۳۵۱
۲۰:۵۱
۳۵۱
۲۰:۵۱
🪞 #جهان_قلبهای_زلال۱
این قسمت: ندیدن جهان
در شبستان حرم نشسته بودیم که دعا تمام شد و خادمی آمد سراغم. تا من را دید گفت اشکالی ندارد ایشان را به ضریح برسانی؟ گفتم:« اصلا باعث افتخارم هم هست.» با خوشحالی دستانش را گرفتم و آن خانم با بستن عصا، دست من را عصای خود کرد. در مسیر سعی میکردم چیزی را که نمیبیند به گوشش برسانم. این جا پله است، این جا به چپ بپیچیم. این جا راست. این جا آدم است و... . به ضریح که رسیدیم من را با خود جلو برد، دستم را گرفت و گفت:« این جاست؟» گفتم:« بله.» خودشان هستند. سرش را گذاشت روی فلزهای مشبک سبز با عطر خوش گل محمدی و بوسید و بویید و گریه را مهمان چشمهایش کرد.
سلامعلیکش که تمام شد گفت:« مرا بالای پلهها ببر.» و وقتی رسیدیم گفت:« مرا رو به ضریح کن.» و ایستاد و شروع کرد به دعا خواندن. ادب دلنشینی داشت که شاید خیلی از ما با وجود تمام دیدنها و دیدهشدنها، حواسمان به رعایتشان نباشد. دعایش که تمام شد برگهای از داخل کیفش درآورد و داد به من و مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به تشکر کردن. اما او نمیدانست که اگر بین ما، یک نفر باید تشکر میکرد؛ آن من بودم، نه او. چقدر خوشحال بودم از گذراندن زمان با آن قلب زلالی که از پشت چشمهایش خودنمایی میکرد. تشکرها که تمام شد دلم را یکدله کردم و سوالی که خیلی وقت بود ذهنم را درگیر کرده بود، پرسیدم:« در ذهن شما از ضریحی که با هم زیارت کردیم، چه نقشی شکل گرفته است؟ اصلا ضریح شما چه رنگی است؟»
او شروع کرد به صحبت و من شروع کردم به فهمیدن. اما کدام فهم؟ من چه میتوانستم بفهمم که ندیدن یعنی چه! او ندیدن را شرح میداد و من سعی میکردم دیدهها را برایش شرح دهم. اینکه چقدر موفق به ردوبدل اطلاعات بودیم را نمیدانم؛ اما خوب میدانم که گاهی باید ندید و گاهی هم باید خیلی خوب دید. و اگر با این معیار بخواهم حساب بکنم، من تا حالا ضریح را ندیده بودم! وقتش رسیده بود دوباره برگردم و به تماشایش بنشینم. شاید در ازای خوب دیدنم، بتوانم کمی به قلب آن عزیز نابینا نزدیک شوم.
