جنگ چه داشت که در مأموریتهای اصلیمان نداریم؟!
جنگ که شروع شد، همه خودشان را با فضا و نیازهای جنگ وفق دادند و شروع کردند به خدماترسانی. یکی پرچم میدوخت، دیگری شابلون میزد، یکی در ایست بازرسی میایستاد، یکی نماهنگ میساخت و ... .جالب اینکه خیلی از این نقشها و کارها، نه تخصص این افراد بود و نه مأموریتشان. ولی چرا همچنان، همان کارها را دوست دارند و چه بسا از اینکه از این نقش بیرون بیایند دچار واهمهاند؟!
بیایید به مرور چیزهایی بپردازیم که در فضای همین خدمات ﴿و روتینهای جنگ﴾ موجود است ولی ما در حوزههای مأموریتی خودمان یا خالی از این عناصریم یا لااقل به خوبی تعریفشان نکردهایم؛
آرمان و افق؛جنگ برای همه ما، یک آرمان روشن و مشخص داشت، یک چشمانداز مهم، یک امرِ وجودی!گروهها و افراد مختلف برای خودشان، آرمان و حقیقتی را تعریف کرده بودند که آنان را برای فعالیت در این عرصه پیش میبرد و انگیزه میداد.از دستهای که در جنگ میدانستند که دارند برای بزرگترین خواسته انبیاء میجنگند تا کسانی که برای ایران و خاک به میدان آمده بودند. این آرمان به قدری بزرگ بوده و هست که میارزید در مسیرش جانشان را از دست بدهند و به شهادت برسند!
یک سوال؛ آیا مأموریتهای اصلی ما هم دارای چنین آرمان و افقی هست؟
وصل شدن به زندگی؛کنشگری در جنگ به زندگی روزمره ما پیوند خورده بود! ما احساس نمیکردیم که وقتی در وسطِ میدان هستیم و داریم پرچم تکان میدهیم یا غذای نذری میپزیم یا حتی پشت ماشین راهپیمایی کاروان خودرویی نشستهایم کاری غیر از زندگی انجام میدهیم! زندگیِ ما همان کارها بود همان اقدامات و همان کنشها! اینگونه نبود که مثل برخی افراد که در پایان وقت اداری میگویند: «آخیش تموم شد بریم به زندگیمون برسیم!» بلکه کاملاً به زندگیمان پیوند خورده بود.
یک سوال؛ آیا مأموریتهای اصلی ما هم به زندگیمان پیوند خورده است؟
حس مفید بودن؛کنشگری در جنگ به آدمها حس مفید بودن میداد! عمده عملیاتها و کنشگریهای میدانی جنگ، زودبازده و عینی بودند. افراد حس میکردند که مفید هستند و در این منظومه، کاری را از پیش میبرند. حس خوب بودن، ادراک خوشایندی و نشاط در کار در فعالیتهای پُر تَنش جنگ بسیار ارزشمند بوده و میان احساس و عمل پیوند خوبی شکل گرفته است.
یک سوال؛ آیا مأموریتهای اصلی ما هم دارای حس مفید بودن هستند؟
تقسیم کار و تعریف نقش؛امر جنگ بزرگ بوده و هست. غیر از تقسیم نقشهای بزرگ نظیر میدان و خیابان و دیپلماسی و ...، باز هم تقسیم کارهای خوبِ دیگری هم صورت گرفته بود. حتی در برگزاری یک تجمع در یک میدانِ متوسط هم لااقل ۳۰ نقش و کار تعریف شده است. فرد احساس میکرد همین که دارم چای میریزم، شابلون میزنم، پرچم تکان میدهم، مجریگری میکنم، زباله جمع میکنم، کاریکاتور میکشم، بچهها را سرگرم میکنم و ... دارم همپای نیروهای هوافضا و نیروی دریایی و لانچریها و ... میجنگم!
یک سوال؛ آیا در مأموریتهای اصلی ما هم یک تقسیم کار و تعریفِ نقشِ خوبی صورت گرفته است؟
و ...
پ.ن: قطعاً میشود هم به این فهرست افزود و هم از آن، کاست؛ ولی غرض این است که بگوییم حقیقتِ تلخی وجود دارد؛ اینکه دیر یا زود باید به کارها و مأموریتهای اصلیمان برگردیم پس بکوشیم خودمان را و مأموریتهایمان را بر اساس آموزههای جنگ، بازخوانی کنیم و البته در این مرحله، نقش حلقههای میانی بسیار مهم است و گرنه نیروی انباشت شده مردمی دچار اتلاف و اسراف شده و به هرز و هدر خواهد رفت.
