نشست گفتوگوی کتابخانهٔ ما، بیشتر شبیه یک مهمانی است.
یکی کیک میپزد و با خودش میآورد، یکی در راه شیرینی میخرد، یکی چای و دمنوش آماده میکند و یکی آخرِ کار، ظرفها را میشوید.
اما چیزی که روی میز میآید فقط خوراکی نیست؛ حرفها، دغدغهها، فکرها و ناگفتههایمان را هم کنار لیوانهای چای میگذاریم. گاهی همنظر میشویم و گاهی نه؛ گاهی از کتابی دفاع میکنیم و گاهی در پایان گفتوگو، نگاهمان به آن تغییر میکند.
اینجا کسی دنبال راهحل آماده نیست. قرار نیست کسی دیگری را نصیحت کند یا برایش نسخه بپیچد. فقط از تجربههایمان میگوییم؛ از سوگها، از بالا رفتن از درخت و افتادن، از روزهای تنگدستی، از بودن در جمعهایی که شبیه ما فکر نمیکنند، و از همهٔ چیزهایی که هر کدام به شکلی ما را ساختهاند.
آمدهایم تا همدیگر را ببینیم، بشنویم، کتابی برای خواندن انتخاب کنیم، فیلمی تازه پیدا کنیم و چند ساعتی از هیاهوی روزمره فاصله بگیریم.
یکی کیک میپزد و با خودش میآورد، یکی در راه شیرینی میخرد، یکی چای و دمنوش آماده میکند و یکی آخرِ کار، ظرفها را میشوید.
اما چیزی که روی میز میآید فقط خوراکی نیست؛ حرفها، دغدغهها، فکرها و ناگفتههایمان را هم کنار لیوانهای چای میگذاریم. گاهی همنظر میشویم و گاهی نه؛ گاهی از کتابی دفاع میکنیم و گاهی در پایان گفتوگو، نگاهمان به آن تغییر میکند.
اینجا کسی دنبال راهحل آماده نیست. قرار نیست کسی دیگری را نصیحت کند یا برایش نسخه بپیچد. فقط از تجربههایمان میگوییم؛ از سوگها، از بالا رفتن از درخت و افتادن، از روزهای تنگدستی، از بودن در جمعهایی که شبیه ما فکر نمیکنند، و از همهٔ چیزهایی که هر کدام به شکلی ما را ساختهاند.
آمدهایم تا همدیگر را ببینیم، بشنویم، کتابی برای خواندن انتخاب کنیم، فیلمی تازه پیدا کنیم و چند ساعتی از هیاهوی روزمره فاصله بگیریم.
۷۱
۱۴:۳۲
۱۰۲
۵:۲۸
۱۰۲
۵:۲۸
۱۰۲
۵:۲۸
۱۰۲
۵:۲۸
چند دانه تخمهٔ آفتابگردان و کدو را در جیبم گذاشته بودم تا در حیاط خانه بکارم، اما فراموششان کردم و با خودم به کتابخانه آوردم.
باغچهٔ کنار کتابخانه خالی بود. همانجا تخمهها را کاشتم.
حالا آفتابگردانها قد کشیدهاند و به گل نشستهاند و بوتههای کدو هم گل دادهاند.
کنار همین باغچه، میز و صندلی چیدهایم تا جایی برای استراحت، مطالعه و گفتوگو فراهم شود. گل نازیخی، کاکتوس و برگبیدی هم کاشتهایم؛ جایی که میشود اسمش را «کنجِ کتاب آفتابگردان» یا «گلخانهٔ کتابخانه» گذاشت.
گاهی گلهای باغچه به کتابخانه میآیند؛ روی میز مینشینند و کتابها را تماشا میکنند. گاهی هم ما، با کتابها، به دیدن گلها میرویم.
باغچهٔ کنار کتابخانه خالی بود. همانجا تخمهها را کاشتم.
حالا آفتابگردانها قد کشیدهاند و به گل نشستهاند و بوتههای کدو هم گل دادهاند.