«نمیآید به کار پاک طینت بینش ظاهرکه افتد از بهای خویش، چون گوهر شود بینا»
صائب تبریزی
پالیز، به وقت ۱۷ آذر ماه ۱۴۰۴
#حرم_حضرت_معصومه#پالیزبان
@paalizban
سلامعلیکش که تمام شد گفت:« مرا بالای پلهها ببر.» و وقتی رسیدیم گفت:« مرا رو به ضریح کن.» و ایستاد و شروع کرد به دعا خواندن. ادب دلنشینی داشت که شاید خیلی از ما با وجود تمام دیدنها و دیدهشدنها، حواسمان به رعایتشان نباشد. دعایش که تمام شد برگهای از داخل کیفش درآورد و داد به من و مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به تشکر کردن. اما او نمیدانست که اگر بین ما، یک نفر باید تشکر میکرد؛ آن من بودم، نه او. چقدر خوشحال بودم از گذراندن زمان با آن قلب زلالی که از پشت چشمهایش خودنمایی میکرد. تشکرها که تمام شد دلم را یکدله کردم و سوالی که خیلی وقت بود ذهنم را درگیر کرده بود، پرسیدم:« در ذهن شما از ضریحی که با هم زیارت کردیم، چه نقشی شکل گرفته است؟ اصلا ضریح شما چه رنگی است؟»
«نمیآید به کار پاک طینت بینش ظاهرکه افتد از بهای خویش، چون گوهر شود بینا»
صائب تبریزی
#حرم_حضرت_معصومه#پالیزبان
۲۸۲
۱۶:۳۰
Ghasem Moosavi Ghahar - Doaye Sahar (320).mp3
۱۹:۰۰-۱۷.۴۴ مگابایت
۲۴۹
۲۰:۲۹
خاطرم هست هر موقع که ماه مبارک رمضان از راه میرسید، پدرم خاطرهای از مادربزرگم را روایت میکرد که وقتی کوچک بوده و در یک خانهٔ کوچک دو طبقهای زندگی میکردند ماه رمضان که میشده مادربزرگم باید تقریبا ۶ تا پسر را از خواب بلند میکرده و با خواهرش که در طبقهٔ دوم همان خانه ساکن بودند و آنها هم تقریبا همین تعداد پسر داشتند، همسفره میشدند. برای همین برای این که سرعتش را بالاتر ببرد دیگر با یک دمپایی از دور به نشانهگیری پسرها میپرداخته و میگفته:« بلند شو! اللهم إنّی شروع شد!» این اللهم إنّی یعنی دیگر وقت، به وقت اضافه رسیده و باید از خواب بیدار شوید و سحری را با سرعت تمام بخورید؛ وگرنه تا اذان مغرب باید گرسنگی بکشید!
در تصور ما دهههفتادیها، اینکه یک خانه پر از جمعیت باشد و همهچیز ساده و کم و باصفا به نظر برسد و صدای «سید قاسم موسوی قهار» -که با تمام وجودش اللهم إنّی را میخوانده و به یکی از صداهای ماندگار سحر ماه رمضان تبدیل شده است- کل خانه را پر کند؛ چیز غریبی به نظر میآید. ما خانههایمان بزرگ شده و طبقاتی و حیاطی برای نشستن ندارد، صدا از مسجد سر کوچه نمیآید و چه بسا اصلا کسی از اطرافمان سحر را بیدار نباشد که اصلا بخواهد صدایی بیاید، سحرها و افطارها غذا تا دلت بخواهد برای خوردن هست و نهایتا هم خواب را عبادت روزه میدانیم و تا نزدیک افطار عابد خوبی برای خدا میشویم؛ برای ما، با این جهانی که داریم صفای ماه رمضان کمتر از قبل به نظر میآید.
اما عجیب آنکه هنوز هم «اللهم إنّی» یکتنه تأثیر خود را دارد. کافی است که صدایش فقط از شبکهٔ یک تلویزیون خانه بلند شود، و بوی غذای مادر هم در خانه پیچیده باشد، آن وقت است که... .
مادربزرگم خیلی خوب فهمیده بود، همهٔ سحری ماه مبارک رمضان شروع «اللهم إنّی» است. زبان که باز شود، اللهم إنّی که شروع شود، انسان بیدار میشود. آن جاست که مائدهها از راه میرسند و خوردن معنا پیدا میکند. و وقتی بانگ الله اکبر شروع به نواختن میکند، درست در همان لحظه است که پردهها کنار میرود و خدا در قلبها نمایان میشود؛ نمایانی:
به زیباترین مراتب زیباییاشبه بزرگترین مراتب عظمتشبه نورانیترین مراتب نورانیاشو به گستردهترین مراتب رحمتش
و همانجاست که قلب، جز او، نمیتواند چیز دیگری را بخواهد.
