۱۱۲
۱۰:۳۶
نماد ایستادگی
با صدای انفجار دور برش شلوغ شد.صدای همهمهی مردم را میشنید. از آن بالا همه را نگاه میکرد. این چند وقت که طبل جنگ را زده بودند خیلی مورد توجه همه شده بود. هیچ وقت تا این اندازه عزیز نبود. محافظانش با اینکه زخمی شدند اما هنوز حواسشان به او بود. او هم کمر خم نکرد.به خودش قول داده بود تا آخر پای این انقلاب و مردم بماند. مردم میخواستند دیوارهای خراب خانهاش را کمی از دور برش جمع کنند اما اجازه نداده بود.رفتگر محل نگاهی به خانهی ویرانه او انداخت و طبق روال هر روز جلوی خانهاش را جارو زد.هنوز آنجا بود و از بالا به همه نگاه میکرد.این روزها شاهد زخمی شدن مردم و شهادت یک مادر جوان بود.مردم این نگاه کردنش را دوست داشتند. میدانستند ابهتش در این است که سر پا باشد. او نماد مقاومت محله شده بود با اینکه ترکشهای موشک، تنش را مورد اصابت قرار داده بود اما ایستاده و مردم را از همان بالا نگاه میکرد.به گمانم خوب میدانست که مردم به این دلگرمی نیاز دارند. مردم محلهی تپه الله اکبر هیچ وقت این دکل را فراموش نمیکنند.
زینب مریدیزادهجمعه|۲۶تیر۱۴۰۵|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا|روایت مردم هرمزگان
۱۴۸
۱۵:۴۰
پای ثابت
تقریبا پای ثابت تجمعهای هر شب هستم. هروقت که میخواهم از خانه بیرون بروم فکر میکنم بهترین هوای شمال را قرار است در ریههایم جا بدهم.یک ساعت بعد کنار ساحل در سکوی منتهی به دریا نشسته ، از شدت گرما و خیسی لباسی که از روی چادر عربیام پیدا نیست نفس نفس میزنم.شعارهای گروهی و پرچم گردانیام بر شدت این هرم گرما اضافه کرده و من خسته را به این گوشهی خلوت سکوی ساحلی کشانده است. صوت مراسم در حال جمع آوری است و من هنوز دلم زمزمهی سروده های انقلابی جنگ رمضان مثل "باید برخاست ، تنگه را محکم بگیر و یا الثارات امام" را میخواهد. این شب ها مردم جنوب مخصوصا مردم هرمزگان خونگرم از صدای انفجار و جنگندهها نمیترسند حتی بچهها.انگار عقبهی سالهای قبل به دادمان رسیده است.زمانی که انگلیسی ها و پرتغالی ها را زیر سندلهایمان له کردیم .حالا دشمن اگر چه از نژاد آمریکایی است و قدرت اول نظامی جهان ولی باز هم با اعتماد به برحق بودنمان و پشتوانهی چکمههای مخلص ارتش و سپاهیان کشورم ، دل گرمتر از قبل پای کار شهرمان ،خانهمان ، خاکمان و میهنمان ایستادهایم.
معصومه هوشمندیکشنبه|۲۸تیر۱۴۰۵|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا|روایت مردم هرمزگان
۱۲۲
۶:۴۷
تپهی اللهاکبر
خیلی کنجکاو شده بودم که تپهی اللهاکبر چه دارد که تا حالا چندین مرتبه مورد تهاجم دشمن آمریکایی صهیونی قرار گرفته است؟از روستا که برمیگشتیم به همسرم گفتم :" سری به محلهی تپهی اللهاکبر بزنیم. مثل اینکه دیشب هم زدن." همسرم گفت:"باز هم؟"از میان محله که میگذشتیم همه چیز عادی بود.انگار نه انگار که دیشب خبری بوده!از بس ایستگاه رادیویی را زده بودند چیزی از آن باقی نمانده بود ولی مثل اینکه بدجوری چشم دشمن را ترسانده بود که تا حالا چندین مرتبه مورد هدف قرار گرفته است؟ای ترامپ احمق شنیدم که گفتی:"نیروی زمینی میفرستم که ایران را بگیرم." بقول شهید سلیمانی عزیزمان:"مامنتظریم! مرد این میدان ما هستیم! " بفرست! آن وقت میبینی که چه بلایی برسر سربازانت میآید!مردم جنوب نترس و مقاومند. این ایستادگی را در ۸سال دفاع مقدس ثابت کردند.زمانی که هیچ سلاح پیشرفتهای نداشتیم حتی سیم خاردار! با دست خالی و همچنین کمبود تجهیزات جنگیدیم اما مهمترین سلاح مردم ما "ایمان"بود که رمز موفقیت و پیروزی ما شد. هم اکنون هم به امید خداوند و عنایت صاحبالزمان(عج) پیروز این جنگ نابرابر ما هستیم.ما به دلسوزی بعضیها نیازی نداریم؛ کسانی که تا دیروز متحد باهم میگفتند:" عمو ترامپ بیا ما رو نجات بده! ایران رو با خاک یکسان کن!" حتی دلتان به حال بچههای شجره طیبه نسوخت! سکوت کردید!الان هم لال بمانید! ما را به شما نیازی نیست!هدفتان همان است؛ فقط تاکتیک تان تغییر کرده است.