کنار همین باغچه، میز و صندلی چیدهایم تا جایی برای استراحت، مطالعه و گفتوگو فراهم شود. گل نازیخی، کاکتوس و برگبیدی هم کاشتهایم؛ جایی که میشود اسمش را «کنجِ کتاب آفتابگردان» یا «گلخانهٔ کتابخانه» گذاشت.
گاهی گلهای باغچه به کتابخانه میآیند؛ روی میز مینشینند و کتابها را تماشا میکنند. گاهی هم ما، با کتابها، به دیدن گلها میرویم.
۱۰۲
۵:۲۸
نشست گفتوگوی کتابخانه عمومی موسوی بجنوردی برگزار شد
نشست گفتوگوی کتابخانه عمومی موسوی بجنوردی روز یکشنبه ۱۱ مرداد با حضور ۹ نفر از اعضای کتابخانه برگزار شد. در این نشست، اعضا در فضایی صمیمی به گفتوگو دربارهٔ تجربههای سفر، کتاب، زندگی و خاطرات شخصی پرداختند.
در این برنامه، شهرزاد از سفر خود به یاسوج، آبشارهای زیبای آن، کلات نادری و روستاهای اطراف این مناطق گفت و تجربههای خود از سفر را با دیگر اعضا به اشتراک گذاشت.
در ادامه، فاطمه از تجربههای خود در محیط کاری صنعتی سخن گفت و با اشاره به تهیهٔ یخدربهشتی با لیموهای اضافه در محل کارش، از ایجاد لحظههای شیرین و انسانی در محیطهای کاری یاد کرد.
اعضای نشست همچنین دربارهٔ پیوند میان ادبیات و زندگی روزمره، نقش گفتوگو در ایجاد ارتباط میان افراد و تجربهٔ زندگی در شهرهای مختلف صحبت کردند. مهدی نیز از زندگی در شهری دور از زادگاهش و احساس تعلق به بجنورد گفت.
نشست گفتوگوی کتابخانه عمومی موسوی بجنوردی با ادامهٔ گفتوگوهای دوستانه اعضا تا ساعت ۱۹:۴۰ ادامه یافت.
۵۳
۵:۱۸
بازارسال شده از کتابخانه های عمومی خراسان شمالی
دهخدا؛ پاتوقی برای رهایی از تنهایی و سفر با کتاب/ کتابخانهها مقصد همیشگی من هستند
۱۰
۶:۲۲
اول صدایشان آمد، بعد خودشان...
صدا نزدیک و نزدیکتر شد تا اینکه از پشت شیشهٔ ورودی، خودشان هم نمایان شدند.
تعجب کردم.
با مدرسهٔ تابستانی یا کلاسی هماهنگ نکرده بودم. سرزده آمدند.
دخترکی کارتپستالی را که با دستخط و نقاشی خودش ساخته بود، داد دستم و گفت: «امروز روز مهربانی است و این هم برای شما.»
آنها را مربیشان به کتابخانه آورده بود؛ کسی که روزگاری، وقتی خودش و برادرش کوچک بودند، عضو کتابخانهٔ ما بودند. او سالها پیش، در کتابخانهٔ ما و از کتابدارش مهربانی چشیده بود و آن را به یاد سپرده بود.
و حالا کودکان را برای روز مهربانی به کتابخانه آورده بود. از کتاب و کتابخانه برای بچهها گفت و از کتابدار و مهربانیهایش.
دخترک روی کارتپستال، با خطی کودکانه نوشته بود:
«یک مهربانی میتواند دنیایی را روشن کند.»
و روی قلبی کاغذی که از گلدانی که لبخند میزد آویزان بود، نوشته بود:
«دلیل حال خوب هم باشیم.»
و کوچولوهای دوستداشتنی، امروز خودشان دلیل حال خوب من شدند.
۲۲
۷:۳۶
۲۲
۷:۳۶