عکس پروفایل شتابدهنده عبورش

شتابدهنده عبور

۲۳۸ عضو
undefinedج) نبودن در یک «نقشه بزرگ‌تر» خیلی از گروه‌ها، کارشون خوبه، اما به هیچ شبکه و طرح و برنامه‌ی بزرگ‌تر وصل نیستن؛ – نه در یک زنجیره تولید تعریف شدن، – نه در یک شبکه فروش، – نه در یک برنامه حمایتی روشن. وقتی جایی ثبت نشی، طبیعیه که کسی روی تو حساب جدی باز نمی‌کنه.د) تجربه‌های بد از قبل بعضی‌ها قبلاً رفتن سراغ طرح‌ها و برنامه‌هایی که فقط روی کاغذ قشنگ بودن؛ این تجربه‌های بد، هم اعتماد خودشون رو کم کرده، هم انگیزه‌ای برای «معرفی دوباره خودشان» نگذاشته.. پیامدهای «دیده نشدن»– دلسرد شدن نیروهای پای کار – مهاجرت نیروهای توانمند به شهر/کشورهای دیگر – از بین رفتن تجربه‌های ارزشمند محلی – و خالی شدن میدان از آدم‌هایی که می‌تونستن ستون‌های اقتصاد محلی بشن.undefined @obooracc

۱۷:۲۲

thumbnail
خیلی ها »دغدغه اقتصادی دارن، اما نقشه اقتصادی ندارنundefined حرف ها و جلسه ها زیاده، ولی حرکت جدی شکل نمی گیرهundefinedتو و دوستانت، تا حالا نشستین کلی درباره یه کار خوب حرف بزنین، اما بعدش هیچ چیزی درست جلو نرفته؟
اگه شما هم همچین تجربه مشابهی دارید از طریق آیدی زیر @oboor_adبا ما در میون بزارید...undefined
undefined @obooracc

۱۹:۵۵

undefinedاین روزها، کم نیستن جوان‌ها و گروه‌های مردمی که دغدغه اقتصادی دارن: – دغدغه کارآفرینی برای خودشون و رفقاشون، – دغدغه کمک به کشاورزها و تولیدکننده‌های محلی، – دغدغه راه انداختن یک کار تمیز و منصفانه. دور هم می‌شینن، ساعت‌ها حرف می‌زنن، ایده می‌دن، هیجان می‌گیرن؛ اما وقتی جلسه تموم می‌شه، می‌گن: «حالا از کجا شروع کنیم؟»undefined @obooracc

۶:۲۴

undefined ۱. فاصله بین «دغدغه» تا «عمل»داشتن دغدغه یعنی: – درد رو می‌فهمیم، – وضع موجود راضی‌مون نمی‌کنه، – دلمون می‌خواد کاری بکنیم. اما برای تبدیل شدن این دغدغه به «کار واقعی»، چند چیز لازم داریم: – نقشه‌ی راه، – الگو، – تجربه‌ی قبلی دیگران، – و یک همراه که بلد باشه این مسیر رو چطور باید رفت.وقتی این‌ها نباشه، نتیجه این می‌شه که جلسه‌ها زیاد می‌شه، حرف‌ها قشنگ‌تر می‌شه، اما حرکت جدی شکل نمی‌گیره.
undefined @obooracc