شورانگیز خادمی ماشاری جمعه|۲مرداد۱۴۰۵|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا|روایت مردم هرمزگان
۹۶
۱۸:۵۷
پرچم بزرگ
هر شب موقع بیرون رفتن،دخترم پرچم را برمیدارد .یک پرچم کوچک داریم که مناسب او است و یک پرچم بزرگ برای من ولی او به حق خودش راضی نیست.همیشه پرچم بزرگ سهم او است و من خوشحال از این که او همراه و همقدم است با پرچم کوچک ایران کنار میآیم.گاهی پرچم را میچرخاند،گاهی به پشت دوچرخهاش آویزان میکند و لب ساحل دور افتخار میزند و گاهی هم از شیشهی ماشین موقع رفتن و آمدن به تجمعهای شبانه به دست باد میسپارد. دیشب پرچم را به دست من داد. با ناباوری نگاهش کردم.چه بر سر پرچم آمده بود که ریش و نخ نما شده بود. با خنده گفت :"پرچم خانهمون هم باید نو ، نوار بشه." راست میگفت. تا نیمه های پرچم ریش شده و باد تار و پودش را از هم باز کرده بود. آن پرچم، پنج ماهی بود که یار و همدم ما شده ، دست به دست اعضاء خانواده چرخیده و دیگر قابل استفاده نبود. شب و روزهای غریبی را با ما طی کرد در تشیع شهدای بندر ، فرشتگان شجره طیبه میناب، در سیاهی شب و گرمای روز با ما بود ولی دیگر وقت خداحافظی بود . باید فکری برایش میکردیم؛ اگر چه پیر و فرسوده شده بود ولی همچنان میتوانست بالکن خانهمان را زینت دهد.دیشب غیر از تجمعهای شبانه ، برنامه خرید پرچم هم داشتیم. معصومه هوشمند پنجشنبه |۱مرداد۱۴۰۵|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا|روایت مردم هرمزگان
۷۰
۱۱:۲۵
سکوت ترسناک
سکوتی که ما را میترساند سر شب ، نیمههای شب و گاهی دمادم صبح چشمانم که باز میشود بدون لحظهای درنگ ، گوشی همراه را برمیدارم. مدتها است که دیگر خبری از وضعیت پرواز گوشی نیست.داده های موبایل باز است برای اینکه سریعتر خبرهای فوری جنگ را ببینم.حوصلهای نیست برای خواندن متن های طولانی. سر تیتر خبرها کافی است برای اینکه از حال و هوای جنگ باخبر شوم . سه شبی است که صدای انفجار در شهر نپیچیده و ظاهرا اوضاع آرام است.نمیدانم باید خوشحال بود یا نارحت؟ این بی خبریها بیشتر دلم را میلرزاند.برنامه به وقت ایران شبکه خبر و قرارگاه جنگ شبکه افق جزء لاینفک زندگیام شده است .تحلیلها خبر از مذاکره میدهد . سکوت فی مابین به انتشار این خبر کمک میکند . شبها در تجمعها که مردم را میبینم مطمئن میشوم که هم من و هم آنان این را سکوت را نمیخواهیم.ما با آمریکا و متحدانش پدر کشتگی داریم! تنگه هرمز را ارث پدرمان میدانیم . میدانم برچسب کاسب جنگ را باید یدک بکشم.ترسی نیست؛از پرچم یا الثارتی که این شبها به پرچم ایران در دست افراد خانوادهام اضافه شده شاهد این ادعا است . من سهامدار هیچ شرکت تسلیحاتی نظامی در ایران نیستم و همین طور همه انسانهای دور و برم. من با شروع جنگ شبها خواب به چشمانم نمیآید.با چشم های ورم کرده از بیخوابی صبحها سر کار میروم.