بازارسال شده از پادکست راویان نور✨
415_114111157201731.mp3
۰۵:۰۴-۱۲.۶۳ مگابایت
هنوز داغِ کربلا تازه بود که خبرِ شهادت امام حسین(ع) به سیستان رسید.
مردمی که نه در کربلا بودند و نه در کوفه؛ اما وقتی حقیقت را شنیدند، سکوت نکردند. خطیبِ نماز جمعه را به خاطر تمجید از یزید به چالش کشیدند و با اعتراضشان، حاکم شهر را وادار به فرار کردند.
️
تاریخ، فقط کربلا را به یاد ندارد؛ واکنش مردم به کربلا را هم فراموش نکرده است.سیستان، نامش را با غیرت و حقطلبی در تاریخ ثبت کرد... و کوفه، با حسرتِ «ای کاش...».
_ روایتی شنیدنی از نخستین قیام مردمی پس از عاشورا_. 
گوینده: علیرضا جعفری
" />
نویسنده: مطهره زارعی
تنظیم گر: علیرضا جعفری
@Raviane_noor
مردمی که نه در کربلا بودند و نه در کوفه؛ اما وقتی حقیقت را شنیدند، سکوت نکردند. خطیبِ نماز جمعه را به خاطر تمجید از یزید به چالش کشیدند و با اعتراضشان، حاکم شهر را وادار به فرار کردند.
تاریخ، فقط کربلا را به یاد ندارد؛ واکنش مردم به کربلا را هم فراموش نکرده است.سیستان، نامش را با غیرت و حقطلبی در تاریخ ثبت کرد... و کوفه، با حسرتِ «ای کاش...».
۱
۷:۳۹
#محرم_نگار این قسمت: وقتی زَرَنج ایستاد.|به مناسبت ۱۹ تیر، سالروز قیام مردم سیستان به #خونخواهی شهدای کربلا
غبارِ راه هنوز بر سر و صورت شترهای کاروان بود. چند روزی بود زَرَنج، پایتختِ سیستان آبستنِ زمزمههایی از عراق بود؛ هر کاروانی از غرب میآمد، حرفهای عجیبی از کوفه و از آخرین یادگار رسولِ خدا حسین(ع) میزد. کاروان بازرگانانِ کوفه آرامآرام از دور به دروازهٔ شهر نزدیک میشدند. مقرر شده بود گروهی از کاسبانِ بازار، آن روز به استقبالِ کاروان بروند و از آن اتفاقی بپرسند که روزها نقل محافل بود و شبها وِرد مجالس. پیرمرد عراقی از روی شتر پیاده شد. «پسر جان! من از کوفه برای تحویل بار میآیم. اینجا زَرَنج است؟» کارگر نوجوانِ سیستانی دو قدم جلوتر رفت. «آری زَرنج همینجاست.» ناگهان پرسشِ اینروزها در ذهنش جان گرفت. «تو از جنگ میانِ حسین(ع) و سپاه یزید خبر داری؟» پیرمرد که داشت بارها را از پشت شتر پایین میآورد، با سوال پسر از حرکت ایستاد. «پس جریانِ کربلا تا اینجا هم رسیده! نگو جنگ. بگو ننگ و خواری. بگو...» پسر حرفش را برید. «حسین(ع) نوهٔ پیامبر خدا زنده است؟» آهِ پیرمرد از سینهاش جوشید. «حسین(ع) کشته شد. با لبهای تشنه.»
همهمههایِ مردم بالا گرفته بود. صفوف نمازگزاران تا بیرونِ مسجد جامع کشیده شده بود. خطیب نماز جمعه رویِ منبر رفت. همان حرفهای تکراری و همان شعارهای همیشگی را مثل طوطی بلغور کرد؛ نوبت به دعای پایانی رسید. «انشاءالله خداوند از عمر ما کم و بر عمرِ مبارک امیرالمؤمنین، یزید بن معاویه بیفزاید.» خون جلوی چشمان پسر را گرفت. اینبار داد زد: «یزید؟ چگونه جرأت میکنی اینطور از قاتل نوهٔ رسول خدا تمجید کنی؟ از تویی که همین قبا و عمامهات را هم صدقهسرِ این حکومت داری، چنین یاوههایی بعید نیست!» مسجد جامع شبیه کورهٔ پر از زغالی که جرقّهای در آن افتاده باشد، آتش گرفت. صدایِ «هَیهـٰات مِن الذّله» آنقدر در میان مردم ادامهدار شد تا خطیب با گامهایی سنگین از منبر پایین آمد و رفت.