وارد شدن به ماه مبارک رمضان، گوارای قلبهایتان! 🤍
پالیز، به وقت ۲۹ شعبان ماه ۱۴۴۷
#ماه_مبارک_رمضان#پالیزبان
@paalizban
در تصور ما دهههفتادیها، اینکه یک خانه پر از جمعیت باشد و همهچیز ساده و کم و باصفا به نظر برسد و صدای «سید قاسم موسوی قهار» -که با تمام وجودش اللهم إنّی را میخوانده و به یکی از صداهای ماندگار سحر ماه رمضان تبدیل شده است- کل خانه را پر کند؛ چیز غریبی به نظر میآید. ما خانههایمان بزرگ شده و طبقاتی و حیاطی برای نشستن ندارد، صدا از مسجد سر کوچه نمیآید و چه بسا اصلا کسی از اطرافمان سحر را بیدار نباشد که اصلا بخواهد صدایی بیاید، سحرها و افطارها غذا تا دلت بخواهد برای خوردن هست و نهایتا هم خواب را عبادت روزه میدانیم و تا نزدیک افطار عابد خوبی برای خدا میشویم؛ برای ما، با این جهانی که داریم صفای ماه رمضان کمتر از قبل به نظر میآید.
اما عجیب آنکه هنوز هم «اللهم إنّی» یکتنه تأثیر خود را دارد. کافی است که صدایش فقط از شبکهٔ یک تلویزیون خانه بلند شود، و بوی غذای مادر هم در خانه پیچیده باشد، آن وقت است که... .
مادربزرگم خیلی خوب فهمیده بود، همهٔ سحری ماه مبارک رمضان شروع «اللهم إنّی» است. زبان که باز شود، اللهم إنّی که شروع شود، انسان بیدار میشود. آن جاست که مائدهها از راه میرسند و خوردن معنا پیدا میکند. و وقتی بانگ الله اکبر شروع به نواختن میکند، درست در همان لحظه است که پردهها کنار میرود و خدا در قلبها نمایان میشود؛ نمایانی:
به زیباترین مراتب زیباییاشبه بزرگترین مراتب عظمتشبه نورانیترین مراتب نورانیاشو به گستردهترین مراتب رحمتش
و همانجاست که قلب، جز او، نمیتواند چیز دیگری را بخواهد.
وارد شدن به ماه مبارک رمضان، گوارای قلبهایتان! 🤍
#ماه_مبارک_رمضان#پالیزبان
۶۱۷
۲۰:۳۰
#عکاسی#پالیزبان
@paalizban
۳۵۵
۱۹:۲۸
🪞 #جهان_قلبهای_زلال۲
در صحن نشسته بودیم به هواخوری و تازه کردن غبار دل، در عالمی بودیم برای خودمان. عجب هوایی، عجب صحنی، عجب منظرهای که خانمی آمد و گفت:« زیارتتون قبول!» نگاهم را برگرداندم به سمتش. گفتم:« زیارت شما هم قبول باشد!» خندید و آمد نشست کنار دستم. زیر چادرش مدام چیزی را تکان میداد و لالایی میخواند. انگار که کودکی نیاز داشته باشد در آن صحن و آن همهمه، کمی آرام بگیرد. صدایی بلند شد که «اللهم انی اسئلك...» دستش را کشید روی دستم و با لبخند نگاهی انداخت و چشمانش را ریز ریز کرده بود و هدف گرفته بود به سمت من. لبخند زدم و صدا همچنان ادامه داد:« إنّا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الی الله.» او هم با صدا مدام زمزمه میکرد و زیر لب چیزی میگفت که شنیده نمیشد.
🧸 نزدیکتر شدم و گفتم:« دخترتان است؟» لبخند شیطنتآمیزی زد که:« بله، اسمش رقیه است، ببین چقدر زیباست؟!»
چادر را که کنار زد ماتم برد! عروسکی بود بافته شده، آبیرنگ و البته راست میگفت زیبا! همچنان تکانش میداد که بلند نشود. گفت:« اسمش را به خاطر حضرت رقیه گذاشتم رقیه! البته میخواستم فاطمه بگذارم اما خب حضرت فاطمه خیلی بالا بود و دیگر رقیه گذاشتم!» صدا همچنان ادامه داد:« یا فاطمةالزهرا، یا بنت محمد، یا قرةعینالرسول.»