با دعا و توسل به ائمه اطهار(ع) بچهها را در خانه تنها میگذارم.از بیستم ماه به خاطر گرانی افسار گسیخته شرمنده بچههایم میشوم ولی همهی اینها فدای یک قطره از خلیج فارس ، فدای یک وجب از این خاک. ما با شعار "هیهات من الذله" هر محرم و صفر پرچم سیاه عزا بالا بردهایم.ما با آمریکا پدر کشتگی داریم.این سکوت ما را میترساند! معصومه هوشمند شنبه|۳مرداد۱۴۰۵|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا|روایت مردم هرمزگان
۷۸
۵:۲۹
و خدا خواست بشر تا سفر آغاز کند
همه چیز از یک جایی شروع میشود و برای زائر اربعین از آرزوی دلی، از گریه در روضهها و از خوف و رجایی که اگر این بار نپذیرند چه میشود؟تا به خودم میآیم روزها از آرزویم گذشته و رسیدهام به اولین قدم برای سفر. کله صبحی جلوی بانک عامل هستم و برای گرفتن ارز منتظر. نمیدانم خاصیت این سفر چیست که همه مهربان میشوند؟هرکسی میخواهد دستت را بگیرد که زودتر برسی از راننده اسنپ که میفهمد برای چه میروی تا کارمند بانک که تمام تلاشش را میکند و به زائری که یک روز زودتر از تاریخ آمده ارز میدهد.
زهرا شنبه زاده سَرخائی شنبه|۳ مرداد۱۴۰۵|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا|روایت مردم هرمزگان
۶۱
۳:۲۱
عشق بیسواد استعصر به دل جاده زدیم. نگاهم به مسیرهایی بود که در حمله اخیر بمباران شده بود. خبر خوش، بازگشایی مجدد جاده کهورستان به لار بود. بعد از چند ساعت تازه سر و کلهی مواکب اربعین در جاده پیدا شد. جنگ بود. دو دوتا چهارتا که میکردی به کوچک شدن سفرهی آدمها میرسیدی ولی مواکب روی حساب و کتاب نمیچرخید. عشق بیسواد است و این چیزها را نمیفهمد مثل موکب روستای عَمانی در شهرستان پارسیان. عقربههای ساعت نزدیک بامداد بودند که رسیدیم آنجا. خجالت میکشیدیم که حرفی از پذیرایی بزنیم. فقط میخواستیم به قدر رفع خستگی بنشینیم اما زنهای خونگرم روستا بیدار در شبستان نشسته بودند. حسابی تحویلمان گرفتند انگار که اولین زائر آن روز باشیم که نبودیم. هر چه گفتیم شام نمیخوریم ولی سفرهی پر صفای ساده را پهن کردند و تند تند کاسههای املت و فلاسکهای چای را برایمان ردیف کردند. بعد از شام هم بدرقهمان کردند. فردا صبح هم باز ما بودیم و مواکب دیگر مثل موکب روستای دهمُلّا. جایی که اولین چیز پوستر رهبر شهید توجه هرکسی را جلب میکرد. آنجا هم سفرهشان پر از عشق بود. با یکی از خدام سرصحبت را باز کردم. میگفت:" از چند روز پیش موکب را عَلم کردند و تا دو سه روز بعد اربعین هم هستن." اصرار داشت قهوهی موکبشان را بخورم ولی ترجیحم به چای بود. از او که خداحافظی کردم گرانی اقلام پذیرایی در جنگ به ذهنم آمد اما بعد چهرهی بشاش او از خاطرم گذشت. آن یعنی عشق بیسواد است و بس!
زهرا شنبه زاده سَرخائیسهشنبه|۶مرداد۱۴۰۵|#هرمزگان#پارسیانمُشتا|روایت مردم هرمزگان
۳۲
۵:۴۵
۳۲
۵:۴۵
۳۲
۵:۴۵