۶۴
۱۸:۵۲
۶۵
۱۹:۵۸
جوان کافري عاشق دختر عمويش شد ،عمويش پادشاه حبشه بود . جوان رفت پيش عمو و گفت: عمو جان من عاشق دخترت شده ام آمد م براي خواستگاري . پادشاه گفت :حرفي نيست ولي مهر دختر من سنگين است . گفت: عمو هر چه باشد من مي پذيرم شاه گفت : در شهر بديها (مدينه) دشمني دارم که بايد سر او را برايم بياوري آنوقت دختر از آن تو ، جوان گفت :عمو جان اين دشمن تو اسمش چيست ، گفت: اسم زياد دارد ولي بيشتر او را به نام علي بن ابيطالب مي شناسند جوان فورا اسب را زين کرد با شمشير و نيزه و تير و کمان و سنان راهي شهر بدي ها (مدينه) شد. به بالاي تپه ي شهر که رسيد ديد در نخلستان جوان عربي درحال باغباني و بيل زدن است به نزديک جوان رفت گفت :اي مرد عرب تو علي را ميشناسي ،!؟ گفت :تو را با علي چکار است.؟ گفت :آمده ام سرش را براي عمويم که پادشاه حبشه است ببرم چون مهر دخترش کرده است .! گفت: تو حريف علي نمي شوي ،!! گفت :مگر علي را ميشناسي!؟ گفت : من هر روز با او هستم و هر روز او را مي بينم. گفت :مگر علي چه هيبتي دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم ، گفت قدي دارد به اندازه ي قد من هيکلي هم هيکل من گفت :خب اگر مثل تو باشد که مشکلي نيست ،!! مرد عرب گفت: اول بايد بتواني من را شکست بدهي تا علي را به تو نشان بدهم!! خب چي براي شکست علي داري ،!؟ گفت :شمشير و تير و کمان و سنان!! گفت :پس آماده باش ، جوان خنده اي بلند کرد و گفت: تو با اين بيل ميخواهي مرا شکست دهي پس آماده باش شمشير را از نيام کشيد گفت :اسمت چيست مرد عرب جواب داد عبدالله!! (بنده خدا) پرسيد نام تو چيست!؟ گفت: فتاح، و با شمشير به عبدالله حمله کرد... عبدالله در يک چشم بهم زدن کتف و بازوي جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمين زد و با خنجر خود جوان خواست تا او را بکشد که ديد جوان از چشمهايش اشک مي آيد گفت چرا گريه ميکني جوان گفت من عاشق دختر عمويم بودم آمده بودم تا سر علي را ببرم براي عمويم تا دخترش را به من بدهد حالا دارم بدست تو کشته ميشوم مرد عرب جوان را بلند کرد گفت بيا اين شمشير سر مرا براي عمويت ببر ،!! گفت: مگر تو کي هستي گفت منم ((اسدالله الغالب علي بن ابيطالب،)) كه اگر من بتوانم دل و بنده ايي از بندگان خدا را شاد کنم حاضرم سر من مهر دختر عمويت شود!!! جوان بلند بلند زد زير گريه و به پاي مولاي دو عالم افتاد و گفت: من ميخواهم از امروز غلام تو شوم يا علي پس فتاح شد قنبر غلام علي بن ابيطالب . يا علي به حق (قنبرت) دست ما هم بگير ، بر جمال پرنور مولا علي (ع) صلوات... اگر عشق علي در وجودت هست بفرست براي عاشقان علي
سلام عليکمايا اين داستان حقيقت دارد
۶۴
۱۸:۱۸
۶۵
۶:۴۱
۶۴
۱۳:۲۲
منطقی این بود که ابتدا در این مورد سوال می کردید که آیا اسلام با زور شمشیر گسترش پیدا کرد یا با تبلیغ نه اینکه بدون هیچ دلیل و مدرکی گسترش اسلام با زور شمیشر را قطعی فرض کرده و از چرایی آن سوال کنید.یکی از شبهه های پوچ مخالفین اسلام در طول تاریخ اسلام و مخصوصا در زمان ما همین شبهه بزور تحمیل شدن دین مقدس اسلام است که پشت سرهم تکرار میشود. اما پاسخ مختصر به این سخنان نادرست و بی پایه و اساس:1. اصولاً، اسلام و هر مذهب حق از دو جهت نمى تواند جنبه تحمیلى داشته باشد:الف ـ بعد از آن همه دلائل روشن، استدلال منطقى و معجزات آشکار، نیازى به این موضوع نیست، کسانى متوسل به زور و تحمیل مى شوند که فاقد منطق باشند، نه اسلام، با آن منطق روشن و استدلال هاى نیرومند.ب ـ اصولاً دین که از یک سلسله اعتقادات قلبى ریشه و مایه مى گیرد ممکن نیست تحمیلى باشد، زور و شمشیر و قدرت نظامى در اعمال و حرکات جسمانى ما مى تواند اثر بگذارد، نه در افکار و اعتقادات ما. آیه شریفه«لااکراه فی الدین» یکى از آیاتى است که دلالت مى کند بر اینکه مبنا و اساس دین اسلام شمشیر و خون نیست و اکراه و زور را تجویز نکرده، پس سست بودن سخن عده اى که می گویند: اسلام دین شمشیر است معلوم مى شود.2 مطالعه تاریخ اسلام و کشورهای اسلامی بیانگر این واقعیت است که بسیاری از کشورها همچون مالزی و اندونزی و .... بدون جنگ و درگیری،اسلام در آنها نفوذ کرده و تعالیم حیات بخش و منطقی و منطبق بر فطرت پاک انسانی تنها عامل ورود و گسترش اسلام در آن مناطق بوده است.همچنان که امروزه هم شاهد رشد روز افزون گرایش مردم کشورهای مختلف اروپایی به اسلام هستیم در حالی که مسلمانان در آن کشورها هیچ قدرت سیاسی و نظامی قابل توجهی هم ندارد،بلکه تنها چیزی که سبب گرایش مردم آن مناطق به اسلام می شود،تعالیم ناب اسلام می باشد.
۶۵
۲۳:۱۲
۶۵
۱۵:۲۴
۶۶
۱۹:۱۴
|70112|-[أن علي خطب ابنة أبي جهل حتى وعد النکاح، فبلغ ذلك فاطمة فقالت لأبيها: يزعم الناس أنک لا تغضب لبناتک، وهذا أبو الحسن قد خطب ابنة أبي جهل وقد وعد النکاح،.]
حديث |70112|-از کتاب جامع الاحاديث{امام علي از دختر ابوجهل خواستگاري کرد، و حتي وعده ازدواج گذاشت؛ خبر به فاطمه رسيد و به پدرش گفت: مردم ميپندارند تو براي دخترانت خشمگين نميشوي و اين علي از دختر ابوجهل خواستگاري کرده و حتي وعده ازدواج گذاشته...}
?به سند صحيح آمده که علي به سرعت از فاطمه بيزار و متنفر شده و با دخترابوجهل قرار ازدواج گذاشته که موجب ناراحتي فاطمه ميشود.
۶۷
۱۳:۵۶
۷۱
۱۶:۵۹