بازارسال شده از Culture Lab
آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشتمکان: ایستگاه فضایی «میر»زمان: زمستان ۱۹۹۱«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از پنج ماه مأموریت، به زمین برگردد و دختر یکسالهاش را در آغوش بگیرد.اما ناگهان پیامی عجیب از مسکو رسید:«سرگئی… فعلاً نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد.»تصورش را بکنید؛ بیرون از زمین باشی، آماده بازگشت به خانه، و بفهمی خانهای که میشناختی دیگر وجود ندارد.در همان ماهها، اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود. مرزها عوض شده بودند، پایگاه فرود در کشوری تازه قرار گرفته بود و همهچیز، حتی بازگشت یک فضانورد، به مسئلهای پیچیده تبدیل شده بود.رادیو گاهی قطع میشد و جوابها همیشه مبهم بود:«شاید ماه بعد…» «فعلاً معلوم نیست…» «فقط صبر کن…»و این یعنی سختترین شکنجه روانی:بلاتکلیفی مطلق.آدمها شاید خبر بد را تاب بیاورند، اما انتظارِ بیپایان روان را فرسوده میکند.سرگئی فهمید اگر چشم به خبرهای زمین بدوزد، در آن لوله فلزیِ معلق در فضا، از درون فرو میپاشد.پس کاری کرد که تنها راه زندهماندن در بلاتکلیفی است:روتینهای کوچک.هر روز سر ساعت بیدار میشد، ورزش میکرد، فیلترهای اکسیژن را تمیز میکرد، تجهیزات را بررسی میکرد و ایستگاه را زنده نگه میداشت.بهجای خیرهشدن به سیاهی فضا، حواسش را داد به پیچومهرههای جلوی دستش.سرانجام بعد از ۳۱۱ روز، سرگئی به زمین برگشت.او در یکی از عجیبترین بلاتکلیفیهای تاریخ زنده ماند، چون نگذاشت تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند.نامهای کوتاه به تویی که این قصه را میخوانی...شاید این روزها، خیلی از ما شبیه سرگئی شده باشیم؛ معلق در تاریکیِ «نمیدانم چه میشود».آینده شفاف نیست، تصمیمها سخت شدهاند، برنامهها عقب افتادهاند و ذهنمان مدام میپرسد:«بالاخره چه میشود؟»همین بلاتکلیفی باعث میشود در اتاق انتظار زندگی بمانیم؛ پروژهها را نیمهکاره رها کنیم، یادگیری را عقب بیندازیم و فقط خبرها را بالا و پایین کنیم.اما دوست خوب؛ وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان.تو شاید نتوانی فردا را کنترل کنی، اما میتوانی امروزت را از فروپاشی نجات بدهی.شاید نتوانی زمان رسیدن سفینه نجات را تعیین کنی، اما میتوانی فیلتر روانت را تمیز نگه داری.شاید نتوانی طوفان بیرون را آرام کنی، اما هنوز میتوانی چراغ کوچکی روشن نگه داری؛ مهارتی یاد بگیری، گلدانی را آب بدهی، دستی را بگیری، اتاقت را مرتب کنی، نفسی عمیق بکشی.رفیق جان؛ اگر امشب از این بلاتکلیفی خستهای، زلزدن به سیاهی را رها کن.پیچومهرههای کوچک زندگیات را سفت کن.نگذار سرمای بیرون، چراغ ایستگاه روانت را خاموش کند.فقط ادامه بده؛ با لجاجتی آرام و امیدی کوچک.این بلاتکلیفی ابدی نیست.بالاخره این سفینه سرگردان هم به زمین مینشیند و زندگی در گوشت زمزمه میکند:دیدی تمام شد؟ چقدر دلمان برایت تنگ شده بود. خوش آمدی به خانه!@CultureLab
۱
۱۳:۴۲
🇮🇷 نهال 🇵🇸
آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت مکان: ایستگاه فضایی «میر» زمان: زمستان ۱۹۹۱ «سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از پنج ماه مأموریت، به زمین برگردد و دختر یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامی عجیب از مسکو رسید: «سرگئی… فعلاً نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد.» تصورش را بکنید؛ بیرون از زمین باشی، آماده بازگشت به خانه، و بفهمی خانهای که میشناختی دیگر وجود ندارد. در همان ماهها، اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود. مرزها عوض شده بودند، پایگاه فرود در کشوری تازه قرار گرفته بود و همهچیز، حتی