#جنگ_نوشت#زیست_دانشجویی#مأموریت
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
یک سوال؛ آیا مأموریتهای اصلی ما هم دارای چنین آرمان و افقی هست؟
یک سوال؛ آیا مأموریتهای اصلی ما هم به زندگیمان پیوند خورده است؟
یک سوال؛ آیا مأموریتهای اصلی ما هم دارای حس مفید بودن هستند؟
یک سوال؛ آیا در مأموریتهای اصلی ما هم یک تقسیم کار و تعریفِ نقشِ خوبی صورت گرفته است؟
#جنگ_نوشت#زیست_دانشجویی#مأموریت
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۱۳:۳۳
بدونِ استاد؟! فکرش را هم نکن!درباره مأموریتگرایی - بخش ۵
شوخی که نیست، گاهی آدمها در این مسیر شُل میشوند، خالی میکنند، به بیراهه میروند، دچار ابهام و چالش میگردند، در دو راهیهای متعدد قرار میگیرند. دارم درباره حرکت در مسیر تحقق مأموریت صحبت میکنم.خب حالا چه باید کرد؟!یکی از راهکارهای اصلی آن؛ استاد داشتن است!
نه اینکه هیچ راهی برای طی طریق بدون استاد قابل تصور نباشد بلکه نکته این است که معمولاً پرهزینه، توأم با اسراف و با هدر رفتِ نیرو خواهد بود.
راستی، خودِ استاد و یافتن آن نیز یک رزق است. البته میتوان پیدا کردن خودِ استاد را هم محصولِ همین حرکت دانست! یعنی اگر راه بیفتی، خداوند متعال، استاد و راهنمای طریق را برایتان فراهم خواهد ساخت البته شرطِ اولْ قدم آن است که طالب باشی!
بهدست آوردنِ استاد کاری است بس دشوار و طاقت فرسا؛ ولی وقتی استاد، بزرگتر و صاحب پیدا شد، از دست دادن آن عین ناسپاسی است!
یک ذکرِ خیر پیرامون همین بحث از استاد عزیزم آقای دکتر باقری؛
یادش به خیر؛ یک بار از سخن و رفتار تعدادی از رفقا نسبت به موضوعی ناراحت شده بودم، گویی حق هم با من بود ولی تا مدتها این غصّه ته دلم مانده بود که چرا برخی رفقا در آن زمینه، نه تنها نادرست فکر میکنند بلکه آن را هم ابراز کرده و به کارِ درست، طعنه هم میزنند. موضوع را به استاد عزیزم، آقای دکتر باقری منتقل کردم. پاسخ ایشان برایم عجیب و متفاوت بود. ﴿طبیعی هم هست، استاد که باشی، باید رفتارت متفاوت باشد!﴾ ایشان به جای اینکه، دیگران را تخطئه کنند یا مثلاً به من دلداری بدهند یا مثلاً سعی کنند موضوع را به نوعی توجیه کنند، رو به من کردند و فرمودند: «تو چرا سطح خودت را این قدر پایین میاوری که از این جور حرفها ناراحت بشوی!»پاسخ ایشان به قدری برایم الهامبخش، افقگشا، متفاوت و پیشبرنده بوده و هست و از سوی دیگر به قدری زمینه رشد فکری را فراهم کرده و میکند که از آن به بعد، بسیاری از موارد دیگر هم با همان قاعده، قابل حل است!
پ.ن: در این زمینه، مطلب زیر هم قابل مطالعه است:https://ble.ir/noruzimohammad/493218249868049048/1759253765743
ادامه دارد ...
#مأموریت#رشد#استاد#زیست_دانشجویی
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
یادش به خیر؛ یک بار از سخن و رفتار تعدادی از رفقا نسبت به موضوعی ناراحت شده بودم، گویی حق هم با من بود ولی تا مدتها این غصّه ته دلم مانده بود که چرا برخی رفقا در آن زمینه، نه تنها نادرست فکر میکنند بلکه آن را هم ابراز کرده و به کارِ درست، طعنه هم میزنند. موضوع را به استاد عزیزم، آقای دکتر باقری منتقل کردم. پاسخ ایشان برایم عجیب و متفاوت بود. ﴿طبیعی هم هست، استاد که باشی، باید رفتارت متفاوت باشد!﴾ ایشان به جای اینکه، دیگران را تخطئه کنند یا مثلاً به من دلداری بدهند یا مثلاً سعی کنند موضوع را به نوعی توجیه کنند، رو به من کردند و فرمودند: «تو چرا سطح خودت را این قدر پایین میاوری که از این جور حرفها ناراحت بشوی!»پاسخ ایشان به قدری برایم الهامبخش، افقگشا، متفاوت و پیشبرنده بوده و هست و از سوی دیگر به قدری زمینه رشد فکری را فراهم کرده و میکند که از آن به بعد، بسیاری از موارد دیگر هم با همان قاعده، قابل حل است!
ادامه دارد ...
#مأموریت#رشد#استاد#زیست_دانشجویی
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۱۳:۱۹
اول، چاهمان را پر کنیم!
