عکس پروفایل گاه گدارگ

گاه گدار

۲ هزار عضو
دست می‌کشید روی تصویر نوه‌اش، انگار دست کشیده باشد به سرش
دو‌شنبه. روز شصت و ششم جنگ. ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵میناب
روی نظامی جنگ، دوباره خودش را نشان داد. این‌بار ما امارات را زدیم. قبل از آن‌که آمریکا به ما حمله کند ما حمله کردیم و این خیلی خوب است. الان که این متن را می‌نویسم، تاسیسات نفتی فجیره در آتش هستند و این بعد از هفته‌ها خویشتن‌داری نظامی، اتفاقی است که حال همه ما را در ایران خوب می‌کند.
اولین جایی که در میناب دیدم، مدرسه بود. از آقایی که روی بخشی از خرابه‌های مدرسه ایستاده بود و با مردم حرف می‌زد، پرسیدم ساختمان مدرسه تا کجا بوده؟ بعد دیواری که پشت سرش بود و سه چهار متری با بقایای ساختمان فاصله داشت را نشان دادم و پرسیدم تا آ‌ن‌جا؟گفت نه. پشت سر من را نشان داد که انبوهی آجر و آهن روی هم جمع شده بود. گفت تا آن‌جا. «آن‌جا» تا اولین دیوار باقی‌مانده از مدرسه هفده هجده‌متری فاصله داشت. همه این فاصله صاف شده بود، به طور مطلق ویران شده بود. هیچ نشانه‌ای از ساختمان باقی نمانده بود.هنوز طاقت تماشای ویدیوهای مربوط به ساعات اولیه انفجار را ندارم. نمی‌توانم تصور کنم این‌جا چقدر پر بوده از خانواده‌ها، چطور خاک و سنگ را کنار می‌زدند که بچه‌شان را پیدا کنند و چطور بچه‌شان را صدا می‌زدند.
من بلد نیستم به آدم‌ها تسلیت بگویم. سخت‌ترین کار برایم این است که بروم پیش آدم‌هایی که عزیز از دست داده‌اند و بگویم خدا عزیز از دست‌داده‌شان را رحمت کند و از خدا صبر بخواهم برایشان. امروز رفتم گلزار شهدای میناب. یک قطعه از گلزار شهدا، تبدیل شده به مدرسه. یک سنگ قبر برای پسربچه‌ای کلاس اولی، دو تا قبر آن طرف‌ترش چندتا از بچه‌های کلاس پنجمی دفن، پایین‌تر از این بچه‌ها سنگ مدیر مدرسه دخترانه بود، کنارش یکی از معلم‌ها، بالا‌ترش دخترهای کلاس اولی. بین قبرها آن قدر فاصله بود که خانواده‌ها بتوانند زیراندازی پهن کنند و سه چهار نفری، بنشینند کنار مزار عزیزشان. بعد از نماز مغرب رسیدم، ده پانزده خانواده نشسته‌ بودند بین قبرها. ساعت ۹ که بیرون آمدم، آن‌قدر جمعیت در گلزار شهدا بود که جای خالی بین قبرها سخت پیدا می‌شد.باید چه کار می‌کردم این‌جا؟ بین این همه آدم در عزا، کنار قبرهای که روی همه‌شان تصویر خندان بچه‌هایی بود کوچک‌تر از بچه‌های خودم. من شصت و چند روز بعد از شهادت بچه‌ها رسیده بودم این‌جا و داغ آدم‌ها را می‌دیدم، داغی که انگار هنوز تازه بود. آن قدر تازه که هر روز می‌آیند سر مزار بچه‌هایشان و ساعت‌ها می‌مانند.من هیچ کاری نکردم. یک ساعتی را ایستادم کنار قبرهایی که هنوز کسی نیامده بود پیش‌شان و عزادارها را تماشا کردم. بعد رفتم کنار قبری که خلوت بود. مادربزرگی با یکی از نوه‌هایش کنار قبر بودند. آتنا، کلاس اول. سلام کردم و نشستم کنار قبر. یک ساعت تمام مادربرزگ از نوه‌اش برایم گفت. فیلم‌های آتنا را توی گوشی نشانم داد، از شب قبل حمله گفت، از لحظه حمله گفت، از این‌که آتنا را او بزرگ کرده، از این‌که توی خرابه‌های مدرسه دنبال نوه‌اش می‌گشته، از مقنعه آتنا گفت که پر از خون بوده و از سردخانه شهر گفت که پیکر آتنا را آن‌جا پیدا کرده بودند.همه کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که بهانه‌ای باشم برای دل‌سبک‌کردن مادربزرگ. مخاطبی باشم که برایش حرف بزند و به بهانه حرف‌ها گریه کند. یک ساعت کنار مادربزرگ بودم. من یک طرف سنگ قبر روی زمین نشسته‌ بودم و مادربزرگ طرف دیگر. آتنا بین ما بود و مادربزرگش هر چند دقیقه یک بار، دست می‌کشید روی تصویر نوه‌اش، انگار دست کشیده باشد به سرش.
ادامه دارد undefined.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
undefined۶۴
undefined۱۲