زن عمویش صدایش کرد:« محبوبه! با دستت چیکار کردی؟! چسب زخمی درآورد و دور دستش کشید.» بلافاصله به سمت من برگشت و تسبیح دستش را جلوی رویم گرفت و گفت:« تسبیحم را درست میکنی؟». تسبیحش را با دقت نگاه کردم. موردی در آن ندیدم. گفتم:« تربت کربلاست؟» گفت:« بله، من کربلا رفته بودم، حضرت رقیه آن جا بود و آن تسبیح هم از همان جا گرفتم و الان بعد از کربلا اولین باریست که با رقیه آمدم مشهد.»
تسبیح را برانداز میکردم. نفهمیدم کجای تسبیحش مشکل دارد. نخش را بررسی کردم، دانهها را، حتی تعدادش را شمردم، همهچیز سر جایش بود. گفتم مشکلش چیست؟ کجایش باید درست شود؟ میگفت:« نگاه کن، خودت میفهمی!» دوباره مراحل ارزیابی را شروع کردم و همینطور که تسبیح را تکان میدادم، زیرزیرکی نگاهی هم به رقیه و محبوبه میانداختم و رد نگاهش را دنبال میکردم. صدا ادامه داد: «یا اباعبدالله، یا حسین بن علی ایها الشهید...».
گفتم حالا که اولین باریست آمدی پیش امام رضا، چطور بود؟ وقتی نزدیک شدی چه چیزی را خواستی؟
گفت:« مزهٔ بهشت میداد! رفتم داخل برایت دعا کردم که همیشه خوب باشی و مشکلی که داری حل شود.» گفتم:« برای من؟ مگر من را میشناختی؟ کدام مشکل؟» گفت:« نداری؟» نگاهی در سکوت انداختم و باز صدا آمد که:« و توسلنا بك الی الله، و قدمناك بین یدي حاجاتنا.»
گفتم:« اجازه دارم از رقیه عکسی داشته باشم؟» گفت:« حتما، حتی از خودم هم عکس بگیر!» نگاهی به خانوادهای که کنارش نشسته بودند انداختم و گفتم:« از رقیه میگیرم.» عکس را گرفتم و روبهرویش قرار دادم. بلند خندید و نگاهم کرد و گفت:« دیدی گفتم رقیه خیلی زیباست! عکسش هم کلی قشنگ شده چه برسد به خودش.»
زن عمویش آمد و صدایش کرد و دست رقیه را گرفت و رفت. «او میرفت دامنکشان و من زهر تنهاییچشان»با این همه سوالی که برایم ساخت و رفت... صدا رسید به «فکونوا عندالله رجائی؛ پس نزد خدا، امید من باشید!»
نگاهی به جای خالیاش انداختم و چشمانم را بستم تا کمی مزهٔ بهشت محبوبه را بهتر بچشم.
پ.ن۱:🧹 محبوبه را فردای آن شب هم دیدم، منتها این بار داشت پشت سر دستهٔ عزاداری شب جمعهای که خادمان جاروبهدست حرم ترتیب داده بودند، با رقیه میدوید و گریه میکرد. صحنهای ساخته بود برای خودش.
پ.ن۲: مزهٔ بهشت در نظر محبوبه تعبیر جالبی بود. انگار که خدا اگر میخواست فقط یک مقدار کوچک به همه بچشاند آن بهشتی را که در قرآن وعده میدهد چگونه است، حرم امام رضا علیهالسلام یکی از آن وعدههاست و مگر میشود کسی بهشت را پیدا کند و از آن دست بکشد؟
پ.ن۳: به یاد همهٔ عزیزان بودیم.