در داستان مشهوری پیرامون دانشمند بزرگ جهان اسلام علامه حلّی آمده است که : «برای علامه حلّی این مسئله فقهی مطرح شده بود که اگر حیوانی در چاه بمیرد، با آب چاه چه باید کرد؟ ظاهراً در این هنگام حیوانی در چاه آب خانه علامه حلّی افتاد و او ناگزیر بود برای خود نیز استنباط حکم بکند. در این مورد به دو طریق امکان حکم کردن وجود داشت: اول اینکه چاه را به کلی پر کنند و از چاه دیگری استفاده نمایند و دیگر اینکه مقدار معینی از آب چاه را خالی کنند و از بقیه آب بلااشکال استفاده کنند. علامه حلّی متوجه شد که در مورد این مسئله نمیتواند بدون غرض حکم کند، زیرا خود نیز در این ماجرا، منفعتی داشت. این بود که دستور داد ابتدا چاه را پرکنند و بعد با خیال راحت و بدون فشار وسوسه نفس به صدور حکم و ارائه فتوا پرداخت.»
طبیعی است با وجود چنین رفتارهایی، بزرگانی همچون علامه حلی، در طول تاریخ شیعه ماندگار میشوند. بزرگانی که تمامِ زندگی خود را وقف تشخیص و استنباط مبادی و مبانی حکم الهی کردهاند و در این مسیر، چشمِ خود را بر بسیاری از مواهب دنیایی حتی از نوع حلالش بستهاند!
البته میتوان این موضوع را ذیل موضوع «تعارض منافع» هم گنجاند.چیزی که چند وقتی است مکرر درگیرش هستم این است که مبادا در فضای نقد، تصمیمگیری و سیاستگذاری به نوعی منافع شخصی، تیمی، جناحی و سیاسی خودمان را به منافع عامّه و جمعی ترجیح دهیم! بدتر از همه، آن است که چنین کار زشتی را با پوشش دین و اخلاق و عدالتخواهی و ... آراسته کنیم!
بیان یک اصل بدون اشاره به نمونهها و مصادیق و مثالهای روزمرهاش معمولاً به کسی بر نمیخورد و به تعبیری گوشه ندارد و تیز نیست! کاش میشد چندین مثال از همین روزمره خودمان بیان میکردم تا هم مطلب جا بیفتد و هم جنبه تذکری و تنبّهی آن حفظ گردد.با این همه، به نظر میآید اصلِ توجه به چنین امری میتواند در بسیاری از اظهارنظرها، انتقادات، پیشنهادها و حتی موضعگیریهای ما موثر باشد.
پ.ن: بدیهی است هدف این نوشتار آن نیست که کسی نسبت به امور غلط و یا تضییع حقوق خود اعتراض نکند بلکه منظور آن است که در جایی که هنوز حقی تعریف نشده است و یا موضوع در مرحله شکلگیری و یا قضاوت است، اوّل کلاه خود را قاضی کنیم و از خود بپرسیم که آیا نظر یا انتقادی که بیان میداریم به اصلِ بحث وارد بوده و یا ناشی از تعارضِ منافع است؟!
#دانشگاه#زیست_دانشجویی
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
#دانشگاه#زیست_دانشجویی
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۲۱:۳۲
رضا به دست رضا
در فراز اول یکی از صلواتهای خاصه از امام حسن عسکری علیهالسلام برای امام رضا علیهالسلام این چنین آمده است؛اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الَّذِي ارْتَضَيْتَهُ وَ رَضَّيْتَ بِهِ مَنْ شِئْتَ مِنْ خَلْقِكَپروردگارا درود فرست بر علی بن موسی که او را محبوب و پسندیده خود ساختی و به وسیله او هرکه را از آفریدگانت خواستی، خشنود ساختی (و به مقام رضا رساندی)
در این فراز که حقیقتاً اعجابانگیز است نه تنها به مقام رضای حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام اشاره شد، بلکه این چنین آمده است که خداوند متعال اگر بخواهد کسی را به مقام رضا برساند به واسطه حضرت رضا به این مقام میرساند!
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الَّذِي ارْتَضَيْتَهُ» خدایا! سلام و درود بفرست بر آن علی بن موسی که او را پسندیدی، یعنی تو او را از همهی این عالم پسندیدی.«وَ رَضَّيْتَ بِهِ مَنْ شِئْتَ مِنْ خَلْقِكَ» و در این عالم هرکسی را که خواستی راضی کنی، به برکت امام رضا علیهالسلام راضی کردی.
بدانیم اگر اختلافی هست، کدورتی هست، اگر میخواهیم دل کسی را به دست بیاوریم، به امام رضا علیهالسلام پناه ببریم، «وَرَضَّيْتَ بِهِ مَنْ شِئْتَ مِنْ خَلْقِكَ» چه اینکه دلها به دستِ امام رضا علیهالسلام است.
بیسبب نیست که محبت حضرت رضا علیهالسلام حسی است! در جایی دیدم که در نقلهایی از علامه طباطبایی ره آمده است که علامه میفرمودند: «همه امامان علیهمالسلام لطف دارند، اما لطف حضرت رضا علیهالسلام محسوس است.» و ظاهراً در نقلی دیگر، بیان میکردند:«همه امامان معصوم علیهمالسلام رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا علیه السلام ظاهر است.» و گویی میفرمودند: «انسان هنگامی که وارد حرم رضوی علیهالسلام میشود، مشاهده میکند که از در و دیوار حرم آن امام، رأفت میبارد.»
