمصنوعی میبینم فقط یاد این گلزار شهدا میافتم و بس.
چهار/ میدانم شما هم مثل من خیلی دوست دارید مزار این دانشآموزها و معلمهای مظلوم را زیارت کنید تا یک وقت یادتان نرود چرا دویست و اندی شب است دارید از ته قلبتان میگویید: «مرگ بر اسرائیل!»
🪴https://ble.ir/mohajer128
۸۰
۱۲:۳۱
مُهـٰاجر
این اولین فاطمیهای است که تو پیش ما نیستی تا دستانِ حریرِ پنبهرنگت را سوی آسمان بلند کنی و برایمان دعا بخوانی. نیستی تا بنشینیم پای تلویزیون، مراسمهایت را ببینیم و پای به پای تو اشک بریزیم. یادم نمیرود که هیچ اتفاقی باعث نشد چراغ روضههای فاطمیهات خاموش بشود. فاطمیه رسیده، ما عزیزِ از دست دادهمان که تو باشی را سر دست گرفتهایم محضر حضرت مادر، زیر لب زمزمه میکنیم: «ربّنا تقبّل منّا...». فاطمیه رسیده، چراغهای بیت تو اینبار آسمانها را روشن کرده است. امسال هم برایمان دعا میکنی؟ دعا کن که: «خدا افزون کند در هجرِ تو صبر کم ما را ...» 🪴https://ble.ir/mohajer128
نازم به آن شهید که در روضهها گرفتاز دستهای فاطمه (س) حُسنِ ختام را ...
۹۸
۱۶:۲۷
نماهنگ غم خجسته 320.mp3
۰۱:۵۷-۴.۵۳ مگابایت
من عاشقِ شهدای دهه هشتادیم. چون همیشه یادم میآورند برای شهید شدن نیاز نیست اهل دههٔ شصت باشم یا شمایلِ جنگ و جبهه داشته باشم. نشانم میدهند در همین روزهای پر از شلوغی و دنیازدگی، هنوز راه آسمان باز است، هنوز برای بال درآوردن دیر نیست و هنوز میشود اهلِ خدا بود و دلِ خدا را بُرد. #آرمان_عزیز تو برای من از همان نشانههایی؛ همانها که امیدم را به پرواز بلند میکنند. همانها که یادم میاندازد حسین علیهالسلام هنوز در گودی قتلگاه دارد فریادِ هل من ناصر سر میدهد.
بهوقتِششمـآبانِصفرپنجشهادتت مبارك آرمانِ علیوردی
🪴https://ble.ir/mohajer128
🪴https://ble.ir/mohajer128
۴۸
۱۵:۱۴