بسم الله الرحمن الرحیم
از احنف بن یحیی الازدی، آن که در عصر عاشورا پیشاپیش مردان میرفت و آتش در خیمههای حسین بن علی میافکند، به یوزف گیلبرگ، فرمانده عملیات حمله هوایی اسرائیل به تهران در صبح روز ۱۵ اسفند.
اما بعد، مرا خبر رسید از آنچه در تهران کردهاید و چون خبر به پایان رسید، دانستم که هنوز همه شگفتیهای دنیا را ندیده بودم.
در روزگار ما، کسی آتش را فراهم میکرد. مشعلی در دست میگرفت. میدوید. خود را به خیمهای میرساند. آنگاه شعله را بر طناب یا پردهای مینهاد و منتظر میماند تا شعله بالا بگیرد.
کار ما این بود و ما گمان میکردیم که در این کار به نهایت رسیدهایم. اما چون خبر شما به من رسید، دانستم که ما کودکان این راه بودهایم. ما یک خیمه را میسوزاندیم. شما یک محله را. ما باید تا کنار خیمهها میرفتیم. شما خانهها را از فرسنگها دورتر پیدا میکنید.
به خدا سوگند، اگر آنچه برایم نقل کردهاند راست باشد، شما کاری کردهاید که در خیال ما نیز نمیگنجید:شما به ساعتی صد آتش بر سر شهر ریختهاید و هر آتش انبوهی از خانهها را ویران کرده؟!
آن روز که به فرمان شمر بهسوی خیمهها رفتیم، زنان و کودکان هنوز فرصت گریختن داشتند. آتش از گوشهای آغاز میشد. دود برمیخاست. بانگها بلند میشد و کودکان میدویدند. من هنوز آن فریادها را به یاد دارم.
اما درباره شما نمیدانم. نمیدانم آتش شما چگونه فرود میآید. نمیدانم آنان که زیر آن هستند، پیش از ویرانی خانههایشان صدای آن را میشنوند یا نه. نمیدانم مجال دویدن دارند یا نه. و نمیدانم وقتی آتش از آسمان میآید، ترس مردمان بیشتر است یا هنگامی که مشعل را در دست دشمن خود ببینند. اینها را از تو میپرسم، زیرا تو در کاری استاد شدهای که ما تنها آغازش را میشناختیم. من در عمر خویش بسیار شنیدهام که مردمان، داستان خیمهسوزی عصر عاشورا را نقل کردهاند. نام ما را با نفرت بردهاند. کودکانشان را از آتش ما ترساندهاند و آن واقعه را از نسلی به نسل دیگر رساندهاند.
اما چون خبر کار شما را شنیدم، با خود گفتم: اگر جماعت خانمانسوز بخواهند بزرگان خویش را بشمارند، شاید دیگر نام ما را در آغاز این سیاهه نیاورند. زیرا آنچه ما کردیم، کار مردانی بود که شعلهای را رام کردهاند و آنچه شما میکنید، کار مردانی است که آتش را فرمان میدهند.
یکبار مردی به من گفت: آتش، میراث شیطان است و هر که خانهای را به آتش بسپارد، سهمی از راه او را پیموده است. من آن روز سخنش را نپذیرفتم. اما اکنون که خبر شما را شنیدهام، با خود میاندیشم اگر آن مرد راست میگفت، پس شما باید از همه ما در این راه پیشتر رفته باشید.
این نامه را برای ستایش تو ننوشتم. زیرا ستایش را مردمان زنده میکنند. من این نامه را نوشتم تا از تو بپرسم: چه بر سر آدمی میآید که آتش یکخانه برایش اندک میشود؟ چه بر سر آدمی میآید که ویرانی یک خیمه او را راضی نمیکند و دنبال افزون بر آن است؟
اگر پاسخِ این پرسش را میدانی، برایم بنویس. زیرا گمان میکنم میان من و تو، بیش از آنکه فاصله قرنها باشد، نسبت استاد و شاگردی است که هر یک دیگری را ندیده است.