#امام_رضا_علیهالسلام#محبت
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
#امام_رضا_علیهالسلام#محبت
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۱۹:۰۵
برای او که پاسبانِ «استاد» بود!
استاد، «استاد» بود!البته استاد، از همان ابتدا، «استاد» نبود، کمکم «استاد» شد!استاد، «استاد» دید، ادب کرد، تواضع نمود، شاگردی کرد و نهایتاً «استاد» شد!
استاد، به لفظ و جایگاه «استاد» حساس بود! وقتی همان لفظ را برای خودش هم به کار میبردیم، گیر میداد! میگفت شأن «استاد» را پایین نیاورید! میگفت «استاد»، فلانی و فلانی هستند. میگفت لفظ «استاد» را الکی خرج هرکسی نکنید! بارها در تربیونهای رسمی و غیررسمی این را گفته بود!باز هم میگویم درباره خودش، حساسیت بیشتری داشت!
معتقد بود که باید پاسبانِ جایگاهِ «استاد» بود چرا که این جایگاه بسیار ارزشمند است و هر چیز ارزشمندی ظرفیت جعل و پوچی و بیمعنایی دارد!
داشتم میگفتم، استاد، «استاد» نبود «استاد» شد! استاد، اصرار داشت که «استاد» یک موهبت الهی است که خودش بالذات موضوعیت دارد، اگر خودش باشد و طلبِ طالب هم باشد، کار در میآید و چه بسا بالعکس آن اساساً شدنی نباشد! راستی، فقط استادها هستند که «استاد» میسازند!
استاد میگفت در همه جا اول باید «سلول بنیادین» تغییر و تحول را شناخت و بعد از همان نقطه به نسبتسنجی سایر عناصر با آن سلول بنیادین پرداخت و از این رهگذر به فهم عمیقتری از اولویتها و اقدامات و مسألهها و نامسألهها دست یافت. برداشتِ حقیر آن است که استاد، سلولِ بنیادینِ دانشگاه را «استاد» میدانستند! اساساً بدون «استاد»، دانشگاه معنا ندارد! «استاد» است که دانشگاه را «دانشگاه» میکند! بدیهی است که نه همه اعضای هیئت علمی استادند و نه همه استادان، عضو هیئت علمی!
سال گذشته برای روز استاد، مطلبی تقدیمشان کردم با عنوان [برای او، برای مصباح، برای مسیحا، برای استاد] که در همین کانال هم در دسترس است.پاسخی محبتآمیز و متواضعانه برایم فرستادند، در بخشی از این پاسخ اینگونه آمده بود:
«... کلمات که رنگ محبت بگیرد، خواه ناخواه بزرگنما میشود و از دایره عدل خارج میشود ولی چه میشود کرد با فضل و کرم کریمان که حتی ناراستها را هم با عینک تربیت، راست میبینند و خود را عادت دادهاند که خوب ببینند و بنامند.آنچه که از حقیر هیچ نوشتید، نیستم ولی دوست دارم باشم، حتی اعتراف میکنم روز و شبم برای همین است و دیگر هیچ... ولی حقیقت این است که آنقدر عقبافتاده و واماندهام که همین الان هم دستم خالی است و ظرفم بیتوشه...شاید معمار عالم فقط در چشمان پرمحبت و لطف و کرم این گونه بنمایاند مگر نه خبری نیست که نیست.از آنچه که از عالم فهم کردهام و وظیفهای که بر دوش است، جز «هیچ»ی، به سرانجام نرسیده و ترس از کفران و حرمان، آینه دق هر روزه است...»
این کلمات که تواضع و بزرگی و بزرگواری از آن میبارد خود نشان از آن دارد که استاد، «استاد» شده بود. استاد داشت بر قلبها حکومت میکرد بدون پُست، بدون مقام، بدون آلایش، بدون پیرایه!استاد، داشت حکمت میگفت، حکمت!استاد، داشت زندگی میکرد، زندگی! استاد، داشت زنده میکرد، زنده!
سخن کوتاه کنم؛ استاد، «استاد» بود، فقط همین!
پ.ن: نثارِ روحِ بلندپرواز استاد، صلواتی هدیه بفرمایید.