۶:۵۹

شتابدهنده عبور
undefined ۱. فاصله بین «دغدغه» تا «عمل» داشتن دغدغه یعنی: – درد رو می‌فهمیم، – وضع موجود راضی‌مون نمی‌کنه، – دلمون می‌خواد کاری بکنیم. اما برای تبدیل شدن این دغدغه به «کار واقعی»، چند چیز لازم داریم: – نقشه‌ی راه، – الگو، – تجربه‌ی قبلی دیگران، – و یک همراه که بلد باشه این مسیر رو چطور باید رفت. وقتی این‌ها نباشه، نتیجه این می‌شه که جلسه‌ها زیاد می‌شه، حرف‌ها قشنگ‌تر می‌شه، اما حرکت جدی شکل نمی‌گیره. undefined @obooracc
undefined۲. چندتا از گره‌های اصلیالف) معلوم نبودن «قدم اول» خیلی‌ها دقیقاً نمی‌دونن قدم اول چیه: – از بازار شروع کنن یا از تولید؟ – اول تیم جمع کنن یا اول پول؟ – از کار کوچیک شروع کنن یا دنبال پروژه بزرگ باشن؟ این ابهام، باعث می‌شه همیشه بگن «هنوز زوده، بذار بیشتر فکر کنیم».
ب) نداشتن الگوی روشن اگر آدم نمونه و تجربه موفق شبیه خودمون نبینیم، سخت‌تر اعتماد می‌کنیم که «این مسیر جواب می‌ده». الگو، فقط یک داستان قشنگ نیست؛ یه نقشه‌ی واقعی برای حرکت‌ کردنه.
ج) ترس از اشتباه و شکست خیلی‌ها می‌گن: «اگر بریم جلو و خراب کنیم چی؟ اگر پول مردم بسوزه چی؟ اگر آبرو وسط باشه چی؟» این ترس، وقتی کنار نبودن یک همراه باتجربه می‌آد، آدم رو کاملاً متوقف می‌کنه.
د) نبود یک همراه مطمئن و باشهامت خیلی‌وقت‌ها، گروه‌ها فقط یک چیز کم دارند: یک مجموعه‌ای که مسیر رو بلد باشه، تجربه‌ی شکست و موفقیت داشته باشه، و با آن‌ها، قدم‌به‌قدم و صبورانه بیاد جلو. نه این‌که فقط یک دوره آموزشی بگذاره و بره، بلکه واقعاً کنارشان بایستد.undefined @obooracc

۷:۰۰

‎⁨فاصله بین دغدغه تا عمل⁩.mp3

۰۱:۰۰-۱.۹۷ مگابایت
این ویس رو بفرست برای رفقایی که همیشه حرف های خوب میزننundefinedولی حس میکنن کار ها جلو نمیرهundefinedازشون بپرس:‌بنظرت چی کم بوده که از حرف برسید به عمل؟ undefined @obooracc

۱۸:۱۵

شتابدهنده عبور
undefined۲. چندتا از گره‌های اصلی الف) معلوم نبودن «قدم اول» خیلی‌ها دقیقاً نمی‌دونن قدم اول چیه: – از بازار شروع کنن یا از تولید؟ – اول تیم جمع کنن یا اول پول؟ – از کار کوچیک شروع کنن یا دنبال پروژه بزرگ باشن؟ این ابهام، باعث می‌شه همیشه بگن «هنوز زوده، بذار بیشتر فکر کنیم». ب) نداشتن الگوی روشن اگر آدم نمونه و تجربه موفق شبیه خودمون نبینیم، سخت‌تر اعتماد می‌کنیم که «این مسیر جواب می‌ده». الگو، فقط یک داستان قشنگ نیست؛ یه نقشه‌ی واقعی برای حرکت‌ کردنه. ج) ترس از اشتباه و شکست خیلی‌ها می‌گن: «اگر بریم جلو و خراب کنیم چی؟ اگر پول مردم بسوزه چی؟ اگر آبرو وسط باشه چی؟» این ترس، وقتی کنار نبودن یک همراه باتجربه می‌آد، آدم رو کاملاً متوقف می‌کنه. د) نبود یک همراه مطمئن و باشهامت خیلی‌وقت‌ها، گروه‌ها فقط یک چیز کم دارند: یک مجموعه‌ای که مسیر رو بلد باشه، تجربه‌ی شکست و موفقیت داشته باشه، و با آن‌ها، قدم‌به‌قدم و صبورانه بیاد جلو. نه این‌که فقط یک دوره آموزشی بگذاره و بره، بلکه واقعاً کنارشان بایستد. undefined @obooracc
undefinedد) نبود یک همراه مطمئن و باشهامت خیلی‌وقت‌ها، گروه‌ها فقط یک چیز کم دارند: یک مجموعه‌ای که مسیر رو بلد باشه، تجربه‌ی شکست و موفقیت داشته باشه، و با آن‌ها، قدم‌به‌قدم و صبورانه بیاد جلو. نه این‌که فقط یک دوره آموزشی بگذاره و بره، بلکه واقعاً کنارشان بایستد.۳. نتیجه این وضعیت چیه؟– دغدغه می‌مونه، – حرف‌های قشنگ تکرار می‌شه، – جلسه‌ها زیاد می‌شن، – اما کار جدی راه نمی‌افته. بعد از چند سال، خستگی و بی‌اعتمادی می‌مونه؛ این‌که: «ما کلی حرف زدیم، اما انگار هیچ‌وقت نوبت عمل نرسید.»undefined @obooracc