۱K

۲۱:۳۴

ادامه undefined
هوا هنوز به غروب نرسیده ما به مدرسه شجره طیبه رسیدیم. تقریبا شلوغ بود. مدرسه همانی است که توی عکس‌ها هزار بار تصویرش منتشر شده. چیزی که توی هیچ عکسی نیامده اما این است که آن‌چه از ساختمان باقی است، یک سوم بنای مدرسه است. دو سوم ساختمان مدرسه الان تبدیل شده به خرده سنگ و خاک و آهن شکسته. ما فکر می‌کنیم، معلم‌ها توی کلاس مشغول درس دادن بودند و یک‌باره موشکی آمده و همه را شهید کرده. این می‌توانست اتفاقی باشد که برای مدرسه اتفاده، ولی ماجرا سخت‌تر است.جنگ شروع می‌شود. صبح جاهایی در بندرعباس بمب‌باران می‌شوند و معلوم می‌شود که کشور وارد شرایط جنگی شده‌ است. فاصله میناب تا بندرعباس زیاد نیست و خبرهای بندر زود به میناب می‌رسد. جنگ شده. مدیر مدرسه حالا باید چه کار کند؟ معلم‌ها باید چه کار کنند؟ مدرسه را باید تعطیل کرد و بچه‌ها را فرستاد خانه. باید به خانواده‌ها خبر داد، باید بچه‌ها را سرگرم کرد، باید به معلم‌ها خبر داد، باید فهمید چه خبر است و اصلا چه اتفاقی دارد می‌افتد. شنبه است و روز هنوز به نیمه نرسیده، جنگ معنای امروزی‌اش را ندارد، همه چیز در ابهام است، همه چیز در گنگی تمام. توی همین شرایط است که مدرسه را می‌زنند. میناب جایی است مثل کاشان، مثل نیشابور، مثل ... چقدر احتمال دارد در ساعت‌های اولیه یک جنگ، هدف حمله دشمن باشد. چقدر ممکن است اگر موشکی به سمت شهر می‌آید، مدرسه‌ای را بزند. چقدر احتمال دارد مدرسه را به جای یک موشک با چند موشک بزنند؟.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
undefined۱۰۶
undefined۱۳