پالیز، به وقت ۱۵ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
بهشت رضا علیهالسلام
#مشهد#پالیزبان
@paalizban
در صحن نشسته بودیم به هواخوری و تازه کردن غبار دل، در عالمی بودیم برای خودمان. عجب هوایی، عجب صحنی، عجب منظرهای که خانمی آمد و گفت:« زیارتتون قبول!» نگاهم را برگرداندم به سمتش. گفتم:« زیارت شما هم قبول باشد!» خندید و آمد نشست کنار دستم. زیر چادرش مدام چیزی را تکان میداد و لالایی میخواند. انگار که کودکی نیاز داشته باشد در آن صحن و آن همهمه، کمی آرام بگیرد. صدایی بلند شد که «اللهم انی اسئلك...» دستش را کشید روی دستم و با لبخند نگاهی انداخت و چشمانش را ریز ریز کرده بود و هدف گرفته بود به سمت من. لبخند زدم و صدا همچنان ادامه داد:« إنّا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الی الله.» او هم با صدا مدام زمزمه میکرد و زیر لب چیزی میگفت که شنیده نمیشد.
🧸 نزدیکتر شدم و گفتم:« دخترتان است؟» لبخند شیطنتآمیزی زد که:« بله، اسمش رقیه است، ببین چقدر زیباست؟!»
چادر را که کنار زد ماتم برد! عروسکی بود بافته شده، آبیرنگ و البته راست میگفت زیبا! همچنان تکانش میداد که بلند نشود. گفت:« اسمش را به خاطر حضرت رقیه گذاشتم رقیه! البته میخواستم فاطمه بگذارم اما خب حضرت فاطمه خیلی بالا بود و دیگر رقیه گذاشتم!» صدا همچنان ادامه داد:« یا فاطمةالزهرا، یا بنت محمد، یا قرةعینالرسول.»
تسبیح را برانداز میکردم. نفهمیدم کجای تسبیحش مشکل دارد. نخش را بررسی کردم، دانهها را، حتی تعدادش را شمردم، همهچیز سر جایش بود. گفتم مشکلش چیست؟ کجایش باید درست شود؟ میگفت:« نگاه کن، خودت میفهمی!» دوباره مراحل ارزیابی را شروع کردم و همینطور که تسبیح را تکان میدادم، زیرزیرکی نگاهی هم به رقیه و محبوبه میانداختم و رد نگاهش را دنبال میکردم. صدا ادامه داد: «یا اباعبدالله، یا حسین بن علی ایها الشهید...».
گفتم حالا که اولین باریست آمدی پیش امام رضا، چطور بود؟ وقتی نزدیک شدی چه چیزی را خواستی؟
زن عمویش آمد و صدایش کرد و دست رقیه را گرفت و رفت. «او میرفت دامنکشان و من زهر تنهاییچشان»با این همه سوالی که برایم ساخت و رفت... صدا رسید به «فکونوا عندالله رجائی؛ پس نزد خدا، امید من باشید!»
نگاهی به جای خالیاش انداختم و چشمانم را بستم تا کمی مزهٔ بهشت محبوبه را بهتر بچشم.
پ.ن۱:🧹 محبوبه را فردای آن شب هم دیدم، منتها این بار داشت پشت سر دستهٔ عزاداری شب جمعهای که خادمان جاروبهدست حرم ترتیب داده بودند، با رقیه میدوید و گریه میکرد. صحنهای ساخته بود برای خودش.
پ.ن۲: مزهٔ بهشت در نظر محبوبه تعبیر جالبی بود. انگار که خدا اگر میخواست فقط یک مقدار کوچک به همه بچشاند آن بهشتی را که در قرآن وعده میدهد چگونه است، حرم امام رضا علیهالسلام یکی از آن وعدههاست و مگر میشود کسی بهشت را پیدا کند و از آن دست بکشد؟
پ.ن۳: به یاد همهٔ عزیزان بودیم.
#مشهد#پالیزبان
۱۶۱
۰:۵۹
بازارسال شده از مجله میدان آزادی
#عکاسی#مجله_میدان_آزادی
۵
۱۵:۳۲
پالیزبان
️ گفتوگوی مجله میدان آزادی با سعید صادقی: «دوربینم از من به شهیدان نزدیکتر بود، آخر هم او گلوله خورد!»