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۶.۳K
۱۸:۰۳
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامهای است سرگشاده از عبیدالله بن حر جعفی به همه سران کشورهای جهان که در جنگ رمضان، طرف وسط را گرفتند و حق را یاری نکردند.
اما بعد،در میان قوم ما میگفتند: چون آتش برخاست، نخست جان خویش را از آن برهان؛ آنگاه اگر خواستی از دود و شعلهاش سخن بگو.من این سخن را باور کرده بودم.
چون حسین بن علی به من رسید و مرا به یاری خویش خواند، دانستم که آتشی برپا خواهد شد. یک سو او بود و سوی دیگر ابن زیاد و عمرسعد. من نه نادان بودم که ندانم حق با کیست، و نه آنقدر دلیر بودم که حق را با جان خویش بخرم.
پس گفتم از این آتش دور میشوم. نه با حسین باشم. نه با دشمن او. نه شمشیر بکشم. نه خون کسی بر دست من بماند.میخواستم از آنجا بروم، چنان دور که دیگر صدای اسبان و بانگ مردان را نشنوم. میخواستم هنگامی که کار تمام شد، بازگردم و بگویم: من در آن واقعه نبودم. بگویم من طرف باطل را نگرفتم.
اما مرد از بعضی واقعهها دور نمیشود، هرچند از میدانشان دور شده باشد. من از کربلا رفتم، اما کربلا من را رها نکرد. سالها گذشت و هر چه بیشتر گذشت، دانستم که میان حسین و عمرسعد، جای سومی نبود.آدمها یا با حسین بودند یا راه را برای دشمن او خالی میکردند.و آنکه راه را خالی کند، هر چند در لشکر دشمن نایستاده باشد، یار دشمن است.
آن روز با خود گفتم: من خون نمیریزم.اما امروز میگویم: گاهی خون تنها به دست شمشیرزنها ریخته نمیشود. گاهی به دست آنان ریخته میشود که وقتِ یاری، اسب خویش را زین میکنند و پشت به میدان جنگ میروند. من به حسین گفتم اسبم را بگیر. گفتم خودم را از من مخواه. گمان میکردم اسب دادن، عذرِ نرفتن من است. اما اسب، جای مرد را نمیگیرد. و هیچ بخششی، جای ایستادن را پر نمیکند.
این سخن را برای شما مینویسم؛ شما که چون جنگی برپا میشود، به هر دو سو پیام میفرستید که آرام باشید. شما که از حق میخواهید خویشتنداری کند، زیرا از بهای یاری کردنش میترسید. شما که در حسابِ سود و زیانِ سرزمینها و بازارها و پیمانها، حق را نیز یکی از عددها میشمارید. شما که میگویید: دل ما با شماست، اما دست ما با شما نیست.
من این سخنها را میشناسم. همهشان را پیش از شما گفتهام، هرچند با زبان دیگری. من نیز حق را دوست داشتم، به شرط آنکه مرا به خطر نیندازد. من نیز پیروزی او را میخواستم، به شرط آنکه سهمی از هزینهاش بر دوش من نیفتد.و این همان سخنی است که مردانِ ترسو برای خویش میسازند تا شبها بتوانند بخوابند.
اکنون میدانم که در روزهای بزرگ، بیطرفی نام دیگری دارد. نامش ترس است. نامش گریختن است. نامش واگذاشتنِ حق به دستِ دشمن است.و مردی که حق را واگذارد، هر قدر هم دستش به خون آلوده نباشد، از خون آن روز سهمی دارد.
شما اگر با مردم ایران نیستید، اگر در هنگامی که بر آنان آتش میبارد تنها به تماشای جنگ ایستادهاید، اگر از یاریشان به سبب بیم خویش یا سود خویش بازماندهاید، گمان مکنید که در بیرون آن جنگ ایستادهاید.