#رشد#استاد#زیست_دانشجویی#مصباحالهدی_باقری#روز_معلم#روز_استاد
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
«... کلمات که رنگ محبت بگیرد، خواه ناخواه بزرگنما میشود و از دایره عدل خارج میشود ولی چه میشود کرد با فضل و کرم کریمان که حتی ناراستها را هم با عینک تربیت، راست میبینند و خود را عادت دادهاند که خوب ببینند و بنامند.آنچه که از حقیر هیچ نوشتید، نیستم ولی دوست دارم باشم، حتی اعتراف میکنم روز و شبم برای همین است و دیگر هیچ... ولی حقیقت این است که آنقدر عقبافتاده و واماندهام که همین الان هم دستم خالی است و ظرفم بیتوشه...شاید معمار عالم فقط در چشمان پرمحبت و لطف و کرم این گونه بنمایاند مگر نه خبری نیست که نیست.از آنچه که از عالم فهم کردهام و وظیفهای که بر دوش است، جز «هیچ»ی، به سرانجام نرسیده و ترس از کفران و حرمان، آینه دق هر روزه است...»
این کلمات که تواضع و بزرگی و بزرگواری از آن میبارد خود نشان از آن دارد که استاد، «استاد» شده بود. استاد داشت بر قلبها حکومت میکرد بدون پُست، بدون مقام، بدون آلایش، بدون پیرایه!استاد، داشت حکمت میگفت، حکمت!استاد، داشت زندگی میکرد، زندگی! استاد، داشت زنده میکرد، زنده!
#رشد#استاد#زیست_دانشجویی#مصباحالهدی_باقری#روز_معلم#روز_استاد
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۶:۰۹
عادیشدگی بد است، عادیانگاری از آن بدتر!درباره مأموریتگرایی - بخش ۶
اشتباه نشود، درباره «متوسط بودن» حرف نمیزنم بلکه میخواهم درباره «عادی بودن» صحبت کنم. چه اینکه «متوسط بودن» مربوط به شخص است و «عادی بودن» مربوط به شرایط!همین ابتدا بگویم که از انگاره «عادی بودن» چیزی در نمیآید. یعنی اگر احساس کردی و توجیه کردی و اصرار کردی که شرایط عادی است و چیزی نیازمند تغییر نیست و همه چیز خوب است پس بدان هم باخت دادهای و هم تمام شدهای!
آیا این درباره همه افراد صادق است؟! خیر! فقط برای مأموریتیها!اگر دارای مأموریت شدی، آرام و قرار معنا ندارد. تمام شدن کار معنا ندارد. ما که کارمان را کردیم و همین وضعیت خوب است، معنا ندارد! اصلاً اینکه بگویی آخییش بالاخره تمام شد؛ یعنی مرگ! یعنی از آن لحظه، بود و نبودت چیزی به عالَم اضافه نمیکند و کسی که چیزی به عالَم اضافه نمیکند سَربار است سَربار!
خب حالا یک نکته دیگر، بدتر از اینکه عادی باشی این است که عادی بودن را «عادیانگاری» کنی! یعنی جوری جلوه بدهی و رفتار کنی که انگار قرار بود در همین حالت باشی و الان در بهترین وضعیتِ ممکنِ خودت هستی! بخشِ جالب این است که هر چقدر توانمندی بیشتری در عادیانگاری داشته باشی، همانقدر امید به تغییر و رشد هم کمتر میشود و جالبتر اینکه آدمهای باهوش در این زمینه بیشتر متضرر میشوند (و البته متضرر میکنند) چرا که توانایی بیشتری در توجیه وضع موجود دارند!
بدیهی است که بنا نیست همیشه ادای افرادِ ناراضی را در بیاوریم، غُر بزنیم، از شرایط و وضعیت موجود گلایه کنیم، ادا در بیاوریم و کاری هم انجام ندهیم و آقای همیشه مخالف باشیم! بلکه بحث بر سر این است که هر چیزی که مانعِ حرکت، بهبود، رشد و اصلاح شود و نوعی بهانه برای رکود و نشستن باشد از مصادیق وسوسه و مکائد ابلیسی است و «عادیانگاری» یکی از اینهاست!
پ.ن: هر چند هدف این نوشتار، نقدِ «عادیانگاری» است ولی درباره متوسط نبودن، مطالبی در پیوند زیر ارائه شده است؛https://ble.ir/noruzimohammad/5340479538767664584/1752912616711
ادامه دارد ...
#مأموریت#زیست_دانشجویی#عادی_بودن#عادی_انگاری
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
ادامه دارد ...
#مأموریت#زیست_دانشجویی#عادی_بودن#عادی_انگاری
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۱۹:۰۰
«عین» بخوانیم!
شاید من عوض شدهام (که حتماً شدهام)، شاید «عین» عوض شده است (که شده است)، شاید این روزها به هر کاری که نشانی از استاد عزیزم دکتر باقری دارد، گرایش همراهتر و مهربانتری پیدا کردهام (که پیدا کردهام) و هزار شاید دیگر ...بگذریم.
شماره دهم نشریه «عین» که به پرونده «نور» اختصاص داشت به لطف یکی از دوستان به دستم رسید. بخشهای قابل توجهی از آن را خواندم. در مجموع مطالبِ حال خوب کن، کم نداشت. هر چند بنا به روحیه و علایقم نسبت به برخی قلمها و محتواها گرایش بیشتری دارم که اشاره ای از آن را در بند بعدی آوردهام.
