تا ۵۰ دقیقه وقت دارید نظز بدید
۱۰۸
۱۱:۰۸
ౘ❧꯭پ꯭꯭ر꯭꯭و꯭꯭ف꯭ ꯭ه꯭꯭ا꯭꯭ی꯭ ꯭ک꯭꯭ی꯭꯭و꯭꯭ت꯭దꨄ
رمان دارک
رمان شاد
بچه ها رمان داریم اونم دارک
۱۰۷
۱۲:۲۵
این داستان برای سال ۱۳۹۹ هستش
یه روزی من و پدرم خواستیم بریم تفریح که گفتم بریم یه کلبه ی قشنگ من و پدرم راه افتادیم پدرم گفت که ۲ یا ۳ ساعت راه هستش ما رفتیم و رفتیم که به ی تونل رسیدیم انگار یه هفته بود که توی اون تونل بودیم اصلا تموم نمیشد بلاخره رسیدیم انگار کلبه ی وحشت بود صدا های وحشتناکی میومد من که داشتم میلرزیدم بوته ها تکون میخورد خونه کهنه ی کهنه بود چوب هاش ریخته بود رفتیم تو همه چی عادی بود تا اینکه چشمم رو روهم گذاشتم و خوابیدم با یه صدایی بیدار شدم دقیقا یادم نیست بگذریم بلند شدم و دیدم که پدرم داره داد میزنه سری رفتم گفتم چیشده گفت نزدیک نیاا ترسیده بودم دیدم که یه مرد پشت در ایستاده و چاقو به دسته در رو شکوند و اومد تورو ما فرار کردیم شانس آوردیم یه در پشتی داشت فرار کردیم و افتاد دنبالمون سری سوار ماشین شدیم و رفتیم و به پلیس زنگ زدیم و آخر معلوم شد که اووون یه انسانه که گوشت از تنش جدا شده بود و اما آخر معلوم نشد اون انسان کیی بوده و کییی چه بلایی رو سرش آورده؟؟؟


یه روزی من و پدرم خواستیم بریم تفریح که گفتم بریم یه کلبه ی قشنگ من و پدرم راه افتادیم پدرم گفت که ۲ یا ۳ ساعت راه هستش ما رفتیم و رفتیم که به ی تونل رسیدیم انگار یه هفته بود که توی اون تونل بودیم اصلا تموم نمیشد بلاخره رسیدیم انگار کلبه ی وحشت بود صدا های وحشتناکی میومد من که داشتم میلرزیدم بوته ها تکون میخورد خونه کهنه ی کهنه بود چوب هاش ریخته بود رفتیم تو همه چی عادی بود تا اینکه چشمم رو روهم گذاشتم و خوابیدم با یه صدایی بیدار شدم دقیقا یادم نیست بگذریم بلند شدم و دیدم که پدرم داره داد میزنه سری رفتم گفتم چیشده گفت نزدیک نیاا ترسیده بودم دیدم که یه مرد پشت در ایستاده و چاقو به دسته در رو شکوند و اومد تورو ما فرار کردیم شانس آوردیم یه در پشتی داشت فرار کردیم و افتاد دنبالمون سری سوار ماشین شدیم و رفتیم و به پلیس زنگ زدیم و آخر معلوم شد که اووون یه انسانه که گوشت از تنش جدا شده بود و اما آخر معلوم نشد اون انسان کیی بوده و کییی چه بلایی رو سرش آورده؟؟؟
۱۰۷
۱۲:۴۲
ౘ❧꯭پ꯭꯭ر꯭꯭و꯭꯭ف꯭ ꯭ه꯭꯭ا꯭꯭ی꯭ ꯭ک꯭꯭ی꯭꯭و꯭꯭ت꯭దꨄ
این داستان برای سال ۱۳۹۹ هستش یه روزی من و پدرم خواستیم بریم تفریح که گفتم بریم یه کلبه ی قشنگ من و پدرم راه افتادیم پدرم گفت که ۲ یا ۳ ساعت راه هستش ما رفتیم و رفتیم که به ی تونل رسیدیم انگار یه هفته بود که توی اون تونل بودیم اصلا تموم نمیشد بلاخره رسیدیم انگار کلبه ی وحشت بود صدا های وحشتناکی میومد من که داشتم میلرزیدم بوته ها تکون میخورد خونه کهنه ی کهنه بود چوب هاش ریخته بود رفتیم تو همه چی عادی بود تا اینکه چشمم رو روهم گذاشتم و خوابیدم با یه صدایی بیدار شدم دقیقا یادم نیست بگذریم بلند شدم و دیدم که پدرم داره داد میزنه سری رفتم گفتم چیشده گفت نزدیک نیاا ترسیده بودم دیدم که یه مرد پشت در ایستاده و چاقو به دسته در رو شکوند و اومد تورو ما فرار کردیم شانس آوردیم یه در پشتی داشت فرار کردیم و افتاد دنبالمون سری سوار ماشین شدیم و رفتیم و به پلیس زنگ زدیم و آخر معلوم شد که اووون یه انسانه که گوشت از تنش جدا شده بود و اما آخر معلوم نشد اون انسان کیی بوده و کییی چه بلایی رو سرش آورده؟؟؟


اگه خوشتون اومد لایک رو بکوبونید
۱۰۲
۱۲:۴۷
.⤹.𔘓.شروع فعالیت عز ⿻. 
𓏲.
𝙰𝙳#مالک♡
𓏲.
اصکی از هر گونه فعالیت مساوی با ریم و هک ⿻. 🛼
.⤹.𔘓.
𔘓ٰٰٰٰٖٖٖٖ..چنل صافتمونه
𔘓ٰٰٰٰٖٖٖٖ..
@pinterestpoint
𝙰𝙳#مالک♡
اصکی از هر گونه فعالیت مساوی با ریم و هک ⿻. 🛼
.⤹.𔘓.
𔘓ٰٰٰٰٖٖٖٖ..چنل صافتمونه
@pinterestpoint
۱۱۰
۱۴:۲۷
چی بریم کیوتامراندی
گردونه
سنگ کاغذ قیچی
دوراهی
نقاشی
یهویی
هر ری اکشنی بالای ۲ تا باشه اونو میریم
۱۱۱
۱۴:۲۸
بازارسال شده از
۱
۱۴:۴۸
ازم راضییدآره
نه
۱۱۴
۱۴:۵۶
ౘ❧꯭پ꯭꯭ر꯭꯭و꯭꯭ف꯭ ꯭ه꯭꯭ا꯭꯭ی꯭ ꯭ک꯭꯭ی꯭꯭و꯭꯭ت꯭దꨄ
ازم راضیید آره
نه
ببینید با یه رمان و مالک قبلی اینکار رو نکنید من نبودم چنلی وجود نداشت
۱۱۲
۱۵:۵۹
من از روزهایی که شنبه میشه و بعدشون متنفرم

#مالک
۱۱۰
۶:۵۶