من چنین گمان میکردم. اما روزگار به من آموخت که بیرون کربلا، همانجا بود که لشکر عمر بن سعد میخواست من باشم. نه در کنار حسین. نه در برابر او. دور. خاموش. بیاثر. و این برای دشمن کافی بود.
پس از من بشنوید: نام آدمی شاید از دفترهای امروز پاک شود، اما از دفتر روزگار پاک نمیشود.من تنها یک بار، در بیابانی، با حسین بن علی سخن گفتم. نه شمشیر زدم و نه فرمان دادم. اما آن یک بار، پس از قرنها هنوز با نام من میآید.
شما نیز گمان نکنید که سخنانتان، خاموشیتان و ایستادنتان در میانه راه، از یاد خواهد رفت. روزگاری خواهد آمد که مردمان، این جنگ را از پس سالها خواهند خواند. آنگاه خواهند پرسید: چه کسانی آتش افروختند؟ و چه کسانی ایستادند و تماشا کردند؟ و چه کسانی توان یاری داشتند، اما نخواستند؟
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۷۱.۴K
۷:۳۸
بسم الله الرحمن الرحیم
از شمر بن ذیالجوشن، از سران سپاه عمر بن سعد، به بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل.
اما بعد، در جاهلیت شاعری بود که میگفت: «مردان به خونی زندهاند که در رگهایشان جاری است و جنگجویان به خونی که بر شمشیرهایشان جاری.» من این تصویر را دوست دارم و به عمق جان باورش دارم.
کشتن، آنچنان که من و تو میدانیم، کار همه نیست. مردی با خشم میکشد. مردی از بیم میکشد. مردی به کینه میکشد. اینها کارهایی کوچک است. من میکشم تا زمین را سیاهچاله کنم تا خورشید دیگر نتابد تا صدای محمد در پستوی خانهاش بماند. من نمیکشم که یکی را کشته باشم و دشمنی را از سر راه برداشته باشم. گاهی مردی روبهروی تو میایستد که کشتنش، کشتنِ یک تن نیست.
آن روز در کربلا، مردان بسیار بودند. نیزهها بسیار بود. شمشیرها بسیار بود. فرماندهان بسیار بودند. اما چون کار به آخر رسید، هیچکس پیش نیامد. همه میخواستند حسین کشته شود. اما هیچکس نمیخواست حسینکُش باشد. این دو، یکی نیست. مردان بسیار میتوانند گرد یک تن را بگیرند. میتوانند بر او زخم بزنند. میتوانند او را بر زمین بیندازند.
اما آن لحظه که باید نزدیک شوی، آن لحظه که باید بر سینه مرد بنشینی و کار را تمام کنی، مردان از هم جدا میشوند. بعضی عقب میروند. بعضی نگاه میکنند. بعضی نام خدا میبرند و یکی پیش میرود. آن یکی من بودم.
اگر من نبودم، شاید حسین کشته میشد. اما به دست بسیار کسان. با زخمهای بسیار. با نامهایی که هر کدام سهمی از کار میبردند. اما من نخواستم سهم داشته باشم. من خواستم نام داشته باشم و نام، بهای خود را دارد. تو این را میفهمی. برای همین این نامه را به تو نوشتم.
شنیدهام تو نیز به کم راضی نیستی. شنیدهام چون خون میریزی، یکبار نمیریزی و از کنار آن نمیگذری. شنیدهام شهرها را چنان میکوبی که مردمان، پس از رفتن سپاهت نیز صدای تو را از دیوارها میشنوند. شنیدهام در غزه، در لبنان و در ایران، مردانی را کشتهای که نامشان از شمار بیرون است و شنیدهام میان کشتهها، آنان نیز بودهاند که با تو همکیش بودهاند. این را میگویم تا بدانی که تو را از دور شناختهام.