من یک گیر اساسی با «عین» دارم اینکه عمده روایتهایش زنانه است (که البته امری ذائقهای است) بالاخره وقتی از ۴۸ مطلب نشریه، ۳۰ تایش را خانومها نوشته باشند واقعاً رنگ زنانه میگیرد. اشتباه نشود منظورم نگاه جنسی زنانه نیستها! منظورم قلم و بیان زنانه است! قلم زنانه با نوعی توجه خیلی زیاد به ظرافتها، توصیفات، حالات درونی، رفت و برگشتهای خاص معنوی و احساسی بین نویسنده و محیط و مواردی از این دست شناخته میشود که گاه برای مخاطب مَرد، خستهکننده شده و یا لااقل از دیدگاه خوانندهای همچون من، جرم موثر مطلب خیلی کم میشود! همان حسی که بعضاً مردها وقتی همسرانشان میخواهند یک خاطره یا ماجرا را مثلاً درباره سیر پیدا کردن یک وسیله یا دیدن یک دوست یا ... تعریف کنند دارند و مدام وسط صحبت همسرشان میآیند که؛ «... این قدر طولش نده و بگو آخرش چی شد؟ مثلاً خریدی یا نه؟ پیدا کردی یا نه؟» و جملات مشابه این که برای مردها آشناست!حالا این مشکل با «عین» در جایی بیشتر میشود که بنا است درباره مفاهیم دینی صحبت کنیم و وقتی عینک زنانه میشود در مواردی دین به معنویت و حالِ خوش نزدیکتر میشود تا به یک چارچوب مبنایی و برنامهای برای سعادت بشر!
پ.ن ۱: برخی از نکات و ملاحظات درباره نشریه عین را پیش از این در کانال منتشر کرده بودم ولی این بار رضایتام از مطالب بیشتر بود، هر چند خودم هم دلیلش را نمیدانم.راستی این آخرین شماره به سردبیری استاد عزیز آقای دکتر مصباحالهدی باقری است و ان شاء الله شمارههای آتی با هدایت و راهبری عزیز دیگری منتشر خواهد شد.
پ.ن ۲:من نسخه فیزیکی نشریه را داشتم ولی نسخه الکترونیکی آن در پیوند زیر قابل مطالعه است؛
مطالعه نسخه الکترونیکی نور در طاقچه بینهایت
#عین#نشریه_عین#احیای_امر
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
#عین#نشریه_عین#احیای_امر
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۱۹:۱۵
کتاب نهجالبلاغه جوانان
اشاره:یازدهم دی ماه ۱۴۰۴ آخرین دیدار من با استاد عزیزم دکتر مصباحالهدی باقری بود. داستان آن دیدار بماند برای بعد. در آن جلسه، خدمتشان عرضه داشتم که امروز برای کانال احیاء، مطلبی درباره نهجالبلاغه آماده کردم [آن مطلب در کانال موجود است].ایشان فرمودند: چه خوب ... حالا که صحبت نهجالبلاغه شد، بگذار یک خاطره از حضرت آقا درباره نهجالبلاغه بگویم. (استاد تاکید داشتند که مطلب نقل به مضمون است و ممکن است عین عبارات نباشد) بعد ادامه دادند: یک بار در یکی از این جلسات غیررسمی، برخی از فعالان فرهنگی خدمت حضرت آقا بودند. یکی از مهمانان که اتفاقاً از دستاندرکاران اصلی دیوارنگارههای میدان حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم هستند از حضرت آقا سوال کردند که: آقاجان، شما روی موضوعات مختلفی تاکید دارید مثلاً در فرمایشات شما از فرزندآوری تا اقتصاد مقاومتی تا چیزهای دیگر مورد توجه است. ما چگونه متوجه شویم که کدام موضوع، اولویت اصلی است و به آن بپردازیم؟حضرت آقا فرمودند: انس با نهجالبلاغه، زمینه تشخیص اولویتها را برای انسان فراهم میسازد.
[بعد استاد گفتند برداشت من از فرمایش و پاسخ حضرت آقا این بود که حضرت آقا میخواستند بفرمایند که برای تشخیص اولویتها راه شهودی خاص قابل توصیهای ندارم ولی خود آقا هم با انس فراوانی که با نهجالبلاغه شریف دارند در تشخیص اولویتها به یک الگو و مناط با توجه به آموزههای نهجالبلاغه رسیدهاند.]
غرض اینکه، با کتاب «نهجالبلاغه جوانان» از رهگذر توصیه و تأکید یکی از عزیزان آشنا شدم ( https://ble.ir/nahj_albalghe/519803357791327962/1743454010614)، بعد هم یکی از دوستان عزیز، این کتاب را به حقیر هدیه داد. از هر دو عزیز بسیار ممنونم. ان شاء الله در سایه امیرالمؤمنین علیهالسلام عاقبت به خیر شوند.