حالا درست ده روز میگذرد. امروز همهٔ زَرَنج یکصدا شده تا فریادِ غریبیِ حسین(ع) را بر سرِ حاکم شهر فرود بیاورد. سربازهای عبادبنزیاد هاج و واج به یکدیگر نگاه میکنند. انگار این دفعه اوضاع ورای تصورِ آنهاست. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود. صدای خروش و اعتراض است که هر ثانیه به دیوارهای دارالعماره کوبیده میشود. عبادبنزیاد از فراز ایوان به سیلِ آدمها خیره شده است. از نگاهش خشم و ترس میبارد؛ جامِ شراب را از میان انگشتانش پرتاب میکند، جام بر زمین میافتد و در هیاهو گم میشود. او دیگر شک ندارد که نمیتواند در میان این مردم بماند. نعره میکشد: «فردا آفتاب نزده از اینجا میرویم به سمت برادرم عبیدالله در کوفه. هر چه پول در خزانه هست، تخلیه کنید و به بار ببندید.» و از فردا پای نحسش از سیستان بریده میشود؛ با صندوق صندوق درهم و دینارِ بیتالمال!
و تو ای کوفه! تو هم میتوانستی شبیه اهلِ سیستان، یادگارِ نیکویی از خودت میانِ برگهای تاریخ جا بگذاری. دریغ که تاریخ، نام کوفه و سیستان را هزاران فرسنگ از هم جدا نوشته است.
@mohajer128
غبارِ راه هنوز بر سر و صورت شترهای کاروان بود. چند روزی بود زَرَنج، پایتختِ سیستان آبستنِ زمزمههایی از عراق بود؛ هر کاروانی از غرب میآمد، حرفهای عجیبی از کوفه و از آخرین یادگار رسولِ خدا حسین(ع) میزد. کاروان بازرگانانِ کوفه آرامآرام از دور به دروازهٔ شهر نزدیک میشدند. مقرر شده بود گروهی از کاسبانِ بازار، آن روز به استقبالِ کاروان بروند و از آن اتفاقی بپرسند که روزها نقل محافل بود و شبها وِرد مجالس. پیرمرد عراقی از روی شتر پیاده شد. «پسر جان! من از کوفه برای تحویل بار میآیم. اینجا زَرَنج است؟» کارگر نوجوانِ سیستانی دو قدم جلوتر رفت. «آری زَرنج همینجاست.» ناگهان پرسشِ اینروزها در ذهنش جان گرفت. «تو از جنگ میانِ حسین(ع) و سپاه یزید خبر داری؟» پیرمرد که داشت بارها را از پشت شتر پایین میآورد، با سوال پسر از حرکت ایستاد. «پس جریانِ کربلا تا اینجا هم رسیده! نگو جنگ. بگو ننگ و خواری. بگو...» پسر حرفش را برید. «حسین(ع) نوهٔ پیامبر خدا زنده است؟» آهِ پیرمرد از سینهاش جوشید. «حسین(ع) کشته شد. با لبهای تشنه.»
همهمههایِ مردم بالا گرفته بود. صفوف نمازگزاران تا بیرونِ مسجد جامع کشیده شده بود. خطیب نماز جمعه رویِ منبر رفت. همان حرفهای تکراری و همان شعارهای همیشگی را مثل طوطی بلغور کرد؛ نوبت به دعای پایانی رسید. «انشاءالله خداوند از عمر ما کم و بر عمرِ مبارک امیرالمؤمنین، یزید بن معاویه بیفزاید.» خون جلوی چشمان پسر را گرفت. اینبار داد زد: «یزید؟ چگونه جرأت میکنی اینطور از قاتل نوهٔ رسول خدا تمجید کنی؟ از تویی که همین قبا و عمامهات را هم صدقهسرِ این حکومت داری، چنین یاوههایی بعید نیست!» مسجد جامع شبیه کورهٔ پر از زغالی که جرقّهای در آن افتاده باشد، آتش گرفت. صدایِ «هَیهـٰات مِن الذّله» آنقدر در میان مردم ادامهدار شد تا خطیب با گامهایی سنگین از منبر پایین آمد و رفت.