بازگشت یک فضانورد، به مسئلهای پیچیده تبدیل شده بود. رادیو گاهی قطع میشد و جوابها همیشه مبهم بود: «شاید ماه بعد…» «فعلاً معلوم نیست…» «فقط صبر کن…» و این یعنی سختترین شکنجه روانی: بلاتکلیفی مطلق. آدمها شاید خبر بد را تاب بیاورند، اما انتظارِ بیپایان روان را فرسوده میکند. سرگئی فهمید اگر چشم به خبرهای زمین بدوزد، در آن لوله فلزیِ معلق در فضا، از درون فرو میپاشد. پس کاری کرد که تنها راه زندهماندن در بلاتکلیفی است: روتینهای کوچک. هر روز سر ساعت بیدار میشد، ورزش میکرد، فیلترهای اکسیژن را تمیز میکرد، تجهیزات را بررسی میکرد و ایستگاه را زنده نگه میداشت. بهجای خیرهشدن به سیاهی فضا، حواسش را داد به پیچومهرههای جلوی دستش. سرانجام بعد از ۳۱۱ روز، سرگئی به زمین برگشت. او در یکی از عجیبترین بلاتکلیفیهای تاریخ زنده ماند، چون نگذاشت تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند. نامهای کوتاه به تویی که این قصه را میخوانی... شاید این روزها، خیلی از ما شبیه سرگئی شده باشیم؛ معلق در تاریکیِ «نمیدانم چه میشود». آینده شفاف نیست، تصمیمها سخت شدهاند، برنامهها عقب افتادهاند و ذهنمان مدام میپرسد: «بالاخره چه میشود؟» همین بلاتکلیفی باعث میشود در اتاق انتظار زندگی بمانیم؛ پروژهها را نیمهکاره رها کنیم، یادگیری را عقب بیندازیم و فقط خبرها را بالا و پایین کنیم. اما دوست خوب؛ وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان. تو شاید نتوانی فردا را کنترل کنی، اما میتوانی امروزت را از فروپاشی نجات بدهی. شاید نتوانی زمان رسیدن سفینه نجات را تعیین کنی، اما میتوانی فیلتر روانت را تمیز نگه داری. شاید نتوانی طوفان بیرون را آرام کنی، اما هنوز میتوانی چراغ کوچکی روشن نگه داری؛ مهارتی یاد بگیری، گلدانی را آب بدهی، دستی را بگیری، اتاقت را مرتب کنی، نفسی عمیق بکشی. رفیق جان؛ اگر امشب از این بلاتکلیفی خستهای، زلزدن به سیاهی را رها کن. پیچومهرههای کوچک زندگیات را سفت کن. نگذار سرمای بیرون، چراغ ایستگاه روانت را خاموش کند. فقط ادامه بده؛ با لجاجتی آرام و امیدی کوچک. این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینه سرگردان هم به زمین مینشیند و زندگی در گوشت زمزمه میکند: دیدی تمام شد؟ چقدر دلمان برایت تنگ شده بود. خوش آمدی به خانه! @CultureLab
خوشحالم که هستی اینجا پیشم هنوز.من همونم که همیشه بودم.من باید دوباره تلاش کنم تا باشگاهم رو منظم برم.خوابم منظم باشه.خوراکم درست باشه.درسم رو بخونم.شغلم رو داشته باشم.سخته تغییر این مختصات.یعنی سخته بخوام اولویتم رو بذارم روی چیزای دیگه.انگار هرمسیری رو میرم توی ذهنم برای رسیدن به اهدافم،بعدش میرسم به همین روتینهایی که باید رعایت کنم.جالبه برای خودمم.
با این وجود باید یجا یه تحولی در زندگی داشته باشم.شاید تحول با ادامه دادن به همینا اتفاق بیوفته ... نمیدونم.
با این وجود باید یجا یه تحولی در زندگی داشته باشم.شاید تحول با ادامه دادن به همینا اتفاق بیوفته ... نمیدونم.
۱۳۵
۲۲:۰۴
بعضی وقتا هیچ کاری نمیتونی بکنی و فقط باید صبر کنی
۱۱۳
۲۰:۰۷
سلام آقای هادی امیدوارم حالتون خوب باشهچندین وقت پیش توی تلگرام وقتی کانالتون رو میخوندم بسیار انگیزه میگرفتم و حالمو خوب میکرد .همیشه پرانرژی و پرانگیزه بودین .اگه همیشه هم نبودید باز حداقل پیام هاتون بوی زندگی و رشد میداد.بوی فکر کردن میداد.لطفا اگر حالتون خوبه،اگر هنوز رو به رشدید،اگر تجربه مثبتی دارید بنویسید باز هم .چون دلم میخواد بخونم باز و انگیزه بگیرم تو این روزای بی انگیزگی و دوری از دانشگاه و آشفتگی ها و ....اگر کتاب یا دوره یا ....میشناسید که من رو به زندگی برگردونه و انگیزه بده بهم هم لطفا معرفی کنید.ممنون....