کسی که تنها دشمن را میکشد، هنوز در آغاز راه است. اما کسی که در کشتن، مرز دوست و دشمن را برمیدارد، کار را شناخته است. تو نیز از همانان هستی. تو با جنگ زندهای. نه با پیروزی. نه با فرمانروایی. نه با ساختن. با جنگ. مردمان دیگر جنگ میکنند تا روزی آرام بگیرند. اما بعضی مردان اگر جنگ تمام شود، چیزی درونشان میمیرد. من از آن مردان بودم و گمان میکنم تو نیز هستی.
ما را مادرانمان نزادهاند. جنگ ما را زاده است. ما از شیر، طعم خون آموختهایم. از گهواره، صدای اسب و فریاد شنیدهایم و هر جا که آتشی بالا رفته، راه خود را بهسوی آن پیدا کردهایم.
در هر روزگار، مردانی بسیار پیدا میشوند که خون بر دست دارند. اما مردی که بتواند نام خون را بر پیشانی خویش بپذیرد، اندک است. من یکی از آنان بودم و تو را نیز از همان اندکان میدانم.
این سخن را به کسی مگو. مردمان از برادری ما خوششان نمیآید. اما من و تو از یک مادر آمدهایم. مادر ما جنگ است.
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۲.۱K
۱۶:۵۰
.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۴.۵K
۶:۳۰
بازارسال شده از کارام جانم میرود
آخر.mp3
۰۸:۲۷-۷.۸۸ مگابایت
ا﷽
اینجا که من ایستادهام، اسمش مصلاست
اینجا که من ایستادهام مصلی است.مصلای تهران که تبدیل شده به کارگاهی عمرانی برای وداع با رهبری.
هزار نفر اینجا دارند زمین را برای حرکت امن مردم هموار میکنند، کابلهای فشار قوی برق را جابهجا میکنند، مسیر ورود و خروج را طراحی میکنند، مهپاشهای بزرگ نصب میکنند، نور صحن اصلی را تامین میکنند، سیستمهای صوتی را تنظیم میکنند، کانتیرها و نیوجرسیها را رنگ مشکی میزنند، مانور امداد برگزار میکنند، تجهیزات آتشنشانی را نصب میکنند، زمین را جارو میزنند، آب میآورند، خاک میبرند دوربین برای تصویربرداری نصب میکنند و جایگاه وداع را درست میکنند...
#محمدرضا_جوانآراسته #تهران
#باید_برخاست #یالثارات_الحسین (ع)




هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
اینجا که من ایستادهام مصلی است.مصلای تهران که تبدیل شده به کارگاهی عمرانی برای وداع با رهبری.
هزار نفر اینجا دارند زمین را برای حرکت امن مردم هموار میکنند، کابلهای فشار قوی برق را جابهجا میکنند، مسیر ورود و خروج را طراحی میکنند، مهپاشهای بزرگ نصب میکنند، نور صحن اصلی را تامین میکنند، سیستمهای صوتی را تنظیم میکنند، کانتیرها و نیوجرسیها را رنگ مشکی میزنند، مانور امداد برگزار میکنند، تجهیزات آتشنشانی را نصب میکنند، زمین را جارو میزنند، آب میآورند، خاک میبرند دوربین برای تصویربرداری نصب میکنند و جایگاه وداع را درست میکنند...
#باید_برخاست #یالثارات_الحسین (ع)
۲۵
۷:۱۰
بازارسال شده از مدرسه نویسندگی مبنا
#جنگ_روایتها
۵۴
۷:۵۰
این روزها و ساعتها، خیلیها یادشان افتاده باید اتفاقاتی که رخ میدهد و ماجراهایی که پیش میآید و تجربههایی را که زندگی میکنند بنویسند.
نوشتن اما یک کار تخصصی است.