۱۸:۱۹

شتابدهنده عبور
undefinedاین روزها، کم نیستن جوان‌ها و گروه‌های مردمی که دغدغه اقتصادی دارن: – دغدغه کارآفرینی برای خودشون و رفقاشون، – دغدغه کمک به کشاورزها و تولیدکننده‌های محلی، – دغدغه راه انداختن یک کار تمیز و منصفانه. دور هم می‌شینن، ساعت‌ها حرف می‌زنن، ایده می‌دن، هیجان می‌گیرن؛ اما وقتی جلسه تموم می‌شه، می‌گن: «حالا از کجا شروع کنیم؟» undefined @obooracc
thumbnail
undefinedدغدغه داریم، ولی راهش رو نه! خیلی‌ها هستن که برای محله‌شون، برای اقتصاد شهر‌شون، برای رونق یک کار تولیدی، کلی ایده و انگیزه دارن؛ اما وقتی پای «عمل» میاد، نمی‌دونن از کجا شروع کنن، با کی مشورت کنن، و چه مسیری رو قدم‌به‌قدم برن.
متنی که ریپلای کردیم رو‌ خوندید با دقت؟!
اگه تو و رفقات، تا حالا نشستین و کلی حرف خوب زدین، ولی بعدش هیچ چیز جدی جلو نرفته؛ دوست داریم تجربه تون رو برامون تعریف کنید...اینجا برامون بنویسید undefined@oboor_ad
undefined @obooracc

۱۹:۴۳

thumbnail
اگر عضو گروه های جهادی یا مردمی دغدغه مند هستیازت یه سوال داریم ؛چند سال کار جهادی کردی… تهش دقیقاً چی شد؟»
بذار بی‌تعارف بپرسیم:چند سال اردو جهادی رفتی، جلسه گذاشتی، بسته ارزاق پخش کردی، پیگیری کردی، دوندگی کردی، اینهمه فعالیت و تلاش انجام دادیآخرش برای خودِ اون محله و مردمش چی موند؟
undefinedاگر فردا تو و تیمت دیگه نرید،اون محله هنوز می‌تونه یک قدم جلو بره؟یا همه‌چیز دوباره برمی‌گرده به همون نقطه‌ای که ازش شروع کرده بودید؟
این سؤال تلخیه، ولی واقعیته.
خیلی از ما اسمش رو گذاشتیم «کار جهادی مداوم»،در حالی که داریم یک چرخه‌ی تکراری از زحمت زیاد + اثر کم‌دوام تولید می‌کنیم.
undefinedمسئله این نیست که نیت‌ها خالص نیست.undefinedمسئله اینه که مدل کار اقتصادی درست نداره.
undefinedشتابدهنده «عبور» از همین سؤال شروع می‌کنه:چطور می‌شه کاری کرد که اثرِ کار جهادی، وابسته به حضورِ دائمِ ما نباشه؟چطور می‌شه در خودِ محله، یک موتور اقتصادی ساخت که بعد از ما هم بتونه کار کنه باعث رشد زندگی مردم اون منطقه بشه؟
اگر این سؤال برات دغدغه شده،بدون که اینجا برای تو ساخته شده...
بیا و بجای تماشا ،عبور کنundefined @obooracc