۱.۳K

۲۱:۳۵

هر قدر بیشتر در میناب می‌گردم، بیشتر این‌جا را نمی‌فهمم
‌سه‌شنبه. روز شصت و هفتم جنگ. ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵میناب
کفش‌های کتانی یک پسربچه هفت ساله، خیلی بزرگ نیستند، شاید کمی بزرگ‌تر از اندازه یک گوشی موبایل یا مثلا اندازه کف دست یک مرد بزرگ‌سال باشند. پسربچه هم که می‌گویم منظورم یک پسر بچه هیکل‌دار و درشت نیست، کسی که تن ظریفی دارد و شاید کسی اگر همان روزهای اول مهر نگاهش می‌کرده، از روی رنگ روپوش تشخیص می‌داده بچه‌مدرسه‌ای است و نه بچه کودکستانی.پدر مسیحا می‌گفت خیلی زود به مدرسه رسیده، چیزی از انفجار نگذشته بوده، شاید یکی از همان چند خانواده‌ای بوده که قبل از نیروهای امدادی رسیده‌اند سر صحنه. می‌گفت مدرسه خراب شده بود، همه جا آوار بود و تکه‌های سخت بتن و سنگ‌های خرد شده و ستون‌های افتاده، شکل مدرسه را عوض کرده بودند. می‌گفت ما اما کاری نمی‌توانستیم انجام بدهیم. همه چیز داغ بود. بتن‌ها داغ بودند، هوا داغ بود، توی هوا چیزی مثل بخار اسید بود و نفس کشیدن را سخت می‌کرد. می‌گفت قیامت بود، کربلا بود، تکه‌‌های بدن بچه‌ها همه جا بود.گفتم مسیحا را کی پیدا کردید، کی شناسایی شد؟ گفت دو روز بعد. نه از روی پیکر و نه از روی نشانه‌هایی روی بدن. پدرش گوشی موبایل را آورد و عکس یک لنگه از کفش شهید را نشانم داد. همان یک لنگه هم سالم نبود. عکس، یک بک‌گراند سیاه بود، خاک سیاه انگار، با کفش کتانی سفید خاکی شده‌ای که در وسط صفحه بود. از شهید همین کفش مانده بود و همان سیاهی خاکستری که روی خاک نشسته بود.
خانه‌ای که ساکنش هستیم، برای کسی است که خواهرزاده‌اش شهید شده. با راننده‌های تاکسی که حرف می‌زنیم، خیلی‌هاشان نسبت نزدیکی با شهدا دارند. توی یکی از مسجدها که نماز می‌خواندم، مسئول فرهنگی مسجد رفیق پدر یکی از شهدا بود. این‌جا خیلی‌ها با واسطه‌هایی کم، به بچه‌های شهید مدرسه می‌رسند.
بعد از خانه مسیحا، رفتیم سر مزارش. چهارتا از بچه‌های مدرسه را آورده بودند توی حیاط مسجدی که نزدیک خانه‌شان بود. سه تا دختر بچه که دوتاشان خواهر بودند و مسیحا را. یادمانی برای ماکان که هنوز نشانی از پیکرش پیدا نشده بود درست کرده بودند که خانه‌اش نزدیک همان‌جا بود. فاصله خانه تا مزار شهدا آن قدر بود که حتی در گرمای روز میناب، می‌شد مسیر را پیاده آمد.
دیشب هم سر مزار یکی دیگر از بچه‌ها بودیم. پسر بچه‌ای که فرزندخوانده یک خانواده بوده و حالا که شهید شده، پیکرش را آورده‌اند روبه‌روی خانه، در پارکی که جای بازی‌اش بوده دفن کرده‌اند. فاصله خانه تا مزار شهید، به اندازه رد شدن از عرض یک کوچه بود.
امروز قدری در میناب گشتم. خیابان‌ها را دیدم، بام میناب را دیدم، میدان شهدا و مرکز تجمع مردم در این شب‌ها را دیدم. هنوز فضای شهری میناب و شکل زندگی مردم و هویت بومی منطقه دستم نیامده. ما که می‌خواهیم روایت یا داستانی درباره میناب بنویسیم، قبل از هر چیز نیاز داریم جزئیاتی از آدم‌ها و خانه‌ها و خیابان‌ها و فرهنگ حاکم بر داستان و روایت‌مان بدانیم. آن قدر همه چیز در این‌جا متفاوت است از تهران و قم و مشهد و اصفهان که من برای فهمش همه چیز را باید از نو کشف کنم. این بخش سخت کار من است وقتی می‌خواهم درباره میناب بنویسم..«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
undefined۵۳
undefined۴۰

۱.۱K

۱۷:۲۶

بازارسال شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
thumbnail
undefined ما در حوزه روایت، بدهکار رهبر شهیدیم...

undefined بشنوید از استاد جوان آراستهدر برنامه قرارگاه مردم / شبکه افق
undefined به امید روزی که بتوانیم در این عرصه رضایت آقای شهید را به دست بیاوریم...
#جنگ_روایت‌ها| @mabna_schoole |

