کویر، جگر او بود که در زیر آسمان پهن شده بود و هر لحظه با نیزهٔ خورشید، شکاف تازهای برمیداشت. خود را تمامشده یافت، اما اینقدر هم در خود نمیدید که پایش را از آنسوی مرز هستی بگذارد. صورت اکنون با کویر مماس شده بود و دستها در دو سو، چون دو بالهٔ ماهی، بر خاک میتپید. آرامآرام، در زیر پوست صورت، احساس رطوبت و خنکی کرد؛ رطوبتی که انگار عین حیات بود و زندگی را به تنِ مردهٔ او تزریق میکرد.لرزشی مطبوع، ابتدا صورت و بعد تمام بدن او را فرا گرفت؛ انگار رمق بود که به تنِ مردهٔ او میدوید.آرنج را حایل کرد و صورت را از خاک برداشت. دستهای نیمهجان را در خاک مرطوب فرو برد و آن را به سر و صورت خود مالید. با هر مشتی که برمیداشت، خاکِ زیرین را مرطوبتر و خنکتر مییافت. گودی هنوز به یک وجب نرسیده بود که آبی زلال شروع به جوشیدن کرد. فاصلهٔ میان دست و دهان غیرقابل تحمل بود. صورت را در گودی فرو برد و لب و دهان را به خنکای آب سپرد.
از مجموعه داستان سانتاماریا
سید مهدی شجاعی
۳۵۶
۶:۵۵
مگر نمیشود زنی یادِ زنِ دیگری بیفتد که چهارده سال پیش او را دیده و گفته است: «شما خیلی شادابید؛ همیشه جوان و شادابید.»چه حرفها! خبر از دلِ آدم ندارند. نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوستهٔ ظاهری چه اهمیتی دارد؟ درونم ویرانه است: خانهای پُر از درخت که سقفِ اتاقهایش ریخته است؛ تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفشِ نیمدارِ دیگران را تعمیر میکند؛ گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
سال بلوا
عباس معروفی
۳۲۴
۱۶:۱۶
خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن میشود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمیکنی، فرش را وجب به وجب دست میمالی، اما نیست. فکر میکنی خوب، حتماً یک جایی گذاشتهام که حالا یادم نیست، بعد بیآنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگرخراشی میکشی و مینشینی.
سال بلوا
عباس معروفی
همراه ما باشیدنثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
همراه ما باشیدنثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
۴۶۳
۱۶:۲۰
اورهان گفت: «توی این برف؟ کجا بروم؟» و بیرون را نگاه کرد.آسمان برفی بر زمین گذاشته بود که سالها بعد مردم بگویند همان سال سیاه. نیمی از مردم به سرپناهها خزیده بودند، نیمی دیگر ناچار با برف و سرما پنجه در پنجه زندگی را پیش میبردند. برف همه را واگذاشته بود. سکوتی غریب کوچه و خیابان را گرفته بود. لولههای آب یخ زده بود، ماشینها کار نمیکردند، در خیابانها کپههای برف روی هم تلنبار شده بود، کاسبها پیادهرو را روفته بودند، اما هنوز نیممتری از بارش شب پیش روی زمین خوابیده بود.
سمفونی مردگان،صفحه ۱۱
" />
عباس معروفی
همراه ما باشیدنثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
همراه ما باشیدنثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
۳۸۴
۸:۲۱
و من به این فکر میکردم که در طرف دیگر دنیا بحث بر سر این است که آیا میتوان قلب بیماری را که فقط ده دقیقه از زندگیاش باقی است، به جای قلب بیمار دیگری گذاشت تا شفا یابد؟ در حالی که اینجا هیچکس از خودش نمیپرسید که آیا صحیح است جان یک عده انسان پاک و سالم را بگیرند و…؟ نفرت و خشم سرایم را میلرزاند و مغزم را سوراخ میکرد و با خود قرار میگذارم که این گسیختگی دنیا را برای تو الیزابتا، و برای دیگران تعریف کنم.
برای تو که تضادهای این دنیای پرغوغا را نمیشناسی الیزابتا و برای تو که نمیدانی چرا وقتی میخندم از ته دل میخندم و چرا وقتی گریه میکنم اینچنین زیاد میگریم، و چرا وقتی که باید شاد باشم خوشحال نمیشوم و چرا گاهی مشکلپسند و زمانی سهلگیرم. تو هنوز نمیدانی، در این دنیا با تلاشها و معجزهها زندگی انسان رو به مرگی را نجات میدهند ولی باعث مرگ صدها، هزارها و میلیونها موجود زنده و سالم میشوند! میدانی؟
زندگی خیلی بیشتر از لحظهای بین تولد و مرگ است.
زندگی، جنگ و دیگر هیچ
" />
اوریانا فالاچی، ترجمه لیلی گلستان
برای تو که تضادهای این دنیای پرغوغا را نمیشناسی الیزابتا و برای تو که نمیدانی چرا وقتی میخندم از ته دل میخندم و چرا وقتی گریه میکنم اینچنین زیاد میگریم، و چرا وقتی که باید شاد باشم خوشحال نمیشوم و چرا گاهی مشکلپسند و زمانی سهلگیرم. تو هنوز نمیدانی، در این دنیا با تلاشها و معجزهها زندگی انسان رو به مرگی را نجات میدهند ولی باعث مرگ صدها، هزارها و میلیونها موجود زنده و سالم میشوند! میدانی؟
زندگی خیلی بیشتر از لحظهای بین تولد و مرگ است.