چند وقتی است که خواندن این کتاب را شروع کردهام، حس خوبی دارد. هر چند کاش آن قدر با ادبیات عرب آشنا بودیم که زیباییهای شگفتانگیز نهجالبلاغه را در متن اصلی درک میکردیم. یادش به خیر در یکی از کلاسهای عربی دانشگاه که دکتر لاجوردی به قرائت و شرح خطبه شقشقیه پرداختند و در رابطه با عبارات میگفتند که مثلاً امیرالمؤمنین علیهالسلام در اینجا چرا از این واژه استفاده کرده است و واژههای دیگر، این سطح از عمق را نمیرسانند و ... . چقدر برایمان شیرین بود!
داشتم میگفتم کتاب نهجالبلاغه جوانان با زیر عنوان «تاریخ به روایت امام علی علیهالسلام»، کوشیده است با جمعآوری و جابجایی محتواهای مرتبط و با بستهبندی و برشهایی تاریخی از داستان آفرینش انسان گرفته تا بعثت پیامبران، ظهور اسلام، رحلت پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلم و وقایع بعد از آن، داستان غصب خلافت و ماجراهای جنگهای سهگانه دوران حکومت امیرالمؤمنین علیهالسلام را بیان نماید.
پ.ن: یادآوری میکنم که ترویج کتابخوانی را یک وظیفه عمومی میدانم لذا انشاءالله، به تعدادی از کتابهایی که توفیق مطالعهشان حاصل میشود، میپردازم.
#معرفی_کتاب#کتاب#نهج_البلاغه#نهج_البلاغه_جوانان#محمدحسین_دانشوند------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
[بعد استاد گفتند برداشت من از فرمایش و پاسخ حضرت آقا این بود که حضرت آقا میخواستند بفرمایند که برای تشخیص اولویتها راه شهودی خاص قابل توصیهای ندارم ولی خود آقا هم با انس فراوانی که با نهجالبلاغه شریف دارند در تشخیص اولویتها به یک الگو و مناط با توجه به آموزههای نهجالبلاغه رسیدهاند.]
#معرفی_کتاب#کتاب#نهج_البلاغه#نهج_البلاغه_جوانان#محمدحسین_دانشوند------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۱۴:۴۱
بیایید خودکُشی کنیم!درباره مأموریتگرایی - بخش ۷
دنبال «استادِ بیخود» باشید! آقا وحیدِ ولی این را گفت، در اردوی مصباح ورودیهای ۱۴۰۴.مدتهاست که به این جمله فکر میکنم. استادی که بیخود نباشد و چیزی برای خودش بخواهد، نه خودش به جایی رسیده، نه خواهد رسید و نه شما را به جایی خواهد رساند!
«خود»، همه ما را بیچاره کرده است پس بیایید خودکشی کنیم!
خودِ «خود» بلد است که جوری خودش را بَزَک کرده و ادا و اطوار در بیاورد و گردن کج کند و مثلاً در معرفی خود به دیگران بگوید «الاحقر» یا «حقیر اینگونه فکر میکنم» یا مثلاً «از دیگران بپرسید، ما که چیزی نمیدانیم!» یا هزار عبارت متواضعانه دیگر! حال آنکه خودِ «خود» میداند که در الاحقر گفتنش هزار تکبر نهفته است و در ارجاع به دیگرانش، هزار دعوتِ به خودِ مذموم!
وای که این «خود»، چقدر چیز عجیبی است! از یک طرف، با هر ادا و اطواری، قند در دلِ «خود»، آب میشود و از سوی دیگر، همین «خود»، جان میدهد برای کُشتن!
آدمِ مأموریتی باید تمامِ خودش را بکُشد و به قول استادِ عزیزم آقای دکتر باقری یک مُهرِ «وقف شد!» رویِ خودش بزند تا خدا هم او را بِخَرَد، تا خدا هم او را بِبَرَد، تا خدا هم او را صاحب شود! یادمان نرود که خدا، شریکِ خوبی است اگر اندکی شرک داشته باشیم، خدا همهاش را به طرفِ مقابل خواهد داد!
خودکُشی به آن معنایی که گفته شد، یک صفت نبوی است مگر نه اینکه خداوند متعال درباره نبی مکرم اسلام میفرماید:لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ سوره شعراء آیه ۳ [ای پیامبر] شاید تو میخواهی برای اینکه آنان ایمان نمیآورند، خود را از شدت اندوه هلاک کنی!یا در جای دیگر، درباره پیامبرش میفرماید:مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ آیه ۲ سوره طه [ای پیامبر] ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به مشقت و زحمت افتی!آری، پیامبر اکرم تمامِ خودش را کشته بود، تمامِ خودش را! پیامبر اکرم، بزرگترین و کاملترین انسان عالَم است، بزرگترین استادِ عالَم!
باز هم میگویم؛ «خود»، همه ما را بیچاره کرده است پس بیایید خودکشی کنیم!