۹۵

۱۰:۰۹

داستان خوابی را خواهم نوشت که بالای سر شهر بوده
‌ چهار‌شنبه. روز شصت و هشتم جنگ. ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵میناب
بگذارید این را صادقانه بگویم گرچه احتمالاً اسباب ناراحتی بعضی از دوستان باشد:  خانواده شهدا در میناب، یک مصیبت مشترک دارند و برای این مصیبت، یک روایت مشترک. شکل استانداردی از ماجرا در بیان خیلی از خانواده‌ها هست. شکلی که عناصر تکرارشونده‌ای دارد مثل این‌ها: مرگ آگاهی بچه‌ها در صبح روز حادثه یا شب قبل از حادثه، دریافت چیزی شبیه الهام نسبت به اتفاقی که قرار است رخ بدهد، خواب‌دیدن در شب‌های قبل و با نگرانی از خواب پریدن، بودن نشانه‌هایی از خداحافظی یا دیدار آخر در صحبت‌های آخر با خانواده‌ها در روز صبح حادثه یا شب قبل از حادثه و بیان این‌که قرار است شنبه به دیدار رهبری بروند.
 این مسئله‌ها چقدر با واقعیت تطابق دارند؟ چقدر از این‌ها ساخته شده ذهن آدم‌ها در شرایط بحرانی بعد از حادثه هستند؟ چه چیزهای دیگری هست که معمولاً خانواده‌ها درباره‌شان حرف نمی‌زنند؟ چه تکه‌هایی از چیزهایی که در ذهن خانواده‌هاست، تلقین رسانه‌هاست؟ چه میزانش واقعیت کم‌رنگی است که در تکرار ذهنی و زبانی خانواده‌ها و در تایید شنونده‌ها تبدیل به حقیقت‌های محکم و قطعی شده؟ چه اتفاق‌هایی رخ‌داده و معنایش چیزی بوده متفاوت از آن‌چه خانواده‌ها امروز برداشت می‌کنند؟
 ما نمی‌دانیم. چیزی که می‌دانیم؛ اما این است حالا در ذهن خانواده‌ها روایتی آماده وجود دارد که برای همه مخاطب‌ها بازگویش می‌کنند. من مستندنگار نیستم و حالا نیامده‌ام برای کشف حقیقت. آمده‌ام برای نوشتن روایتی که احوال سخت و پیچیده آدم‌ها را در این‌جا روایت کند. بااین‌حال این روایت از پیش آماده به درد من نمی‌خورد. روایت تکرارشونده‌ای که تویش تشخص نیست و گوینده‌اش جایی برای کشف نگذاشته، روایت جان‌داری نیست. من البته اگر زودتر می‌آمدم شاید با جنس خاص‌تری از خاطره‌ها و تجربه‌ها روبه‌رو می‌شدم. این‌جا زمان علیه روایت است.
 اولش فکر می‌کردم قرار است روایتی را از سفر مینابم برای مجله مدام بنویسم، بعدش اما دیدم چیزی که در ذهنم دارد جان می‌گیرد، داستان است. داستانی که همه‌اش خواب است. خواب بچه‌ها در شب قبل از فاجعه. من برای این داستان همه چیز کم دارم. شخصیت کم دارم، فضای زیستی بچه‌ها را نمی‌شناسم، با شهر غریبه‌ام، رؤیای بچه‌های مینابی را نمی‌دانم، جای تفریحشان را بلد نیستم، شکل روابط را در خانواده‌ها نمی‌دانم.
 برای همین امروز هم بخشی از وقتم را در شهر گذراندم. بازار قدیمی شهر را دیدم، از نان محلی اهالی شهر خوردم، توی کوچه‌های پر پیچ شهر گشتم و با آدم‌ها حرف زدم. خدا هم تجربه‌ام را کامل کرد و یک عروسی را گذاشت پیش پایم. آخرهای شب، وقتی داشتم از مرکز شهر می‌رفتم به سمت محل اسکان، به دنبال یک فنجان قهوه، راهم افتاد به روستایی در حاشیه شهر و دیدم بساط شام عروسی برپاست.
 برای جشن، یک کوچه بزرگ و طولانی را فرش کرده بودند و سر یکی از کوچه‌های فرعی دیگر را داربست زده بودند. کوچه اصلی بخش مردانه مهمانی بود و کوچه‌ای که با داربست و پرده از محله جدا شده بود، سمت زنانه عروسی.
 شام شروع جشن بود و قرار بود تا صبح ساز و رقص و مهمانی ادامه داشته باشد. همه برای عروسی دعوت بودند حتی ما که بی‌خبر رسیده بودیم به کوچه عروسی‌شان. این مجلس خانواده داماد بود. مجلس خانواده عروس جای دیگری بود با مهمان‌هایی دیگر. از راننده درباره عروسی پرسیدم و گفت که این‌جا چهار شبانه‌روز عروسی می‌گیرند که برای سه شبانه‌روزش جشن خانواده عروس و داماد جداست.  روز اول که رسیدیم میناب من نگران بودم. نگران این‌که خانواده‌ها حوصله حرف‌زدن نداشته باشند. خسته شده باشند از آدم‌هایی که آمده‌اند و ضبط روشن کرده‌اند و مصاحبه گرفته‌اند و دوربین به دست ازشان عکس و فیلم گرفته‌اند. حالا اما می‌بینم یک چیز است که تقریباً همه خانواده‌ها را آماده گفتگو نگه می‌دارد و آن هم «کاری برای ماندگارشدن ماجرای مدرسه» است. اهالی میناب میزبان خوبی هستند برای هر کس که قدمی بردارد و کاری بکند تا ماجرای شهادت این بچه‌ها ماندگار بشود.
.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
undefined۹۴
undefined۱۲
undefined۵
undefined۳