حالا درست ده روز میگذرد. امروز همهٔ زَرَنج یکصدا شده تا فریادِ غریبیِ حسین(ع) را بر سرِ حاکم شهر فرود بیاورد. سربازهای عبادبنزیاد هاج و واج به یکدیگر نگاه میکنند. انگار این دفعه اوضاع ورای تصورِ آنهاست. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود. صدای خروش و اعتراض است که هر ثانیه به دیوارهای دارالعماره کوبیده میشود. عبادبنزیاد از فراز ایوان به سیلِ آدمها خیره شده است. از نگاهش خشم و ترس میبارد؛ جامِ شراب را از میان انگشتانش پرتاب میکند، جام بر زمین میافتد و در هیاهو گم میشود. او دیگر شک ندارد که نمیتواند در میان این مردم بماند. نعره میکشد: «فردا آفتاب نزده از اینجا میرویم به سمت برادرم عبیدالله در کوفه. هر چه پول در خزانه هست، تخلیه کنید و به بار ببندید.» و از فردا پای نحسش از سیستان بریده میشود؛ با صندوق صندوق درهم و دینارِ بیتالمال!
و تو ای کوفه! تو هم میتوانستی شبیه اهلِ سیستان، یادگارِ نیکویی از خودت میانِ برگهای تاریخ جا بگذاری. دریغ که تاریخ، نام کوفه و سیستان را هزاران فرسنگ از هم جدا نوشته است.
@mohajer128
۱۸۰
۸:۲۰
بازارسال شده از پادکست راویان نور✨
۵
۸:۳۱
بازارسال شده از پادکست راویان نور✨
حسینیه نور - قسمت ۱۸.mp3
۰۳:۳۹-۴.۰۹ مگابایت
هیچ داغی برای یک مادر، سنگینتر از بدرقهی دو پسرش به میدان نیست... اما زینب(س)، فقط مادرِ عون و محمد نبود؛ خواهرِ حسین هم بود.
_وقتی وقتِ رفتنِ عون و محمد رسید، دلش هزار تکه شد؛ اما نگذاشت اشکش، دلِ حسین را بلرزاند. دو جگرگوشهاش را راهی میدان کرد، چون خوب میدانست اگر قرار است چیزی فدای حسین شود، اول باید از عزیزترینهایش بگذرد_.
زینب(س) به ما یاد داد گاهی عشق یعنی از همهی داشتههایت بگذری، اما دست از امامت برنداری...
قسمت هجدهم #حسینیه_نور ؛ روایت مادری که تمام قلبش را نذرِ حسین(ع) کرد.
گوینده: مطهره زارعی
" />
نویسنده: مطهره زارعی
تنظیم گر: ثنا علیزاده
@Raviane_noor
_وقتی وقتِ رفتنِ عون و محمد رسید، دلش هزار تکه شد؛ اما نگذاشت اشکش، دلِ حسین را بلرزاند. دو جگرگوشهاش را راهی میدان کرد، چون خوب میدانست اگر قرار است چیزی فدای حسین شود، اول باید از عزیزترینهایش بگذرد_.
زینب(س) به ما یاد داد گاهی عشق یعنی از همهی داشتههایت بگذری، اما دست از امامت برنداری...