#دانشگاه#استاد#زیست_دانشجویی#مأموریت
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
#دانشگاه#استاد#زیست_دانشجویی#مأموریت
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۱۹:۴۹
مبنای تنظیم زمان و انرژی!درباره مأموریتگرایی - بخش ۸
حرفِ بدی نمیزد؛ داشت از یک تجربه زیسته سخن میگفت. اندکی دردناک بود ولی حرفِ حساب بود. میگفت بعد از مدتها توفیق شده است که برسیم به پابوسِ حضرتِ رضا علیهالسلام. حالا چرا مبنای وقت و انرژیمان شده است ساعت توزیع وعدههای غذایی در زائرسرا!
زائرسرا در ساختار ذهنیاش به من میگوید باید ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۱ گرسنهات بشود و بیایی شام بخوری! گیرم که فرصت غذای بیرونبر هم فراهم باشد ولی اولاً کسی باید برایت غذا را ولو بیرونبر بگیرد و ثانیاً آن قدر دنگ و فنگ و دردسر دارد که کمکم عطایش را به لقایش میبخشی و ترجیح میدهی خودت را با آن زمان تطبیق بدهی!میگفت من بعضی وقتها تازه حال حرم و زیارت پیدا میکنم ولی ذهنم روی وعدههای غذایی لنگر انداخته است مبادا دیر بشود، غذا تمام بشود، اصلاً همسفرانم را چه کار کنم؟! خب آنها که نباید غذایشان دیر شود و الی آخر ...
حالا او که داشت درباره یک سفر سه چهار روزه سخن میگفت ولی بهانهای شد که با این نکته به مرور گرفتاریهای خودمان در فضای زندگی مأموریتیمان بپردازیم. مبادا عمرمان بر اساس مبنایی شکل گرفته و پیش برود که اصالت نداشته باشد، سطحی باشد، تبعی باشد، قابل جابجایی باشد و ...
از آن مهمتر اینکه، مبادا همّ و غمّ ما صرف چیزی شود که هیچ نباشد! نباید فراموش کرد که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ هِمَّتِهِ [ارزش هر كس به اندازه همّ (و دغدغههای) اوست.]
بدیهی است که شرایط ضرورت و اضطرار میتواند همه چیز را تغییر دهد، وقتی در شرایط اضطرار برای رفع گرسنگی میشود گوشت مردار خورد پس اضطرار کُلاً حالت خاصی است که محل بحث نیست!پس توجه کنیم که روی سخن در این نوشتار، مواردی است که با اختیار (و یا ناآگاهی)، مبنای غلطی را برای تنظیم وقت و انرژیمان تعیین میکنیم! شاید حرفِ تندی باشد ولی متأسفانه (و شاید خوشبختانه)، بهانههایی نظیر «کارمند بودم!»، «همه، همینجوری بودند!»، «دردسرش زیاد بود!» و ... کفایت لازم را ندارد! چرا که خداوند متعال میفرماید: زمین خدا وسیع بود!إِنَّ ٱلَّذِينَ تَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَـٰٓئِكَةُ ظَالِمِيٓ أَنفُسِهِمۡ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمۡۖ قَالُواْ كُنَّا مُسۡتَضۡعَفِينَ فِي ٱلۡأَرۡضِۚ قَالُوٓاْ أَلَمۡ تَكُنۡ أَرۡضُ ٱللَّهِ وَٰسِعَةࣰ فَتُهَاجِرُواْ فِيهَاۚ فَأُوْلَـٰٓئِكَ مَأۡوَىٰهُمۡ جَهَنَّمُۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا. سوره نساء آیه ۹۷آنان كه فرشتگان، جانشان را در حالى كه ظالم به خود بودهاند مىگيرند، از آنها پرسند كه در چه كار بوديد؟ پاسخ دهند كه ما در روى زمين مردمى ضعيف و ناتوان بوديم. فرشتگان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن هجرت كنيد؟! و مأواى ايشان جهنم است و آن بد جايگاه بازگشتى است
پ.ن ۱: راستی، در همان سفر کوتاه سه چهار روزه مشهد هم که نمونه کوچک شدهای از زندگیهای چند ده ساله ماست، اگر کسی بخواهد و اندکی متفاوت زندگی کند و آنقدرها هم خودش را تسلیم نظم عادی انسانی (در زمانبندی غذاخوری زائرسرا و ...) نکند، بهرهاش از زیارت و عبادت بیشتر خواهد شد! آیا اینطور نیست؟!
پ.ن ۲:بدیهی است که نه قصدِ اندکی ناشکری و ناسپاسی است و نه ضرورت برخی از نظمهای انسانی را انکار میکنم بلکه این پیام صرفاً یک تذکر و تنبّه نسبت به وضعیت خودمان بود.
#مدیریت_زمان#مدیریت_انرژی#زیست_دانشجویی#مأموریت
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
#مدیریت_زمان#مدیریت_انرژی#زیست_دانشجویی#مأموریت
------------------احیاء _ یادداشتهای محمد نوروزی@noruzimohammad
۱۱:۱۳