خبر بد اینکه با یکی دو جلسه کلاس رفتن و کارگاه شرکت کردن و چند صفحه کتاب خواندن، نمیشود برای این روزها و وداع با رهبری تبدیل به نویسندهای شد که نوشتههایش ارزش ثبت شدن داشتته باشد.الان شروع کردن، برای الان به ثمر نشستن دیر است.
خبر خوب اما اینکه هزار اتفاق تلخ و شیرین دیگر در راه است. ما «خرمشهرها در پیش داریم». از الان باید یاد گرفت، شناخت، تمرین کرد، مطالعه کرد، با سواد شد و مهارت نوشتن را کسب کرد تا در آن روزهای دیگر و آن ماجراهای پیشرو، بتوانیم اتفاقات و ماجراهای اطرافمان را ثبت کنیم.
ما در مبنا، با ظرفیت همه دوستانی که تا امروز نویسندگی را در اینجا یاد گرفتهاند، بزرگترین حلقه راویت مردمی از وداع با رهبری را تشکیل دادهایم.این همان خرمشهری است که قبلتر از اینها باید برایش آماده میشدیم.
حالا مدرسه نویسندگی مبنا، باز هم دارد هنرجو میپذیرد. ما داریم برای آینده خودمان را قویتر میکنیم. اگر هنوز نوشتن را به صورت جدی یادنگرفتهاید، همین الان شروع کنید:

https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-05-02/
اگر سوالی داشتید، از ادمین محترم مبنا بپرسید:@adm_mabna.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
نوشتن اما یک کار تخصصی است.
خبر بد اینکه با یکی دو جلسه کلاس رفتن و کارگاه شرکت کردن و چند صفحه کتاب خواندن، نمیشود برای این روزها و وداع با رهبری تبدیل به نویسندهای شد که نوشتههایش ارزش ثبت شدن داشتته باشد.الان شروع کردن، برای الان به ثمر نشستن دیر است.
خبر خوب اما اینکه هزار اتفاق تلخ و شیرین دیگر در راه است. ما «خرمشهرها در پیش داریم». از الان باید یاد گرفت، شناخت، تمرین کرد، مطالعه کرد، با سواد شد و مهارت نوشتن را کسب کرد تا در آن روزهای دیگر و آن ماجراهای پیشرو، بتوانیم اتفاقات و ماجراهای اطرافمان را ثبت کنیم.
ما در مبنا، با ظرفیت همه دوستانی که تا امروز نویسندگی را در اینجا یاد گرفتهاند، بزرگترین حلقه راویت مردمی از وداع با رهبری را تشکیل دادهایم.این همان خرمشهری است که قبلتر از اینها باید برایش آماده میشدیم.
حالا مدرسه نویسندگی مبنا، باز هم دارد هنرجو میپذیرد. ما داریم برای آینده خودمان را قویتر میکنیم. اگر هنوز نوشتن را به صورت جدی یادنگرفتهاید، همین الان شروع کنید:
اگر سوالی داشتید، از ادمین محترم مبنا بپرسید:@adm_mabna.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱.۸K
۸:۱۰
بازارسال شده از کارام جانم میرود
همه ما خلوتی کوتاه با آقا لازم داریم.pdf
۶۰.۸۱ کیلوبایت
ا﷽

همه ما خلوتی کوتاه با آقا لازم داریم
سحر دهم اسفند، من باید خفه میشدم. همسرم باردار بود و نشدنیترین کار عالم این بود که بیدارش کنم و بگویم آقا را زدهاند.سحری درست نکردم. کسی را بیدار نکردم. موبایل همسر و دخترم را جمع کردم که وقتی بیدار میشوند خبر و پیامی را نبینند.فرو رفتم توی مبل کنار خانه و مچاله شدم توی خودم....