۱
۸:۳۱
ما برای استقرار صلح جنگ میکنیمو شما برای استمرار جنگ صلح راپیشنهاد میکنید.
|قیصرامینپور
|قیصرامینپور
۱۳۷
۲۰:۱۹
محرم تمام شد و حسین(علیهالسلام) نه. حسین زنده است؛ کنار مردم جنوب است که هر لحظه زیر آتشاند. کنار آن سرباز دهه هشتادی لانچرنشین است. کنار آن جوان بندرعباسی است که در گرمای پنجاه درجه از وجب به وجب خلیج فارس دفاع میکند. حسین تمام نمیشود همانطور که توطئهٔ یزیدیان هم؛ همیشه خالهخرسهای هست که دست روی چشمانت بگذارد، تا چشمانت را گرم کند، تا به پشتت بزند، برایت لالایی بخواند، تا قصهٔ پیروزی برایت بگوید و تو را خواب کند. تا نفهمی داری از خودی و ناخودی چه خنجری میخوری. تا نفهمی جزیرههایت چه شدند. تا نفهمی چند ده نفر چطور این روزها شهید شدند. تا نفهمی آژیر جنگ بلندتر از همیشه در اوج خاموشی دارد جیغ میکشد. تا نفهمی این همان دنبالهٔ غزه و ضاحیه است. حسین من هنوز زنده است. حسین من از حقیقت فرار نکرد. ترسِ زیرساخت و روساخت دست و بالش را نبست. حسین من طوری جواب جورِ زمانه را داد که دیگر بعد از او کسی حتی جرأت نکرد امامی را به این شکل شهید کند. حسین من بازدارنده بود. حسین من هنوز هم زنده است، اگر بگذارید ...
@mohajer128
@mohajer128
۱۴۸
۱۷:۱۰
پسرِ مامان که حالا حتماً شهید شدهای! تولدت مبارک. نمیدانم این پیام را توانستی باز کنی یا نه. نمیدانم حداقل اعلان پیام واریزی، به قدرِ یک لبخند توانست از خستگیهایت کم کند یا نه. نمیدانم اصلاً کسی توی تیپ ۳۸۸ فهمید تو تولد بیست و چند سالگیات شده یا نه. مهم نیست. تو پسرِ مامانی. مامان یادش بود. مطمئنم مامان همهٔ آنچه ته حسابش مانده بود یا حتی از چند وقت پیش جمع کرده بود را به تو هدیه کرد به مناسبت تولدت. مامان نمیدانست این آخرین تولد است. نمیدانست از این به بعد قرار است بشود «به مناسبت شهادتت»....
عکسِ بهجامانده از آخرین پیامک در گوشی یکی از شهدای تیپ ۳۸۸ شهرستان بَمپور که در بامداد ۲۴ تیر ۴۰۵ پرواز کرد.
@mohajer128
@mohajer128
۱۷۷
۲۰:۵۱
بازارسال شده از پادکست راویان نور✨
۳
۱۰:۱۳
بازارسال شده از پادکست راویان نور✨
Harsame.mp3
۰۴:۰۸-۱۰.۲۶ مگابایت
هرثمه، حقیقت را دیده بود؛ با امیرالمؤمنین(ع) همسفر شده بود، سخنانش را شنیده بود و حتی نشانههای کربلا را سالها پیش از عاشورا دیده بود. اما وقتی لحظهی انتخاب رسید، حقیقت را شناخت... و از کنار آن گذشت!
_این قصه فقط روایت هرثمه نیست؛ پرسشی است که تاریخ از همهی ما میپرسد_: اگر ما در کربلا بودیم، پاسخمان به دعوت حسین(ع) چه بود؟
۱
۱۰:۱۳
آدم بعضی وقتها از حرف زدن میافتد. فقط نگاه میکند؛ شاید بتواند آنچه را با چشمهایش دیده، باور کند. این چند ماه، به اندازهٔ تمام عمرم از این صحنهها دیدهام. هر بار با خودم فکر کردم دیگر از این بدتر نمیشود؛ مثلاً وقتی روبهروی تابوتِ آقا و خانوادهاش در مصلی ایستاده بودم، فکر کردم دیگر از این بدتر نمیشود. امروز که با تصویر شصتوخردهای «پیکرک» توی یک قبر روبهرو شدم هم همینطور.@mohajer128
۵۱
۱۹:۵۸