۱۴:۴۷

thumbnail
undefinedبه عنوان مردم دغدغه مند که آینده کشور و اقتصادش براش مهمه یه سوال ازت داریم ؟
undefinedاز وضعیت اقتصاد خسته‌ای؟
خب معلومه که همه خسته‌ایم.
اما یه سوال ساده ازت دارم: این خستگی تا کی قراره فقط توی دلت بمونه و هیچ تغییری توی زندگیت ایجاد نکنه؟
undefinedما عادت کردیم به این مدل زندگی:صبح تا شب کار کنیم، شب خسته برگردیم، اخبار رو چک کنیم، حرص بخوریم، و فردا دوباره همین چرخه.این وضعیت داره عمر ما رو هدر میده.
undefinedمشکل این نیست که تو عرضه نداری؛مشکل اینه که «مدلِ بازی» رو بهمون اشتباه یاد دادن.
undefinedبهت یاد دادن فقط یک مصرف‌کننده‌ی منفعل باشی.اما اگه یاد بگیری که اقتصاد، صرفاً اعدادِ رویِ کانال‌های خبری نیست، بلکه «تعاملاتِ واقعیِ تو با اطرافیانت» در همین کوچه و خیابونه، اون‌وقت می‌فهمی چقدر قدرت ساختن آینده دستِ توئه.
«عبور» قراره این دیدگاه رو بهت بده که :چطور از این خستگی، یک «انرژیِ کنشگرانه» واقعی بسازی
undefinedما اینجا از راهکارهایِ پیچیده و دور از ذهن حرف نمی‌زنیم.
ما از تجربه های موفق دیگران و از فرصت‌های کوچکی حرف می‌زنیم که دقیقاً همین الان دور و برمون هستن و تو داری نادیده‌شون می‌گیری.
اگه دیگه نمی‌خوای «تماشاچیِ سقوطِ کیفیتِ زندگیت» باشی و بجاش می‌خوای نقش «ناجی زندگیت» رو داشته باشی،undefinedهمین الان پست‌های سنجاق‌شده رو با دقت ببین .
undefinedاینجا قرار نیست فقط غر بزنیم، قراره عملگرا باشیم
بجای تماشا ، عبور کنundefined @obooracc

۱۵:۰۱

شتابدهنده عبور
undefined undefinedدغدغه داریم، ولی راهش رو نه! خیلی‌ها هستن که برای محله‌شون، برای اقتصاد شهر‌شون، برای رونق یک کار تولیدی، کلی ایده و انگیزه دارن؛ اما وقتی پای «عمل» میاد، نمی‌دونن از کجا شروع کنن، با کی مشورت کنن، و چه مسیری رو قدم‌به‌قدم برن. متنی که ریپلای کردیم رو‌ خوندید با دقت؟! اگه تو و رفقات، تا حالا نشستین و کلی حرف خوب زدین، ولی بعدش هیچ چیز جدی جلو نرفته؛ دوست داریم تجربه تون رو برامون تعریف کنید... اینجا برامون بنویسید undefined @oboor_ad undefined @obooracc
خب بریم برای ادامه مسیر این چند روز undefined

۱۵:۲۲

undefinedاز همین‌جا هم می‌شه بلند شد
وقتی زیاد از مشکل و دلال و بی‌عدالتی حرف می‌زنیم، کم‌کم یه حس بد درست می‌شه: «ولش کن… از دست ما که کاری برنمی‌آد.» اما اگه یه کم دقیق‌تر دور و برمون رو نگاه کنیم، می‌بینیم همین چند سال اخیر، تو همین شمال، بعضی‌ها از دل همین اوضاع، یه کار اقتصادی حسابی راه انداختن. نه سرمایه‌دار بودن، نه آشنا بالا سر کار داشتن؛ چند تا آدم معمولی، که تصمیم گرفتن به جای غر زدن، با هم بشینن، حساب‌وکتاب کنن و کار رو جمع کنن.undefined @obooracc