۷۶
۲۰:۴۱
🇮🇷 نهال 🇵🇸
سلام آقای هادی امیدوارم حالتون خوب باشه چندین وقت پیش توی تلگرام وقتی کانالتون رو میخوندم بسیار انگیزه میگرفتم و حالمو خوب میکرد .همیشه پرانرژی و پرانگیزه بودین .اگه همیشه هم نبودید باز حداقل پیام هاتون بوی زندگی و رشد میداد.بوی فکر کردن میداد. لطفا اگر حالتون خوبه،اگر هنوز رو به رشدید،اگر تجربه مثبتی دارید بنویسید باز هم .چون دلم میخواد بخونم باز و انگیزه بگیرم تو این روزای بی انگیزگی و دوری از دانشگاه و آشفتگی ها و .... اگر کتاب یا دوره یا ....میشناسید که من رو به زندگی برگردونه و انگیزه بده بهم هم لطفا معرفی کنید. ممنون....
این پیاما گاهی میاد برام که مثل قبل بیشتر از مطالعهها و تلاشات بگو.چشم اگر اینجوری دوست دارید میگم. یکم حس میکردم شاید تکراری بشه و گاهی چیزی نمیگفتم ولی بیشتر میگم از این به بعد
۹۹
۲۰:۴۲
بازارسال شده از محمد رضا آراستی
درِ کلاس را قفل کردم. صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. بیستوپنج دانشآموز سال دوازدهم به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمهپنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایلهایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورتهای خستهشان افتاده بود. آرام گفتم گوشیها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشیها را کنار گذاشتند.
سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند.
روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد.
آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم.
وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم اینکه هیچ شوخیای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد.
سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست.
یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید.
کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد.
وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم.
گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن.
اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم.
سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد.
هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند.
کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت.
هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.
به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد.
کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم.
وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه
سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند.
روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد.
آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم.
وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم اینکه هیچ شوخیای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد.
سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست.
یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید.
کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد.
وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم.
گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن.
اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم.
سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد.
هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند.
کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت.
هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.
به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد.
کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم.
وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه
۱
۶:۵۰
بازارسال شده از محمد رضا آراستی
یک ساعت قبل نبود. پسر ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پاک میکرد. دختری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناریاش را گرفته بود. چند نفر بیصدا گریه میکردند.
دیگر کسی به گروهها و تفاوتها فکر نمیکرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوبترین دانشآموز و نه منزویترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل میکردند.
گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل میکنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همینجا میماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید.
زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچهها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون میرفتند، اما آن روز هیچکس بلند نشد. چند لحظه بعد آرامآرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند.
اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمیکنم. اولین دانشآموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانشآموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم.
تکتک آنها هنگام خروج لحظهای به کوله دست زدند؛ انگار میخواستند به هم بگویند میفهممت، میبینمت، تنها نیستی.
آن روز مهمترین درسی بود که در تمام سالهای معلمیام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظههای زندگیشان را نمایش میدهند و کمتر کسی از بارهایی حرف میزند که در سکوت حمل میکند. همین سکوت است که آدمها را از درون فرسوده میکند.
آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سالها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترسها و فشارهایی که تحمل میکرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفتهایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم.
سالها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدمهای غریبه فقط یک کولهپشتی کهنه و بیارزش به نظر میرسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمیشوند.
زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث میکند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.
برای همین کمی مهربانتر باشید، کمی کمتر قضاوت کنید و گاهی از آدمهای اطرافتان بپرسید: این روزها چه باری روی دوشت هست؟
شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.
دیگر کسی به گروهها و تفاوتها فکر نمیکرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوبترین دانشآموز و نه منزویترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل میکردند.
گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل میکنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همینجا میماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید.
زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچهها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون میرفتند، اما آن روز هیچکس بلند نشد. چند لحظه بعد آرامآرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند.
اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمیکنم. اولین دانشآموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانشآموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم.
تکتک آنها هنگام خروج لحظهای به کوله دست زدند؛ انگار میخواستند به هم بگویند میفهممت، میبینمت، تنها نیستی.
آن روز مهمترین درسی بود که در تمام سالهای معلمیام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظههای زندگیشان را نمایش میدهند و کمتر کسی از بارهایی حرف میزند که در سکوت حمل میکند. همین سکوت است که آدمها را از درون فرسوده میکند.
آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سالها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترسها و فشارهایی که تحمل میکرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفتهایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم.
سالها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدمهای غریبه فقط یک کولهپشتی کهنه و بیارزش به نظر میرسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمیشوند.
زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث میکند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.
برای همین کمی مهربانتر باشید، کمی کمتر قضاوت کنید و گاهی از آدمهای اطرافتان بپرسید: این روزها چه باری روی دوشت هست؟
شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.
۱
۶:۵۰
حسین جان ...
۵۹
۲۰:۳۰
دیدید بعضی دستهها یکی دکلمه میگه یکی زیرصدا خیلی کشیده و سوزناک و آروم میگه: حسییییینننن حسسسییییینننن
۵۹
۲۰:۳۳
انگار عالم داره ناله میکنه براش.انگار همه مخلوقات به هم خبر میدن که حسین (ع) رو ظلم کردن بهش. ای اهل عالم بدونید که چه شد.
۵۸
۲۰:۳۵