لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان, داستان🤤ر
۱۲۳ عضو

رمان, داستان🤤

اینجا ما درباره رمان میزاریمundefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲ مرداد
بریم سراغ رمااااااان🫣undefined#مالک
undefined۱

۴۵

۱۲:۱۳

سلام خدمت دوستان کانال داستانهای ترسناک این داستان کاملا واقعی و زاده ی ذهن مشغول بعضی ادمها نیست …… داستان از اونجا شروع شد که ما برای تعطیلات عید به شمال رفته بودیم… ۵روز که از اول عید گزشته بود البته اینوذکر کنم که خانه ی پدر بزرگ پدری من جایی در تنکابن (شهسوار) هست که خانه ی بزرگ و ویلایی بود که اگه ته باغ داد میزدی با صدای بلند صدات به اول باغ نمیرسید زیاد طولانیش نکنم شب حدود ساعت ۸و۴۰دقیقه بود که پسر عموم که با یکی از فامیلامون دعواش شده بود از من خواست تا با هم در باغ قدم بزنیم وارد باغ شدیم صدای زوزه های گرگ میومد ولی همونجور که میدونید تنکابن شهر توریستی هست و گرگ نداره خلاصه همینجوری که میرفتیم به دور و ورم نگاه کردم خیلی تعجب کردم صداش زدم (با صدای بلند) یه حسی احساس کردم هی میگه سینا سینا سینا(اسم خودم) بعد یه چیز سفیدی توجهمو جلب کرد دیدم پسر عموم با یک لباس سفید کاملا خونی داره به من نزدیک میشه (انگار پاهامو بسته بودن) تکون نمیخوردم تا اینکه انقدر نزدیک شد که از ترس داد میزدم و میدویدم تا موقعی که به خانه برسم به پشتم نگاه نمیکردم (چون میترسیدم) به خانه رسیدم از پسر عموم پرسیدم تو کجا بودی انکار کرد و گفت من از تو خواهشی نکردم این موضوع رو در میان گزاشت و فهمیدم که پدر بزرگم هم سال ها پیش این موجود رو دیده که به گفته ی خودشون مادر بزرگم بوده و پیش قدیمی تر ها رفته بوده فهمیده بودند جن دیده این داستان من کاملا واقعی است. در کانال داستان های ترسناک بیشتر بخوانید undefinedundefinedundefinedundefined@scarystory
دوستم تعریف میکردکه روزجمعه باخانوادشون به دیدن پدربزگشون میرن و وقتی شب میشه برمیگردن خونشون وپدربزرگ تنها میشه و وقتی میخوابه ولامپ ها روخاموش میکنه یه دفعه صداهای عجیب غریب که شبیه صدای جشن وشادی بوده از زیرزمینشون میاد پدربزرگ بلندمیشه میره ببینه چه خبره قایمکی ازلای دیوارزیرزمین میبینه که جن ها جشن شادی گرفتنو  بعدپدربزرگه به پلیس زنگ میزنه و وقتی پلیسها میان ببینن چه خبره زیر زمین خالیه وسکوت خوف برانگیزی حکم فرما هستش پلیسابه پدربزرگه میگن پدرجون حتما خیالاتی شدی ولی یهدفعه پلیسه غیب میشه پلیسای دیگه میترسن وپدربزرگ وسایلاشو جمع میکنه تا برای رفتن از اون خونه اماده بشه پلیسا هم به تاریکیه زیرزمین شلیک میکنن ولی فایده ای نداره همه ی پلیسا به زیرزمین میریزن وازهیچ کدومشون خبری نمیشه  پدربزرگ هم میره خونه ی نوه هاش ودیگه سالهای سال کسی به اون خونه نمیره.
در کانال داستان های ترسناک بیشتر بخوانید undefinedundefinedundefinedundefined
@scarystory
دوستان راست یا دروغ بودن داستان ها به عهده ما نیستاین داستان ها ارسالی خود شماستundefined
دوستان عزیز کانال رو به دوستان معرفی کنیدundefinedاینطور به ما انرژی می‌دیدین و داستان های بیشتر در کانال قرار داده میشودundefined
@scarystory
ما بچه که بودیم مستاجر بودیم خونه زیاد عوض کردیم ، یک خونه بود حیات بزرگی داشت ، یک درخت نخل بزرگ هم وسطش بود. ، بماند که چند بار عقرب رو درخت کشتیم. من و برادرم همش تو حیا نورایه رنگی میدیدیم که سریع رد میشدن ، الان که دارم اینو مینویسم جلو چشامه ، مامان بابام همش میگفتن چیزی نیست ، نور ماه و ... هست. یک شب نصفه شب با صدای سرصدا بلند شدم ، دیدم مامانم داره با بابام دور حیاط راه میرن قران میخونن ، از فرداش دیگه نورها رو ندیدم
در کانال داستان های ترسناک بیشتر بخوانید undefinedundefinedundefinedundefined@scarystory
سلام دوستان این داستان از زبون مامانبزرگ دوستم هست زمانی که 8 سال داشته کسانی که میترسن و باردارن وارد نشن
شب بود و مادرم گفته بود برم از چاه آب بیارم امشب نوبت من بود و فردا شب خواهرم سوگل سطل رو برداشتم و به طرف چاه حرکت کردم هوا سرد بود و بافتنی مامانم رو برداشتم ریز و ریز برف میبارید و من هم با یک بافتنی و دامن بودم نزدیکای چاه بودم که سنگی با سرم برخورد کرد سریع برگشتم و پشت سرم رو دیدم اما چیزی نبود جلوتر رفتم که رسیدم به چاه آب سطل رو زمین گذاشتم و روسریم رو جلو کشیدم  و سطل رو برداشتم و سطل رو پر از آب کردم داشتم سطل رو بالا میکشیدم که یهو دو تا دست سفید مثل گچ سطل رو کشید تو آب از ترس یه قدم عقب رفتم و به این فکر کردم که اگه سطل رو نبرم مادرم حسابی دعوام میکنه تصمیم گرفتم دستم رو تو آب کنم با اینکه میترسیدم ولی دستم رو تو آب کردم ولی از سطل خبری نبود دستام رو بالا آوردم و آستینم رو انداختم که دوباره دست ها بالا اومد و از دامنم محکم کشید منم بچه بودم و از درخت محکم چسبیدم و شروع کردم به جیغ زدن هیچکس اون اطراف نبود و من مدام فریاد میزدم و درخواست کمک میکردم که دیدم پیرمردی هیزم شکن از دور جلو میاد تا منو دید سریع دوید طرفم و منو بالا کشید و انداخت رو کولش و بسم الله کنان منو از اونجا دور کرد بعد برد پیش پدر و مادرم بعد ها فهمیدم پیرمرد دوست قدیمی پدرم بوده  فردا مادرم خواهرم رو برای آب آوردن فرستاد