۱۵:۲۳

undefinedبرای مثال چند تا کشاورز برنج در یک روستای مازندران
فرض کن یه روستا نزدیک بابل. ده تا خانواده سال‌هاست برنج می‌کارن؛ هر کدوم جدا جدا: – هر کسی خودش کود و بذر می‌خَره، – خودش دنبال کارگر و ماشین می‌ره، – آخر فصل هم، هر کدوم جدا می‌رن سراغ واسطه‌ها. نتیجه؟ – قیمت رو دلال می‌گه، – هر کسی مجبور می‌شه به همون قیمت راضی بشه، – هزینه‌ها هم سرِ خودش.
undefined @obooracc

۱۵:۲۵

thumbnail
undefinedتو همین شمال، در همین چند سال،آدم‌هایی بودن که از صفر با هم،یه کار اقتصادی جدی راه انداختن.حالا چطور تونستن موفق بشن ؟!و اقتصاد شهر و روستا و محله رو سرپا نگه دارن؟!undefinedاین ویدیو رو با دقت ببینیدundefined @obooracc

۱۹:۵۴

شتابدهنده عبور
undefinedبرای مثال چند تا کشاورز برنج در یک روستای مازندران فرض کن یه روستا نزدیک بابل. ده تا خانواده سال‌هاست برنج می‌کارن؛ هر کدوم جدا جدا: – هر کسی خودش کود و بذر می‌خَره، – خودش دنبال کارگر و ماشین می‌ره، – آخر فصل هم، هر کدوم جدا می‌رن سراغ واسطه‌ها. نتیجه؟ – قیمت رو دلال می‌گه، – هر کسی مجبور می‌شه به همون قیمت راضی بشه، – هزینه‌ها هم سرِ خودش. undefined @obooracc
undefinedیه سال چند نفر از همین کشاورزا سر همین درد دل می‌کنن که «این‌جوری نمی‌شه ادامه داد.» تصمیم می‌گیرن از سال بعد، چند تا کار ساده اما جدی رو با هم انجام بدن:۱. خرید مشترک: کود و بذر رو با هم یه‌جا می‌خرن. قیمت پایین‌تر، کیفیت بهتر. ۲. فروش یک‌جا: به جای این‌که هر کسی دو تا گونی، سه تا گونی رو جدا جدا بفروشه، محصول‌شون رو جمع می‌کنن، یک‌جا با یه اسم مشخص می‌ذارن روی میز خریدار. ۳. تقسیم کار: یکی از بین خودشون که حوصله و زبان مذاکره داره، مسئول مذاکره با خریدار می‌شه. بقیه پشتش وایمیستن. نتیجه تو همون یکی دو سال اول: – هزینه‌ی خرید نهاده‌ها پایین‌تر، – مشتری‌های جدی‌تر (مثل فروشگاه‌های بزرگ یا عمده‌فروش‌ها)، – قیمت فروش منصفانه‌تر برای خود کشاورز. کار عجیبی نکردن؛ تنها تفاوتش این بود که با هم تصمیم گرفتن و با هم فروختن.undefined@obooracc

۶:۵۱

از همینجا میشه بلند شد_(1).mp3

۰۱:۰۰-۲.۳۴ مگابایت
این ویس رو گوش کنید با دقتundefinedاگر کسی رو می‌شناسی که از دل همین شرایط تونسته با چند نفر دیگه یه کار اقتصادی جمعی راه بندازه، این ویس رو براش بفرست و بگو: به آیدی زیر پیام بده و قصه اش رو برای ما تعریف کنه؛@oboor_adبزودی با شما هم به اشتراک میزاریمundefined