«هیچ وقت یادم نمیرود، یک رزمندهای بود که من از او عکسی گرفتم منطقهی فاو، گفت: «چرا عکس من را گرفتی؟ من دوست ندارم کسی عکس من را بگیرد». آقا با ما قهر کرد. بعد من هم عقلم نمیرسید چرا این حرف را میزند؛ تا این که کربلای۴ شروع شد. کربلای۴، ۲۴ساعت بیشتر نبود، خیلی وحشتناک بود. حالا بماند چقدر قتل عام شدند. یادم هست آمدیم در یک مسیری داشتیم میرفتیم. یکهو برخوردیم به همان آقایی که گفت چرا از من داری عکس میگیری، اسمش هاشمی بود -هیچوقت یادم نمیرود- مهندس بود، من نمیدانستم؛ رفتم سلام کردم و او من را بغل کرد، بعد گفتم چرا از من ناراحت شدی آن روز عکس گرفتم؟ گفت «من به عکس شما نیاز ندارم، من به نگاه خدا نیاز دارم.» گفتم من به شما نیاز دارم. این را که گفتم راه افتادیم رفتیم در مسیر، یک فاصلهی زمانی ۲۰روز گذشت؛ کربلای۵ شروع شد؛ توی کانال با هم میرفتیم این من را بغل کرد، گریه کرد، گریه کرد. بعد ترکش خورد. در حین این که داشت از دنیا میرفت، به من گفت: «تو به من احتیاج داری عکس بگیری نه من به تو، من نیازی به عکس ندارم»! خیلی حرف بزرگی هست، کسی که دارد از دنیا میرود، ترکش خورده، دل و رودهاش ریخته بیرون، میداند من فقط به عکس نیاز دارم، حاضر نبود از او عکس بگیرم؛ ولی آنجا گفت تو به من نیاز داری نه من به تو نیاز داشته باشم، من فقط زارزار گریه میکردم؛ نه برای این که داشت شهید میشد؛ برای خودم داشتم گریه میکردم؛ توجه میکنی؟ نمیدانم چطوری به شما بگویم.»
«من بعد از جنگ، خیلی وقتها به سراغ سوژههای عکاسیام رفتم و آنها را دوباره پیدا کردم و از وضعیتشان باخبر شدم و دوباره عکسشان را ثبت کردم. در این راه خواهر شهید ابراهیم همت خیلی به من کمک میکرد. هر شب نیمساعت صحبت میکردیم و میگفت پاشو بیا برو پیش فلانی خرجت پای من. خودش اهل شهررضا بود، میرفتیم اصفهان باهم میگشتیم پیدا میکردیم. این چندتا را میشناخت. من بیشترین آدمها را بین شهررضا و اصفهان و شیراز و... پیدا کردم. ایشان چندسال پیش فوت کردند، و خیلی خانم خوبی بودند.»
سعید صادقی متولد ۱۵ آذر ۱۳۳۲ است اما به قول خودش زمانی متولد شده که دوربین به دستهایش رسیده است. تا میآید دوربین را حرفهای دست بگیرد، جنگ شروع میشود و تا شروع به عکاسی میکند، نمیتواند از آن نفسهای حیاتبخش جدا شود و به خود که میآید میبیند هشت سال در جنگ مانده و عکاسی کرده است.
متن کامل گفتوگوی مجله میدان آزادی با سعید صادقی را بخوانید. #عکاسی #مجله_میدان_آزادی 


@azadisqart
« ما هم هرچه انجام دادیم واکنشیست که از نفس افراد با اخلاص که ایستادند و جان دادند در میآید. آن نفسها به ما نفس عکاسی داد. ما تکنیسین عکاس به آن صورت نبودیم، شاید بلد بودیم دوربین را روشن و خاموش بکنیم! ولی آن نوع نگاه زیباشناسی و ترکیب قاببندی مال خود آن نفس مقابل چشم دوربین است.»
@paalizban
۱۶۳
۱۵:۳۲
پ.ن: بانک کشاورزی همیشه با ماست. (^‿^)
#عکاسی_با_گوشی#پالیزبان @paalizban
۱۲۳
۱۶:۵۰