۴۷

۱۲:۱۸

#پایان

۴۴

۱۲:۱۸

سلام سعید هستم۱۷ سالمهماجرا برمیگرده به ۷ سال پیش . بخاطر مشکلات مالی خانوادم مجبور شدیم بریم مهاجرت کنیم به شهر خودمون و خونه ی قدیمی رو اجاره کنیم. از صاحب خونش پرسیدیم گفت این خونه ۱۰ ۱۲ ساله متروکه اس هیچ مستأجری غیر از شما تا حالا نیومده. خلاصه وسایل مون رو چیدیم. البته بگم همسایه ی کنار خونه مون یه پیرزن و یک پیرمرد بودن ک فوت شدن. خلاصه شب شد ساعت ۳ خانواده ام خوابیدن بجز من . چون حس خیلی بد داشتم انگار بجز من و خونوادم یکی دیگر هم تو خونه حضور داره. نمی‌تونستم جلو خودمو بگیرم زدم به خواب ... توی شب پنجمی ساعت ۳ موقع خواب بازم بیدار موندم گفتم خابم نمیبره یکم برم تو هال بازی کنم. خانواده همه خواب بودن. من مشغول بازی کردن بودم  ناگهان در اتاق محکم بسته شد . خانواده ام بیدار شدن گفتن تو بودی؟؟ گفتم ن .. خلاصه خانواده ام زیادی متوجه نشده بودن.   بعد چند دقیقه دستشوییم گرفت. می‌خواستم برم دستشویی حیاتمون.   حیاتمون خیلی تاریک بود. اونجا یک کمد لباس بود ک خراب بود.. خلاصه تو دستشویی بودم احساس کردم یکی راه میره تو حیاطمون.. خیلی وحشت زده بودم. صدای چیز دیگه ای می‌شنیدم مثلاً صدای نفس نفس زدن یک سگ . یا راه رفتن روی چوب.. خلاصه اومدم بیرون از دستشویی. دیدم. پیرمردی با لباس عربی سفید صورت وحشتناک. دراز. ناخوناش بلند . پشت کمد قایم شده بود و به من خیره شده بود. با جیغ رفتم داخل خانواده ام بیدار شدن. از ترس حتی دست و پاهامو گم کردم.  بعد خانواده ام فهمیدن داستان چیه.  سریع رفتن تمام وسایل خونه رو جمع کردن . گفتن بزار بریم خونه ی دیگه.. اون شب بزوووووووور خوابم گرفت صبح شد رفتم تو حیاط دیدیم هیچکس نیست..     رفتم پیش یک دعا نویس گفت این پیرمرد یک جن بوده از قبل تو این خونه زندگی می کرد. دید خانواده ام اومدن و میخواسته منو اذیت کنه ک از اینجا بریم .. الان تو سال ۴۰۵این خونه هنوزم که هنوزه متروکس
undefined@scarystoryundefined

۴۴

۱۲:۲۷

و پایان

۴۳

۱۲:۲۸

شروع ترس

۴۳

۱۲:۳۰

thumbnail
کاشundefined

۴۴

۱۲:۳۱

thumbnail
🫣undefined

۴۷

۱۲:۳۱

thumbnail
این دختر اسمش ابانا بود!اون عاشق بازیگری بود.....یک شب از ان شبایی که داشت برای نمایش فردا تمرین میکرد صدایی از پشت پنجره شنید.....هووووووو ادامه تا امار ۱۷۰

۴۹

۱۲:۳۷

۳ مرداد
شروع فعالیت

۳۲

۱۹:۵۸