۸:۳۰

شتابدهنده عبور
undefinedیه سال چند نفر از همین کشاورزا سر همین درد دل می‌کنن که «این‌جوری نمی‌شه ادامه داد.» تصمیم می‌گیرن از سال بعد، چند تا کار ساده اما جدی رو با هم انجام بدن: ۱. خرید مشترک: کود و بذر رو با هم یه‌جا می‌خرن. قیمت پایین‌تر، کیفیت بهتر. ۲. فروش یک‌جا: به جای این‌که هر کسی دو تا گونی، سه تا گونی رو جدا جدا بفروشه، محصول‌شون رو جمع می‌کنن، یک‌جا با یه اسم مشخص می‌ذارن روی میز خریدار. ۳. تقسیم کار: یکی از بین خودشون که حوصله و زبان مذاکره داره، مسئول مذاکره با خریدار می‌شه. بقیه پشتش وایمیستن. نتیجه تو همون یکی دو سال اول: – هزینه‌ی خرید نهاده‌ها پایین‌تر، – مشتری‌های جدی‌تر (مثل فروشگاه‌های بزرگ یا عمده‌فروش‌ها)، – قیمت فروش منصفانه‌تر برای خود کشاورز. کار عجیبی نکردن؛ تنها تفاوتش این بود که با هم تصمیم گرفتن و با هم فروختن. undefined@obooracc
undefinedمثال ۲ – چند تا جوان در یک شهر بندری (مثلاً بندرگز یا انزلی)تو یه شهر بندری، چند تا جوون دیپلم و لیسانسه، یا بیکار یا شغل نصفه‌نیمه دارن. هر کدوم یه چیزی بلده: – یکی کار با موبایل و ساخت پست و استوری بلده، – یکی حساب‌وکتابش بد نیست، – یکی ارتباط با مردم و بازاری‌ها براش راحته.
چند ساله فقط حرف اینه که «یه کاری بکنیم، یه چیزی راه بندازیم.» یه روز می‌شینن روی یک موضوع مشخص: «محصولات همین منطقه رو خودمون جمع کنیم، بسته‌بندی و معرفی کنیم، آنلاین بفروشیم.» شروع کار: – با سه چهار تا تولیدکننده‌ی کوچک محلی صحبت می‌کنن (رب انار، زیتون، ماهی دودی،…)، – ازشون می‌خوان که با اسم و برچسب مشخص، محصول بدن دست این تیم، – یه پیج و چند کانال درست می‌کنن تو اینستاگرام و پیام‌رسان‌ها، – اول به فامیل و دوست و آشنا می‌فروشن، کم‌کم دایره‌ی مشتری‌ها بزرگ‌تر می‌شه.اول راه، فروششون زیاد نیست؛ بسته‌بندی کار داره، ارسال سختی خودش رو داره،
بعضی مشتری‌ها ناراضی می‌شن، بعضی‌جاها ضرر می‌دن. اما نکته‌ی مهم اینه که: – ناامید نمی‌شن، – هر ماه می‌شینن، حساب و اشتباهات رو مرور می‌کنن، – کار رو جمع‌وجورتر و حرفه‌ای‌تر می‌کنن. دو سال بعد، همون تیمی که از صفر شروع کرده بود، حالا یه درآمد قابل‌قبول داره، چند تا نیروی ثابت گرفته، و یه اسم مشخص بین تولیدکننده‌های شهر پیدا کرده. این‌ها هم کار غیرعادی نکردن؛ فقط از «حرف زدن» رفتن سمت «شروع کردن و ادامه دادن».undefined@obooracc