۱.۷K

۹:۴۱

بازارسال شده از مجلهٔ مدام
thumbnail
نویسندگان #تهران_مدام
(به ترتیب الفبا)

#مبارکه_اکبرنیا #معصومه_امیرزاده #سلمان_باهنر #سیداحمد_بطحایی #فرهاد_بردبار #فائزه_جلیلاوی #یاسین_حجازی #رامبد_خانلری #مهری_رحیم‌زاده #مژده_سالارکیا #فاطمه_ستوده #فاطمه_سرکارپور #نادر_سهرابی #سعیده_سهرابی‌فر #منصور_ضابطیان #بزرگ_علوی #مجید_قیصری #رامین_فروزنده #حسین_قسامی #نعمیه‌سادات_کاظمی #منصوره_مصطفی‌زاده #فاطمه‌سادات_موسوی #مهدی_وثوق‌نیا #ایان_سینکلر

undefined برای سفارش مجله، می‌توانید به ما پیام دهید؛و یا از طریق فروشگاه مدام به آدرس زیر اقدام کنیدundefinedwww.modaammag.ir/shop

undefined سفارشات شما ابتدای هفتهٔ آینده ارسال خواهد شد.
#یک_ماجرای_دنباله‌دار #تهران #پیش‌فروش_مجله

مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine

۱۳۵

۷:۳۷

thumbnail
undefined برج آزادی تهران را همه بلدید. جمعه ساعت ۱۵ مهمان «مدام» هستید در برج آزادی.
undefined این شماره از مجله مدام درباره «تهران» است. درباره پایتخت ایران، درباره شهر شلوغ و گیج‌کننده و عجیبی که تویش گم شدن راحت‌تر از پیدا شدن است، درباره خط مقدم جنگ با آمریکا و اسرائیل.
undefined رونمایی ساعت ۱۵ شروع می‌شود اما شما زودتر بیایید و دیرتر بروید تا فرصتی باشد برای گپ و گفت‌هایی که در این روزها، جایش خالی است.
undefined این دهمین شماره مجله مدام است.این شماره را با افتخار تقدیم می‌کنیم به همه آن‌هایی که همراه پرچم ایرانند؛ چه در دست، چه بر تابوت..«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
undefined۵۲
undefined۴
undefined۲

۳.۶K

۶:۴۳

thumbnail
سلامامروز ساعت ۱۵ این‌جاییم،در مجموعه فرهنگی برج آزادی تهران،جنگ تمام نشده،دل ما برای دور هم جمع شدن و گعده فرهنگی اما خیلی تنگ شده،
امروز از دهمین شماره مجله مدام را این‌جا رونمایی می‌کنیم،شماره «تهران»،
اگر در تهران هستید، بیایید، جمع ما با شما خوش‌تر می‌شود،
سه سال از شروع کار مدام می‌گذرد، سه سال برای تولید و نشر یک مجله، یک عمر است.دعا کنید برایمان تا صدمین شماره مدام را دور هم، زیر سایه ایران عزیز جشن بگیریم.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
undefined۴۲
undefined۳
undefined۱

۱.۱K

۸:۵۷

thumbnail
هشتاد و چندمین شب از جنگ در حاشیه یکی از خیابان‌های قم.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
undefined۴۸
undefined۱۵

۸۷۳

۲۰:۳۴

بازارسال شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
thumbnail
undefined «می‌نویسیم برای ایران»
undefined ۱. املای ننوشته، غلط ندارد!

مهم‌ترین قدم برای ورود به «دنیای روایت»، این است که دست به قلم ببریم! همه ما نوشتن را بلدیم، هرچند برای رسیدن به قلّه آن نیاز به تلاش زیاد و استاد همراه داریم. پس برای شروع، فقط بنویسید!

undefined در این ویدئو، که برشی از برنامه قرارگاه مردم شبکه افق است، استاد جوان آراسته به بررسی این مورد می‌پردازند.
#آموزش| @mabna_schoole |

۸۵

۱۹:۱۸