#محمدرضا_جوانآراسته #تهران
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
سحر دهم اسفند، من باید خفه میشدم. همسرم باردار بود و نشدنیترین کار عالم این بود که بیدارش کنم و بگویم آقا را زدهاند.سحری درست نکردم. کسی را بیدار نکردم. موبایل همسر و دخترم را جمع کردم که وقتی بیدار میشوند خبر و پیامی را نبینند.فرو رفتم توی مبل کنار خانه و مچاله شدم توی خودم....
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۲۵
۷:۱۰
بسم الله الرحمن الرحیم
ما یادمان میماند که بدهکار شما بودیم و شما رفتید و ما حیرانیم که چرا آن روزها که بودید بهتر کار نکردیم و در راهتر نبودیم و برای شما آدم قابل اعتمادتری نشدیم.
میدانیم شهید زنده است. باور داریم که هنوز هم شما «آقای» مایید.
از ما راضی باش آقا، نه چون ما خوبیم و چون دوستت داریم. راضی باش چون شما حالا در جایی بالاتر قرار گرفتهای و همنشینهایی بهتر و یارانی طرازتر داری.
ما را فراموش نکن آقا.ما هم یک روز جایی در بیابانی از بیابانهای ایران زیر خاک میرویم. آن روز بیا و با اشارهای ما را به امیرالمومنین نشان بده و آبروداری کن و بگو که کسی از کسان شما بودیم. در جبهه شما بودیم.امروز را ما ببخش تا بشود امید داشته باشیم، آن روز بگویی که از ما راضی بودهای.
ما به همینها دلخوشیم. به همین رویاها و الا ما روی ترازوی عمل، بار قابلی نداریم.
آقای ما، دعا کن برای ما..
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
ما یادمان میماند که بدهکار شما بودیم و شما رفتید و ما حیرانیم که چرا آن روزها که بودید بهتر کار نکردیم و در راهتر نبودیم و برای شما آدم قابل اعتمادتری نشدیم.
میدانیم شهید زنده است. باور داریم که هنوز هم شما «آقای» مایید.
از ما راضی باش آقا، نه چون ما خوبیم و چون دوستت داریم. راضی باش چون شما حالا در جایی بالاتر قرار گرفتهای و همنشینهایی بهتر و یارانی طرازتر داری.
ما را فراموش نکن آقا.ما هم یک روز جایی در بیابانی از بیابانهای ایران زیر خاک میرویم. آن روز بیا و با اشارهای ما را به امیرالمومنین نشان بده و آبروداری کن و بگو که کسی از کسان شما بودیم. در جبهه شما بودیم.امروز را ما ببخش تا بشود امید داشته باشیم، آن روز بگویی که از ما راضی بودهای.
ما به همینها دلخوشیم. به همین رویاها و الا ما روی ترازوی عمل، بار قابلی نداریم.
آقای ما، دعا کن برای ما..
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱.۵K
۲۲:۴۹
بازارسال شده از کارام جانم میرود
دست از سر تربیت ما برنمیداری، حتی در روز تشییعت.pdf
۳.۷۶ مگابایت
ا﷽

دست از سر تربیت ما بر نمیداری، حتی در روز تشییع
من فرصت داشتم همه را در تراکم کارها و تصمیمها و دوندگیها ببنیم و میدیدم چقدر خانه ما شبیه خانه عراقیهایی شده که در اربعین مهمانشان میشدیم. خانهای که تویش همه میدوند و کارها تمام نمیشود، فقط برای اینکه زائرها احوال راحتتری داشته باشند و پذیرایی مناسبی دریافت کنند.
#محمدرضا_جوانآراسته #قم
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
من فرصت داشتم همه را در تراکم کارها و تصمیمها و دوندگیها ببنیم و میدیدم چقدر خانه ما شبیه خانه عراقیهایی شده که در اربعین مهمانشان میشدیم. خانهای که تویش همه میدوند و کارها تمام نمیشود، فقط برای اینکه زائرها احوال راحتتری داشته باشند و پذیرایی مناسبی دریافت کنند.
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۱۷
۱۱:۱۱