۱۳:۰۸

thumbnail
undefinedتا حالا بیشتر از سختی‌ها گفتیم؛ این‌که محصول می‌کاری، آخرش سود اصلی می‌ره برای دلال؛ این‌که هر کی تنها کار می‌کنه، یه جایی گیر می‌کنه؛ این‌که کلی گروه دغدغه‌مند هست، ولی کسی نمی‌دونه دقیقاً باید از کجا شروع کنه. undefinedامروز می‌خوایم یه چیز دیگه رو نشون بدیم: تو همین گلستان و مازندران و گیلان، با همین آدم‌های به ظاهر معمولی، می‌شه یه کار اقتصادی جدی راه انداخت. نه با شعار، با چندتا مثال واقعی وشبیه‌واقعی از همین حوالی. undefined تو شهر و روستای خودت کسی رو می‌شناسی که از دل همین شرایط یه کار اقتصادی جمعی راه انداخته باشه؟ اسم و قصه‌ش رو، کوتاه برامون به آیدی زیر بنویس تا برای دیگران بازگوش کنیم ...undefined@oboor_ad
undefined @obooracc

۱۳:۱۳

شتابدهنده عبور
undefinedمثال ۲ – چند تا جوان در یک شهر بندری (مثلاً بندرگز یا انزلی) تو یه شهر بندری، چند تا جوون دیپلم و لیسانسه، یا بیکار یا شغل نصفه‌نیمه دارن. هر کدوم یه چیزی بلده: – یکی کار با موبایل و ساخت پست و استوری بلده، – یکی حساب‌وکتابش بد نیست، – یکی ارتباط با مردم و بازاری‌ها براش راحته. چند ساله فقط حرف اینه که «یه کاری بکنیم، یه چیزی راه بندازیم.» یه روز می‌شینن روی یک موضوع مشخص: «محصولات همین منطقه رو خودمون جمع کنیم، بسته‌بندی و معرفی کنیم، آنلاین بفروشیم.» شروع کار: – با سه چهار تا تولیدکننده‌ی کوچک محلی صحبت می‌کنن (رب انار، زیتون، ماهی دودی،…)، – ازشون می‌خوان که با اسم و برچسب مشخص، محصول بدن دست این تیم، – یه پیج و چند کانال درست می‌کنن تو اینستاگرام و پیام‌رسان‌ها، – اول به فامیل و دوست و آشنا می‌فروشن، کم‌کم دایره‌ی مشتری‌ها بزرگ‌تر می‌شه.اول راه، فروششون زیاد نیست؛ بسته‌بندی کار داره، ارسال سختی خودش رو داره، بعضی مشتری‌ها ناراضی می‌شن، بعضی‌جاها ضرر می‌دن. اما نکته‌ی مهم اینه که: – ناامید نمی‌شن، – هر ماه می‌شینن، حساب و اشتباهات رو مرور می‌کنن، – کار رو جمع‌وجورتر و حرفه‌ای‌تر می‌کنن. دو سال بعد، همون تیمی که از صفر شروع کرده بود، حالا یه درآمد قابل‌قبول داره، چند تا نیروی ثابت گرفته، و یه اسم مشخص بین تولیدکننده‌های شهر پیدا کرده. این‌ها هم کار غیرعادی نکردن؛ فقط از «حرف زدن» رفتن سمت «شروع کردن و ادامه دادن». undefined@obooracc
undefinedاین دو تا مثال، معجزه و داستان تخیلی نیست؛چیزیه که همین الان تو خیلی از شهرها و روستاهای شمال داره اتفاق می‌افته. نقطه‌ی مشترکشون چیه؟– تنها نموندن، – پول خردشون رو کنار هم گذاشتن، – وقت و حوصله گذاشتن، – و قبول کردن که اوایل کار، سخت و سخت‌جان‌دار جلو برن. این یعنی: از همین‌جا، با همین مردم، میشه بلند شد؛ به شرط این‌که فقط تماشاچی نباشیم.حالا نوبت توئه: undefinedتو اطراف خودت، قصه‌ی شبیه به این دیدی؟ – تو روستا، – تو شهر، – تو مسجد، – تو دانشگاه، – تو جمع رفقا. اگر دوست داشتی، همین‌جا کوتاه برامون بنویس. این قصه‌ها بعداً خودشون می‌شن الگو برای بقیه...
@oboor_ad
undefined @obooracc

۱۴:۰۳