۵۸۸
۸:۴۹
مورولدو و من سر میز افسران نشسته بودیم و داشتیم چیزی میخوردیم.همه با شنیدن صدای زنگ خطر در حالی که بشقابها و لیوانها را به زمین میریختند پا به فرار گذاشتند. من هم همچنین، و همه به دنبال یک پناهگاه میگشتند. ولی شب آنقدر سیاه و تاریک بود که پناهگاه دیده نمیشد. فقط میشد اشباح سیاهرنگی را در حال فرار دید که دائم فریاد میزدند:«خمیرهاندازان، خمیرهاندازان.»
و من میپرسیدم: «پناهگاه، پس پناهگاه را کجا میشود پیدا کرد؟» ولی هیچکس جواب مرا نمیداد. در جنگ همه خودخواه میشوند. در همان وقت توپخانه آمریکاییها هم شروع به شلیک کرد. آسمان میسوخت، شعلههای آتش روی تپهها میخورد و دیگر شعلهها و آدمها از یکدیگر تشخیص داده نمیشدند. و در این هرج و مرج بود که مورولدو را گم کردم.
با فریاد صدایش میزدم: «مورولدو! کجایی، مورولدو؟» ولی چه کسی میدانست او کجا رفته. ناگهان فکر کردم که صدایش را شنیدهام و در همان وقت دستی بازوی مرا گرفت و صدایی به من گفت: «با من بیا.»
و بعد صدای انفجاری را پشت سرم شنیدم و خودم را در یک پناهگاه پر از سرباز یافتم. صدایی از بالای سرم شنیدم که میپرسید: «حالت خوبه؟»
زندگی، جنگ و دیگر هیچ
" />
نوشته اوریانا فالاچی، ترجمه لیلی گلستان
و من میپرسیدم: «پناهگاه، پس پناهگاه را کجا میشود پیدا کرد؟» ولی هیچکس جواب مرا نمیداد. در جنگ همه خودخواه میشوند. در همان وقت توپخانه آمریکاییها هم شروع به شلیک کرد. آسمان میسوخت، شعلههای آتش روی تپهها میخورد و دیگر شعلهها و آدمها از یکدیگر تشخیص داده نمیشدند. و در این هرج و مرج بود که مورولدو را گم کردم.
با فریاد صدایش میزدم: «مورولدو! کجایی، مورولدو؟» ولی چه کسی میدانست او کجا رفته. ناگهان فکر کردم که صدایش را شنیدهام و در همان وقت دستی بازوی مرا گرفت و صدایی به من گفت: «با من بیا.»
و بعد صدای انفجاری را پشت سرم شنیدم و خودم را در یک پناهگاه پر از سرباز یافتم. صدایی از بالای سرم شنیدم که میپرسید: «حالت خوبه؟»
۳۲۲
۹:۵۹
شبی که دیوار کشیدند، همه بیخبر بودیم. نیمه شب با صدای گوشخراش آژیرها توی شهرمان در شرق برلین، از خواب پریدم. بیمعطلی از رخت خواب بیرون آمدم. حتما اتفاق وحشتناکی افتاده بود. چرا این قدر زیاد بودند؟با اینکه صبح گرمی بود، دلیل خیسی کف دستها و سرخی صورتم چیز دیگری بود. اولش خیال کردم حملهی هوایی است. این را قبلا از خاطرات پدر و مادرم در جنگ جهانی دوم شنیده بودم. وقتی پردهی اتاقم را کنار میزدم، انتظار داشتم چیزهای خیلی بدی را آن بیرون ببینم. اما وقتی که چشمم به بیرون افتاد، قلبم آمد توی دهانم. آنچه میدیدم حتی در بدترین حالت هم برایم قابل تصور نبود. یکشنبه بود. ۱۳ آگوست ۱۹۶۱. روزی که قرار بود تا آخر عمر در خاطرم بماند. وقتی خواب بودیم، دورمان حصار کشیده بودند.
یک شب فاصله
" />
جنیفر ای. نیلسن، ترجمه عادله قلی پور
۳۱۰
۱۳:۱۳
لبهاش بوی خاک میداد، موهاش بوی خاک میداد و تنش بوی خاک میداد. انگار خاک بود و در آن تاریکی احساس میکردم مردهام و خاک مطبوع همهی اندامم را پوشانده است. بی آنکه بتوانم یا بخواهم که تکان بخورم، تسلیم آن خاکی شدم که انگار از وجود خودم بود، بارها در آن مرده بودم، کوزهگری مرا ساخته بود و در من روح دمیده بود، با خاکی بارانخورده و دلچسب. من چقدر او را میشناختم؟ شاید هزار سال. و چرا برای داشتن او باید به زمین و زمان التماس میکردم؟
سال بلوا
" />
عباس معروفی
نثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
نثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
۱۴۴
۶:۲۹
وقتی بمباران تمام شد، دود غلیظی اطراف ما را فراگرفت. چند قدم جلو رفتم و دیدم تکه های بمب گودالی را که در آن پنهان شده بودم، پوشانده. باورم نمیشد ولی خوب از خطر جسته بودم. سرنوشت من، کشته شدن در این محل نبود. در کجا نوشته شده که من میمیرم؟
کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ
" />
اوریانا فالاچی
نثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
نثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
۸۶
۷:۵۱
ویتنامیها با وجود اینکه همدیگر را میکشند ولی از هم متنفر نیستند، آنها از ما متنفر هستند چون این ما هستیم که وادارشان کردهایم همدیگر را بکشند، آن هم به نام یک تمدن. چون این تمدن بمبهای بزرگتری میسازد، چون برنجزارهایشان را تصرف کردهایم، چون وجدانشان را فاسد کردهایم: شمال برای تو، جنوب برای من. بدون آنکه متوجه باشیم که همان بادی که بر شمال میوزد، بر جنوب هم میوزد و به همان نسبت بر رؤیاهایشان.
کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ
" />
اوریانا فالاچی
نثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
نثرین، جرعهای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano
۴۹
۲۱:۰۸